تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

(نشرچشمه-چاپ اول:پاییز ۱۳۸۴،قیمت:۵۰۰تومان)

 

نقاش و خرگوش هاي سفيد

 

نويسنده و تصويرگر: جانِت  و  ليبيو  مارزوت

 

ترجمه : رامين مولايي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين، داستان مرد نقاشي است كه شور و شوق

نقاشي كشيدن را از دست داده بود.

به همين خاطر براي زندگي به جايي بسيار دور از شهر، به منطقه‌اي

كوهستاني و

پوشيده از جنگل‌هاي سردسيري سفركرد.

نقاش در دامنه كوهستان، ميان دشتي وسيع، در كلبه‌اي چوبي و

 قديمي اقامت كرد.

دور تا دور كلبة چوبي را جنگلي فراگرفته بود كه حيوانات گوناگوني

در آن زندگي مي‌كردند، جنگلي چنان وسيع

كه براي گذشتن از آن چندين روز پياده‌روي لازم بود.

 

 

زمستان بود و درختان جنگل پوشيده از برف.

نقاش كه به كار روزانه عادت كرده بود، از بيكاري حوصله‌اش سر مي‌رفت،

پس روزها خودش را با پياده‌روي‌هاي طولاني در جنگل سرگرم مي‌كرد.

شدت سرما زياد بود و تقريباً همة حيوانات يا به مناطقي كه سرماي كمتري داشت،

پناه برده يا به خواب زمستاني فرو رفته بودند.

 

 

فقط و فقط اين خرگوش‌هاي سفيد بودند كه هنوز هم

آنجا زندگي مي‌كردند.

آن‌ها به كمك پاهاي پوشيده از موهاي چرب و پُرپشت‌شان

بدون فرورفتن در برف مي‌توانستند بدوند و جست‌وخيز كنند.

پوست آن‌ها كه در تابستان مانند ديگر خرگوش‌ها

خاكستري بود، در زمستان

سفيد و پُرپشت مي‌شد و چون لباسي گرم،

آن‌ها را در برابر سرماي گزنده و يخبندان‌هاي وحشتناكِ شبانة كوهستان حفظ مي‌كرد.

 

 

نقاش ردپاي خرگوش‌ها را همه جا مي‌ديد.

پيدا بود كه بايد تعدادشان زياد باشد؛

اما او هيچ‌كدام از آن‌ها را نمي‌ديد؛ پوست سفيد

خرگوش ها باعث مي‌شد در ميان برف ديده نشوند.

 

 

نقاش كم‌كم وسوسه مي‌شد تا

يكي از آن‌ها را بگيرد و بين راه روي آتش كباب كند و

با سيب‌زميني‌هايي كه زير خاكسترِ آتش پخته بود، نوش‌جان كند!

اما شكار آن‌ها بيشتر از خوردنشان آرزويش شده بود، چون او

جاي پايشان را همه جا مي‌ديد، ولي نه خودشان را مي‌ديد،

نه صدايشان را مي‌شنيد و اين موضوع برايش خيلي تعجب‌آور بود!

از هيزم‌شكني كه در آن اطراف زندگي مي‌كرد، يك تفنگ گرفت و

صبح زود، با تابش اولين پرتوهاي آفتاب،

به قصد شكار خرگوش از كلبه بيرون رفت.

 

 

جنگل، درست مانند سرزميني شيشه‌اي، سرد و ساكت بود.

فقط گاهي صداي شكستن و فروريختن تكه يخي از درخت كه

با تابش آفتاب صبحگاهي آب شده بود، نقاش را كه با دقت زياد

كوچك‌ترين حركت و كمترين صدايي را زيرنظر داشت، مي‌ترساند.

سرتاسر جنگل با ردپاي خرگوش‌هاي سفيد تزئين شده بود.

نقاش بدون احساس خستگي، ردپاها را كه راه‌هاي بي‌پاياني مي‌ساختند،

دنبال مي‌كرد. گاهي از حالت ردپاها حدس مي‌زد كه بايد مخفيگاهشان زير شاخه

يا تنة افتادة درختي باشد. جايي كه خرگوش‌ها

خودشان را از سرما حفظ و براي مدتي استراحت مي‌كردند،

چُرتي لذت‌بخش در روزي آرام! چون آن‌ها براي يافتن غذا

شب‌ها از لانه‌اشان بيرون مي‌آمدند و پوست نرم و جوانه‌هاي درختان را مي‌جويدند.

