تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

درباره كتابى از فاطمه مرنيسى
سندباد بحرى در برابر كابوى
ترجمه: رامين مولايى
082326.jpg
«فاطمه مرنيسى» Fatima Mernissi نويسنده، جامعه شناس و محقق مراكشى از جمله دانشمندانى است كه همواره برعليه جنگ دولت هاى تراز اول با ملل ديگر به بهانه تقابل فرهنگى و يكسان سازى فرهنگ ها و دستيابى به فرهنگى جهانى موضع گرفته است. از وى كتاب ها و رساله هاى تحقيقى فراوانى درباره بازيابى صحت تاريخى وقايع مكتوب در كتب تاريخى و نيز تحليل جامعه شناختى فرهنگ هاى تاثيرگذار بر تاريخ زندگى بشر منتشرشده است.
•••
«كتابى براى صلح» مقاله تحقيقى بلندى از فاطمه مرنيسى است كه امسال از سوى انتشارات El Aleph به زبان اسپانيايى انتشار يافته است. مرنيسى سال گذشته ميلادى مشتركاً به همراه «سوزان سانتاگ» افتخار بزرگ دريافت جايزه «پرنس آستورياس» را به دست آورد.
«به سال (۲۷۹ هجرى قمرى، ۸۹۲ ميلادى) جارچيان در بغداد بانگ برآوردند كه زين پس داستانسرايان، واعظان مذاهب، منجمان و خطيبان نمى توانند در مساجد و معابر شهر فعال باشند. همچنين اعلان شد: فروش يا مبادله هر نوع كتاب منطق و فلسفه يونان، علم كلام و فن مباحثه و جدل ممنوع است. اين فرمان معتمد عباسى خليفه مسلمانان بود.»
اين اعلانيه شوم كه «ابن خطير» تاريخ نويس استدلالى قرن چهاردهم ميلادى آن را در كتاب «البدايع و النهايه» (كه در اسپانيايى زير عنوان «آغاز پايان» منتشر شده است) آورده است براى نويسنده و جامعه شناس معاصر مراكشى «فاطمه مرنيسى» (دارنده جايزه پرنس آستورياس ۲۰۰۳ به همراه سوزان سانتاگ) دستمايه پيش كشيدن فرضيه آغاز انحطاط سلطه سياسى و فرهنگى اعراب و تبعيد نقش افسانه اى سندباد به مثابه مدلى براى پيروى و تقليد در جامعه مسلمانان شده است.
مدلى براى پيشرفت، رشد و استغناى فرهنگى و علمى همه گروه هايى كه قلم را برگزيدند و نه شمشير را و همه اينها به يمن گفت وگو و تعامل با «اجنبى» به جاى دنبال كردن راه هايى براى استيلاى قهرآميز بر ساير فرهنگ ها و ملل ديگر حال چه به وسيله شمشير و سرنيزه و يا كلاهك هاى هسته اى، موشك هاى دوربُرد و اِف - ۱۶ و يا بمباران تبليغاتى امكان پذير خواهد بود.
«كتابى براى صلح» هر چند يك رساله سياسى مستحكم، مستدل و طولانى، اما در عين حال بسيار دلنشين و خواندنى است كه مرورى محققانه دارد بر دوران درخشان و طلايى تمدن عربى و اسلامى كه در آن فاطمه مرنيسى در جايگاه مولفى آگاه به تاريخ و فنون نويسندگى ارزش هاى والاى تبادل فرهنگى را در چارچوبى استوار با هدف جهانى شدن فرهنگ دنياى امروز تشريح مى كند و طى آن به طرح اين سئوال عمده و اساسى مى پردازد كه: براى محو هرگونه تجاوز و تعدى دولت هاى سلطه طلب بر ملل صاحب فرهنگ اما عقب مانده در دنياى امروز به بهانه اعطاى آزادى هاى سياسى و برخوردارى از حقوق اجتماعى چه راهكارى عملى وجود دارد؟
مرنيسى با مقابل قراردادن دو اسطوره آشناى فرهنگى، يكى غربى يعنى همان «كابوى» تنها و تكروى است كه با كلت كاليبر ۴۵ كه بر كمر دارد همواره نماينده مبارزه با نيروى غيرخودى بى هيچ گونه سئوال و جوابى است؛ چرا كه اسطوره رعب و وحشت است و در ديگر سو اسطوره شرقى يا همان «سندباد بحرى» كه صحبت با اجنبيان را برگزيده است و از اين رهگذر هم خود آموخته مى شود و هم به توفيق همدلى و ثمره گرانسنگ اين تعامل كه همانا همزيستى مسالمت آميز است دست مى يازد.
082323.jpg
آزادى و فراخ بالى سندباد در سفركردن - ارمغانى از فرهنگ هند به اعراب - همراه با امكان ارتباط و اختلاط فرهنگى كه تا قرن نهم عباسيان به آن همت مى گمارند، مبناى بهره مندى از ابزارى براى استيلا بر اقيانوس هند و ايجاد تعاملى براى بسط صلح آميز اسلام در سرزمين هاى هند و چين مى شود. البته از ميان ۳۷ خليفه عباسى تنها ۱۵ تن از خلفاى ابتدايى اين سلسله به اين سنت حسنه عامل بودند و از اين ميان هم تنها اين معتمد خليفه هشتم عباسى بود كه سعى كرد تا به راهكارهاى «كابويى»!! اولويت بخشد و با توسل به شيوه ارعاب و نظامى گرى به بسط اسلام و در واقع جاه طلبى هايش جامه عمل پوشاند و از همين رو مرنيسى او را با نام «خليفه - كابوى» غسل تعميد مى دهد! معتمد نمى دانست كه دقيقاً به بهانه همين برداشت كژانديشانه از تبادل فرهنگ ها، سال ها بعد يعنى در ۱۲۵۸ ميلادى با هجوم وحشيانه و خونين مغول ها به سركردگى يكى از فرزندان چنگيزخان يعنى هولاگو به بغداد - با بر جاى ماندن هشتصد هزار تا يك ميليون كشته - دودمان وى منهدم مى شود.
سندباد جهانگرد بر پيش فرض ترس از ديگران و هر كه و هر آنچه ناشناس است خط بطلان كشيده، فايده ارتباط و آموختن از ديگران را كشف مى كند و اولين خليفه هاى عباسى كه سرزمين هاى ما را به اشغال خويش درآوردند فلسفه رايج زمان را اخذ و اسلام را مصلحانه در سرزمين هاى هندوئيان و بودائيان گسترش دادند. بوميان اين سرزمين هاى پهناور غنايى را كه به ايشان پيشكش و عرضه شده بود - چرا كه عباسيان همه آثار سترگ فنى، علمى، فلسفى و ادبى ترجمه شده به عربى را در اختيار مى گذاردند - با آغوش باز دريافت و نيز زبان دين محمد را بى آنكه كسى فراگيرى آن را تحميل كرده باشد، مى آموزند و در بسيارى از نقاط به عنوان زبان رسمى خويش برمى گزينند.
بنا به گفته مرنيسى اسلام اولين نمونه از جهانى سازى مسالمت آميز را با بهره گيرى از عنصر توجه به توده ملت، از دهلى نو تا لاهور پاكستان به نمايش گذاشت. در تحقيقى كه اخيراً در بُن ( آلمان) به انجام رسيده و مرنيسى نتايج آن را در «كتابى براى صلح» آورده است، اين نويسنده و محقق مراكشى به مدد قريحه و قابليت بالايش در روايتگرى رويدادهاى تاريخى، لزوم بازيابى و بازآموزى روش صحيح گفت وگو و تضارب آرا و انديشه ها را در جهان امروز يادآور مى شود؛ اين همان قدرتى بود كه صليبيون را به كشتن صلاح الدين ايوبى واداشت، چرا كه مسيحيان بى شمارى در برخورد با وى و درك سعه صدر و قدرت فوق العاده اش در گفت وگو به اسلام روى مى آوردند، شيوه و سيره اى كه درست در نقطه مقابل نخبه گرايى مسيحيت و كليساى قرون وسطى قرارداشت.
نويسنده مراكشى در اين كتاب از همه خوانندگان دعوت مى كند تا با زدودن پيش فرض ها و تصورات خود از اسلام واپس گرا، بسته و خشونت طلب به روح صلح جوى سندباد و نيز خلفاى صدر سلسله عباسيان توجه كنند. البته متذكر هم مى شود كه دعوت به گفت وگو به سادگى ممكن نيست، بلكه هنرى است كه قدرتى درخور را مى طلبد.
مولف در رجوع خود به فرهنگ عباسيان در قرن نهم ميلادى، به روشنى و به روشى استدلالى توصيه مى كند كه با بازگشت به استراتژى گفت وگو و به كارگيرى توانايى ديالوگ مى توان به زدودن عنصر تعدى و زير نفوذآورى سياسى ملت ها از طرق غيرمنطقى به عنوان يگانه راه حل موجود در دنياى پرتعارض كنونى اميدوار بود.
راهكارى كه شهروندان همه كشورهاى گسيل كننده نيرو به صحنه كارزار غيرقانونى جنگ برعليه عراق - در گام اول اسپانيا و بريتانياى كبير - مى بايد با اعتراض هاى دسته جمعى و پيگير دولت هاى متبوع خود را به متابعت از آن دعوت كنند كه به قول فاطمه مرنيسى: «جان و جادوى سندباد هنوز هم زنده و كارآمد است.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 20:21  توسط رامین مولایی  | 

