تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

(نشرچشمه-چاپ اول:پاییز ۱۳۸۴،قیمت:۵۰۰تومان)

 

نقاش و خرگوش هاي سفيد

 

نويسنده و تصويرگر: جانِت  و  ليبيو  مارزوت

 

ترجمه : رامين مولايي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين، داستان مرد نقاشي است كه شور و شوق

نقاشي كشيدن را از دست داده بود.

به همين خاطر براي زندگي به جايي بسيار دور از شهر، به منطقه‌اي

كوهستاني و

پوشيده از جنگل‌هاي سردسيري سفركرد.

نقاش در دامنه كوهستان، ميان دشتي وسيع، در كلبه‌اي چوبي و

 قديمي اقامت كرد.

دور تا دور كلبة چوبي را جنگلي فراگرفته بود كه حيوانات گوناگوني

در آن زندگي مي‌كردند، جنگلي چنان وسيع

كه براي گذشتن از آن چندين روز پياده‌روي لازم بود.

 

 

زمستان بود و درختان جنگل پوشيده از برف.

نقاش كه به كار روزانه عادت كرده بود، از بيكاري حوصله‌اش سر مي‌رفت،

پس روزها خودش را با پياده‌روي‌هاي طولاني در جنگل سرگرم مي‌كرد.

شدت سرما زياد بود و تقريباً همة حيوانات يا به مناطقي كه سرماي كمتري داشت،

پناه برده يا به خواب زمستاني فرو رفته بودند.

 

 

فقط و فقط اين خرگوش‌هاي سفيد بودند كه هنوز هم

آنجا زندگي مي‌كردند.

آن‌ها به كمك پاهاي پوشيده از موهاي چرب و پُرپشت‌شان

بدون فرورفتن در برف مي‌توانستند بدوند و جست‌وخيز كنند.

پوست آن‌ها كه در تابستان مانند ديگر خرگوش‌ها

خاكستري بود، در زمستان

سفيد و پُرپشت مي‌شد و چون لباسي گرم،

آن‌ها را در برابر سرماي گزنده و يخبندان‌هاي وحشتناكِ شبانة كوهستان حفظ مي‌كرد.

 

 

نقاش ردپاي خرگوش‌ها را همه جا مي‌ديد.

پيدا بود كه بايد تعدادشان زياد باشد؛

اما او هيچ‌كدام از آن‌ها را نمي‌ديد؛ پوست سفيد

خرگوش ها باعث مي‌شد در ميان برف ديده نشوند.

 

 

نقاش كم‌كم وسوسه مي‌شد تا

يكي از آن‌ها را بگيرد و بين راه روي آتش كباب كند و

با سيب‌زميني‌هايي كه زير خاكسترِ آتش پخته بود، نوش‌جان كند!

اما شكار آن‌ها بيشتر از خوردنشان آرزويش شده بود، چون او

جاي پايشان را همه جا مي‌ديد، ولي نه خودشان را مي‌ديد،

نه صدايشان را مي‌شنيد و اين موضوع برايش خيلي تعجب‌آور بود!

از هيزم‌شكني كه در آن اطراف زندگي مي‌كرد، يك تفنگ گرفت و

صبح زود، با تابش اولين پرتوهاي آفتاب،

به قصد شكار خرگوش از كلبه بيرون رفت.

 

 

جنگل، درست مانند سرزميني شيشه‌اي، سرد و ساكت بود.

فقط گاهي صداي شكستن و فروريختن تكه يخي از درخت كه

با تابش آفتاب صبحگاهي آب شده بود، نقاش را كه با دقت زياد

كوچك‌ترين حركت و كمترين صدايي را زيرنظر داشت، مي‌ترساند.

سرتاسر جنگل با ردپاي خرگوش‌هاي سفيد تزئين شده بود.

نقاش بدون احساس خستگي، ردپاها را كه راه‌هاي بي‌پاياني مي‌ساختند،

دنبال مي‌كرد. گاهي از حالت ردپاها حدس مي‌زد كه بايد مخفيگاهشان زير شاخه

يا تنة افتادة درختي باشد. جايي كه خرگوش‌ها

خودشان را از سرما حفظ و براي مدتي استراحت مي‌كردند،

چُرتي لذت‌بخش در روزي آرام! چون آن‌ها براي يافتن غذا

شب‌ها از لانه‌اشان بيرون مي‌آمدند و پوست نرم و جوانه‌هاي درختان را مي‌جويدند.

انگار آن‌ها اصلاً خواب نداشتند.

 

 

نقاش روزها و روزها مسير ردپاهاي روي برف را دنبال كرد.

او بدون كمترين سروصدايي درست مانند يك گرگ، در خلافِ جهت باد

قدم برمي داشت تا خرگوش ها بوي بدن او را حس نكنند.

حتي گاهي مانند يك درخت بدون كوچك‌ترين حركتي،

در گوشه‌اي از جنگل كشيك‌شان را مي‌كشيد.

اما بي‌فايده بود! خرگوش‌ها هيچ‌جا به چشم نمي‌خوردند!

 

 

غروبِ يك روز، نقاش پس از ساعت‌ها پياده‌رويِ بي‌نتيجه،

به كلبه‌اش برگشت و مشغول ساختن يك دام شد.

يك دام ساده اما كارآمد كه از زمان‌هاي بسيار دور

براي شكار حيوانات كوچك از آن استفاده مي‌شد.

نقاش با اشتياق و پشتكار فراوان كار مي‌كرد و طولي نكشيد كه دام آماده شد.

آن را آزمايش كرد و مطمئن شد كه درست عمل مي‌كند.

آن شب قرص ماه در آسمان مي‌درخشيد، پس به جنگل رفتن و گذاشتن دام

نزديكِ مسيري كه خرگوش‌ها از آن مي گذشتند در روشنايي مهتاب كار ساده‌اي بود.

او به عنوان طعمه يك تكه سيب هم درون دام گذاشت.

صبح روز بعد، براي ديدن نتيجة كارش، با شوق فراوان از كلبه بيرون رفت.

آفتابِ خوبِ روزِ پيش برف‌ها را كمي آب كرده بود،

اما سرماي شديد شب، باعث يخ‌زدگي سطح برف شده بود و

با برداشتن هر قدم يخ‌ها مي‌شكستند و صداي بلندي ايجاد مي‌كردند.

خيلي عجيب بود! دام همان‌طور كه شب پيش كار گذاشته شده بود،

دست نخورده مانده بود! اينكه خرگوش‌ها

در برابر عطرِ خوشِ سيب مقاومت كرده باشند، باورنكردني بود!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزها از پي هم، آمدند و رفتند و خرگوش‌ها نه در آن دام، بلكه

در دام‌ها و تله‌هاي ديگري هم كه نقاش كار ‌گذاشت، گرفتار نشدند.

خرگوش‌هاي سفيد فكر نقاش را كاملاً مشغول كرده بودند و حالا

او شب و روز فقط به آن‌ها فكر مي‌كرد و بس!

هر روز صبح زود براي پيداكردن آن‌ها از كلبه بيرون مي‌رفت و

هر بار نيز مسافت طولاني‌تري را مي پيمود و از كلبه‌اش دورتر مي‌شد.

خيلي وقت‌ها از جاهاي ناشناخته‌اي سر در مي آورد و براي اينكه راه برگشت را

پيداكند، مجبور مي‌شد ردپاي خودش را در برف دنبال كند.

روزي هنگام پياده‌روي، برف شديدي شروع به باريدن كرد.

طولي نكشيد كه برف ردپاهاي پشت سرش را پُركرد و از بين بُرد!

برف تنها در چند دقيقه چهرة جنگل را تغيير داده بود.

نقاش متوجه شد كه اين بار واقعا گم شده است!

 

 

وقتي كه تلاش مي‌كرد تا موقعيتش را

تشخيص دهد، ناگهان جلو پايش متوجه ردپاي خرگوش سفيدي شد.

نقاش مي دانست كه خرگوش‌ها هنگام بارش برف

از لانه‌اشان بيرون نمي‌آيند.حتماً اين يكي با شنيدن صداي پاي او،

 ترسيده و از مخفيگاهش بيرون آمده بود.

ردپا تازه بود. پس خرگوش بايد همان نزديكي باشد.

با برف شديدي كه مي‌باريد، به زودي اين ردپاها هم

از بين مي‌رفت. نقاش كاملاً از ياد بُرد كه گم شده است و

سرگرم دنبال كردن ردپا شد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هوا ديگر تاريك شده بود و باد سردي كه مي‌وزيد

همراه خود ذرات ريز يخ را در هوا مي‌پراكند.

ناگهان ردپاي خرگوش قطع شد!

نقاش سرش را بالا آورد: او درست مقابل كلبه اش ايستاده بود!

آن شب بي‌آنكه تفنگ را تميز و روغنكاري كند،

به گوشه اي تكيه‌اش داد.

در عوض از درون صندوقي جعبة مدادها،

قلم موهايي از موي ظريف سمور و ذغال‌هاي طراحي‌اش را برداشت.

آن شب باد شديد يك لحظه هم آرام نگرفت و

كلبة چوبي نقاش را مانند قايقي طوفان‌زده، تكان داد.

 

 

صبح روز بعد، دوباره آفتاب روي برفِ تازه باريده مي‌تابيد.

 بادِ ديشب همة ابرها را جارو كرده و پشت سرش آسماني صاف و زيبا به جا گذاشته بود.

نقاش، دفتر و وسايل طراحي‌اش را برداشت و

راهي جنگل شد.

برفِ نرم و درخشان چون گردي از بلور همه جا را پوشانده بود و

هر صداي پايي را در خود خفه مي‌كرد.

نقاش تنة درختي بر زمين افتاده را از برف پاك كرد،

رويش نشست و مشغول زدن طرح شد.

طرح همة درختاني را كه پيش رويش بود با

ظرافت بسيار كشيد: تنه و پوست درختان، شاخه‌ها، جوانه‌ها و 

با آرامش و به نرمي كار مي‌كرد.

ساعت‌ها زير گرماي لذت‌بخش آفتاب

همة جزئيات را با دقت نگاه و با ظرافت طراحي كرد،

تا آنجا كه حس كرد درست مانند يك درخت، جزيي از جنگل شده است!

طرح‌اش را كه زد، مكثي كرد و

غرق تماشاي آن شد!

سپس نگاه از آن گرفت و خرگوش ها را همه‌جا ديد!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آن‌ها روي برف مي‌دويدند و جست‌وخيز مي‌كردند،

ناگهان مي‌ايستادند، گوش‌هايشان را تيز مي‌كردند و باز

به راهشان ادامه مي‌دادند.چندتايي هم ساكت و آرام

 آفتاب گرفته بودند و سبيل‌هايشان را مرتب مي‌كردند!

آن ها خيلي زياد بودند، خيلي زياد . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جنگلي پُر از خرگوش‌هاي سفيد!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط رامین مولایی  | 

 

El Arrepentido

 

 

پيرمرد پشيمان

 

آنا ماريا ماتوته

 

    كافه دلگير و تاريك بود. نماي اصلي كافه رو به جاده و درِ پشتي آن مشرف به ساحل بود. دري كه رو به ساحل باز مي‌شد با حصيري پوشيده شده بود كه با هر نسيم تكان مي‌خورد و صدايي شبيه ساييده شدن دو تكه استخوان روي هم مي‌داد.

    تومئو[1]ي پير بر آستانه در نشسته بود و كيسه‌ي توتون‌ چرميِ سياهِ كهنه‌يي را ميان دست‌هايش به آرامي بازي مي‌داد و رو به ساحل به دوردست‌ها خيره شده بود. صداي موتور قايقي همراه صداي برخورد موج‌ها بر روي صخره‌هاي ساحلي به گوش مي‌رسيد. كنار اسكله يك لِنج قديمي كه چادري كهنه رويش كشيده بودند، آرام بالا و پايين مي‌رفت.