انگار آن‌ها اصلاً خواب نداشتند.

 

 

نقاش روزها و روزها مسير ردپاهاي روي برف را دنبال كرد.

او بدون كمترين سروصدايي درست مانند يك گرگ، در خلافِ جهت باد

قدم برمي داشت تا خرگوش ها بوي بدن او را حس نكنند.

حتي گاهي مانند يك درخت بدون كوچك‌ترين حركتي،

در گوشه‌اي از جنگل كشيك‌شان را مي‌كشيد.

اما بي‌فايده بود! خرگوش‌ها هيچ‌جا به چشم نمي‌خوردند!

 

 

غروبِ يك روز، نقاش پس از ساعت‌ها پياده‌رويِ بي‌نتيجه،

به كلبه‌اش برگشت و مشغول ساختن يك دام شد.

يك دام ساده اما كارآمد كه از زمان‌هاي بسيار دور

براي شكار حيوانات كوچك از آن استفاده مي‌شد.

نقاش با اشتياق و پشتكار فراوان كار مي‌كرد و طولي نكشيد كه دام آماده شد.

آن را آزمايش كرد و مطمئن شد كه درست عمل مي‌كند.

آن شب قرص ماه در آسمان مي‌درخشيد، پس به جنگل رفتن و گذاشتن دام

نزديكِ مسيري كه خرگوش‌ها از آن مي گذشتند در روشنايي مهتاب كار ساده‌اي بود.

او به عنوان طعمه يك تكه سيب هم درون دام گذاشت.

صبح روز بعد، براي ديدن نتيجة كارش، با شوق فراوان از كلبه بيرون رفت.

آفتابِ خوبِ روزِ پيش برف‌ها را كمي آب كرده بود،

اما سرماي شديد شب، باعث يخ‌زدگي سطح برف شده بود و

با برداشتن هر قدم يخ‌ها مي‌شكستند و صداي بلندي ايجاد مي‌كردند.

خيلي عجيب بود! دام همان‌طور كه شب پيش كار گذاشته شده بود،

دست نخورده مانده بود! اينكه خرگوش‌ها

در برابر عطرِ خوشِ سيب مقاومت كرده باشند، باورنكردني بود!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزها از پي هم، آمدند و رفتند و خرگوش‌ها نه در آن دام، بلكه

در دام‌ها و تله‌هاي ديگري هم كه نقاش كار ‌گذاشت، گرفتار نشدند.

خرگوش‌هاي سفيد فكر نقاش را كاملاً مشغول كرده بودند و حالا

او شب و روز فقط به آن‌ها فكر مي‌كرد و بس!

هر روز صبح زود براي پيداكردن آن‌ها از كلبه بيرون مي‌رفت و

هر بار نيز مسافت طولاني‌تري را مي پيمود و از كلبه‌اش دورتر مي‌شد.

خيلي وقت‌ها از جاهاي ناشناخته‌اي سر در مي آورد و براي اينكه راه برگشت را

پيداكند، مجبور مي‌شد ردپاي خودش را در برف دنبال كند.

روزي هنگام پياده‌روي، برف شديدي شروع به باريدن كرد.

طولي نكشيد كه برف ردپاهاي پشت سرش را پُركرد و از بين بُرد!

برف تنها در چند دقيقه چهرة جنگل را تغيير داده بود.

نقاش متوجه شد كه اين بار واقعا گم شده است!

 

 

وقتي كه تلاش مي‌كرد تا موقعيتش را

تشخيص دهد، ناگهان جلو پايش متوجه ردپاي خرگوش سفيدي شد.

نقاش مي دانست كه خرگوش‌ها هنگام بارش برف

از لانه‌اشان بيرون نمي‌آيند.حتماً اين يكي با شنيدن صداي پاي او،

 ترسيده و از مخفيگاهش بيرون آمده بود.

ردپا تازه بود. پس خرگوش بايد همان نزديكي باشد.