بازخوانى شعر «برج ايسناخار» سروده رافائل آلبرتى*
يك پنجره به جانب باد
جليل قيصرى
زندانى اين برج، مى خواهم زندانى اين برج باقى بمانم./ (چهار پنجره به جانب باد)/ - كيست آنكه رو به سوى شمال فرياد مى كشد، اى محبوبم؟/ - رودست كه پرتلاطم در گذرست./ (اكنون ديگر سه پنجره به جانب باد)/ - كيست آنكه رو به سوى جنوب شيون سر داده است، اى محبوبم؟/ - هواست كه بى خواب پيش مى تازد./ (اكنون ديگر دو پنجره به جانب باد)/ - كيست آنكه رو به سوى مشرق آه مى كشد، اى محبوبم؟/ -  تويى كه جان باخته از راه مى رسى./ (و ديگر يك پنجره به جانب باد.)/ - كيست آنكه رو به جانب مغرب گريه سر داده است، اى محبوبم؟/ -  منم كه جان باخته بر سر مزار تو مى روم./ هيچ چيز، ديگر مرا زندانى اين برج نگاه نمى دارد.
برج زندانى است مخوف كه زندانى را از آن اميد رهايى نيست كه جهان را چون بند بى اميد خود ايستا مى بيند و با تأكيد مى گويد: مى خواهم زندانى اين برج باقى بمانم. در چنين وضعى وزش اميدى از درون نيست و طبيعى است كه باد بايد از چهارسو بوزد.
- كيست آنكه رو به سوى شمال فرياد مى كشد، اى محبوبم؟/ - رودست كه پرتلاطم در گذر است./ (اكنون ديگر سه پنجره به جانب باد). راوى از محبوب خيالى يا همان خود درونى اش از فرياد رو به شمال مى پرسد و از تلاطم و گذر رود مى شنود، رودى كه بيرون از چهار ديوار برج در جريان است (رود انسانى) و در نگاهى ديگر رودى كه از درون زندانى به جريان مى افتد. حال گويا روزنه اميدى گشوده شده است و باد ديگر از سه جانب مى وزد، البته اين همه در روياى زندانى رخ مى دهد، رويايى كه خود واقعى است و نمى شود در هيچ زندانى، زندانى اش كرد.
- كيست آنكه رو به سوى جنوب شيون سر داده است، اى محبوبم؟/ - هواست كه بى خواب پيش مى تازد./ (اكنون ديگر دو پنجره به جانب باد). پس از رود، اين عنصر زايش، حالا محبوب خيالى از وزش هوايى هستى بخش مى گويد كه شيون كنان و بى خواب پيش مى تازد. گويا اميد زندانى افزون تر شده است و حالا دو پنجره در معرض تازيانه باد است.
- كيست آنكه رو به سوى مشرق آه مى كشد، اى محبوبم؟/ -  تويى كه جان باخته از راه مى رسى./ (و ديگر يك پنجره به جانب باد.) راوى -  زندانى از سويه مشرقى برج (محل طلوع آفتاب) مى پرسد و از كسى كه به جانب مشرق آه مى كشد و محبوب خيالى از خود جان باخته راوى خبر مى دهد. آيا اين جان باختگى همان مرگ اميدوارانه زندانى است كه با خيال طلوع، يعنى اميد به آزادى خود و ديگران مى ميرد و اين  جان  باختن خود پيروزى در شكست است؟ حالا فقط يك پنجره به جانب باد است. اما آيا جان باخته از راه رسيدن، براى زندانى نويدبخش است و مهم همان راه است كه بايد برود؟
- كيست آنكه رو به جانب مغرب گريه سر داده است، اى محبوبم؟/ -  منم كه جان باخته بر سر مزار تو مى روم./ هيچ چيز، ديگر مرا زندانى اين برج نگاه نمى دارد. راوى -  زندانى از كسى مى پرسد كه از جانب مغرب به سوى او مى آيد و گريه سر داده  است. محبوب خيالى يا محبوبه در خيال يا همان خود درونى زندانى مى گويد: منم كه جان باخته بر سر مزار تو مى روم. اينجا است كه ديگر اميد به رهايى پررنگ تر مى شود. اما زندانى اين اميد رنگين را وقتى به دست مى آورد كه خبر از به هم رسيدن دو محبوب جان باخته مى شنود و خشنود وصال  است  حتى اگر اين وصال بر سر مزارش باشد، اين است كه ديگر هيچ چيز او را بندى اين برج نگاه نمى دارد.
افزون بر اين اصالت اين شعر بيشتر به خاطر ظرفيت هاى ساختارشكنانه (بُن فكنانه) آن است. يعنى اين كه اگر باد را به معناى مثبت يا متعادل تر آن بگيريم، مى بينيم: راوى - زندانى با هر خبر حزن آلود و ناخوشايند كه از محبوب خيالى مى شنود، يكى از دريچه هاى برج بسته مى شود و در نهايت تمام دريچه ها (اميد) كه بسته مى شوند ديگر هيچ چيز نمى تواند زندانى را در برج نگاه دارد چرا كه در نگاهى ناخوشايندى رخدادهاى خارج از چهار ديوار برج او را به خود مى طلبد تا شايد بتواند تاثيرى در روند نابهنجار زندگى بيرون از زندان داشته باشد. در نگاهى ديگر وقتى كه قرار است محبوب در خيال جان باخته بر سر مزارش برسد ديگر حضور جسمى و روحى او در زندان محملى ندارد و خوشحال و مصمم است با محبوب ملاقات داشته باشد حتى بر سر مزار.
*برگرفته از كتاب «رافائل آلبرتى شاعر دريا، مردم و آزادى» ترجمه : نازنين ميرصادقى - رامين مولايى، نشر كتاب مس، ۱۳۸۲.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:11  توسط رامین مولایی  | 

متن زیر را بنا به خواست دوستان عزیزم در مجله سلام بچه ها نوشته بودم که البته هرگز مورد استفاده قرار نگرفت! با آرزوی موفقیت هرچه بیشتر برای دوستان عزیزم در مجله سلام بچه ها و پوپک، رامين مولايي

raminmolaei@gmail.com

 

گزارشی کوتاه از دادگاه رسیدگی به پرونده اتهامی متهم"رامین مولایی"

 

قاضي: پس از استماع متن کیفرخواست دادستان محترم و ارائه مستندات مبنی بر وقوع جرم از سوی متهم، دادگاه از  متهم می خواهد که آخرين اعترافات خود را به صورت خلاصه بيان كند.

متهم: مخلص شما رامين مولايي، چهل و دو ساله، بچه تهرون، حرفه: ـ البته باکمال شرمندگی آقاي قاضي ـ مترجم ادبيات اسپانيايي! عيالوار و صاحب يك دختر كه كنيز شماست!.. ـ قاضي: حاشيه نرويد آقا! ضمنا زياد هم خودماني نشويد!‌ـ چشم، جناب قاضي!... راستياتش من اين كاره نبودم، آقاي قاضي!“ محيط بد خانوادگي و اجتماعي” ، “ اجبار يك نارفيق” و “حرص پول” باعث شد تا من به اين كار رو بیارم! . . .چهل سال پيش كه به دنيا اومدم، همه با ديدن من و آن كله‌ي گنده‌ام! انگشت به دهان ‌حیران ماندند ، و هر كس از راه رسيد آينده‌اي را برام پيش‌بيني ‌كرد:“ حتماً مهندس مي‌شه ” ، “ نه، دكتر مي‌شه” ، “ پروفسور مي‌شه” و . . . ولي امان از دست اين دنيا! . . . اما توضيح اون سه عاملي كه  من رو به اين حال و روز انداختند: اولیش اینکه مادرم پيش از رفتن به دبستان خواندن و نوشتن را به من ياد داد و همين زمينه‌ي مناسبي شد براي انحرافات بدي من! اما درواقع عضويت در كتابخانه‌ي شماره يك كانون(پارك لاله‌ي تهران)و شركت در كلاس‌هاي جنبي آن در همان دوران پيش از ورود به دبستان، تقريباً كارم را يك‌سره كرد! دبستان “ الفبا ” هم با آن معلم‌هاي نابكارش به عنوان يكي از بدترين محيط‌هاي آموزشي مرا در به دام افتادن به اين ورطه‌ي خطرناك تشويق كرد. بعد از دبستان هم “دبيرستان البرز” هم كه بدنامي‌اش، از مدير آن ـ دكتر مجتهدي، كه فوت كرده‌اند و خدا بگم چه‌كارشان كند . . .استغفراله، خدا بيامرزدشان! ـ گرفته تا دبيران بی سوات و نبود كمترين امكانات كمك آموزشي و فضاي محدودش كه قد يك كف دست بود، شهره‌ي زمین و زمان است! . . . اما آن نارفيق را هم كه مجبورم كرد تا در اين راه بيافتم، بايد لو بدهم! اسمش “ عشق ادبيات” بود. . . حرص پول هم كه ديگر توضيح نمي‌خواهد! از بس اين كار پردرآمد بود مرا وسوسه كرد و به اين راه كشيده شدم! . . . اما آقاي قاضي پشيمونم! و تقاضاي عفو دارم! . . . زياده عرضي نيست، نوكرم . . .! ببخشيد! ارادتمندم، . . . جناب قاضي.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موارد اتهامي: 

1ـ عضويت در هيئت تحريريه‌ي ماهنامه ادبي و هنري گلستانه

2ـ همكار روزنامه‌هاي شرق و همشهري( جهان، جمعه و دوچرخه )، و نيز مجله‌هاي: پوپك، سلام بچه‌ها، دوست و...