    تومئو غرق در افكار خود گفت:

ـ‌ پس اين‌طور ...!

كلماتش به‌قدري سنگين و آهسته بود كه گويي مثل سنگ جلوي پاهايش به زمين مي‌افتاد. چشم‌هايش را بالا گرفت و به روتي[2] چشم دوخت.

روتي جوان عينكي و لاغر اندامي بود كه پشت شيشه‌هاي عينك خود چشم‌هاي آبي معصومي داشت. روتي جواب داد:

ـ همين‌طوره

و نگاهش را به زير انداخت.

تومئو با انگشتان باريك و تيره‌اش ته كيسه‌ي توتونش را كاويد، برگ توتوني را با نوك انگشتانش خُرد كرد و همان‌طور كه به دريا خيره مانده بود، ادامه داد:

ـ چقدر بِهم وقت مي‌دي؟

ـ نمي‌دانم نمي‌شود زمانش‌ را دقيقاً مشخص كرد. مي‌خواهم بگويم آن‌چنان هم حتمي نيست.

ـ ببين روتي، تو من‌رو خيلي خوب مي‌شناسي‏، پس راحت حرف بزن.

روتي سرخ شد و به نظر آمد لب‌هايش مي‌لرزند:

ـ‌ يك ماه شايد هم دو ماه

ـ روتي ازت ممنونم، مي‌فهمي كه؟آره ازت خيلي ممنونم، اين‌طوري خيلي بهتر شد.

روتي ساكت بود. تومئو گفت:

ـ روتي مي‌خوام چيزي بهت بگم، هرچند مي‌دونم تو خيلي حساس و نكته‌سنجي. اما مي‌خوام چيزي‌‌رو بهت بگم، روتي. من خيلي بيشتر از اوني كه مردم فكر مي‌كنند پول‌و‌پَله دارم. تو خيلي خوب مي‌دوني يه آدم فقير، يه ماهيگير قديمي، صاحب يه كافه‌ي بين‌راهي . . .اما من پولدارم، پول زيادي هم دارم.

روتي ناراحت به‌ نظر مي‌رسيد، سرخي گونه‌هايش تندتر شده بود.

ـ اما دايي . . . من نمي‌فهمم چرا اين‌ها را به من مي‌گوييد؟

ـ تو تنها قوم و خويش من هستي، روتي.

و در حالي‌كه غرق در خيالات خود به دريا خيره مانده بود، تكرار كرد:

ـ من هميشه دوستت داشته‌ام.

روتي اندوهگين گفت:

ـ‌ اين را خيلي خوب مي‌دانم، شما هميشه به من لطف داشته‌ايد.

ـ برگرديم سر حرف قبلي‌مون. من پول زيادي دارم. آدم‌ها هميشه اونجور كه نشون مي‌دن، نيستن.

روتي لبخند تلخي زد.(شايد مي‌خواد از قاچاق‌هايي كه كرده تعريف بكنه! خيالش من خبر ندارم! خيال مي‌كنه هيچ‌كس باخبر نيس! . . . تومئوي پير! همه خيلي خوب تورو مي‌شناسن!. . .ولي اون چه‌طور خودش‌رو راضي كرد تا خرج تحصيل من‌رو بدهد، در حالي‌كه او اصلاً اهل اين گشاده‌دستي‌ها نيست؟)

دست‌اش را بر شانه‌ي پيرمرد گذاشت:

ـ دايي، خواهش مي‌كنم. . . ديگه از اين موضوع حرف نزنيم، خواهش مي‌كنم. به‌علاوه من كه گفتم شايد اصلاً اشتباه كرده باشم. بله، اشتباه كردن خيلي ساده‌ است. هيچ‌كس نمي‌داند . . .

تومئو با ناراحتي بلند شد. باد گرمي موهاي خاكستريش را افشان مي‌كرد.

ـ بيا روتي، بيا بريم پياله‌اي با هم بزنيم.

. . . و با دست پرده‌ي حصيري را كنار زد و روتي هم پشت‌سرش تو رفت. كافه در آن ساعت از روز سوت‌وكور بود. دو خرمگس با سروصداي زيادي دور و برشان پرواز مي‌كردند. تومئو پشت پيشخان را و دو استكان را لبالب از كنياك كرد و يكي را به او تعارف كرد:

ـ برو بالا، پسر!

پيش از آن هرگز او را ”پسر“ خطاب نكرده بود. روتي چشمكي زد و لب‌اش را تَر كرد. پيرمرد ناگهان گفت:

ـ پشيمونم! . . .

روتي به او خيره شد. پيرمرد تكرار كرد:

ـ‌ آره پشيمونم!

ـ‌ نمي‌فهمم از چي صحبت مي‌كنيد، دايي . . .

ـ‌ مي‌خوام بگم، پول من پولِ شرافتمندانه‌اي نيست، اصلاً نيست!

و استكانش را يك نفس سركشيد و با پشت دست لب‌هايش را پاك كرد.

ـ هيچ‌چيز نمي‌تونست بيشتر از اين من‌رو خوشحال كنه كه از تو كسي رو بسازم كه حالا شده‌اي، يه دكتر درست و حسابي!

ـ من هم هرگز فراموش‌ نمي‌كنم . . .

روتي اين كلمات را با صدايي لرزان ادا كرد و ناخودآگاه چشم به زمين دوخت.

ـ چشم‌هات رو پايين ننداز. خوش ندارم وقتي حرف مي‌زنم به جاي ديگه‌اي نگاه كني! آره روتي، من از اين بابت خيلي راضي‌ام، مي‌دوني واسه‌چي؟

روتي ساكت بود.

ـ از اين خوشحالم كه تو با همين درسي كه خوندي مي‌توني من‌رو از مرگم باخبر كني. آره روتي من از اين بابت خيلي خوشحال و راضي‌ام.

ـ دايي از شما خواهش مي‌كنم اين‌طور صحبت نكنيد . . . برايم خيلي دردناك است . . . فراموشش كنيم.

ـ نه، واسه جي فراموشش كنيم. تو من‌رو باخبر كردي و حالا ديگه خيالم راحت شد . . . روتي، تو نمي‌فهمي چه خدمتي به من كردي . . .؟

روتي استكان را ميان انگشتانش فشرد و بعد يك‌نفس و تا آخرين قطره‌‌اش را سركشيد.

ـ تو من‌رو خوب مي‌شناسي، روتي. خيلي هم خوب مي‌شناسي.

و روتي لبخند كمرنگي زد. . .

 

آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت. نزديك ساعت هشت با بازآمدن كارگران سيمان‌كار، كافه پُر شد. تومئوي‌ پير هم مثل هر روز اين‌سو و آن‌سو مي‌رفت و مشغول كار بود. . . نبايد مي‌گذاشت تعطيلات روتي، آن هم بعد از گرفتن مدرك دكترا، خراب شود. به نظرش روتي پريشان و غمگين مي‌آمد و چندبار متوجه شد كه ساكت و آرام به او زُل زده است.

روز بعد هم بي‌هيچ اتفاق خاصي سپري شد. ميان آن‌دو ديگر صحبتي از آن موضوع نشد. تومئو خيلي طبيعي خودش را خوشحال وانمود مي‌كرد. در عوض روتي بسيار نگران و افسرده مي‌نمود.

دو روز ديگر را هم پشت‌سر گذاشتند. گرماي شديد و طاقت‌فرسايي جزيره را در بر گرفته بود. روتي نزديك به ساحل قايقراني مي‌كرد. نگاه آبي و متفكرانه‌اش در آسمان سرگردان بود. هواي شرجي پيراهن خيس‌اش را بدنش چسبانده بود و ساكت و رنگ‌پريده از دريا برمي‌گشت. نگاهي به تومئو انداخت و به پرسش‌هاي پيرمرد، جواب‌هاي كوتاهي داد.

صبح روز سوم، تومئو به اتاق خواهرزاده و پسرخوانده‌اش رفت. جوان تازه از خواب بيدار مي‌شد. . . آهسته صدايش كرد.

ـ روتي. . .

روتي با عجله عينك‌اش را به چشم زد. دست‌هايش مي‌لرزيدند.

ـ چي شده، دايي؟

تومئو خنديد و گفت:

ـ چيزي نشده. . .مي‌خوام برم بيرون، ممكنه دير برگردم، فهميدي؟ يه وقت دلواپس‌ام نشي. . .

روتي رنگ به چهره نداشت:

ـ خيلي خُب. . .

رويش را برگرداند و صورتش را روي بالش گذاشت. تومئو گفت:

ـ عينك‌ات روتي. . . نشكني‌اش!

روتي عينك‌اش را از چشم برداشت و به زمين خيره شد. از پنجره‌ي كوچك اتاق هواي گرم و صداي موج داخل مي‌شد.

ظهر شده بود كه روتي به طبقه‌ي پايين و كافه رفت. در اصلي قفل بود. ظاهراً دايي‌اش ديگر اهميتي به جلب مشتري نمي‌داد.

روتي براي خودش قهوه ريخت. بعد از در پشتي به طرف ساحل رفت. قايق قديمي آرام بالا و پايين مي‌رفت.

نزديك ساعت دو بود كه به او خبر دادند:« تومئو در جاده‌اي كه به تورا[3] مي‌رود، به خودش شليك كرده است. بايد اين كار را همان ساعت‌هاي اوليه‌ي صبح بعد از بيرون آمدن از كافه انجام داده باشد».

روتي رنگش پريده بود و افسرده و پريشان نشان مي‌داد. گيج‌ و منگ بود.

ـ شما از علت اين اقدام دايي‌تان چيزي مي‌دانيد؟

ـ نه، اصلاً نمي‌توانم بفهمم!. . .حتي نمي‌توانم تصورش را هم بكنم. او به نظر آدم خوشبختي مي‌رسيد.

 

روز بعد، روتي نامه‌اي دريافت كرد. با ديدن نام خود روي پاكت، رنگش پريد و با دست‌هايي لرزان آن را باز كرد. دايي‌اش بايد نامه را پيش از خودكشي و بعد از بيرون رفتن از كافه به صندوق پست انداخته باشد.

روتي اين‌طور خواند:

”روتي عزيز:

    خيلي خوب مي‌دانم كه مريض نيستم، چون هيچ‌كدام از دردهايي را كه برايت توضيح دادم، نداشتم! بعد از اين‌‌كه معاينه‌ام كردي، پيش دكتر ديگري هم رفتم و كاملاً مطمئن شدم. نمي‌دانم كه تا چند وقت بتوانم در سلامت كامل زندگي كنم‏ چرا كه به قول خودت، آدم از همه چيز كه خبر ندارد! تو خيلي خوب فهميده بودي كه اگر بدانم چند روز بيشتر مهلت ندارم، توي رختخواب منتظر مرگ نمي‌مانم و دقيقاً همين كاري را مي‌كنم كه حالا كردم و دستِ اخر تو وارث من خواهي شد. اما از تو متشكرم روتي، براي اين‌كه واقعاً فهميدم پول و ثروت‌ام كثيف و ناپاك است. ديگر خسته شده بودم، خسته و افسرده و يا همان حالتي كه اسم‌اش پشيماني است. پس براي اين‌كه خداوند مرا در پناه خود بگيرد ـ تو مي‌داني كه من صرف‌نظر از خيلي چيزها، آدم با ايماني هستم!ـ پول‌هايم را به بچه‌هاي يتيم‌خانه مي‌بخشم!“




1.Tomeu

2.Ruti

3.Tura

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:55  توسط رامین مولایی  | 

              EL  ARCO IRIS  Y  EL CAMALEON   

داستان رنگين كمان و آفتاب پرست                                                                       

نوشته : ماريسا  مورِنو ـ اسپانيا

ترجمه : رامين مولايي  

raminmolaei@yahoo.com

 

سال ها پيش آفتاب پرست خودخواه و مغروري  ساير حيوانات را تنها به اين خاطر كه نمي توانستند رنگ خود را چون او تغيير دهند ، ريشخند مي كرد . او تمام روز با خود مي گفت :

“چه زيبايم من ! هيچ حيواني به شكوه و جلال من وجود ندارد ! ”

همه حيوانات رنگ هاي زيباي او را تحسين مي كردند ، ولي اخلاق زشت و فخرفروشي اش را نه!