با برف شديدي كه مي‌باريد، به زودي اين ردپاها هم

از بين مي‌رفت. نقاش كاملاً از ياد بُرد كه گم شده است و

سرگرم دنبال كردن ردپا شد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هوا ديگر تاريك شده بود و باد سردي كه مي‌وزيد

همراه خود ذرات ريز يخ را در هوا مي‌پراكند.

ناگهان ردپاي خرگوش قطع شد!

نقاش سرش را بالا آورد: او درست مقابل كلبه اش ايستاده بود!

آن شب بي‌آنكه تفنگ را تميز و روغنكاري كند،

به گوشه اي تكيه‌اش داد.

در عوض از درون صندوقي جعبة مدادها،

قلم موهايي از موي ظريف سمور و ذغال‌هاي طراحي‌اش را برداشت.

آن شب باد شديد يك لحظه هم آرام نگرفت و

كلبة چوبي نقاش را مانند قايقي طوفان‌زده، تكان داد.

 

 

صبح روز بعد، دوباره آفتاب روي برفِ تازه باريده مي‌تابيد.

 بادِ ديشب همة ابرها را جارو كرده و پشت سرش آسماني صاف و زيبا به جا گذاشته بود.

نقاش، دفتر و وسايل طراحي‌اش را برداشت و

راهي جنگل شد.

برفِ نرم و درخشان چون گردي از بلور همه جا را پوشانده بود و

هر صداي پايي را در خود خفه مي‌كرد.

نقاش تنة درختي بر زمين افتاده را از برف پاك كرد،

رويش نشست و مشغول زدن طرح شد.

طرح همة درختاني را كه پيش رويش بود با

ظرافت بسيار كشيد: تنه و پوست درختان، شاخه‌ها، جوانه‌ها و 

با آرامش و به نرمي كار مي‌كرد.

ساعت‌ها زير گرماي لذت‌بخش آفتاب

همة جزئيات را با دقت نگاه و با ظرافت طراحي كرد،

تا آنجا كه حس كرد درست مانند يك درخت، جزيي از جنگل شده است!

طرح‌اش را كه زد، مكثي كرد و

غرق تماشاي آن شد!

سپس نگاه از آن گرفت و خرگوش ها را همه‌جا ديد!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آن‌ها روي برف مي‌دويدند و جست‌وخيز مي‌كردند،

ناگهان مي‌ايستادند، گوش‌هايشان را تيز مي‌كردند و باز

به راهشان ادامه مي‌دادند.چندتايي هم ساكت و آرام

 آفتاب گرفته بودند و سبيل‌هايشان را مرتب مي‌كردند!

آن ها خيلي زياد بودند، خيلي زياد . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جنگلي پُر از خرگوش‌هاي سفيد!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط رامین مولایی  | 

 

El Arrepentido

 

 

پيرمرد پشيمان

 

آنا ماريا ماتوته

 

    كافه دلگير و تاريك بود. نماي اصلي كافه رو به جاده و درِ پشتي آن مشرف به ساحل بود. دري كه رو به ساحل باز مي‌شد با حصيري پوشيده شده بود كه با هر نسيم تكان مي‌خورد و صدايي شبيه ساييده شدن دو تكه استخوان روي هم مي‌داد.

    تومئو[1]ي پير بر آستانه در نشسته بود و كيسه‌ي توتون‌ چرميِ سياهِ كهنه‌يي را ميان دست‌هايش به آرامي بازي مي‌داد و رو به ساحل به دوردست‌ها خيره شده بود. صداي موتور قايقي همراه صداي برخورد موج‌ها بر روي صخره‌هاي ساحلي به گوش مي‌رسيد. كنار اسكله يك لِنج قديمي كه چادري كهنه رويش كشيده بودند، آرام بالا و پايين مي‌رفت.

    تومئو غرق در افكار خود گفت:

ـ‌ پس اين‌طور ...!

كلماتش به‌قدري سنگين و آهسته بود كه گويي مثل سنگ جلوي پاهايش به زمين مي‌افتاد. چشم‌هايش را بالا گرفت و به روتي[2] چشم دوخت.

روتي جوان عينكي و لاغر اندامي بود كه پشت شيشه‌هاي عينك خود چشم‌هاي آبي معصومي داشت. روتي جواب داد:

ـ همين‌طوره

و نگاهش را به زير انداخت.

