تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان


پايان واقعى زيباى خفته
161112.jpg
شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان. تلفن ناشر:۸۸۳۱۵۳۵۰ و ۸۸۳۱۵۳۴۹
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.

 

2

 

 

هنگامي كه جنگل چهارده ساله بود، اتفاق هاي عجيبي رخ داد. او ديگر به سن ازدواج رسيده بود و چون تنها فرزند سخاوت و بيشه بود، والدينش بسيار نگران يافتن شوهري مناسب براي او بودند، شوهري كه بتواند وارثان زيادي تحويل شان دهد تا مملكت موروثي شان را اداره كنند. اما جنگل اصلاً به اين چيزها اهميت نمي داد. او به آداب و رسوم مورد احترام همه اعتنايي نداشت و از آنها پيروي نمي كرد، و از چنان شخصيت و جسارتي برخوردار بود كه نه فقط با والدينش بلكه با همه ي كساني كه دور و برش بودند، رفتاري پرخاشگرانه داشت. او معلم هايش را مسخره مي كرد، همانطور كه پيش از آن با دايه ها و نديمه هايش هم كه سعي داشتند او را سر به راه كنند،  همين رفتار را داشت. جنگل فقط شكار و چهارنعل تاختن با اسبش را دوست داشت. او ميرشكاري به نام سيلو را به خدمت خود درآورده بود، كه چون سگي وفادار هر جا مي رفت، دنبالش بود. او مردي پخته بود با سري طاس و چشماني چنان سياه كه انگار ته نداشتند. او همه جا به دنبال شاهزاده خانم جنگل مي رفت، درست مانند آن دو سگ شكاري كه شبانه روز همراهش بودند و شب ها هم پاي تختش مي خوابيدند.

     در مسافت دوري از قصر، عمارت بزرگ و قديمي تقريباً فراموش شده اي وجود داشت كه جنگل آن را سر و سامان داده بود و اغلب اوقات مدتي طولاني را در آنجا همراه شكارچي ها، ميرشكارش سيلو و سگ هاي شكاريش سپري مي كرد. به نظر مي رسيد كه او جنگل هاي پيرامون عمارت قديمي را ملك شخصي اش مي دانست، و پدر و مادرش هم جرأت نمي كردند او را از رفت و آمد به آنجا باز دارند، رفت و آمدهايي كه باعث رد و بدل شدن حرف و حديث هاي بسياري ميان مردم آن حوالي شده بود. به خصوص زماني كه اتفاق هاي عجيب و غريبي رخ داد.

     اول يكي، بعد يكي ديگر، و كمي بعد دو سه نفر از بچه هايي كه به جنگل هاي  اطراف آن خانه ي قديمي رفته بودند، بدون برجا گذاشتن اثري از خود، ناپديد شدند. پس از آن  بود كه مادرها، رفتن  بچه هايشان را به جنگل براي چيدن تمشك و توت وحشي ممنوع كردند، هرچند كه در آنجا بزرگترين، آبدارترين و خوشمزه ترين ميوه هاي وحشي آن منطقه مي روييد.

     ابتدا هيچ كس گمشدن بچه ها را به جنگل ربط نمي داد. ولي رفته رفته، شايعه هاي قديمي در مورد جادوگر بودن مادرش و رفتارهاي عجيب خودش بر سر زبان ها افتاد و جاني دوباره گرفت، به خصوص با يادآوري تولد و دوران نوزادي عجيب او: رديف دندان هاي كاملش و اينكه به جاي خوردن  شير، گوشت خام خردشده مي خورد. شايعه ها و افسانه هاي پهلوانان، هر دو به ابرها شبيه اند، ابرها هم دهكده به دهكده انبوه تر و بزرگتر مي شوند و دست آخر همه ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

 

     سرانجام روزي، آن زمزمه ها به گوش سخاوت و بيشه رسيد. بهت زده يكديگر را نگاه كردند، در نگاهشان راز قديمي و سر به مُهري پنهان بود، مانند گاو صندوقي با صد قفل.