روزي آفتاب پرست از دشتي مي گذشت كه ناگاه باران شروع به باريدن كرد .

سپس باران جاي خود را به آفتاب داد و نوبت رنگين كمان رسيد .

آفتاب پرست مغرورانه نگاهي به آسمان انداخت و از ديدن رنگين كمان حيرتزده شد ، اما با حسادت گفت :

ـ نه، اين يكي هم به زيبايي من نيست!

در اين هنگام ، بلبل خوش آواز و زيبايي كه بر شاخه درختي در آن نزديكي نشسته بود ، رو به او گفت:

ـ چگونه مي تواني شكوه رنگين كمان را ببيني و تحسين اش نكني ؟!

و ادامه داد :

ـ  اگر گرامي‌اش نمي‌داري، مشكل آنچه از حقايق طبيعت به تو مي آموزد، دريابي! اگر بخواهي،مي توانم تو را در شناختن بعضي از آنها ياري كنم!           

آفتاب پرست پاسخ داد :

ـ قبول است!

پس بلبل گفت:

ـ رنگ هاي رنگين كمان زندگي كردن را به تو مي آموزند و هر كدام احساسي را به تو نشان مي دهند.

آفتاب پرست گفت:

ـ رنگ هاي من براي در امان نگهداشتن ام از خطر كافي اند ، من براي زنده ماندن نيازي به احساسات ندارم!

اما بلبل گفت :

ـ ولي اگر تو خود را در معرض آنها قرار ندهي ، هيچ‌گاه آنچه از طريق آنها مي تواني احساس كني، در نمي يابي! به‌علاوه تو مي تواني ديگران را نيز در احساس خود شريك كني، همان كاري كه رنگين كمان با زيبايي اش مي كند!

پس بلبل و آفتاب‌پرست بر زمين مرغزار، در كنار هم قرارگرفتند .

رنگ هاي رنگين‌كمان يكي بعد از ديگري بر آن دو گذر كرده، بدن كوچك شان را نوازش مي‌كردند.

اولين رنگي كه به آنها نزديك شد، رنگ سرخ بود كه از پاهايشان بالا كشيد و ناگهان  انبوهي از درختان سيب ، بوته هاي گل سرخ و غروب سرخ فام آفتاب در برگرفت شان.

رنگ سرخ رفت و رنگ زردي كه بالاي سر آنها پراكنده مي شد، از راه رسيد . شاد و سرخوش بودند ، پايكوبي مي كردند وعطر خوش اركيده ها و ميخك هاي صدپر را مي بوييدند .

زرد جاي خود را به سبزي داد كه  انديشه شان را انباشت .

آفتاب پرست به انديشيدن در باره آينده و گذشته پرداخت، رويا ها و خيالاتش و نيز دوستاني كه فراموش شان كرده بود.

رنگ سبز، نيلي را ازپي خود مي كشيد. آفتاب پرست عمق دريا را احساس كرد و نيز ماهي ها ، دلفين ها و مرجان هايي كه او را احاطه كرده بودند. آن دو در عمق آب غوطه‌ور و ماهي ها با آنها به بازي مشغول بودند.

به سطح آب آمدند و به ستاره ها چشم دوختند. در آسمان جشن و پايكوبي بزرگي برپا بود و ستاره ها فاخرترين جامه هاشان را بر تن كرده بودند.

آفتاب پرست غرق حيرت شده بود.

جشن پايان گرفت و آبي آسمان پديدار شد و در خاطر آنها احساس خوشِ مهر و دوستي جوانه زد و آن دو شناور در لابلاي ابرها غرق تماشاي آسمان شدند.

تكه ابري قطره هاي بارانش را بر سر آنها فرو ريخت و سراپا خيس شان كرد! ولي آنها از تازه شدن با پاك ترين آب‌هاي جهان خشنود بودند.به چشم هاي هم نگاه انداخته و لبخند زدند.

رنگ نارنجي خود را درست به يك اندازه بر بدن آنها گسترده بود. آفتاب پرست براي اولين بار حس كرد در چيزي با ديگري شريك است و ابراز محبت و صفاي بلبل زيبا را دريافت. رنگ نارنجي همة اينها را بر او آشكار كرده بود.

در اين لحظه فرش گسترده‌اي از گل هاي رنگارنگ و درختان ميوه سراسر مرغزار را پوشاند.

هنگامي كه در آرامشي عميق فرو رفته بودند، رنگ بنفش پديدار گشت و از چشمان آفتاب پرست قطره هاي اشك سرازير شد.

او از اين كه پيشتر، از شدت خودخواهي  زيبايي حقيقي را  قدر نمي دانست، سخت پشيمان بود. پس از بلبل زيبا و ديگر حيوانات عذرخواهي كرد و از آن زمان فروتن شد و مهرباني پيشه كرد .       

   

 

 

 

 

 

 

    

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:41  توسط رامین مولایی  | 

EL  PEZ QUE NO QUERIA IR AL COLEGIO

 

ماهي كوچولويي كه نمي خواست به مدرسه برود !

داستاني از آمريكاي لاتين

ترجمه: رامين مولايي

 

بچه ها اين داستان را خوب بخوانيد تا ببينيد ماهي كوچولويي كه دوست نداشت به مدرسه برود، چقدر پشيمان شد!؟

روزي الاغ پيري كه همة عمر سخت كار كرده بود، با خودش گفت:

ـ ديگر وقتش رسيده كه خودم را بازنشسته كنم و باقي عمرم را در استراحت كامل بگذرانم.

اما او چنان به كاركردن عادت كرده بود كه نمي توانست روزش را بي آنكه كاري انجام دهد به  شب برساند.

روزي كنار رودخانه قدم مي زد كه ناگهان فكري به سرش زد:

ـ از اين به بعد هر روز براي ماهيگيري به رودخانه مي آيم و با اين كار خودم را سرگرم مي كنم ، آره همين بهترين كار و تفريح براي من است!

به اين ترتيب، از فرداي آن روز، الاغ پير نشسته بر پلي روي رودخانه، قلاب ماهيگيريش را در آب مي انداخت و منتظر مي ماند تا يك ماهي طعمة سر قلاب او را گاز بزند! الاغ با خودش مي گفت:

ـ چه شادي و هيجاني دارد تكان خوردن قلابي كه ماهي درشتي آن را گرفته باشد . . . و بعد كشيدن نخ و انتظار نفس گير براي ديدن ماهي درشتي كه از قلاب آويزان است!

اما همين كاري كه باعث سرگرمي و خوشحالي الاغ مي شد، براي ماهي هايي كه در رودخانه زندگي مي كردند باعث ناراحتي و غصه شده بود!

ماهي ها پس از اينكه ديدند الاغ پير هر روز تعداد بيشتري از آنها را شكار مي كند،  دور هم جمع شدند تا براي خلاص شدن از دست او راهي پيدا كنند.

سرانجام پس از بحث و گفتگوي بسيار، تصميم گرفتند تا زير پلي كه الاغ روي آن مي نشست و ماهيگيري مي كرد، تابلويي نصب كنند كه روي آن با حروف درشت نوشته شده بود:

“ توجه! خطر! اينجا الاغ پيري ماهيگيري مي كند! هيچ كرمي را نخوريد!”.

از آن روز به بعد، الاغ پير هيچ سر در نمي آورد كه چرا ديگر هيچ ماهي‌اي كرم خوشمزة سر قلاب ماهيگيري او را گاز نمي زند! او مدام سرش را مي خاراند و به اين فكر مي‌كرد كه راز اين ماجرا چيست؟

اما بشنويد از ماهي كوچولوي داستان ما كه هر روز صبح از خانه بيرون مي آمد و به جاي اينكه به مدرسه برود، عادت داشت در رودخانه گردش كند و از هر جايي سر در بياورد. براي او شنا كردن به اين سو و آن سوي رودخانه بسيار هيجان انگيزتر از نشستن سر كلاس و نقاشي كردن، درس خواندن و نوشتن بود.

و خوب روشن است كه چون به مدرسه نمي رفت، خواندن هم بلد نبود!

روزي  هنگام گردش در رودخانه، به زير پلي رسيد كه ماهي ها در آنجا تابلوي بزرگ “خطر” را قرار داده بودند.

ماهي كوچولو نگاهي به تابلو انداخت و با خود گفت:

ـ براي چي اين را اينجا گذاشته اند؟ معني اين كلمه ها چيه؟

در همين وقت نگاهش به كرم چاق و درشتي افتاد كه  نزديك او در آب بالا و پايين مي رفت.   

ماهي كوچولو با خودش گفت:

ـ جانمي جان!چه لقمة درشت و دندون گيري!

و بعد خيلي سريع  دهانش را براي گرفتن كرم خوشمزه باز كرد، اما تا به آن گاز زد، واي!

از بس كه تكان هاي قلاب ماهيگيري شديد بود ، ناگهان پل قديمي كه الاغ روي آن نشسته بود، فرو ريخت و ماهيگير در آب افتاد! بيچاره الاغ پير خيلي بد آورده بود! در عوض حالا مي توانست تابلوي خطري را كه ماهي ها زير پل نصب كرده بودند، ببيند و متوجه جريان شود! اما او چون پير و ضعيف بود و استخوان هايش درد مي كرد، نمي توانست خودش را از آب بيرون بكشد. دل ماهي ها به حال او سوخت و براي بيرون رفتن از آب  به او كمك كردند.

الاغ پير هم بعد از اين كه  حالش سر جا آمد، به آنها قول داد كه ديگر هرگز ماهيگيري نكند . در عوض، ماهي ها هم از او خواهش كردند هر روز كنار رودخانه بيايد و با هم شادمانه از هر دري بگويند و بشنوند تا الاغ پير هم حوصله اش سرنرود. ماهي كوچولو هم كه ديد به خاطر نداشتن سواد نزديك بود به دام ماهيگير بيافتد ، حسابي ترسيده و پشيمان بود! مي دانيد چرا؟ چون ديگر فهميده بود كه رفتن به مدرسه و درس خواندن خيلي بيشتر از گردش در رودخانه ، براي او فايده دارد!      

    

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط رامین مولایی  | 

Gunter  Grass

 

ترجمه : رامين مولايي

منبع : ال  پائيس 26 ژوئن ‏2002‏

 

گونتر گراس (دانسيگ 1927 ) نويسنده شهير آلماني و دارنده نوبل ادبي سال 2000 با انتشار تازه ترين اثر خود رمان كوتاهي به نام “ گذرگاه خرچنگ” ضمن تشريح حادثه هدف قرارگرفتن يك كشتي آلماني توسط سه فروند ناو اژدرافكن نيروي دريايي اتحاد جماهير شوروي و غرق شدن آن به همراه بيش از هزار آواره آلماني ، در تاريخ 30 ژانويه 1945 ، به بازگويي اندوه و رنج  مردمي كه ناخواسته آتش جنگ جهاني دوم را شعله ور ساختند  ميپردازد. نويسنده شهير آلماني ديروز در جمع خبرنگاران ، در حمايت از قربانيان كشورش در جنگ دوم جهاني ، اعلام كرد : “ ما ، آلماني ها نيز حق داريم  براي بزرگداشت خاطره مردان و زنان قرباني شده هموطن خود ، مراسم يادبود برگزاركنيم.”