تومئو با انگشتان باريك و تيره‌اش ته كيسه‌ي توتونش را كاويد، برگ توتوني را با نوك انگشتانش خُرد كرد و همان‌طور كه به دريا خيره مانده بود، ادامه داد:

ـ چقدر بِهم وقت مي‌دي؟

ـ نمي‌دانم نمي‌شود زمانش‌ را دقيقاً مشخص كرد. مي‌خواهم بگويم آن‌چنان هم حتمي نيست.

ـ ببين روتي، تو من‌رو خيلي خوب مي‌شناسي‏، پس راحت حرف بزن.

روتي سرخ شد و به نظر آمد لب‌هايش مي‌لرزند:

ـ‌ يك ماه شايد هم دو ماه

ـ روتي ازت ممنونم، مي‌فهمي كه؟آره ازت خيلي ممنونم، اين‌طوري خيلي بهتر شد.

روتي ساكت بود. تومئو گفت:

ـ روتي مي‌خوام چيزي بهت بگم، هرچند مي‌دونم تو خيلي حساس و نكته‌سنجي. اما مي‌خوام چيزي‌‌رو بهت بگم، روتي. من خيلي بيشتر از اوني كه مردم فكر مي‌كنند پول‌و‌پَله دارم. تو خيلي خوب مي‌دوني يه آدم فقير، يه ماهيگير قديمي، صاحب يه كافه‌ي بين‌راهي . . .اما من پولدارم، پول زيادي هم دارم.

روتي ناراحت به‌ نظر مي‌رسيد، سرخي گونه‌هايش تندتر شده بود.

ـ اما دايي . . . من نمي‌فهمم چرا اين‌ها را به من مي‌گوييد؟

ـ تو تنها قوم و خويش من هستي، روتي.

و در حالي‌كه غرق در خيالات خود به دريا خيره مانده بود، تكرار كرد:

ـ من هميشه دوستت داشته‌ام.

روتي اندوهگين گفت:

ـ‌ اين را خيلي خوب مي‌دانم، شما هميشه به من لطف داشته‌ايد.

ـ برگرديم سر حرف قبلي‌مون. من پول زيادي دارم. آدم‌ها هميشه اونجور كه نشون مي‌دن، نيستن.

روتي لبخند تلخي زد.(شايد مي‌خواد از قاچاق‌هايي كه كرده تعريف بكنه! خيالش من خبر ندارم! خيال مي‌كنه هيچ‌كس باخبر نيس! . . . تومئوي پير! همه خيلي خوب تورو مي‌شناسن!. . .ولي اون چه‌طور خودش‌رو راضي كرد تا خرج تحصيل من‌رو بدهد، در حالي‌كه او اصلاً اهل اين گشاده‌دستي‌ها نيست؟)

دست‌اش را بر شانه‌ي پيرمرد گذاشت:

ـ دايي، خواهش مي‌كنم. . . ديگه از اين موضوع حرف نزنيم، خواهش مي‌كنم. به‌علاوه من كه گفتم شايد اصلاً اشتباه كرده باشم. بله، اشتباه كردن خيلي ساده‌ است. هيچ‌كس نمي‌داند . . .

تومئو با ناراحتي بلند شد. باد گرمي موهاي خاكستريش را افشان مي‌كرد.

ـ بيا روتي، بيا بريم پياله‌اي با هم بزنيم.

. . . و با دست پرده‌ي حصيري را كنار زد و روتي هم پشت‌سرش تو رفت. كافه در آن ساعت از روز سوت‌وكور بود. دو خرمگس با سروصداي زيادي دور و برشان پرواز مي‌كردند. تومئو پشت پيشخان را و دو استكان را لبالب از كنياك كرد و يكي را به او تعارف كرد:

ـ برو بالا، پسر!

پيش از آن هرگز او را ”پسر“ خطاب نكرده بود. روتي چشمكي زد و لب‌اش را تَر كرد. پيرمرد ناگهان گفت:

ـ پشيمونم! . . .

روتي به او خيره شد. پيرمرد تكرار كرد:

ـ‌ آره پشيمونم!

ـ‌ نمي‌فهمم از چي صحبت مي‌كنيد، دايي . . .