3ـ ترجمه و انتشار كتاب‌هاي:

“صداي گمشده” ، نوشته: آنا ماريا ماتوته ( مجموعه چهار داستان براي نوجوانان)، نشر مس ـ سال 80

“رافائل آلبرتي: شاعر دريا، مردم و آزادي” ، نشر مس ـ سال 82

“نامه‌هايي به يك نويسنده جوان” ، نوشته: ماريو بارگاس يوسا، نشر مرواريد ـ سال 83

“نقاش و خرگوش‌هاي سفيد” ، نوشته: جانت و ليبيو مارزوت (كودك و نوجوان)، نشر چشمه ـ‌ كتاب‌هاي ونوشه، سال 84

“پايان واقعي داستان زيباي خفته ”‌، نوشته: آنا ماريا ماتوته(رمان نوجوانان)،انتشارات ايران‌بان، سال 84

“ناخداي كشتي اوليس”، نوشته: آنا ماريا ماتوته(رمان نوجوانان)، انتشارات ايران‌بان(زير چاپ)

"بزرگترین گل دنیا" نوشته: ژوزه ساراماگو، انتشارات شولا(زیرچاپ)

متن حكم:

با توجه به اعترافات صريح متهم و نیز مستندات پرونده این دادگاه متهم: رامین مولایی را مجرم شناخته ولی باتوجه به اظهار ندامت و پشيماني نامبرده از اعمال زشت خود، دادگاه با يك درجه تخفيف وي را به ادامه‌ي ترجمه‌ي ادبيات اسپانيايي محكوم مي‌كند. . . ختم دادرسي اعلام می شود!

                   قاضی: دنیای نامراد!                                                             

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:28  توسط رامین مولایی  | 

MARIO  VARGAS  LLOSA

 ”بارگاس يوساي شاعر“

مصاحبه با ماريو بارگاس يوسا

ترجمه: رامين مولايي

raminmolaei@gmail.com

 

ماريو بارگاس يوسا نويسنده، روشنفكر و سياستمدار پرويي مقيم اروپا بي‌ترديد يكي از تأثيرگذارترين نويسندگان معاصر اسپانيايي‌‌زبان در دنياست كه همواره بر نقش نويسندگان به عنوان يكي از اقشار روشنفكر جامعه در جهت اعتلاي فرهنگ و نهادينه‌سازي آزادي در كشورهاي گوناگون و به خصوص كشورهاي توسعه‌نيافته يا درحال توسعه تأكيد داشته است. به همين واسطه وي از شاعران و نويسندگان انتظار دارد كه در مسائل سياسي جوامع خود در درجه‌ي نخست و نيز جهان در درجه‌ي بعد دخالت و اظهار نظر مستقيم و مؤثر داشته باشند و از آن به عنوان رسالتي عام براي تمامي روشنفكران جهان ياد مي‌كند. بارگاس يوسا در ميان كتابخوان‌هاي حرفه‌اي( صفت حرفه‌اي را به اين جهت نبايد در مورد خوانندگان آثار وي در ايران از نظر دور داشت، چرا كه آثار منتشر شده از وي در كشورمان چه در حوزه‌ي رمان و چه در حوزه‌ي مقاله و تئوري داستان‌نويسي، به زحمت به چاپ‌ مجدد مي‌رسند و اين نشان از نبود خواننده‌ي عام آثار وي در ايران دارد) نامي كاملاً آشناست. اما در اين مصاجبه كه در ماه مي سال‌جاري ميلادي انجام شده است، او از عشق و علاقه‌اش به شعر و شاعري صحبت مي‌كند تا ما با جنبه‌ي ديگري از شخصيت وي نيز آشنا شويم. البته مثل هميشه او از ادبيات گريزي هم به سياست مي‌زند و ما را با اعتقادات سياسي‌اش برانگيخته مي‌سازد.

-----------------------------------------------------

با افتتاح گردهمايي ”شاعراني ديگر“، ماريو بارگاس يوسا نشان داد كه علاوه بر سياست و رمان به حوزه‌ي شعر و شاعري نيز تعلق خاطري بسيار دارد. او با تأييد اين مطلب مي‌گويد:” ما شاعر نيستيم اما  از شعر صحبت مي‌كنيم چرا كه به آن سخت دلبسته‌ايم“. علقه‌اي بافته‌شده از سطرسطر دفترهاي شعري كه هزار و يك‌بار خوانده شده و تك‌وتوك شعرهايي كه امروز مايه‌ي خجالت‌اند. چرا كه بارگاس يوسا، در جواني، سوداي شاعري در سر مي‌پرورانده و تنها پس از هم‌نشيني و مصاحبت با بورخس درمي‌يابد كه در شعر تنهاوتنها آنچه والا و ممتاز است، لياقت عنوان ”شعر“ دارد.‌”و اشعار من چنين نبودند. خوشبختانه من به موقع اين سودا را رها كردم.“ با اين‌حال وي شور سياسي‌اش را وانگذاشته است، هرچند كه اين موضوع بر بسياري از دوستان و رفقاي سابقش و نويسندگان چپ، گران آمده و در خلال 30 سال گذشته”به واسطه‌ي عدم مشاركت در عقايدشان“ مورد طعن و لعن ايشان قرار داشته است.

اما واقعه‌ي مغتنم‌ در زندگي نويسنده اين‌كه در آغاز دهه‌ي شصت، روزنامه‌نگار جوان ماريو بارگاس يوسا توانست با ”خورخه لوئيس بورخس“ مصاحبه كند. از آن ملاقات آنچه بيش از هر چيز بر او مؤثر مي‌افتد” شرم و حياي اوست. او با سادگي و خلوصي عظيم حرف مي‌زد  انگار اصلاً متوجه نشده در آن يك هفته چگونه با فرهنگ، منش و اصالت فكري و هنري خود،  فرانسوي‌ها را شيفته و مفتون كرده است. همچنين برجستگي و درخشندگي روشنفكريش حيرتزده‌ام كرد. حقيقت‌اش اين كه وقتي كسي را خيلي مي‌ستايي و با او مواجه و هم‌صحبت مي‌شوي و مي‌بيني كه او هم مثل خودت انساني از گوشت و استخوان است، بيشتر از پيش شيفته‌ات مي‌كند“.

اما برگرديم به شعر، كه در مقام مؤلف آن را زماني كه خيلي جوان بود، وانهاد:

 بله، من به موقع رهايش كردم، چون همان‌طور كه بورخس مي‌گفت، در عالم شعر تنها شعر عالي مورد پذيرش است و نه غير آن، و من دريافتم كه شعر من هرگز به آن نقطه نمي‌رسيد. با اين وجود، همه‌ي ما رمان‌نويسان به شاعران حسودي مي‌كنيم، چرا كه آن‌ها به اوج و زيبايي كاملي دست مي‌يابند كه دسترسي به آن حد زيبايي در ساير انواع هنر ناممكن است.

اما نسبت به شعر و شاعري احساسي نوستالژيك هم داريد؟

بله، هربار شعري مي‌خوانم كه عميقاً متأثرم مي‌سازد. من با رمان خيلي مأنوسم و كاملا ارضايم مي‌كند، در عين حال شعر به واسطه‌ي موجزترين كلمات، دروني‌ترين مراتب ضمير و وجدان انساني را تشريح مي كند كه نثر هرگز نمي‌تواند به آن دست يابد. همين توانايي شعر است كه آن را با سحر پيوند مي‌زند، چرا كه بهترين شعر، نمادي از معنويتي است كه سهمي از اين دنيا ندارد. براي همين شاعران الهام‌شوندگاني با قابليتي فوق‌العاده در انتقال الهامي كه نصيب‌شان شده در نظرمان جلوه‌گر مي‌شوند، شاعراني قابل احترام كه امثال من از آن دسته نيستيم.