گونتر گراس ( دانسيگ 1927 )نويسنده پرآوازه آلماني كه در همه محافل به عنوان يك سوسيال دموكرات دوآتشه در حمايت از“ گرهارد شرودر ” براي پيروزي در انتخابات آتي آلمان - 22 سپتامبر  –* براي احراز مقام صدراعظمي سخن مي گويد ، نيز به هر شيوه ممكن از حقوق معوق مانده آلماني ، اروپايي و جهاني انتقاد مي كند. اين آلماني دارنده نوبل ادبي سال 2000 ، نويسنده اي كه آوازه ادبي او همچون شهرت فعاليت هاي سياسي اش در خارج  بسيار بيشتر از داخل كشور زادگاهش است ، به هيچ رو قصد توجيه جنايات انجام شده از سوي آلمان ها را ندارد و از سويي ديگر درصدد انتقام جويي ازكشورهايي چون جمهوري چك كه پس از خاتمه جنگ دوم زمينه ساز شرايط طاقت فرساي زندگي و در نهايت اخراج آلماني ها از كشور خود شدند و امروز همين مسايل مي توانند بدل به موانعي جدي در پيوستن اين كشور به اتحاديه اروپايي ارزيابي شوند ، نيست.

تب و تاب وي براي بازيابي حقوق آلماني ها در گراميداشت ياد و خاطره كشته شدگان هموطن خود ، يكي از موضوعات محوري اين آخرين رمان اوست و نيز اهميت ندادن به   اين مسئله از سوي گروه هاي چپ آلمان يكي از انتقادات گراس از ايشان بوده و هست. وي تاكيد مي كند كه : “ در طول سال هاي پس از جنگ هيچگاه از اين موضوع صحبتي نشد و اصولاً  آن را نظري راست گرايانه مي پنداشتند . اما براي من همين  حق مسلم دليل و دستمايه اصلي نوشتن اين رمان بود .”

در ضمن اين مصاحبه ، هنگامي كه از گراس در مورد “ مارتين  واسلر ” نويسنده رمان “ مرگ يك منتقد ” و نسبت دادن اين اتهام به او كه وي در زمان نگاشتن رمان خود از كليشه هاي ضد يهود سود برده و شخصيت داستان  آشكارا  “ مارسل  رايش راينيكي ” را در ذهن تداعي مي كند ، سوال  شد ، او برافروخته اظهار داشت :“ مارتين واسلر ، به هيچ عنوان يك فرد ضديهود نيست‌‌‌‌‌‌‌” . نويسنده طبل حلبي  و قرن من ، كه در اکتبر آینده هفتاد و پنجمين سال تولدش را جشن مي گيرد ، ادامه داد : “ انگ  ضديهود زدن به واسلر يك افترا و تهمت پوچ و بي اساس است ”. تمامي اين بحث ها در حالي انجام شد كه “ مرگ يك منتقد ”  فردا در آلمان منتشر مي شود.

اما موج انتقادات در برابر رمان مرگ يك منتقد ، اولين بار توسط “ Frank  Schirrmacher ” دبير سرويس فرهنگي روزنامه “ فرانكفورتر  آلگماينه سايتونگ ”  دامن زده شد . اين روزنامه همواره به چاپ داستان هاي پاورقي  و آثار واسلر اقدام مي كرد ، ولي در اين مورد خاص از چاپ اين رمان به صورت پاورقي خودداري كرد و اين اقدام به يقين براي دفاع از  مارسل رايش راينيكي  صورت گرفت ، حمايت از شخصي كه سالهاي درازي است مسئوليت بخش معتبر ادبي اين روزنامه كثيرالانتشار را به عهده دارد. اين موضوع سرآغاز شروع بحثي داغ در مجامع روشنفكري آلمان پيرامون اثري شد كه افراد اندكي آن را خوانده اند و البته گراس هيچگاه خود را در اين دعواها دخالت  نداد.

اما از سويي مارسل  رايش راينيكي كه يكي از شاخص ترين و پرنفوذترين منتقدين ادبي در سطح اروپاست ، بارها نشان داده است كه كمتر تعلق خاطري به اين نويسنده هموطن خود و صاحب نوبل ادبي  دارد . اما گراس ادامه داد : “ اينكه  مارسل بدل به شخصيت اول يك رمان شده باشد ، افتخار بزرگي است كه  نصيب او شده است ” .

بهرحال اين روزها گونتر گراس از فشارهايي كه پس از انتشار “ گذرگاه خرچنگ”                           بر او وارد مي آيد بسيار خسته و كوفته شده و بنا به اظهار خود به پيشه اصلي اش مجسمه سازي رو آورده است : “ من اين روزها پيكره زوج هايي در حال رقص را در فيگورهاي مختلف مي سازم”.

گراس همچنين اعلام كرد پيش از آنكه روزي نوشتن را كنار بگذارد ، خاطراتش را خواهد نوشت ، كاري كه گابريل گارسيا ماركز هم اكنون به آن مشغول است.

اين نويسنده آلماني دارنده عالي ترين جايزه ادبي دنيا يعني نوبل ادبي سال 2000 ، هنوز موضوع هاي فراواني براي نوشتن در سر پر سوداي خود دارد ، كه از پرداختن به جزئيات آنها امتناع مي كند : “ اينها طرح هايي هستند كه سالهاست با من اند. آنچه هميشه بسيار مشكل است ، يافتن اولين جمله ونيز لحن و زبان اثري است كه قصد داري روي آن كاركني. بعلاوه در تمام دوران نويسندگي ام روش خاص خودم را داشته ام ، اين عادتي قديمي است : ايستاده پشت ميزكارم ، در حاليكه زير لب جمله ها را به زبان مي آورم ، از اين طرف اتاق كارم به آن طرف اتاق مي روم و هميشه اولين نسخه از اثرم را با دست مي نويسم”.

آشكار است آن زمان كه گراس نه مي نويسد ،نه نقاشي مي كشد و نه مجسمه سازي مي كند ، علاقه دارد خودش را وقف سياست كند و به همين دليل  نويسنده معاصر آلماني در طول مصاحبه اش با پاسخ به پرسش هايي در باب سياست ، به تشريح الفبا ي باورهايش از سوسيال دموكراسي چپ مي پردازد و در انتقاد از سياست هاي ايالات متحده  با چهره ايي برافروخته برافروخته مي گويد :“ آمريكا حق ندارد با طرح نقشه سياه و سفيد خود به جنگ دامن زند” و در ارتباط با ادعاي مبارزه با تروريسم اين كشور اضافه مي كند:“ اين طرح آمريكا به هيچ دردي نمي خورد چرا كه سرچشمه ترورها مسائلي ديگرند همچون تنفر ناشي از اعمال سلطه كشورهاي ثروتمند بركشورهاي فقير و نيز فقدان يك نظام اقتصادي عادلانه و يكسان جهاني”. گراس همچنين در مورد نامزدي “ ادموند  اشتويبر” براي احراز پست صدراعظمي آلمان به نمايندگي از سوي جناح محافظه كار اظهار داشت: “ او تمايل زيادي به ايجاد روابط دوستانه با “ جورج هايدر” اتريشي دارد و از رابطه خوبي  با “ سيلويو برلوسكني” برخوردار است.

در برابر“وحشت” از پيروزي دست راستي ها

گراس در سخنان خود ضمن اظهار تاسف از فقدان چهره هاي بزرگ سوسيال دموكراسي اروپا نظير “ ويلي برانت ” ، “ برونو كرايسكي” و “ اولاف پالمه”  همچون بارهاي پيش با تمام توان از جانشينان ايشان من جمله صدراعظم آلمان “ گرهارد شرودر” حمايت كرد ، درست مانند دهه هاي شصت و هفتاد ميلادي كه از حاميان پر و پاقرص نامزدين سوسيال دموكرات در طول مبارزات انتخابي ايشان به حساب مي آمد . او مي گويد :“ شرودر در كوران مبارزات رشد كرده است ” و مي افزايد :“ بعلاوه او انساني است كه گوش كردن بلد است”. آلمان در تاريخ 22 سپتامبر آينده صدراعظم خود را انتخاب خواهد كرد و نويسنده دارنده نوبل ادبي از اينكه اين تاريخ به عنوان روز پيروزي تازه اي براي جناح  راست اروپا رقم بخورد سخت در هراس است ، چرا كه نظرسنجي هاي انجام شده و نيز سياست هاي اعلام شده از سوي محافظه كاران در قبال مسئله  مهاجرت  به اين وحشت دامن مي زنند. “ به باور من بدل ساختن اروپا به دژي غيرقابل ورود يك اشتباه است.زندگي در يك دژ همواره سبب بسط و گسترش روحيه مرده و دربند ميان شهروندان مي گردد و اين انديشه هميشه به فروپاشي اركان دموكراسي در جامعه خواهد انجاميد”.

 روز گذشته در مطبوعات معتبر آلماني بيانيه ايي  تحت عنوان “ نيمه دوم براي شرودر”   انتشار يافت كه گراس به اتفاق 21 تن از روشنفكران آلماني آن را امضاء كرده و طي آن حمايت خويش را از دادن دومين فرصت به شرودر اعلام داشته اند. سبك نوشتاري اين بيانيه فوتبالي است و در آن مي خوانيم‌:“ در دومين نيمه بازي ، ديگر  بازيكنان صاحب موقعيت هاي بسياري هستند . تاكتيك هر تيمي به حمله و برداشتن گام هاي حساب شده تغيير خواهد يافت و بازيكنان تيم مقابل از دو گوش خط حمله خود فشار بيشتري خواهند آورد”. اما در انتهاي وقت مصاحبه گراس از حذف تيم فوتبال اسپانيا  از دور مسابقات جام جهاني امسال اظهار تاٌسف كرد و گفت :“ اين تنها به خاطر اشتباه در داوري بود” و تاٌييد كرد كه فوتبال آلمان :“ قابل احترام است ولي درخشان نيست!”

 

* لازم به يادآوري است كه اين مصاحبه سه ماه پيش از تاريخ انتخابات آلمان انجام شده است . مردم آلمان در اين انتخابات  به “گرهارد شرودر” نامزد ائتلاف گروه هاي چپ آلمان راي دادند.

                   

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:24  توسط رامین مولایی  | 

 

Un Dia En La Vida De Mi Madre 

 

نوشته : ايرِنه  اُرتِگا  پِرِز #

ترجمه : رامين مولايي

“ يك روز از زندگي مادرم”

مي شه گفت كه مامان من چندين و چند شغل داره و به اصطلاح همه فن حريفِ !

مي پرسيد :“ چطور؟ ” پس خوب گوش كنيد تا براتون يه روز از زندگيش رو تعريف كنم:

روز كاري مامان من درست از ساعت يك بعد از نيمه شب كه صداي رعدآساي فرياد :“ماماااااااني ! ” خونه رو به لرزه در مي آره ، شروع مي شه ! مي تونيد حدس بزنيد صاحب اين حنجره قوي كيه ؟ درسته ، اون خواهر كوچيكم “ آله خا ” ست كه مامانم رو صدا مي زنه ، تا اونو كه ببخشيد ! جي  داره ، به دستشويي ببره.

بعد از سرپاگرفتن آله خا ، تا مي خواد چشماش گرم بشه و خوابش ييره ، صداي وحشتناك خُر و پُف بابام اونو بي خواب مي كنه ! و  مجبور مي شه تا به او سُقلمه اي بزنه تا سرش رو روي بالش جا به جا كنه !

صبح سحر هم زنگ ساعت هاي من و بابا به صدا در مي آن ، ولي اين ما نيستيم كه از خواب بيدار مي شيم ، بلكه مامانِ كه از خواب مي پره و بعد بابا و من رو بيدار مي كنه ! اما من كه هنوز خوابم مي آد ، دوباره روي بالشم مي افتم !

در اين مدت او مشغول آماده كردن صبحانه مي شه ، خواهرم “ آله خا ”  رو بيدار مي كنه و اونو براي رفتن به مهدكودك آماده مي كنه . او هر روز صبح مجبوره بهانه گيري ها و جيغ و دادهاي خواهرم رو كه از زير شانه كردن موهاش در ميره ، صبحانه نمي خوره و . با صبر و حوصله زياد تحمل كنه !