ـ‌ مي‌خوام بگم، پول من پولِ شرافتمندانه‌اي نيست، اصلاً نيست!

و استكانش را يك نفس سركشيد و با پشت دست لب‌هايش را پاك كرد.

ـ هيچ‌چيز نمي‌تونست بيشتر از اين من‌رو خوشحال كنه كه از تو كسي رو بسازم كه حالا شده‌اي، يه دكتر درست و حسابي!

ـ من هم هرگز فراموش‌ نمي‌كنم . . .

روتي اين كلمات را با صدايي لرزان ادا كرد و ناخودآگاه چشم به زمين دوخت.

ـ چشم‌هات رو پايين ننداز. خوش ندارم وقتي حرف مي‌زنم به جاي ديگه‌اي نگاه كني! آره روتي، من از اين بابت خيلي راضي‌ام، مي‌دوني واسه‌چي؟

روتي ساكت بود.

ـ از اين خوشحالم كه تو با همين درسي كه خوندي مي‌توني من‌رو از مرگم باخبر كني. آره روتي من از اين بابت خيلي خوشحال و راضي‌ام.

ـ دايي از شما خواهش مي‌كنم اين‌طور صحبت نكنيد . . . برايم خيلي دردناك است . . . فراموشش كنيم.

ـ نه، واسه جي فراموشش كنيم. تو من‌رو باخبر كردي و حالا ديگه خيالم راحت شد . . . روتي، تو نمي‌فهمي چه خدمتي به من كردي . . .؟

روتي استكان را ميان انگشتانش فشرد و بعد يك‌نفس و تا آخرين قطره‌‌اش را سركشيد.

ـ تو من‌رو خوب مي‌شناسي، روتي. خيلي هم خوب مي‌شناسي.

و روتي لبخند كمرنگي زد. . .

 

آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت. نزديك ساعت هشت با بازآمدن كارگران سيمان‌كار، كافه پُر شد. تومئوي‌ پير هم مثل هر روز اين‌سو و آن‌سو مي‌رفت و مشغول كار بود. . . نبايد مي‌گذاشت تعطيلات روتي، آن هم بعد از گرفتن مدرك دكترا، خراب شود. به نظرش روتي پريشان و غمگين مي‌آمد و چندبار متوجه شد كه ساكت و آرام به او زُل زده است.

روز بعد هم بي‌هيچ اتفاق خاصي سپري شد. ميان آن‌دو ديگر صحبتي از آن موضوع نشد. تومئو خيلي طبيعي خودش را خوشحال وانمود مي‌كرد. در عوض روتي بسيار نگران و افسرده مي‌نمود.

دو روز ديگر را هم پشت‌سر گذاشتند. گرماي شديد و طاقت‌فرسايي جزيره را در بر گرفته بود. روتي نزديك به ساحل قايقراني مي‌كرد. نگاه آبي و متفكرانه‌اش در آسمان سرگردان بود. هواي شرجي پيراهن خيس‌اش را بدنش چسبانده بود و ساكت و رنگ‌پريده از دريا برمي‌گشت. نگاهي به تومئو انداخت و به پرسش‌هاي پيرمرد، جواب‌هاي كوتاهي داد.

صبح روز سوم، تومئو به اتاق خواهرزاده و پسرخوانده‌اش رفت. جوان تازه از خواب بيدار مي‌شد. . . آهسته صدايش كرد.

ـ روتي. . .

روتي با عجله عينك‌اش را به چشم زد. دست‌هايش مي‌لرزيدند.

ـ چي شده، دايي؟

تومئو خنديد و گفت:

ـ چيزي نشده. . .مي‌خوام برم بيرون، ممكنه دير برگردم، فهميدي؟ يه وقت دلواپس‌ام نشي. . .

روتي رنگ به چهره نداشت:

ـ خيلي خُب. . .

رويش را برگرداند و صورتش را روي بالش گذاشت. تومئو گفت:

ـ عينك‌ات روتي. . . نشكني‌اش!

روتي عينك‌اش را از چشم برداشت و به زمين خيره شد. از پنجره‌ي كوچك اتاق هواي گرم و صداي موج داخل مي‌شد.