 با اين حال، اگر شعرهايتان منتشر شود . . .هرگز براي انتشارشان وسوسه نشده‌ايد، حالا هر چند هم به منزله‌ي خطاي جواني جلوه كنند؟

نه، به هيچ‌وجه، هرگز ـ و با خنده ادامه مي‌دهدـ شعرهاي افتضاحي بودند. بدبختانه، بعضي از محققان تعدادي از آنها را در مقالاتشان آورده‌اند . . . و وقتي ديدم كه منتشر شده‌اند از خجالت مُردم! خُب مي‌بينيد كه شاعران بد هم نمي‌توانند گذشته‌شان را انكار كنند.

اما آيا شعر در آثارتان تأثير داشته است؟

خيلي. شاعراني چون نرودا، سِرنودا، بودلِر و اليوت كساني‌اند كه صدها بار آثارشان را خوانده و باز خوانده‌ام و در دوره‌هايي از زندگي‌ام و آثارم تأثير عميقي داشته‌اند، نه تنها در شيوه‌ي نوشتن‌ام بلكه در شيوه‌ي خلق‌ اثرم، مثل سرچشمه‌ي الهامي ناخودآگاه از زيبايي‌شناختي.

گفتيد كه خواننده‌ا‌ي علاقمند و پي‌گير‌ شعر هستيد . . . آيا هستند شاعران جواني كه آثارشان را دوباره‌خواني كنيد؟

شايد كمي ناعادلانه باشد، ولي الان بيشتر چيزي را مي‌خوانم كه ازش مطمئن هستم. اول از همه مايلم آثار شاعراني را بخوانم كه مي‌ستايم‌شان، به اين ترتيب بيشتر دوباره‌خواني مي‌كنم. شاعران جوان؟ ترجيح مي‌دهم نام نبرم تا باعث دلخوري كسي نشود. اما براي مثال در پرو گروهي از شاعران زن جوان هستند با سبك و صدايي بسيار قابل‌ توجه و نو، كه شعر پرو را احيا كرده‌اند اما آنچه تازگي‌ها خوانده‌ام و بسيار بر من اثرگذار بوده، ترجمه‌اي از اشعار ”شيموس هيني“ توسط ”بيوولف“ است. متني اسطوره‌اي و شاعرانه مربوط به قرون وسطي، نگاشته‌ شده به زبان انگليسي‌اي غير مرسوم در امروز، كه هيني بي‌آنكه ذره‌اي به صلابت و قدرت بيان حسي و نيز زيبايي‌اش خدشه وارد آورده باشد، خيلي عالي به كارش گرفته است. هيني شاعري بسيار بزرگ و مقاله‌نويسي برجسته است كه با تهوري مثال‌زدني مسائل سياسي داغ و مبتلابه امروز، از‌جمله وضعيت ايرلند شمالي را به چالش مي‌كشد. او يكي از بزرگترين صاحبان نوبل ادبي در سال‌هاي اخير است.

حالا كه از نوبل ياد كرديد . . .

اوف، نه، خواهش مي‌كنم، بهتر است ازش صحبتي نكنيم . . .

پس از شاعران مورد علاقه‌تان صحبت كنيم، شاعراني چون بودلر، . . .

من او را پيش از مهاجرتم به اروپا كشف كردم، آن‌هم به لطف ”رافائل دِئوستو“ كه مشغول ترجمه‌ي آثارش بود و با هم روي شعرهايش كار مي‌كرديم. من آنها را به زحمت مي‌خواندم، ولي هنوز درخشندگي‌شان را به ياد دارم. از آن زمان اغلب شعرها و همين‌طور نوشته‌هايش را خوانده‌ام. او شاعري‌ست بسيار شفاف و نوراني و نيز منتقدي برجسته، مؤلفي طاغي با استعدادي شگرف در به زير سؤال كشيدن مسائل قطعي و هر چه كه مرسوم و عرف است آن هم با قدرتي بسيار حيرت‌آور و باورنكردني. شاعري كه هميشه گستره‌ها و ‌ابعاد ناشناخته‌اي را به خواننده‌اش عرضه مي‌كند.

نرودا ”عشق جواني“تان بود. . . هنوز هم در اين سال‌هاي پختگي از خوانندگان پروپاقرص آثارش هستيد؟

هنوز هم! نرودا براي من مثل ويكتور هوگوست، مؤلفي چنان قَدَر و بزرگ كه همه چيز در آثارش جمع است: شكوه و تعالي، درخشندگي، سادگي و حتي چيزهاي بدردنخور، كه وقتي درهم مي‌آميزدشان صاحب موهبتي متحيركننده و ثروتي خارق‌العاده است كه حتي تصورش هم، دور از ذهن ماست.

اما برويم سراغ ”روبِن داريو“ شاعر محبوبتان. آيا همچنان تأثير اشعار وي بر ادبيات كشورهاي اسپانيايي زبان آمريكاي لاتين پابرجاست؟

نه فقط بر ادبيات آمريكاي لاتين. داريو خالق زبان مدرن اسپانيايي‌ست. حتي در شعرهاي آهنگين‌اش نيز زبان نويي را مطرح كرده است هر چند امروزه آنها را كم‌قدر مي‌انگارند، ولي به هر ترتيب او احياگر ادبيات مدرن اسپانيا بود. البته گاهي اشعارش دكوراتيو و پرطمطراق است ، ولي در عين حال رمزآلود و پرصلابت نيز هست. من احترام فراواني برايش قائلم و حتي اشعار دكوراتيوش را هم بسيار دوست دارم.

به‌خصوص كتاب بعدي‌تان”شيطنت‌هاي دخترك بدجنس“ خيلي به داريو نظر دارد . . . امكان دارد ما را بيشتر از داستان آگاه كنيد؟

اين رمان، داستان عشقي است رمانتيك، داستان عشقي پنجاه ساله، كه در شهرهايي دور از هم رخ مي‌دهد. در واقع، اين تنها بخش اتوبيوگرافيك كتاب است، چرا كه كتاب بر اساس يك رشته روايت‌هاي متوالي، در چارچوب داستاني جهاني، كه در ”ليما“ي سال‌هاي 50، فرانسه‌ي سال‌هاي 60، انگلستان سال‌هاي 70، اسپانياي دهه‌ي 80 و . . .جريان مي‌يابد، به عبارت ديگر در شهرها و زمان‌هايي كه زندگي سخت و حادي را درآنها مي‌گذراندم، و از خاطرات آن دوران در اين اثر بهره برده‌ام، اين تنها وجه اتوبيوگرافيك رمان تازه‌ام است.

كي مي‌توانيم بخوانيم‌اش؟

درست نمي‌دانم، گمان كنم كه امسال تمام‌اش كنم، چرا كه بخش‌هاي اصلي‌اش را نهايي كرده‌ام و اولين نسخه‌ي دست‌نويس‌ام را به پايان برده‌ام. حدس مي‌زنم سال آينده بيرون بيايد.

ناشر يا نماينده‌تان براي انتشار هرچه سريع‌تر آن به شما فشار نمي‌آورند؟

نه، آنها مي‌دانند كه من طرح‌هاي ضعيف را نمي‌پسندم. اصولاً برخورشان با من و روند كار حرفه‌ايي است. ضمنا در اين بين بعضي برخوردها و رفتارهاي آزارنده هم در روند كارم خلل ايجاد مي‌كنند.

از برخوردهاي آزارنده صحبت شد، يكي از وجوه اصلي زندگي شما سياست است . . . آيا دفاع از ايده‌هاي‌تان به تحمل اين حجم از انتقادات و بعضاً توهين‌هايي كه برمي‌انگيزد، مي‌ارزد؟

من معتقدم هرچند كه شايد مداخله‌ي روشنفكر در سياست رايج نباشد، ولي او بايد كه در مسائل شهروندي دخالت تام داشته باشد. من نمي گويم بايد يك سياستمدار حرفه‌اي باشد، اما نبايد هم از زير بار دخالت در مباحث حقوق شهروندي من‌جمله آزادي، عدالت، مسئله‌ي تروريسم، تعرضات اجتماعي و . . . شانه‌ خالي كند. اينها مسائلي هستند دامن‌گير همه‌ي ما، و به خصوص كسي كه خودش را وقف نوشتن كرده است و به هر شكل تريبوني را در اختيار دارد موظف است در جهت آسان كردن مشكلات و يافتن راه‌حل براي اين مسائل كوشش كند. اين كاري‌ست كه من همواره در بالاترين درجه‌ از واقع‌بيني، استقلال رأي و آزادي انجام مي‌دهم.

و در ازاي آن بهاي گزافي هم پرداخته‌ايد. براي نمونه، خاطرم مي‌آيد اظهارات سنگين و دردآور كساني چون ”بِنِدِتي“، ”گارسيا ماركز” و بسياري ديگر كه نسبت به شما بيان شد.