مامان مدام به ما گوشزد مي كنه كه :“ زود باشيد ! داره دير مي شه ! ” تا ما سريعتر آماده شيم و ما رو به مدرسه برسونه . اما من يكدفعه يادم مي افته كه فراموش كرده ام  نامه اي رو كه مدير داده تا او بخواند و امضايش كند ، نشانش بدهم!

او بايد ساعت  7 صبح سركارش باشه‌ ، اما هميشه به خاطر ما دير مي رسه و بايد غُر و لُندهاي رئيس اش رو به جون بخره.

بعد از تمام شدن كارش در اداره  (ساعت 2 يا 3 بعدازظهر ) هم بايد چند كار ديگر رو  هم انجام بده : ميوه ، سبزي ، گوشت و ساير چيزها رو براي خانه بخره ، صورتحساب ها رو پرداخت كنه ، ماشين رو كه خراب شده به تعميرگاه ببره  و  

اما كار او هنوز تمام نشده ! چون از ساعت 4 تا 5 عصر  او راننده تحت اختيار ماست ، بايد آله خا و من رو به كلاس هاي شنا ، ژيمناستيك ، موسيقي و غيره يا به مركز خريد براي ديدن چيزي كه از اون خوشمون اومده يا خريد كاغذ رنگي براي نمايشگاه روز بعد مدرسه ، لوازم كاردستي و ببره !

بعد از اين كارها ساعت 6 عصر براي رفتن به كلاس زبان فرانسه باز از خونه مي زنه بيرون و وقتي برمي گرده تا مدتي تمام “ ر ”  ها رو “ ق ” تلفظ مي كنه !

ساعت 8  شب  وقتي مشغول آماده كردن شام است هم با بابا صحبت مي كنه ، هم از من در باره انجام تكليف هايم مي پرسه و هم با خواهرم براي خوردن غذايش سر و كله مي زنه ! كمي بعد هم سعي مي كنه با تعريف كردن داستان هايي كه خودش مي سازه        آله خا  رو  بخوابونه ‌، اما يكساعت بعد صدايش رو نمي شنويم و متوجه مي شيم خوابيده ، اما نه آله خا ،  بلكه مامانم !

ساعت 30 :9 هم با من به اتاقم مياد تا كمي قبل از خواب با هم صحبت كنيم ، اما بعد از چند دقيقه متوجه مي شم كه چشم هاش رو خواب پركرده ، پس به او “ شب بخير ”             

مي گم !

كمي بعد او روي تختخوابش دراز مي كشه و خيلي زود به خواب ميره ! اما ساعت يك نيمه شب باز كارش شروع مي شه

پس متوجه شدي كه مامان من چند شغل داره : كارمند ، راننده ، شاگرد ، مأمور خريد ، همسر و مادر ! اما چيزي كه باعث تعجب من مي شه اينه كه او چطور براي انجام دادن  اين همه كار وقت كم نمياره؟!

 

# دختر دانش آموز 13 ساله اهل كشور كلمبيا ، داستان برگزيده كنكور داستان نويسي سال 2001 دانش آموزان كشورهاي آمريكاي لاتين

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 18:17  توسط رامین مولایی  | 

جايزه پرنس آستورياس اعلام شد
118023.jpg
رامين مولايى: هيات داوران جايزه پرنس آستورياس (اسپانيا) چهارشنبه گذشته در اوبيئدو «نِليدا پينيون» نويسنده برزيلى را به عنوان برگزيده خود براى دريافت اين جايزه در حوزه ادبيات معرفى كردند. به اين ترتيب او اولين نويسنده پرتغالى زبانى است كه به توفيق دريافت اين جايزه معتبر جهانى نايل مى شود. اين بانوى برزيلى با آخرين اثر خود به نام «مبتكر» كه رمانى مبتنى بر «واقعيت و خاطره و نيز فانتزى و رويا» است مورد توجه داوران سخت پسند اين دوره قرار گرفت.
بنا به اظهارات «ويكتور گارسيا دلا كونچا» رئيس هيات داوران و نيز رئيس فرهنگستان زبان اسپانيايى، اين بانوى برزيلى و مولف رمان معروف «جمهورى روياها» پس از رقابتى تنگاتنگ با نويسندگانى همچون پل استر و فيليپ راث - هر دو از ايالات متحده - كه براى دريافت اين جايزه در سال ۲۰۰۵ كانديدا شده بودند به اين مهم دست يافته است.
نِليدا پينيون به سال ۱۹۳۷ در ويلا ايسابل (ريو دوژانيرو) به دنيا آمد و در همان شهر در رشته روزنامه نگارى از دانشگاه فارغ التحصيل شد. او با انتشار اولين رمان خود با نام «نقشه گابريل آركانژو» به عنوان نويسنده اى توانا مورد توجه منتقدان و خوانندگان حرفه اى ادبيات قرار گرفت. وى همچنين اولين نويسنده زنى است كه به عضويت رسمى آكادمى ادبيات برزيل مفتخر گرديده است.
پينيون كه ابتدا از سوى مدير انستيتو سروانتس ريو دوژانيرو به عنوان كانديداى دريافت اين جايزه به هيات داوران معرفى گرديده بود، پس از اطلاع يافتن از راى داوران گفت: «اين جايزه در واقع نمادى است از ارج نهادن داوران به آثار من و نيز تمامى كسانى است كه مرا در راه نويسنده شدن و پرداختن به اين حرفه جادويى يارى داده اند.»
وى همچنين تاكيد كرد: «برايم بسيار حائز اهميت است كه داوران به وجهى كه در آثارم بسيار مورد توجه من بوده، نظر داشته اند. آثار من در واقع كلماتى اند كه ايمان مرا به انسانيت تشريح مى كند. ما مردمى دورگه، لاتينى، ايبريايى و آفريقايى هستيم.»
پس از انتشار اين خبر سيل تلگراف ها و پيام هاى تبريك از سوى مقامات رسمى و فرهنگى ايالت گاليسياى اسپانيا به سوى اين بانوى نويسنده برزيلى كه خانواده اش جزء مهاجرانى محسوب مى شوند كه در سال هاى ابتدايى قرن گذشته از اين ايالت به برزيل مهاجرت كرده اند، سرازير گرديد.در اين دوره از جايزه پرنس آستورياس كه بيست و پنجمين دوره آن محسوب مى شود، ۳۱ نويسنده از شانزده كشور براى دستيابى به اين اعتبار جهانى با هم رقابت داشتند.
از بزرگانى كه پيش از اين موفق به دريافت اين جايزه گرديده اند، مى توان از: ماريو بارگاس يوسا (پرو)، گونتر گراس (آلمان)، كاميلو خوسه سِلا (اسپانيا)، آلبارو موتيس (كلمبيا)، كارمن مارتين گايته، خوآن رولفو (مكزيك)، ميگل دِليبس (اسپانيا)، كارلوس فوئنتس (مكزيك)، دوريس لِسينگ (آمريكا)، آرتور ميلر و كلاديو ماگريس كه پرنس آستورياس ۲۰۰۴ به وى تعلق گرفت، نام برد.با اعلام برنده اين جايزه در حوزه ادبيات، چهارمين برگزيده اين جايزه كه همه ساله در حوزه هاى مختلف به برگزيدگان اهدا مى شود، مشخص شد. پيش از اين و در چند هفته گذشته منتخبين جايزه پرنس آستورياس در سه حوزه ديگر معرفى شده بودند: حوزه همكارى هاى بين الملل «سيمون ويل» رئيس اسبق پارلمان اروپايى، حوزه ارتباطات و علوم انسانى «موسسات فرهنگى اروپايى»، و در حوزه علوم اجتماعى نظريه پرداز ايتاليايى فلسفه سياسى «جيووانى سارتورى».
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 21:3  توسط رامین مولایی  | 

GOETHE

 

آيا يوهان ولفگانگ گوته مسلمان بود؟

نوشته : رودريگو   سولتا

ترجمه : رامين مولايي

منبع : EFE   ـ 14 ژانويه 2003

 

جدي تر شدن بحث پيوستن تركيه به جمع كشورهاي عضو اتحادية اروپايي‌ و نيز جايگاه مسيحيت در عرصه اروپاي آينده ، موجب مطرح شدن مجدد فرضيه اي قديمي گشته است كه براساس آن “ يوهان ولفگانگ فون گوته ” كه از وي به عنوان مظهر فرهنگ و ادبيات اروپايي نام برده مي شود ، پيش از مرگ به دين اسلام روي آورده بوده است .

اين نظريه درخور توجه ، مورد ادعا و دفاع گروهي از مسلمانان آلماني مقيم “ وايمار ” است ـ اين همان شهري است كه گوته دوره اي مهم از عمر خود را در آنجا گذراند ـ  مورد استناد ايشان نيز فتواي صادره از سوي شيخ عبدالقدير المورابيت است .

المورابيت با بررسي دقيق تعدادي از آثار گوته ، به خصوص “ ديوان شرقي ـ غربي ” او  و نيز دانسته هايي كه از زندگي شاعر در دست است ، به اثبات نظريه خود كوشيده است .

مركز ثقل اين استنادات ، انتقاداتي است كه گوته اينجا و آنجا نسبت به مسيحيت  ـ از جمله در يك مورد مي نويسد : “ حماقت هاي بسياري در اصول و اعتقادات كليسا موجود است ” ـ  و نيز چهره اي كه كليسا از حضرت مسيح ترسيم كرده ، وارد آورده است .

به باور المورابيت ، گوته الوهيت مسيح را انكار مي كرده است و براي اثبات اين ادعا به ابياتي از ديوان وي اشاره مي كند :

 

مسيح پاك در خلوت خود

خدا را حس مي كرد و به او مي انديشيد ؛

آن كس كه خودِ او را به خدا بدل ساخت

اراده قدسي اش را زايل كرد .

 

جاذبه جهان عرب در نزد گوته و نيز تلاش هايش براي توفيق در گشودن باب مفاهمه و برقراري گفتگو ميان فرهنگ شرق و سنت غرب بر تمامي گوته شناسان و منتقدين ادبي آشكار است . با اين وجود المورابيت پا را از اين فراتر گذاشته و سخن از تغيير آيين اعتقادي وي به ميان مي آورد و در اين راستا به ابيات ديگري از ديوان او ، آنجا كه شاعر از قرآن سخن به ميان مي آورد ،  استناد مي كند :

 

آيا قرآن جاوداني است ؟

جاي سؤال ندارد !

او كتابِ كتاب هاست ،

كتابي كه مرا براي مسلماني كافيست !

 

اما المورابيت كه اين چنين جانبدارانه و يكسويه از اين ابيات به عنوان سند مسلماني گوته ياد مي كند ،  اگر ابيات ديگري رااز همين سروده شاعر كه طي آنها ، وي به ستايش و مدح شراب مي پردازد ،  ذكر مي كرد ، سستي ادعايش بر همه روشن مي شد ، چرا كه شراب بر هر كه به اسلام روي آورد ، حرام مي گردد :

 

اما شراب نوشيدني جاوداني است ،

بي شك چنين است

و بايد كه پروردة دست فرشتگان باشد ،

شايد داستان نباشد اين

كه ميخواره هر آينه

خداوند را به نيكوترين صورت مي نگرد ! #

    

اما گذشته از درستي يا نادرستي اين ادعا و مواردي كه ذكرشان رفت ، اين حقيقتي مسلم است كه نويسنده شاهكار ادبيات جهان “ فاوست ” در طول حيات خود علاقه خاصي به اسلام داشته است و اين مسئله را مورخ و منتقد ادبي مشهور خانم “ كاتارينا  مومسن ” در كتاب معروف خود “ گوته و جهان عرب ” با ذكر اسنادي موثق به اثبات رسانده است .