ظهر شده بود كه روتي به طبقه‌ي پايين و كافه رفت. در اصلي قفل بود. ظاهراً دايي‌اش ديگر اهميتي به جلب مشتري نمي‌داد.

روتي براي خودش قهوه ريخت. بعد از در پشتي به طرف ساحل رفت. قايق قديمي آرام بالا و پايين مي‌رفت.

نزديك ساعت دو بود كه به او خبر دادند:« تومئو در جاده‌اي كه به تورا[3] مي‌رود، به خودش شليك كرده است. بايد اين كار را همان ساعت‌هاي اوليه‌ي صبح بعد از بيرون آمدن از كافه انجام داده باشد».

روتي رنگش پريده بود و افسرده و پريشان نشان مي‌داد. گيج‌ و منگ بود.

ـ شما از علت اين اقدام دايي‌تان چيزي مي‌دانيد؟

ـ نه، اصلاً نمي‌توانم بفهمم!. . .حتي نمي‌توانم تصورش را هم بكنم. او به نظر آدم خوشبختي مي‌رسيد.

 

روز بعد، روتي نامه‌اي دريافت كرد. با ديدن نام خود روي پاكت، رنگش پريد و با دست‌هايي لرزان آن را باز كرد. دايي‌اش بايد نامه را پيش از خودكشي و بعد از بيرون رفتن از كافه به صندوق پست انداخته باشد.

روتي اين‌طور خواند:

”روتي عزيز:

    خيلي خوب مي‌دانم كه مريض نيستم، چون هيچ‌كدام از دردهايي را كه برايت توضيح دادم، نداشتم! بعد از اين‌‌كه معاينه‌ام كردي، پيش دكتر ديگري هم رفتم و كاملاً مطمئن شدم. نمي‌دانم كه تا چند وقت بتوانم در سلامت كامل زندگي كنم‏ چرا كه به قول خودت، آدم از همه چيز كه خبر ندارد! تو خيلي خوب فهميده بودي كه اگر بدانم چند روز بيشتر مهلت ندارم، توي رختخواب منتظر مرگ نمي‌مانم و دقيقاً همين كاري را مي‌كنم كه حالا كردم و دستِ اخر تو وارث من خواهي شد. اما از تو متشكرم روتي، براي اين‌كه واقعاً فهميدم پول و ثروت‌ام كثيف و ناپاك است. ديگر خسته شده بودم، خسته و افسرده و يا همان حالتي كه اسم‌اش پشيماني است. پس براي اين‌كه خداوند مرا در پناه خود بگيرد ـ تو مي‌داني كه من صرف‌نظر از خيلي چيزها، آدم با ايماني هستم!ـ پول‌هايم را به بچه‌هاي يتيم‌خانه مي‌بخشم!“




1.Tomeu

2.Ruti

3.Tura

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:55  توسط رامین مولایی  | 

              EL  ARCO IRIS  Y  EL CAMALEON   

داستان رنگين كمان و آفتاب پرست                                                                       

نوشته : ماريسا  مورِنو ـ اسپانيا

ترجمه : رامين مولايي  

raminmolaei@yahoo.com

 

سال ها پيش آفتاب پرست خودخواه و مغروري  ساير حيوانات را تنها به اين خاطر كه نمي توانستند رنگ خود را چون او تغيير دهند ، ريشخند مي كرد . او تمام روز با خود مي گفت :

“چه زيبايم من ! هيچ حيواني به شكوه و جلال من وجود ندارد ! ”

همه حيوانات رنگ هاي زيباي او را تحسين مي كردند ، ولي اخلاق زشت و فخرفروشي اش را نه!

روزي آفتاب پرست از دشتي مي گذشت كه ناگاه باران شروع به باريدن كرد .

سپس باران جاي خود را به آفتاب داد و نوبت رنگين كمان رسيد .

آفتاب پرست مغرورانه نگاهي به آسمان انداخت و از ديدن رنگين كمان حيرتزده شد ، اما با حسادت گفت :

ـ نه، اين يكي هم به زيبايي من نيست!

در اين هنگام ، بلبل خوش آواز و زيبايي كه بر شاخه درختي در آن نزديكي نشسته بود ، رو به او گفت:

ـ چگونه مي تواني شكوه رنگين كمان را ببيني و تحسين اش نكني ؟!