بله. متأسفانه در ميان نويسندگان تعداد اندكي هستند كه از آزادي و دموكراسي كه ليبرال مي‌نامندش، دفاع مي‌كنند، و يك‌دنده‌هاي بسياري هم در جايگاه چپ قرار دارند، آن‌هم چپ‌هايي نه چندان كه بايست خويشتن‌دار. راست‌اش اين‌كه انتقادات زيادي به من شده و مي‌شود، كه ادامه‌ي اين روند بسيار سودمند است، ولي من هرگز از كارها و گفته‌هايم پشيمان نيستم.

شايد به همين خاطر هم وقتي كمي پيشتر از اين، جايزه‌ي ”ايروينگ كريستول‌ـ 2005“ را در واشنگتن دريافت كرديد، از اين‌كه براي اولين بار به شما نگفتند:” . . . با وجودي كه با او هم‌عقيده نيستم . . .“ خوشحال شديد.

بله، آن موقع يادم آمد هر وقت كه جايزه‌ا‌‌ي ادبي يا افتخاري آكادميك نصيبم مي‌شد، انگار احساس وظيفه مي‌كردند كه تأكيد كنند با عقايد سياسي‌ام موافق نيستند. اين براي اولين بار بود كه خودشان به من جايزه‌ مي‌دادند و اين برايم خيلي هيجان‌انگيز بود.

از دلمشغولي‌ها و بازگشت‌هايي كه هرگز ممكن نشد صحبت كنيم. اولين احساس‌تان بعد از اين‌كه مطلع شديد”كابرِرا اينفانته“ بدون آن‌كه موفق به بازگشت به كوبا شود، مرده است، چه بود؟

خيلي رنج‌ام داد. حقيقت‌اش اين‌كه من اغلب به او فكر مي كردم، خصوصاً در اين يك‌سال پاياني عمرش كه جداً وحشتناك بود آن هم با تنگي‌نفس‌هاي شديد و بحران‌هاي مداومي كه در بيمارستان‌ها از سر مي‌گذراند. به نظرم درد و محنت او به طرز قابل ملاحظه‌اي با فكر كردن به اين موضوع كه در حالي مي‌ميرد كه كوبا هنوز در دستان فيدل كاسترو است، بيشتر مي‌شد. به‌علاوه بريتانياي‌كبير، كه من خيلي خوب مي‌شناسم‌اش چرا كه سال‌ها آن‌جا زندگي كرده‌ام واز بسياري جنبه‌ها محترم‌ش مي‌دارم، كشوري‌ست كه درآن تنهايي و غربت بيشتر از هر جاي ديگري حس مي‌شود، به اين ترتيب گذشته از وجود نازنين يار و همسر فوق‌العاده‌اش ”ميريام گومِز“ حتي فكر اين‌كه ”فيدل“ او را به خاك مي‌سپرد، كسي كه آنقدر از سويش رنج‌ و سختي ديده و مورد اهانت‌ها و افتراهاي وحشتناك واقع شده بود، بايد برايش بسيار غيرقابل‌تحمل بوده باشد.

همان چه كه در مورد خودتان هم اتفاق افتاده‌ است و مانند او از انواع افتراها و ‌قدر نشناسي‌ها رنج برده‌ايد و . . .

متأسفانه فرهنگ هم‌چنان بنا به قاعده‌اي لايتغير در انحصار چپ سنتي است و از حق و حقوقي ويژه‌اي هم بهره‌مند، و به خود اين اجازه را مي دهد تا هر كس را كه با تفكراتش موافق نيست، تكفير كند.

شما با واقعيت جامعه‌ي اسپانيا به خوبي آشنا هستيد، نظر شما درباره‌ي دولت سوسياليست ”زاپاتِرو“ چيست؟ چرا از رفتار سياسي او تا اين اندازه متعجب هستيد، و آيا به نظرتان بايد راديكال‌تر يا گشاده‌رو‌تر باشد؟

شايد آنچه بيش از همه باعث تعجب‌ام شده است تغيير در سياست خارجي‌اش در ارتباط با قاره‌ي آمريكاست، چون نمي‌توانم افكار و نظراتش را درك كنم كه به اين شدت و در اين سطح از نزديكي به روابط با كوبا و ”چاوز” ادامه‌ مي‌دهد.آيا اسپانياي دموكراتيك و ضداستبداد كه از دوران فرانكو بي‌نهايت منزجر است، مي‌تواند تا اين سطح از دوستي و مشاركت با رژيم‌هاي استبدادگر رابطه‌ برقرار كند؟ همين‌طور هم نمي‌توانم درك كنم كه ملت اسپانيا چه خيري از رابطه‌ي نزديك با ديكتاتوري‌هاي پوسيده‌اي چون كوبا و ونزوئلا خواهد برد!

واقعيت اين است كه در اين اواخر ناسيوناليسم از موضوعاتي‌ست كه بسياري به آن پرداخته‌اند. شما هم اغلب راجع به آن نوشته ايد و براي نمونه اين‌كه بايد با اين ناسيوناليسم كه باعث فقير شدن و به قهقرا بردن ملت‌ها مي‌شود، مقابله كرد و . . .

بله، ناسيوناليسم بزرگترين مسئله‌ي به ارث مانده از قرن بيستم است كه بايد حل شود، و نه تنها در اسپانيا كه ظرف سي سال اخير بسيار پيشرفت كرده است. اسپانيا با بدست آوردن بهره‌هاي فراوان از ديكتاتوري به دموكراسي گام برداشت، ولي همواره اين شمشير دِموكلس را با خود داشته‌ است. ناسيوناليسم هميشه سرچشمه‌ي بحران‌، تقابل و تجاوز بوده است، و اين را نبايد از نظردور داشت كه ناسيوناليسم همزمان با به بازي گرفتن دموكراسي سبب انحصارطلبي نيز خواهد گرديد.

اما در كشورهاي اسپانيايي زبان قاره‌ي امريكا اين رويارويي متفاوت است، چرا كه بسياري از روشنفكران اين كشورها در خارج از كشور در جستجوي عواملي هستند كه به بحران جاري و عمومي‌ كشورشان دامن مي‌زند.

بله، اما اين خطاست، در اين‌جا پاسخي مناسب و آشكار وجود دارد و آن اين‌كه بايد در نطر داشته باشيم همواره فساد روند مدرنيزاسيون را با شكست مواجه كرده است و عكس‌اش هم صادق است و اين موضوع  هم گريبانگير راست‌ها و هم چپ‌هاست. هيچ چيز ديگري به اندازه‌ي فساد زيربناي دموكراسي‌هاي نوپاي ما را تهديد نمي‌كند. با اين وجود، امروزه مسئله‌ي شماره يك امريكاي لاتين چاوز است كه در كشورهايي كه دموكراسي‌شان بسيار جوان و شكننده است بسيار نفوذ دارد. سخنراني‌هاي اين ساتراپ ونزوئلايي، با قدرت كلام مسيحايي و خودبزرگ‌بيني‌بيمارگونه‌اش، تكيه زده بر قدرت برآمده از دلارهاي نفتي، مي‌تواند عامل بنيان‌كن دموكراسي در منطقه باشد، همان‌طور كه در بوليوي و اكوادور بوده است.

سال گذشته شما يك‌ماهي را در عراق بعد از جنگ گذرانديد، آيا واقعا جنگ به دردسرهايش و عواقب‌اش مي‌ارزيد؟

البته.خطر تروريسم بسيار افزايش يافته است، اما در عين حال قانونمندي نيز در اين كشور رو به رشد و تحول گذاشته است: رأي‌گيري‌هايي انجام شده كه در آن‌ها ميليون‌ها نفر عراقي شركت كرده‌اند، و اين امر اثبات كننده‌ي اين مدعاست كه ملت دموكراسي را دوست دارد صرف‌نظر از عده‌ي قليلي متعصب كه توسط تروريسم بين‌المللي حمايت مي‌شوند و به خوبي درك كرده است كه اين بازي نقش مهمي و تعيين‌كننده‌اي براي جهان عرب در پي دارد. من كه بدبين نيستم، چرا كه سبب تحركي مثبت در منطقه شده است از جمله خروج نيروهاي سوري از لبنان، كه اميدواري به تعامل ميان عرب‌ها و اسرائيل را افزايش مي‌دهد. . . اين‌ها نشانه‌هاي مثبتي هستند كه متقاعدمان مي‌سازند كه بايد به آينده‌ي عراق اميدوار باشيم.

با اين وجود، هم‌چنان بخش اعظمي از مردم اروپا و اسپانيا اصولاً ضدامريكايي‌اند.