اين علاقه و گرايش گوته نسبت به اسلام هر چند بنياني محكم براي اثبات مسلماني وي نيست ، ولي مي تواند به عنوان نقطه اتكاي مثبتي براي تعامل هر چه بيشتر و گفتگوي رو در روي فرهنگ هاي اروپا و اسلام و نيز خوراك مناسبي براي بحث بر سر آينده ديني اروپا مورد بهره برداري قرارگيرد .

البته اين مناقشه در آلمان تنها از مسئله تمايل شديد تركيه به عضويت در اتحادية اروپايي ناشي نشده است ، بلكه از رشد فزاينده گرايش به دين اسلام كه به خصوص پس از واقعه  11 سپتامبر آشكارتر شده نيز نشأت مي گيرد .

به هر جهت ، در آلمان مسئله گفتگو با اسلام صرفاٌ يك موضوع مورد علاقه سياست خارجي نيست ، بلكه از جنبه سياست داخلي نيز مورد توجه است ، چرا كه در اين كشور نزديك به شش ميليون نفر مسلمان زندگي مي كنند .

بنابراين اصلا عجيب نيست كه با فتواي المورابيت ، گروهي از مسلمانان مقيم آلمان ( ترك تباران آلماني ) با طرح نظريه اسلام آوردن گوته در سال هاي آخر عمر خود ، در پي مصادره به مطلوب كردن فرهنگ آلمان باشند !

 

 

پي نوشت :

# مترجم بي هيچ ادعايي در رد يا قبول فرضيه مسلماني گوته ، تنها يادآور مي شود كه به احتمال قريب به يقين گوته در اين ابيات به تأسي حافظ ، از “ شراب ” همان مراد و مقصودِ مرشدِ شيرازي اش را اختيار كرده است ؛ چرا كه با قبول ادعاي نويسنده مقاله ، علاوه بر گوته، مي بايد : حافظ ، عطار ، نظامي ، مولوي و ديگر عرفا را هم خارج از دايره مسلماني دانست !               

 

   

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط رامین مولایی  | 

گفت وگو با ارى د لوكا نويسنده ايتاليايى
نسل بربادرفته
ترجمه: رامين مولايى
114192.jpg
«ارى د لوكا» را تا جايى كه مى دانم، مهدى سحابى با ترجمه «كوه خدا» براى اولين بار و مثل هميشه با ترجمه شاهكارش به جامعه كتابخوان ما معرفى كرد. اما او كيست؟
«ارى د لوكا» در ۱۹۵۰ در شهر ناپل ايتاليا به دنيا آمد. در هفده سالگى به قصد پيوستن به بزرگترين تشكيلات سياسى چپ ايتاليا در آن زمان (Lotta Continua) خانه پدرى اش را ترك كرد و تا سال ۱۹۷۶ يعنى زمان انحلال اين سازمان ، در آن عضويت داشت. او ۱۹ سال به عنوان كارگر ساختمانى مشغول به كار بود و زمانى كه تصميم گرفت، ادبيات را جايگزين تلويزيون كند تا به قول خودش ديگر اين احساس را نداشته باشد كه «دارم روزهايم  را بيهوده تلف مى كنم» در واقع به دنبال گمگشته خود بود: ادبيات. زندگى ادبى او با انتشار اولين رمانش در سال ۱۹۸۹ به نام «اينجا نه، حالا نه» آغاز شد. او در اين اولين رمان خود به بازآفرينى دوران كودكى اش  پرداخت. دورانى كه در ناپل پس از جنگ مى گذرد، سال هايى نه چندان دلپذير و شهرى كه هيچ يك از افراد خانواده شخصيت اصلى رمانش، مايل به بازگشت به آن نيستند. نويسنده از خلال چند عكس و با زبانى شاعرانه به دوره پس از جنگ ايتاليا نقب مى زند و خواننده را با خود در اين راه همراه مى كند. راوى داستان از زبان اول شخص و برپايه ديالوگى كه با گذشته خود و مادرش دارد، به واسطه مجموعه عكسى به روايت ماجرا مى پردازد.
كودكى راوى در ناپل و در آلونك تنگ و تار و خفقان آورى كه او و خانواده اش مجبورند دوران فلاكت بارى را زير بمباران هاى وحشتناك جنگ دوم آنجا از سر بگذرانند، سپرى مى شود. آلونكى كه هيچ يك از آنها حاضر نيستند نه ديگر از آن صحبت كنند و نه حتى آن را به ياد آورند. اما اين مكان خفقان آور همان جايى  است كه شخصيت اول داستان براى هميشه در آن متوقف مانده است. انتشار اين رمان، در سال هايى كه لوكا در آستانه گام نهادن به چهل  سالگى  است، او را در رديف يكى از جدى ترين نويسندگان پس از جنگ ايتاليا قرار مى دهد، جايگاهى كه با نوشتن رمان هاى جذاب ديگرى موقعيت خويش را در آن كاملاً تثبيت مى كند. با انتشار رمان «سه اسب» (۱۹۹۹) خوانندگان و منتقدان از او به عنوان يكى از بزرگ ترين نويسندگان معاصر ايتاليا ياد مى كنند. او اكنون به يكى از دغدغه هاى هميشه اش مى پردازد: ترجمه عهد عتيق، آن هم از روى كهن ترين نسخه عبرى موجود آن، هر چند كه بنا به گفته خودش اعتقادى به آيات آن ندارد. 
•••
ارى د لوكا چشم هايى آبى و چهر ه اى با خصوصيات كامل يك آنگلوساكسون دارد - پدربزرگ او آمريكايى بوده است- ولى دستان زمخت و خشن او نشان از دوره اى دارد كه به بنايى مشغول بوده و تجربه ها سخت زندگى اش گواه غيرقابل ترديدى  است بر اصالت ايتاليا يى، كسى كه در دامن انديشه هاى مبارزه جويانه چپ دوران پس از جنگ دوم باليده است. انتشارات «سيروئلا» به تازگى ترجمه اسپانيايى مجموعه اى از ۱۸ داستان كوتاه اين نويسنده پرآوازه ايتاليايى را زير عنوان «رويارويى كسى» در مادريد منتشر كرده است، اين ششمين اثر از اين نويسنده ايتاليايى است كه در اسپانيا به چاپ مى رسد، به همين مناسبت خبرگزارى افه (EFE) گفت وگويى با او انجام داده است.
•••
•داستان هاى اين مجموعه هم تقريباً مانند ديگر آثارتان، شكلى اتوبيوگرافيك دارند كه در آنها خاطرات، اقرارها، خطاها، كرده ها، كنش ها و واكنش ها و... نقشى اساسى دارند و...
اينها داستان هايى زنده اما فراموش شده اند كه به ياد آورده شده و روى كاغذ آمده اند.
•نوعى فراخوانى بى هيچ حس نوستالژيكى، اينها داستان هايى احساسى نيستند؟
درست است. من با حس نوستالژى آشنايى ندارم ، هيچ وقت هم نداشته ام. فكر مى كنم من احساسات نوستالژيك را در درونم قصابى كرده ام... شايد از دولت به خاطر اين قصابى بايد تقاضاى جبران خسارت بكنم.
•و شما گمان مى كنيد كه اين يك حسن اتفاق است يا كاملاً برعكس؟
من احساس خوشبختى مى كنم، بخت همواره با من يار بوده است، اما نه در اين مورد.
•برايم توضيح مى دهيد كه چرا «دو، دو برابر يك نيست، بلكه رويارويى كسى است» جمله اى كه از كتاب تان برداشت مى شود؟
اين فرمول رياضى نيست، بلكه تجربه ملموس يك آدم تنها است كه به يك باره با فرد ديگرى مواجه مى شود و درمى يابد كه اين پيوستن دو برابر شده تنهايى اش نيست. دو، دو برابر  شده يك نيست، بلكه متضاد تنهايى است. يكى به اضافه يكى مى شود دو تنها، اين دو با آن دو در تضاد است. در دستور زبان يونانى و عبرى نوعى اسم وجود دارد كه نه فرد است و نه زوج و به آن «دوآل» گفته مى شود، اسمى با پيكره اى كاملاً مستقل و متفاوت. جمع از سه شروع مى شود، مانند مشى اى سياسى كه از اجتماع سه نفر به بالا شكل مى گيرد، مانند يك ضيافت و جشن...
•شما هر چيز را مستقيم مورد اشاره قرار مى دهيد، خشك و موجز. اين شيوه نثر شما است. در واقع شما هر آنچه را كه فرعى است حذف مى كنيد. آيا با جملات وصفى سر ناسازگارى داريد؟
(مى خندد) خب، من با جمله هاى نهادى راحت ترم.
•گفتيد كه اول نوشتن را براى خودتان شروع كرديد. حالا هر چه مى نويسيد منتشر مى كنيد و براى خودتان خوانندگانى داريد. آيا ديدتان نسبت به آنچه مى نويسيد عوض شده است و اصولاً حالا براى چه كسى مى نويسيد؟
من براى اين كه يار و همراهى داشته باشم شروع به نوشتن كردم و حالا براى همين به نوشتن ادامه مى دهم. من داستان هايى مربوط به گذشته را مى نويسم و همزمان براى بارى ديگر در آن گذشته مستقر مى شوم. در حال نوشتن با اشخاصى زندگى مى كنم كه براى خواننده شخصيت هايى داستانى اند، ولى براى من افرادى واقعى بوده اند. در اين لحظات مشغول نوشتن براى آن اشخاص هستم. نسخه خودم را از آن داستان روايت مى كنم؛ روايتى كه آن را زندگى  كرده ايم. اين شيوه من است تا زندگى براى دومين بار رخ بدهد.
•بخش جالبى از داستان هاى «روياروى كسى» داستان زندگى آدم هاى نسلى  است كه پازولينى آنها را «مازاد» مى ناميد، همان طور كه خودتان در يكى از داستان هاى اين مجموعه به نام «دامن آبى» از آنها ياد مى كنيد.
اين داستان نسل من است، من تنها مى توانم تجربه خودم را بنويسم، تجربه اى طولانى و گسترده كه مرا بار آورده است. ساختار شخصى من متكى به ۱۵ سالى ا ست كه در جبهه چپ انقلابى ايتاليا گذرانده ام. ما نسلى هستيم كه از صدقه سر آنتى بيوتيك ها افزايش پيدا كرديم و اولين نسلى از اروپا بوديم كه شانه خالى نكرديم، با جنگى به مقابله با جوانى ديگرى رفتيم كه دشمن اش مى ناميديم. هر چند كه خودمان فرزندان برآمده از جنگ پيشين هستيم كه پدر و مادرمان براى ماندگارى نسل بشر در دنيا ما را به سمت اين دنيا هل دادند.
•با توجه به اين كه ديگر سياست هاى قهرآميز و تندروانه به لحاظ ايدئولوژيك مشى صلح جويانه اى را دنبال مى كند، آيا اعتقادات سياسى شما هم نسبت به سال هاى دهه هشتاد تغيير كرده اند؟
مبارزه سياسى انقلابى من ريشه در يك گروه داشت. بدون آن گروه، فعاليت سياسى كه براى من در واقع به شكلى وسيع تر حكم شناسه ما را داشت، ديگر وجود ندارد.   بى اين «ما» ديگر آن حس جمعى موجود نيست. در آن سال ها من نسبت به آن حسى وفادارانه داشتم: دلم مى خواهد كه حالا هم بتوانم دست آن جوانى را كه در خودم باز مى يابم اش، در دستانم بفشارم.
•نظرتان درباره ايتالياى برلوسكونى چيست؟ آيا دولتى كه از سوى دموكرات مسيحى ها اداره مى شود بهتر يا بدتر از آنى است كه شما به خاطرش مى جنگيديد؟
آدم هايى از نوع برلوسكونى براى من جالب نيستند. امروز ما ديگر در ايتاليا انديشه سياسى نداريم، بلكه فقط اقتصاد حرف اول را مى زند . در واقع ما متغيرهاى اقتصادى دنيا هستيم. ما سكه هايى هستيم كه در يك نظام اقتصادى شركت داريم و رد و بدل مى شويم. براى همين هم ايتاليايى ها كسى را برگزيده اند تا نماينده شان در اقتصاد جهانى باشد. برلوسكونى ثروتمندترين آدم ايتاليا است و اين حق او است كه ايتاليا را اداره كند و رئيس جمهور هم از بانك ايتاليا خط مى گيرد...كشور غوطه ور در نظام بت پرستانه اقتصادى  است. دوره سياست به پايان رسيده است. برلوسكونى حادثه اى است كه ما را آشكارا به مضحكه اى در تمام جهان بدل كرده است اما اين مشكل به يك شخص برنمى گردد بلكه از ما نشات مى گيرد.
•شما به نظر نويسنده زمانه ديگرى مى رسيد.
به عنوان نوع بشر ما توفيق اين را به دست آورده ايم كه روايتگر داستان ها باشيم و دانسته ها و شناخته هاى خودمان را از خلال داستان ها انتقال دهيم و به گمانم اين كار را ادامه خواهيم داد. ادبيات امرى تزيينى نيست، بلكه عرصه اى است كه ما بر آن تكيه مى كنيم: ما بر فراز داستان هاى پدرانمان قدم مى گذاريم.
•شما در سالن هاى تئاتر ايتاليا نمايشى را بر اساس «دن كيشوت» به روى صحنه برده ايد...
به همراه دو موزيسين، داستان «ال كيشوت و شكست ناپذيرى ها» را نقل كردم و البته كيشوت بدون «دن». «ال كيشوت» يك قهرمان است، قهرمانى براى تشريح شكست ناپذير ى ها.
•خودتان را هم شكست ناپذير مى دانيد؟
نه، نه! من بارها توسط هم نسل هاى خود نابود شده ام و بيش از آن اسير تاريخ ايتاليا بوده ام. من بخشى از نسل شكست خورده ايتاليا را شكل مى دهم.
•آيا اكنون روى كتاب تازه اى كار مى كنيد؟
من هميشه با يك كتاب سرگرم هستم، ولى نمى توانم برايش از فعل كار استفاده كنم. نوشتن نقطه مقابل كاركردن است و من نويسنده اى را كه از ترس از صفحه سفيد صحبت مى كند، درك نمى كنم. جداً منظورشان چيست؟ اگر من يك روز صبح بيدار شوم و با صفحه اى كه رويش نوشته شده باشد، مواجه شوم، از ترس به خود مى لرزم: آيا اين كه من نوشته ام وهم و خيال است؟ كاغذ بايد كه سفيد باشد تا كه تنها من آن را سياه كنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:47  توسط رامین مولایی  | 