و ادامه داد :

ـ  اگر گرامي‌اش نمي‌داري، مشكل آنچه از حقايق طبيعت به تو مي آموزد، دريابي! اگر بخواهي،مي توانم تو را در شناختن بعضي از آنها ياري كنم!           

آفتاب پرست پاسخ داد :

ـ قبول است!

پس بلبل گفت:

ـ رنگ هاي رنگين كمان زندگي كردن را به تو مي آموزند و هر كدام احساسي را به تو نشان مي دهند.

آفتاب پرست گفت:

ـ رنگ هاي من براي در امان نگهداشتن ام از خطر كافي اند ، من براي زنده ماندن نيازي به احساسات ندارم!

اما بلبل گفت :

ـ ولي اگر تو خود را در معرض آنها قرار ندهي ، هيچ‌گاه آنچه از طريق آنها مي تواني احساس كني، در نمي يابي! به‌علاوه تو مي تواني ديگران را نيز در احساس خود شريك كني، همان كاري كه رنگين كمان با زيبايي اش مي كند!

پس بلبل و آفتاب‌پرست بر زمين مرغزار، در كنار هم قرارگرفتند .

رنگ هاي رنگين‌كمان يكي بعد از ديگري بر آن دو گذر كرده، بدن كوچك شان را نوازش مي‌كردند.

اولين رنگي كه به آنها نزديك شد، رنگ سرخ بود كه از پاهايشان بالا كشيد و ناگهان  انبوهي از درختان سيب ، بوته هاي گل سرخ و غروب سرخ فام آفتاب در برگرفت شان.

رنگ سرخ رفت و رنگ زردي كه بالاي سر آنها پراكنده مي شد، از راه رسيد . شاد و سرخوش بودند ، پايكوبي مي كردند وعطر خوش اركيده ها و ميخك هاي صدپر را مي بوييدند .

زرد جاي خود را به سبزي داد كه  انديشه شان را انباشت .

آفتاب پرست به انديشيدن در باره آينده و گذشته پرداخت، رويا ها و خيالاتش و نيز دوستاني كه فراموش شان كرده بود.

رنگ سبز، نيلي را ازپي خود مي كشيد. آفتاب پرست عمق دريا را احساس كرد و نيز ماهي ها ، دلفين ها و مرجان هايي كه او را احاطه كرده بودند. آن دو در عمق آب غوطه‌ور و ماهي ها با آنها به بازي مشغول بودند.

به سطح آب آمدند و به ستاره ها چشم دوختند. در آسمان جشن و پايكوبي بزرگي برپا بود و ستاره ها فاخرترين جامه هاشان را بر تن كرده بودند.

آفتاب پرست غرق حيرت شده بود.

جشن پايان گرفت و آبي آسمان پديدار شد و در خاطر آنها احساس خوشِ مهر و دوستي جوانه زد و آن دو شناور در لابلاي ابرها غرق تماشاي آسمان شدند.

تكه ابري قطره هاي بارانش را بر سر آنها فرو ريخت و سراپا خيس شان كرد! ولي آنها از تازه شدن با پاك ترين آب‌هاي جهان خشنود بودند.به چشم هاي هم نگاه انداخته و لبخند زدند.

رنگ نارنجي خود را درست به يك اندازه بر بدن آنها گسترده بود. آفتاب پرست براي اولين بار حس كرد در چيزي با ديگري شريك است و ابراز محبت و صفاي بلبل زيبا را دريافت. رنگ نارنجي همة اينها را بر او آشكار كرده بود.

در اين لحظه فرش گسترده‌اي از گل هاي رنگارنگ و درختان ميوه سراسر مرغزار را پوشاند.

هنگامي كه در آرامشي عميق فرو رفته بودند، رنگ بنفش پديدار گشت و از چشمان آفتاب پرست قطره هاي اشك سرازير شد.

او از اين كه پيشتر، از شدت خودخواهي  زيبايي حقيقي را  قدر نمي دانست، سخت پشيمان بود. پس از بلبل زيبا و ديگر حيوانات عذرخواهي كرد و از آن زمان فروتن شد و مهرباني پيشه كرد .       

   

 

 

 

 

 </