 نه اساساً، بلكه چنين احساساتي تنها در كشورهايي چون فرانسه و اسپانيا ظهور دارند، به تازگي شاهد بوديم كه از جورج بوش هم‌چون يك سفير آزادي در گرجستان استقبال شد. ايالات متحده رفته‌رفته احساسات ضد‌امريكايي از سوي اروپا را كاهش مي‌دهد و با ايفاي نقش خود در ساير نقاط دنيا به عنوان حامي دموكراسي و نظامي كه برعليه ديكتاتورهاي اصولگرا و نظام‌هاي مستبد سياسي مبارزه مي‌كند، اين احساس را متعادل مي‌سازد. اما قطع روابط اتحاديه‌ي اروپايي با ايالات متحده كه كشوري بسيار قدرتمند در دنياست بسيار خطرناك است و بيش از همه براي امنيت خود اتحاديه. در دنياي مورد تهديد جدي تروريسم كور ضدغرب، كه هيچ تفاوتي ميان كشورهاي دوست و دشمن قائل نيست، چرا كه فرهنگ و تمدن غرب، آزادي و نظام‌ لائيك آن را دشمن خود مي‌داند، قطع رابطه با ايالات متحده تنها كار دشمنان آزادي را آسان خواهد كرد.

يك فضولي: آيا اين حجم از مسافرت‌ها، شركت در مراسم دريافت جوايز و حضور در دوره‌هاي آكادميك در كشورهاي مختلف جهت تدريس به نظم كاري شما لطمه نمي‌زند؟

چرا، ولي با اين حال من هميشه پنج روز هفته را به نوشتن رمان‌ام اختصاص مي‌دهم و شنبه‌ها و يكشنبه‌ها هم مقالات مطبوعاتي‌ام را آماده مي‌كنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:37  توسط رامین مولایی  | 

AH AAAAA! UNA  CUCARACHA!

 

وا ا ا ا ا ي ! يه سوسك !

نوشته : دانيئلا  مونتايا  خيل

مترجم : رامين مولايي

 

-وا ا ا ا ا ي! يه سوسك!

چرا هر وقت خانوم ها منو مي بينند ‏؛ هميشه همين فرياد رو از اونها مي شنوم؟

تنها جوابي كه تونستم  براي اين سوال پيدا كنم اينه كه اونها از من مي ترسند؛ قاه ؛ قاه؛ قاه!

اما  آخه اونها چرا بايد از حشره اي به خوشگلي من بترسند؟!

آخ! ببخشيد اصلا يادم رفت خودم رو معرفي كنم‎؛ من ‘ روبرتو’  هستم ، يه سوسك تو دل برو با سي و نه سال سن! اگر از من بپرسيد آيا تشكيل خانواده داده ام يا نه؟ بايد آنطور كه شما آدم ها مي گوييد بگم كه من يه مرد مجردم كه هنوز بدبخت نشده! به علاوه خيلي خوش بخت بوده ام كه تا اين سن زنده مانده ام ! چون خيلي از دوستانم با يه ضربه لنگه كفش ‎عمرشون رو  دادند  به شما ! راستش من هم اگر شانس نداشتم تا حالا قرباني‏ يكي از همين لنگه كفش ها شده بودم! ولي عجيبه كه خيلي وقت ها همين خانوم هاي مهربون با لطف زيادي كه به من دارند باعث مي شوند من از مهلكه جون سالم به در ببرم! مي پرسيد چطور؟ براي اينكه اونها تا منو مي بينند ، با صداي بلند جيغ مي زنند :

- وا ا ا ا ا ي ! يه سوسك! اونو بكشيدش، بكشيدش!

حالا براتون چند تا از ماجراهاي عجيبي كه برام اتفاق افتاده اند رو تعريف مي كنم :

يه روز از پنجره اتاقي كه پر از عروسك ها و اسباب بازي هاي قشنگ بود به خانه اي بسيار بزرگ وارد شدم. بي خيال در اتاق مشغول قدم زدن بودم كه ناگهان صداي جيغ دختركي را شنيدم: ‘ مامان ، مامان يه سوسك!’ وقتي مادر دخترك از راه رسيد، چنان فرياد بلندي كشيد كه  نزديك بودگوش هام   كر شوند: ‘ آقا زود بيا ! اينجا  يه سوسك هست!’ . آقا هم خيلي سريع با يه لنگه كفش پدر مادر دار از راه رسيد . ولي من تا او بيايد  توي يه خانه اسباب بازي كه عروسك هايي هم اندازه خودم در آن بودند ، قايم شده بودم . وقتي از پنجره خانه اسباب بازي بيرون رو نگاه كردم‌ ، حسابي خنديدم ! آخه آقا از اين اتاق به آن اتاق ، در به در دنبال من مي گشت! باورم نمي شد كه او براي پيدا كردن من اينقدر تلاش بكند!

اما يه بار نزديك بود راستي راستي كارم تموم بشه! آخه يه پسر كوچولو مي خواست منو اشتباهي جاي شكلات بخوره ! راه فراري نداشتم، پسرك يكي از شاخك هايم را گرفت ، بلندم كرد و لاي دندون  هاش گذاشت و داشت بال هام رو خرد مي كرد كه ناگهان صداي فريادي بلند شد :

-         مانوليتو! اون اخه ! بندازش از دهنت بيرون!

اين پرستار بچه بود كه داد مي زد. با خودم گفتم ، بازم اين فرياد نجات بخش به دادم رسيد!

روزي هم به سالن بزرگي وارد شدم كه پر از دخترهايي با روپوش هاي  يك شكل آبي رنگ بود. اما  هنوز چند لحظه نگذشته بود كه از همه طرف صداي جيغ و داد بلند شد و باراني از لنگه كفش بر سرم ريخت ! بعضي از دخترها روي صندلي ها وايستاده بودند و عده اي هم اين طرف و اون طرف مي دويدند و همه داد مي زدند:

-         بكشيدش! بكشيدش!

حتي وقتي خانم معلم هم وارد شد با ديدن من چنان از ترس به هوا پريد كه نزديك بود سرش به سقف بخوره!خلاصه نمي دونيد چه بلوايي شده بود! اما من بالاخره  از اونجا بيرون اومدم و در حالي كه خيلي خسته و كوفته شده بودم وارد خانه اي در همون نزديكي شدم و داخل قفسه كفش ها و توي يه دمپايي خوابم برد!

 روز بعد با خوردن يك پا به بدنم و صداي جيغي كركننده از خواب پريدم : ‘ وا ا ا ا ي ! يه سوسك توي دمپايي ام  هست!زود ياشين اونو بيرون بيارين! ’ و بعد پيرزن خدمتكار خانوم هم داد زد :‌‘ وا ا ا ا ي ! يه سوسك !

همان موقع بود كه براي اولين بار از خودم پرسيدم:

‘ چرا هميشه همين جمله را همراه جيغ و فرياد از خانوم هايي كه منو مي بينند چه دختر ، چه جوون و چه پير -  مي شنوم؟! جدا“ چرا؟ ’                                                                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 8:32  توسط رامین مولایی  | 

 

ماه كجاست؟

نوشته: ماريا  آلبارِز ـ  نويسنده آرژانتيني

ترجمه: رامين مولايي

 

 

شبي نسبتاٌ گرم و تابستاني از شب هاي پاياني ماه دسامبر # ، براي هواخوري از اتاقكي كه چند ساعتي بيشتر از اقامتم در آن نمي گذشت ، بيرون زدم . شبي دلچسب و زيبا بود و اطراف من از سكوت و آرامش لبريز! در هوا چيز غريب و مجذوب كننده اي موج مي زد كه نمي دانستم چيست ؟ و آسمان  صاف و بدون ابر بالاي سرم ، مانند اقيانوسي پر راز و رمز به نظر مي رسيد .

ناگهان ميل شديدي پيدا كردم كه ماه را در آن آسمان زيبا تماشاكنم . براي همين نگاهم را براي  ديدنش در آسمان چرخاندم و چرخاندم ، اما نبود! در هيچ گوشه اي از آسمان آن را نمي ديدم! عينك ام را زدم، ولي باز هم نديدمش! شيشه هاي عينك ام را حسابي تميز كردم و دوباره به چشم زدم، نخير! بي فايده بود، هيچ اثري از ماه ديده نمي شد. يادم آمد كه در اتاقكم يك تلسكوپ متحرك دارم. مدت زيادي با عدسي هاي قوي تلسكوپم سرتاسر  آسمان را گشتم اما باز هم نتوانستم ماه را ببينم. حتي كوچكترين نشانه و نوري هم از آن ديده نمي شد! ابري هم در كار نبود و آسمان ستاره باران بود.

با دقت به تقويم نگاه كردم ، آن شب ، چهاردهم ماه بود، شب قرص كامل ماه، پس چطور ممكن بود از ماه خبري نباشد؟ يعني كجا مي توانست پنهان شده باشد؟ بالاخره بايد يك جايي از همين آسمان مي بود! سرسختانه تصميم گرفتم منتظرش بمانم.