اسپانيا و جايزه نادال ۲۰۰۵
نويسنده بارسلونايى «پدرو مارالوكى» شصت و يكمين جايزه ادبى نادال را در زمينه رمان با تازه ترين اثر خود رمانى به نام «ماموريتى دشوار» به خود اختصاص داد. او طى مراسمى كه شب هفتم ژانويه در هتل رتيس بارسلونا و با حضور ۸۰۰ مدعو برگزار شد علاوه بر لوح تقدير نادال، مبلغ نقدى ۱۸۰۰۰ يورويى اين جايزه را نيز از دست دبير هيات داوران اين جايزه «خرمان گويون» دريافت كرد. رقيب او نويسنده ديگر اسپانيايى «نيكلاس كاساريگو» با رمان «شكارچيان نور» بود كه در فينال اين جايزه رقابت تنگاتنگى با او داشت.
083133.jpg
در همين مراسم، جايزه «جوسپ پلا» در نثر (زبان) كاتالان به شاعر و نويسنده مايوركايى «سباستيا آلسامورا» اهدا شد؛ زنى كه با  آخرين اثر خود رمان كوتاهى به نام «پوست و پرنسس» داوران را وادار كرد اين جايزه را به او اعطا كنند.
ماجراى «ماموريت دشوار» بلافاصله پس از جنگ داخلى اسپانيا آغاز مى شود، زمانى كه همسر و دختر يكى از مخالفان شورش و قيام فرانكيست ها (طرفدار ژنرال شورشى فرانكو و ديكتاتور معروف اسپانيا) مجبور به جلاى وطن مادرى خود و سكونت در جزيره «كابررا» مى شوند.
پس از اهداى جايزه به نويسنده بارسلونايى، او طى سخنانى ضمن يادى از «سوزان سانتاگ» نويسنده و روشنفكر آمريكايى كه چند روز بيشتر از مرگ او نمى گذرد، گفت: «من در اين عقيده با سانتاگ شريك هستم كه هسته هاى اوليه رمان از وجدان و ضمير نويسنده تغذيه مى كند و سيراب مى شود.»
براى اين نويسنده اسپانيايى كه براى نوشتن اين آخرين اثر خود، سه سال وقت گذاشته است:  «رمان علاوه بر اينكه نبايد وجه مفرح بودن خود را فراموش كند، مى بايد شناخت و آگاهى ما را از زندگى تحت تاثير قرار دهد.»
«نيكلاس كاساريگو» نيز در مورد  اثر خود «شكارچيان نور» گفت: «اين رمانى فوتوريستى است، ولى حال و هوايى رئاليستى دارد. داستان  آن در شهرى خيالى مى گذرد كه در آن جماعت غرق مصرف و خيالات خام اند.» هيات داوران امسال نادال را اين افراد شكل مى دادند: «خرمان گويون»، «آنتونيو سولر»- برنده سال گذشته نادان- «آندرس تراپييو»- صاحب نادال ۲۰۰۳- «آنتونيو بيالانوبا» و «خوآكيم پالائو». در اين دوره از نادال هيات داوران با بررسى ۲۷۳ رمان منتشر شده در سال ۲۰۰۴ به راى نهايى خود دست يافتند.
«پدرو سارالوكى» (بارسلونا- ۱۹۵۴) تاكنون جوايز و افتخارات ادبى متعددى را كسب كرده است و آثارش تاكنون به هفت زبان دنيا ترجمه شده است.
منتقدين اولين بار او را با رمانى به نام «شب اغواگر» شناختند و به او توجه نشان دادند. او با انتشار «مسئول قورباغه ها» به اولين جايزه ادبى خود دست يافت. «جايزه شهر بارسلونا» و «نگاه منتقد راديو ملى اسپانيا». در سال ۱۹۹۴ با رمان «داستان سكوت» جايزه «هرالد» را از آن خود كرد. در ۱۹۹۷ «هتل آستوريا» را به چاپ رساند. اثر ما قبل آخرش «براى عاشق ها و دزدها» بود كه در سال ۲۰۰۰ منتشر شد، رمانى كه به ماجراى ناشرى مى پرداخت كه با بازنشسته كردن خود جمعى از نويسندگان را در خانه ييلاقى خود گردآورده از آنها مى خواست تا داستانى درباره «سوءتفاهم» بنويسند. او ضمناً صاحب دو مجموعه داستان كوتاه نيز هست.
• انقلاب روحى
اما «سباستيا آلسامورا» در اثر موخر و تاثيرگذارش «پوست و پرنسس» شخصيتى را آفريده است كه با بدل شدن به سربازى در آينده و گرفتار شدن به عشق يك پرنسس، اما شاهزاده خانمى كه متعلق به گذشته است، دچار ماجراهايى جذاب و كاملاً درونى و روحانى مى شود.خانم آلسامورا در سخنانى گفت: «هرچند اين داستانى رمانتيك است ولى مضحك و معمولى نيست، بلكه مدعى طرح ريزى انقلابى در رمانتيسيسم است، تنها انقلابى كه توانايى اصلاح جامعه كنونى ما را دارا است.» آنچه نويسنده آن را «انقلاب روشن» مى نامد در واقع «انقلابى است كه مى بايد هر فرد و عضو جامعه به سوى زيبايى و حتى پيشتر از زيبايى عهده دار شود.»
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 18:55  توسط رامین مولایی  | 

كافكا، كافكاى عاشق
رامين مولايى
بخش اول

در گورستانى انگليسى واقع در «ايست هام» گورى هست كه بر سنگ آن مى توان نام «دورا ديامانت» و در زير آن اين عبارت را خواند: «تنها، كسى كه دورا را بشناسد مى تواند عشق را درك كند.» اين كلمات زيبا از سوى «روبرت كلوپشتاك» دوست صميمى نويسنده در يادبود و پاسداشت زنى بيان شده است كه براى «فرانتس كافكا» مظهر عشق و وفادارى بود. دختر يهودى جوان و شاداب ۲۵ ساله كه در چهل سالگى نويسنده با او در ساحل درياى بالتيك آشنا شد و تا لحظه مرگ نويسنده با او بود. دخترى كه به اقرار شاهدان جذاب، جسور و عصيانگر بود.
ماجراى كامل و بى پرده عشق اين دو دلداده را مى توان در كتابى كه «كاتى ديامانت» به تازگى منتشر كرده است خواند. كتابى بيوگرافيك كه نه تنها به تشريح رابطه جذاب و پاياپاى اين دو عاشق به عنوان شخصيت هاى محورى اين كتاب مى پردازد، بلكه خواننده را كاملاً در فضاى آشفته و دهشتناك دوره اى از تاريخ معاصر اروپا قرار مى دهد و به اين ترتيب او را به درك بهتر و بيشترى از عشق والاى اين دو انسان فوق العاده رهنمون مى شود. نويسنده كه به رغم تشابه نام خانوادگى خود هيچ گونه نسبت فاميلى با دورا ندارد، بانى و سرپرست پروژه اى تحقيقى است كه در دانشگاه سن ديه گو (كاليفرنيا) اجرا شده و پس از دوازده سال پژوهش مداوم روى اسناد به جا مانده از زندگى نويسنده شهير، كه در دوران تسلط نازيسم بر نيمى از خاك اروپا توسط گشتاپو مصادره و در بايگانى ها خاك مى خورد، در معرض قضاوت عموم مردم جهان قرار گرفته است. اثرى بيوگرافيك و كاملاً مستند كه علاوه بر به تصوير كشيدن بخش هاى مغفول مانده اى از زندگى دورا ديامانت و فرانتس كافكا به مدد قلم توانا و دقت نظر محقق كتاب، فضاى كاملاً ملموسى از دوران بيمارى سخت و مرگ آور كافكا، عشق باورنكردنى و ستودنى دورا و فرانتس و نيز برهه اى شقاوت آميز و رعب آور از تاريخ اروپا كه رهبرانى چون هيتلر، استالين و موسولينى را در دامان خود پروراند، پيش روى خواننده قرار مى دهد. با خواندن اين كتاب بسيارى از نظرات كافكاشناسان، منتقدان آثار و علاقه مندان او ديگرگون مى شود و به زواياى تاريكى كه از زندگى اين نويسنده آلمانى زبان اهل پراگ در تصور خوانندگان وجود دارد نور معرفت تابيده خواهد شد.
• ساحل عشق
نويسنده «مسخ»، رمانى كه پس از مرگش به چاپ رسيد، در سوم ژوئيه ۱۹۲۴ از دنيا رفت، اما در ۱۹۱۹ زمانى كه همراه دورا در برلين زندگى مى كردند، آلمان وضعيت بسيار مغشوش و ترس آلودى را از پى شكست در جنگ جهانى اول تجربه مى كرد. رهبران سياسى سوسياليست ها و كمونيست ها از جمله «رزا لوكزامبورگ» و «كارل ليبنخت» و نيز فعالان صاحب نام يهودى به قتل مى رسيدند. هرچند غيرقابل باور مى نمايد اما در ۱۹۲۳ هزينه زندگى هر روز بيست درصد افزايش پيدا مى كرد. در چنين شرايطى بود كه كافكا درگير با روياها و انديشه هاى درونى اش به ادامه زندگى در كنار عشق خود «دورا» دخترى كه سرشار از زندگى و مهر بود، مى انديشيد.
اين دختر لهستانى شاداب و عصيانگر از رودررويى با سنت ها و افكار پدرش كه يهودى متعصب و سختگيرى بود ابايى نداشت. آرزوى دورا آگاهى هر چه بيشتر درباره دين و آيين يهود بود و اين از نظر پدرش برابر با افتادن در ورطه شيطان و گمراهى بود. دورا مجبور بود كه وانمود كند به قوانين و آداب تحميلى خانواده و جامعه گردن مى نهد، در خفا به يك گروه نمايشى پيوسته بود، محيطى كه به او كمك مى كرد تا هر چه بهتر و بيشتر در مورد دنياى پيرامون خويش آگاهى پيدا كند. دورا كه براى زنان آلمانى كه شيوه انديشيدن در باره وجود و چيستى جنس مونث را متحول ساخته بودند، احترام خاصى قائل بود و آرا و عقايد ايشان را دنبال مى كرد، سخت مجذوب افكار مترقى و عميق ايشان در راه احقاق حقوق زنان گشته بود. او در نهايت ميل داشت تا زنى مدرن در دنياى خود باشد. به همين خاطر دوبار از خانه پدرى خود گريخت. بار نخست پدرش موفق شد با تسلط پدرى مستبد بر دختر خويش او را وادار به بازگشت كند، ولى بار دوم ديگر اين امكان برايش مقدور نشد. او به گفته خودش «با روحى مشوش و آزرده» قدم در راه دلخواه خود گذاشت. به اين ترتيب بود كه در ژوئيه ۱۹۲۳ به «موريتس» نقطه اى در شمال آلمان در كنار درياى بالتيك رسيد و در آنجا به عنوان داوطلب در آشپزخانه خيريه اى كه از كودكان بى سرپرست يهودى نگهدارى مى كرد مشغول به كار شد. يكى از روزها در ساحل متوجه مرد جذابى شد كه ابتدا تصور كرد بايد: «سرخپوست دورگه اى از اهالى ايالات متحده باشد». كمى دورتر از او، زن و دو كودك همراهى اش مى كردند كه كمى بعد دريافت ايشان خواهر و خواهرزاده هاى مرد بودند. چهره مرد چنان در نظرش جذاب بود كه تصميم گرفت ايشان را دنبال كند. تنها آرزويش اين بود كه مرد سرى برگردانده و نگاهش كند. به هر تقدير در غروب همان روز و پس از گشت و گذارى يك روزه در ساحل، دورا متوجه سايه اى در مقابل پنجره آشپزخانه شد. سرش را بالا آورد و به چهره مردى چشم دوخت كه در ساحل او را براى صرف شام آن شب در خيريه دعوت كرده بود. او سرگرم تميز كردن ماهى بود كه كافكا از راه رسيد. ساعتى بعد دورا پى برد كه او دكتر كافكاست و ازدواج هم نكرده است. اطلاعاتى كه «با شنيدنشان غافلگير شده بود». فرانتس هيچ گاه از محيط خانوادگى و سيطره والدين خود خارج نشده بود، مگر همان سفر به موريتس آن هم براى التيام عارضه تنفسى كه منجر به بيمارى سل در او شد و وادارش ساخت تا يك سال تمام را در بستر و دور از پراگ سپرى كند.
• ترك خانه پدرى
آنها روياى مشتركى داشتند كه هرگز به واقعيت نپيوست: رفتن به فلسطين، جايى كه مى توانستند با فراغ بال به زندگى مشترك و آزاد خود با برپايى رستورانى كه گرداننده اش فرانتس بود و آشپزش دورا ادامه دهند. ويژگى هاى زيادى در وجود دورا موج مى زد كه سبب تحسين و عشق ورزيدن كافكا نسبت به او مى شد. براى نمونه او اعتقاد داشت كه يك زندگى كاملاً مستقل به يك آزادى و رهايى روحانى رهنمون خواهد شد. ولى او نمى توانست به آن چه پدر دختر در اين باره نظر مى داد، بى تفاوت باشد.
كافكا ، كافكاى عاشق
ترجمه:رامين مولايى
بخش پايانى

نويسنده از دوست صميمى اش شنيده بود كه:«برلين برعكس پراگ برايت مثل داروست». اما وقتى به همراه دورا در برلين ساكن شدند - اين براى اولين بار بود كه او زندگى با زنى را تجربه مى كرد، چيزى كه در مورد «فليس» و «ميلنا» هيچ گاه تجربه نكرده بود - گفته او را اين چنين تكميل كرد: «البته تنها براى چند روز!» زوج عاشق در اين مدت چنان به هم وابسته شدند كه با وجود رفت و آمدهاى دائمى به بيمارستان هاى گوناگون و تحمل بار سنگين مخارج كمرشكن زندگى - قيمت نيم كيلو كره بيش از شش ميليون مارك بود، چيزى كه به تنهايى بسيار بالاتر از كل مبلغى بود كه پدر و مادرش از پراگ براى فرانتس ارسال مى كردند - بسيار خوشبخت و دلشاد بودند. زمانى كه كافكا از سوى داعيه داران اگزيستانسياليسم به هوادارى از افكار نهيليستى متهم و مورد انتقاد قرار مى گرفت، دورا شهادت مى داد: «ممكن نيست آدم در مورد كسى كه مشتاقانه خواهان زندگى بود و آن همه دشوارى هاى زندگى روزمره را به جان مى خريد، اين چنين فكر كند كه او از زندگى متنفر بود. او حتى از خريد ساده مشتى آلبالو هم به شدت لذت مى برد و به وجد مى آمد.» زمانى كه آنها تصميم گرفتند تا با هم ازدواج كنند، پدر دورا او را از اين كار منع كرد و آنها را مشمول دعاى خير خود نساخت. البته طبيعى است كه براى دورا سنت ازدواج امرى على السويه بود و او همواره خود را «همسر كافكا» معرفى مى كرد. شايد اين دو وجود انسانى كه خانواده هايشان چندان درك كاملى از ايشان نداشتند، تنها در كنار هم و با پيوند روحشان به اوج خوشبختى و آرامش قلبى دست مى يافتند و از همين رو مى توانستند دشوارى هاى بيمارى لاعلاج فرانتس را تاب آورند. در نظر اين زن عاشق «در وجود فرانتس انسان و نويسنده در كنار هم در اوج هارمونى بودند.» آنها با هم مطالعه مى كردند و به بحث مى پرداختند. كافكا به هنگام نوشتن محتاج تنهايى كامل بود، هر چند بسيارى از نوشته هايش را از ميان مى برد و دورا به خوبى از اين امر آگاهى داشت.زمانى كه دورا «دخمه» را خواند، به آنچه بعدها «نهاد خاموش فرانتس» ناميدش، پى برد و با تمام وجود آن را حس كرد و متوجه شد كه براى كافكا «نوشتن محرك اصلى زندگى» است. به باور او همتراز بودن و يكرنگ شدن با عامه مردم به فرد اين اجازه را مى داد تا با مردم ناشاد در لحظات سخت و غم انگيز زندگى شان يكى شد و به كنه وجودشان اشراف پيدا كرد. و بدون ترديد فرانتس خريدار و متحمل دردهاى تمامى اهل جلجتا بود. البته براى بيان تلاش هايى كه دورا در جهت سيراب ساختن روح بلند و دردمند فرانتس در مدت زندگى مشتركشان انجام داد و مصائبى كه در اين راه بر خود هموار كرد، مى بايد كتابى مستقل نوشته شود.
• احتضار و مرگ «كا»
فرانتس كافكا بارها اظهار كرده بود، «يگانه چيزى كه سبب هويت يافتن من مى شود، رويارويى ام با دنياى پس از مرگ است.» در حقيقت، او در طول بيمارى دشوار و لاعلاج خود كه ذره ذره تحليل اش مى برد و قربانى اش مى كرد، درگير ستيز خستگى ناپذيرى براى مقابله با آخرت بود. همان چيزى كه دورا هميشه فكر مى كرد بالاخره رخ خواهد داد. شخصيت واقعى فرانتس را مى توان از ماجراهايى كه دورا سال ها در قلب خود محفوظ داشته بود، بازشناسى كرد. او نقل مى كند كه يك بار در پارك، پسركى تقريباً پنج ساله روبه روى ايشان به زمين افتاد و خجالت زده شد. فرانتس با لحنى ستايش آميز رو به او گفت: «با چه چابكى و ورزيدگى خودت را به زمين انداختى و دوباره سرپا بلند شدى!» در موردى ديگر، دخترك غريبه اى براى گم  شدن عروسكش گريه مى كرده است و كافكا نامه بامزه اى برايش مى نويسد و ضمن آن با خلق داستانى كوتاه باعث مى شود تا دخترك گم شدن بازيچه اش را از ياد ببرد.جسم «كا» از زير بار سنگين زندگى شانه خالى مى كرد و ديگر تاب آن همه عذاب را نداشت و ستيز دائمش عقيم مانده بود. در آمد و شد دائم از اين بيمارستان به بيمارستانى ديگر، فرانتس عاجزانه تحليل مى رفت و آب مى شد. در بسيارى از اين بيمارستان ها، دورا برايش آشپزى مى كرد و بهترين غذاها را براى بازيابى سلامت وى فراهم مى آورد. زمانى كه سل به دوران پيشرفته خود رسيده بود، خوردن و آشاميدن و همين طور صحبت كردن برايش بدل به بدترين عذاب ها شده بود و فرانتس براى دورا يادداشت هاى كوتاهى مى نوشت. در يكى از همين يادداشت ها مى نويسد: «دستت را روى صورتم بگذار تا به من جرات دهى.»ر. كلوپشتاك تحصيلات پزشكى اش را رها مى كند و در طبقه بالايى اتاق دوست صميمى اش در آسايشگاه مسلولان مستقر مى شود. دورا پاى تخت محتضر مشغول دعاست. نويسنده مايل است تا حد ممكن بيشتر اوقاتش را در هواى آزاد سپرى كند، امرى كه آخرين بار در ۲۰ آوريل ۱۹۲۴ محقق مى گردد و پس از اين تاريخ بيمار هرگز از اتاق خود خارج نمى شود، مگر زمانى كه جسدش را براى تشييع از اتاق بيرون مى برند.۲ ژوئن ۱۹۲۴ حال بيمار بهتر مى شود، ولى اين حالتى است كه از آن با نام «بهبودى پيش از مرگ» ياد مى كنند. روز بعد فرانتس كافكا از دنيا مى رود. روبرت كه به خوبى از روند كار آگاه است، در ساعت هاى آخر از دورا مى خواهد براى تحويل گرفتن داروهايى كه سفارش داده است به اداره پست برود. در نبود دورا، كافكا از دوستش ملتمسانه مى خواهد كه بيشتر از اين شكنجه و عذابش را طولانى نكند و از وى مى پرسد: «چرا دوره احتضارم را طولانى تر مى كنى؟» روبرت دو سرنگ آماده كرده و تزريقشان مى كند كه هيچ تاثيرى در پس راندن فرشته مرگ از فراز تخت بيمار ندارد. فرانتس باز از او مى خواهد كه بيشتر از اين عذابش ندهد. روبرت محتويات سومين سرنگ را هم در بدن رنجور و فرتوت «كا» خالى مى كند. ولى بى فايده است. كافكا از او مى خواهد كه تنهايش نگذارد و روبرت به او اطمينان مى دهد: «تنهايت نمى گذارم.» اما فرانتس در جواب مى گويد: «ولى من تنهايت مى گذارم.» دورا شاد و سرخوش با دسته گل زيبايى كه سر راهش خريده است، وارد مى شود و گل ها را به صورت او نزديك مى كند. پرستارش تعريف مى كند: «فرانتس سرش را بلند كرد و دورا شاهد آخرين ثانيه هاى زندگى عشق خود بود.» آرامگاه كافكا در زادگاهش پراگ واقع است.
منبع:  خبرگزارى اسپانيا EFE
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 18:25  توسط رامین مولایی  |