اول با اطمينان و اميد فراوان، كم كم با بي حوصلگي، بعد با كنجكاوي و دو دلي و همينطور اضطراب و دست آخر با نگراني شديد انتظارش را كشيدم. صبر كردم و باز هم صبر كردم تا جايي كه ديگر صبرم سرآمد و براي چندمين بار با دقت آسمان را كاويدم ، ولي نتيجه اي نداشت. ماه نبود كه نبود

بعد از چند دقيقه، وقتي توانستم كمي بر نااميدي ام غلبه كنم، براي خودم يك فنجان قهوه ريختم و آرام آرام مشغول نوشيدن شدم. قهوه ام تمام شد، ولي ماه پيدايش نشد! دوباره براي خودم قهوه ريختم . دومين فنجان قهوه هم كه به آخر رسيد باز از ماه خبري نشده بود. بعد از دهمين فنجان قهوه هم هنوز ماه در آسمان ديده نمي شد و قوري قهوه  هم ته كشيده بود! . . .  اما احتمال ديگري هم وجود داشت! يك تقويم نجومي در كوله پشتي ام داشتم، به سراغ آن رفتم. ولي نه ، براي امشب ماه گرفتگي پيش بيني نشده بود. پس آخر چرا ماه آن بالا نبود؟

باز پشت تلسكوپ نشستم و آن را در جهت هاي مختلف چرخاندم و دورترين نقطه هاي آسمان را جستجو كردم . آسمان آن شب مانند بسياري از شب هاي ديگر اعجاب انگيز بود . ناگهان از روبرو شدن با چيزي كه اصلاٌ انتظارش را نداشتم جا خوردم . در دوردست هاي آسمان ، در لابلاي كهكشان هاي عظيم با ستاره ها و سياره هاي بي شمار و اجرام آسماني ناشناخته كه در فضاي بي انتها در گردش بودند ، سياره كوچكي ديدم با تابلويي كه روي آن نوشته شده بود : “ زمين” !

تلسكوپ را روي بالاترين درجه دقت تنظيم كردم و به صورتي كاملاٌ واضح توانستم در بالكن خانه ام پيراهن و شلواري را كه پيش از پوشيدن لباس مخصوص فضانوردي به تن داشتم و حالا روي طناب رخت آويزان بودند ، ببينم! داخل خانه ، در اتاق ناهارخوري همسر و بچه هايم مشغول خوردن پيراشكي گوشت بودند و برنامه خبري تلويزيون را نگاه مي كردند. درست در همان لحظه تلويزيون با نشان دادن عكسي از من و به نقل از “ مركز تحقيقات ويژه فضايي” گزارش مي داد كه من ، بي هيچ مشكلي بر سطح كره ماه فرود آمده و در ايستگاه تحقيقاتي مستقر شده ام! . . .

آرام گرفتم! و در حاليكه از شكوه و سكوت شبانه غرق لذت بودم و از تماشاي آن همه زيبايي دهانم بازمانده بود، از اينكه مي ديدم اينجا، روي كره ماه هم مثل هميشه حواسم پرت است ، تعجب كرده بودم! 

 

 

 

 

 

# شب هاي پاياني دسامبر ـ يعني آخرين ماه سال ميلادي ـ ، برابر با شب هاي اوايل دي ماه در تقويم ماست ! ولي بايد توجه داشت كه در كشورهاي واقع در نيمكره جنوبي زمين ـ مانند آرژانتين ، برزيل ، شيلي ، استراليا و . . . ـ اين روزها همزمان با شروع فصل تابستان هستند .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 18:20  توسط رامین مولایی  | 

اتاقي در عمق چاه
نگاهي به رمان ژرفاي چاه
138558.jpg
امير محمد اعتمادي
نشر پيكان / ۲۱۰۰ تومان
رامين مولايي
عنوان و طرح جلد كتاب را كه مي بيني ، به برداشتن اش از روي پيشخوان راغب مي شوي: «ژرفاي چاه»! مقصود نويسنده از انتخاب اين عنوان براي رمان اش چيست؟ و طرح جلد: چاهي كه بر فراز درختان جاي گرفته و از درون اش نوري مات مي تابد، آيا آفتاب از اين چاه بيرون مي زند؟ و اما شاخه هاي سبز درختان كه انگشت اشاره اي شده اند به سوي چاه و ژرفاي آن! همان ابتدا آرزو مي كني كه اي كاش طرح جلد از رنگ هاي بيشتر و مناسب تري براي كارش استفاده مي برد.
حجم كتاب حدود سيصد وسي صفحه است و اين تعداد صفحه يك رمان دلخواه توست، نه چندان حجيم كه حوصله را سر ببرد و نه چندان كم حجم كه دست وپا شكسته از آب درآيد. كتاب را كه بر مي گرداني وپشت جلد را مي خواني، مبهوت مي ماني! اين چه جور رماني است كه لعنت و ناسزا نثار منتقدان مي كند!؟ «لعنت به هر چه منتقد، بي شرف هاي خودپرست...»! نويسنده ياوه بافي كرده يا منطق و شهامتي در پس اين جمله هاي پنهان است؟ لااقل براي پيدا كردن جواب اين سؤال هم كه در ذهن ات نقش مي بندد، بايد كتاب را بخري و بخواني...
تا رسيدن به خانه معطل نمي شوي، در همان اتوبوس شروع مي كني به خواندن. اول شناسنامه كتاب؛ نام نويسنده كه آشنا نيست، بايد اولين كتابش باشد، بعد تقديم نامه كتاب را مي خواني، شعر گونه دلنشيني كه با همه هستي كار دارد: آسمان ، زمين، شب، روز، ... اما چرا عنوانش «تقديم نامه استاد» است؟ اين استاد كيست؟ اين چه جور تقديم نامه اي است؟ با خود مي گويي كه نويسنده ناشناس آيا چيزي نو در چنته دارد و يا اينكه او هم از اين تازه كارهاي مدعي بداعت ادبي است!
اما مي بيني كه تقديم نامه به دلت نشسته است. عنوان صفحه بعدهم برايت تازگي دارد.
«ورود به داستان» و باز پرسشي ديگر: اگر ورود و شروع داستان اين صفحه است، پس چرا تقديم نامه در صفحه يك چاپ شده است؟ بند اول را كه مي خواني شگفتي ات كامل مي شود، چون با نويسنده اي روبرو مي شوي كه خودش هم نمي داند آنچه كه نوشته داستان است يا واقعيت و روراست مي گويد كه هيچ كمكي نمي تواند به توي خواننده بكند ، چرا كه خود نيز درمانده است! فصل كوتاه ورودي را مي خواني و علت وجودي داستان برايت روشن مي شود: استاد نويسنده اي كه مايل به ديدار تنها فرزندش نيست ودرمقابل پسرش كه پس از ۱۷سال از اروپا بازگشته بي صبرانه مشتاق ديدار پدر است . چرا؟ همين چرا، سبب نوشته شدن «ژرفاي چاه»است . اما «ژرفاي چاه» چه رابطه اي با اين دونفر دارد؟ بايد بخواني ، همين!… هرچه پيش مي روي بيشتر به صداقت و روراستي نويسنده تازه كار پي مي بري، او حتي آنجا كه ناخواسته مطالبي از نشست هايش با استاد را لو مي دهد ، در متن خود آورده وبعد عذر مي خواهد كه اينها را بايد خود استاد بگويد. از بيان خيال هاي خود هم ابايي ندارد وباتوجه به اينها توي خواننده اطمينان مي يابي كه راوي، امانتدار صادقي است . گاه نيز گوشه مي زند و آگاهي خود را به رخ مي كشد: « شما را تشنه گذاشته ام».
در انتهاي فصل ورود به داستان ، ديگر مي داني كه قرار است خواننده مصاحبه اي باشي كه حاصل اش «ژرفاي چاه» است . دراين مصاحبه نويسنده به دنبال يافتن پاسخي براي علت خودداري استاد از ديدار پسرش است .
«نشت اول » نام فصل بعدي است . نويسنده به در خانه استاد مي رود، درحالي كه سروكله «رمضان» پيدامي شود، ناجي غريقي كه سابقه آشنايي ديرينه با نويسنده دارد، رمضان كه شتابزده است از اومي پرسد: «در خانه اين چه مي كني؟» سؤالي كه نويسنده را عصباني مي كند. پيداست كه مردم محل استاد را ديوانه مي پندارند. اما شتاب رمضان به دليل مرگ مرد ميانسالي در درياست، او غرق نشده، بلكه سكته كرده است. دل نويسنده ـ وتو ـ شور مي زند و براي اولين بار با استاد و لبخندش روبرو مي شوي. فكر مي كني حالا مصاحبه آغاز مي شود ولي نه، استاد هنوز شرطهايي دارد. از مصاحبه در اين جلسه خبري نيست. لحظه اي بعد استاد تار برمي دارد و با نوايي حزين شروع به غزل خواني مي كند: «سوختم در چاه صبر از... » و تو بيشتر از پيش به كلمه چاه دقيق مي شوي! ... استاد گفت كه در پايان هر جلسه پاكت سربسته اي به نويسنده مي دهد تا بعد آن را بخواند. در «دست نوشته اول» همراه نويسنده تازه كار، از زبان استاد مي خواني كه «اين يك داستان است». استاد مي خواسته داستاني بنويسد، اما نمي نويسد و اين كار را بايد نويسنده ـ راوي انجام دهد و تو باز به ياد نوشته تند و تيز پشت جلد مي افتي!...
اتوبوس به مقصدرسيده، بايد كتاب را ببندي و در خانه فصل بعدي را بخواني كه عنوان آن «شب» است. اينجا ديگر قلم و بيان نويسنده است كه بدون درازگويي مي رود سر اصل موضوع و همين جا با راوي جوان هم صدا مي شوي كه چرا بايد شاهكار نهايي استاد را نويسنده اي نوپا بنويسد؟
فصل بعد « نشست دوم » است. كم كم با توالي عنوان فصلها فرم و ساختار رمان در ذهن ات شكل مي گيرد. اما آيا نويسنده توان پروراندن اين ساختار را دارد؟ در اين فصل خط داستاني ديگري كه با حضور رمضان آغاز شده بود، پررنگ تر مي شود و اين استاد است كه داستان سرايي مي كند، باز هم از چاه مي گويد و چاه كني كه زير آوار جان مي دهد. انگار سراسر داستان استادتكرار كلمه و مفهوم است «چاه». استاد از كتابهايش مي گويد و نيز نظر منتقدان پس از انتشار هر يك. متوجه مي شوي كه نوشته پشت جلد گفته هاي استاداست. با آغاز «نشست سوم» درمي يابي كه مواجهه منتقدان با استاد نقشي اساسي در پيدايش اين رمان بازي مي كند. حتي درجايي استاد از قصد خود براي حلق آويز كردن همه ايشان در همان «چاه محض» سخن مي گويد و باز «دست نوشته» و «شب».
اما اي كاش نويسنده از «دست نوشت» براي عنوان دست نوشته هاي استاد استفاده مي كرد، چون آهنگ موزوني به ساختار رمان مي داد: «نشست»، «دست نوشت»، «شب»، در شروع نشست چهارم توهم حضور رمضان را همه جا حس مي كني، هر چند به چشم نيايد. در اين فصل جوابي از استاد، چاه را ژرف تر مي كند: «دارم رماني مي نويسم كه اسمش را گذاشته ام: «چاه»! در دست نوشته چهارم او ديگر با منتقدان كاري ندارد، بلكه از خود، احساسات خود و نيز از نوشتن مي گويد. بعد از دست نوشته چهارم، انتظار خواندن «شب» را داري! اما «شب» جاافتاده است! از سر رضايت، نفس عميقي مي كشي: بالاخره ايراد بزرگي پيدا كردي! اينجا ديگر نويسنده جوياي نام «كاف» داده است! پس از اين فصل عنوان «نشست» را نمي بيني، بلكه نام فصل بعدي «روز پنجم » است و پس از آن «شب». اينجا هم ايراد دوم را به روشني متوجه مي شوي: خط داستاني جديدي وارد مي شود، هر چند از نويسنده تا اينجاي كار راضي بوده اي اما درست اين بود كه خط داستاني جديد كم كم آشكار شود و شكل بگيرد.
سر و كله پسر استاد «روز ششم» پيدا مي شود. از اين به بعد راوي و تو موفق به كشف نادانسته هاي زيادي مي شويد كه از همه عجيب تر، ماجراي كشيك كشيدن استاد جلوي دانشكده پسرش در اروپاست.
«نشست پنجم» را كه شروع مي كني، خدا را شكر ديگر از رمضان خبري نيست و استاد به داستان سرايي اش ادامه مي دهد. اما «دست نوشته پنجم» تنها سه برگ كاغذ سفيد است! و راوي با جسارت آن را پر مي كند، آن هم درست به سبك و سياق استاد، در پايان هم تاريخ مي زند و امضا مي كند.
در «نشست ششم» استاد داستانش را به پايان مي برد. حالا يقين پيدا كرده اي كه استاد، نويسنده اي تواناست و باز «روز هفتم»، مصاحبه پايان يافته است و گره ها كم كم باز مي شوند. «روز هشتم» از «چاه محض» سردرمي آوري! و فصل پاياني را كه مي خواني، كتاب را مي بندي و به آنچه خوانده اي فكر مي كني. كتاب راضي ات كرده، ولي تو تنها يك خواننده اي ـ و شايد ازنوع حرفه ايش ـ بايد ديد نظر منتقدين در مورد «ژرفاي چاه» چيست؟... پيش از آنكه كتاب را كنار تخت بگذاري، نگاه دوباره اي به روي جلد مي اندازي:
«ژرفاي چاه»، امير محمد اعتمادي
بايد نام نويسنده را به خاطر بسپاري! چراغ را خاموش مي كني.
حالا اما در عمق چاه اتاق است، تنها يك آرزو داري: كاش دست نوشته هاي استاد ادامه داشت!...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 8:0  توسط رامین مولایی  | 

داستان
نزديك تر به واقعيت
079665.jpg
رامين مولايى: «موسيو ابراهيم و گل هاى آسمانى» اثر «اريك مانوئل اشميت» را نشر مس با ترجمه حميد كريم خانى اوايل هفته گذشته به بازار كتاب فرستاد. اين كتاب همان «موسيو ابراهيم و گل هاى قرآن» در نسخه فرانسوى اش است كه على الظاهر ناشر مختارانه مجبور به تغيير عنوان آن در نسخه فارسى شده است. اريك امانوئل اشميت، كه برخلاف آنچه از نامش برمى آيد، يك فرانسوى مقيم بروكسل است، يكى ديگر از خيل نويسندگانى است كه هر چند تحصيل فلسفه را تا رسيدن به مدارج عالى دنبال كرده، ولى ادبيات را بسترى مناسب تر براى بيان باورهاى خود يافته است. او با نگارش نمايشنامه هايى موفق شروع مى كند و پس از چند سال به نوشتن رمان و آن هم ژانرى از آن كه به لحاظ حجم داستان بلند شبيه است (رمانى ۵۸ صفحه اى) روى مى آورد، ژانرى كه به لحاظ ساختار كم از اسلاف كلاسيك و پر حجم خود ندارد كه هيچ، صاحب برترى هايى نيز هست.كتاب خودش را با طرح و ساختار جلد خود به خواننده معرفى مى كند، طرحى زيبا و خوش قالب و رنگ از درويشى كه در حال سماع است و عنوان كتاب كه بر دامن اش نقش بسته اولين چيزى است كه حتى براى خواننده غيرحرفه اى جذاب مى نمايد. دست به دامن درويش كه شود به پشت كتاب راه مى برد و مى خواند:  «در پاريس سال هاى دهه ۱۹۶۰ «مومو» پسربچه دوازده ساله يهودى با پيرمرد عرب خيابان  آبى دوست مى شود. اما ظاهراً ماجرا ابهام هايى در خود دارد: موسيو ابراهيم بقال، عرب نيست، خيابان «آبى» نيست و پسربچه هم شايد يهودى نباشد و...» نيم نگاهى هم به قيمت كه ۹۵۰ تومان دارد.حالا كتاب را باز مى كند مقدمه مختصر و مفيد چهار صفحه اى و شروع ماجرا: «يازده ساله كه بودن قلك خوكچه اى ام را شكستم و به سراغ...» حالا ديگر يه تيغ مى خوانى و از زبان «مو نيير» در صفحه سوم با «موسيو ابراهيم» آشنا مى شوى: «موسيو ابراهيم» هميشه خدا پير بود. مردم خيابان «آبى» و خيابان «فوبور-پوآسيونه» از قديم او را در بقالى اش ديده بودند كه از هشت صبح تا نيمه شب به صندوق ها و اجناس مغازه اش تكيه مى داد...افسون «موسيو ابراهيم» تو را هم در كنار لوييز تا پايان اين رمان كوتاه به دنبال خود مى كشاند. مطمئن باش.اوج هنر امانوئل اشميت، به تعليق درآوردن خواننده در كوتاه ترين زمان و با موجزترين جملات است،  و از اين لحاظ شايد شما را هم مثل من به ياد هنر «ارى دلوكا» نويسنده ايتاليايى رمان «كوه خدا» بيندازد كه مهدى سحابى با هنرمندى بسيار از پس ترجمه آن برآمده است.اما حميد كريم خانى با اين ترجمه اش نشان داده كه بايد منتظر كارهاى آينده اش باشيم و نامش را به خاطر بسپاريم. تسلط او به زبان فرانسه و بيشتر از آن به زبان فارسى اين امكان را به خواننده مى دهد كه خود را به واقعيت اثر نزديك تر احساس كند.«موسيو ابراهيم و گل هاى آسمانى» در همين يك ماهه اخير از سوى دو ناشر ديگر هم با اسم هايى كم وبيش يكسان منتشر شده است، تا بار ديگر خواننده ايرانى ابتدا سردرگم ولى بعد به انتخابى شايسته دست يازد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط رامین مولایی  | 

پايان واقعى زيباى خفته
161112.jpg
شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان.
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 8:7  توسط رامین مولایی  | 

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     
<