     پس از گفتگويي طولاني در تنهايي، و براي پايان دادن به اسراري كه نزديك بود قصر و پيرامون آن را به جنجال و اغتشاش بكشاند، اعلام كردند كه شاهزاده خانم جنگل بايد فوراً ازدواج كند. بيشه خود را در اتاقش حبس كرد و كلي اشك ريخت. در واقع، او يك جادوگر بود، اما خودش و شوهرش مي دانستند كه جادوي او از برف هم سفيدتر و پاك تر بود، و نه فقط باعث آزار كسي نمي شد بلكه برعكس از هرجا عبور مي كرد، نيروي سودمند و خيرخواهانه اش را نصيب مردم مي كرد و خيرش به همه ي مردم مي رسيد. روشن بود كه چه اندازه به كشوري كه او را پذيرفته و ميزبانش بود، كمك كرده و آنجا را به كشوري غني و خوشبخت تبديل كرده بود، كشوري كه پيش از ورودش همواره گرفتار فقر و بدبختي بود. و صد البته اين نوع بهره بردن از هنر جادو و افسون ، يا قوه ي خيال مردم، چيزي نبود كه هر كسي از پس انجام آن برآيد.

 

 

روزگار به همين ترتيب مي گذشت، تا كه روزي شاه جواني كه ضمن شكار راهش را گم كرده بود، از آن سرزمين سر در آورد، سلحشوري بي باك و البته بلندپرواز، اما در عين حال بسيار دلنشين و جذاب. او وقتي براي شكار از قصرش بيرون آمده بود، گم شده و به قصر سخاوت پناه آورده بود. سخاوت و همسرش با افتخار و احترام بسيار از او  استقبال و پذيرايي كردند، چرا كه رفتار و متانت بسيار وي نشان از طبع بلند و اصالت خانوادگي اش داشت. در ضيافتي كه سخاوت و بيشه به افتخار ورود  وي ترتيب دادند، با انواع غذاهاي شاهانه و نوشابه هاي جادويي از او پذيرايي شد، و آنها دريافتند كه او به نوشابه هاي جادويي شان خيلي علاقه دارد. خوشبختانه، نوشيدن هاي پي در پي، او را از خود بيخود نمي كرد و  متوجه شدند كه او به خوبي مي تواند خودش را كنترل كند و رفتارهاي شايسته اش را از ياد نبرد، مسئله اي كه  سخاوت و بيشه را از اصالت خانوادگي و تربيت عالي وي آگاه مي كرد. بعد از صرف شام ، با چشماني خواب آلود ساكت بر جاي خود نشسته بود، كه اطرافيانش خيلي سريع متوجه شدند و به سرعت او را به سوي اتاق خوابش هدايت كردند.

     در عين اين كه همه ي اهل قصر تمام حركت هاي او را با دقت زير نظر داشتند و به چيزهاي مورد علاقه اش پي برده بودند، اما انگار كور و كر شده بودند كه نفهميدند چگونه و تا چه اندازه، زيبايي وحشي و اسرارآميز شاهزاده خانم جنگل او را تحت تأثير قرار داده بود. جنگل مانند هميشه ساكت بود و خيلي كم و مگر گاه به گاه نگاهي به شاه جوان مي انداخت.

     شاه جوان كه نامش ريسكو بود، عزيمتش را از قصر تا قدر ممكن به تعويق انداخت. او جنگل را در شكارهايش همراهي مي كرد، و در هر زمان ممكن ، عشق خود را كه روز به روز قلبش را سرشارتر مي ساخت، به او ابراز مي كرد. و جنگل در سكوت، فقط به آرامي نگاهش مي كرد. با همين سكوت او، ريسكو فكر مي كرد كه دخترك ادعاهاي دروغين او را، چه در باره ي خودش و چه در باره ي پدر و مادرش، باور كرده و به او علاقمند شده است. از طرف ديگر نيز، سخاوت و بيشه با دقت و خوشحالي رابطه ي آنها را زير نظر داشتند و چنان عالي آن را هدايت مي كردند كه پس از مدت كوتاهي خبر ازدواج آن دو جوان را به همه اعلام كردند.

     آنها در كليساي قصر ازدواج كردند و در جشن عروسي شان خانواده هاي بسياري كه با آنها ارتباط داشتند و مردم زيادي دعوت شده بودند. سر تا سر شهر غرق جشن و پايكوبي بود و از همه ي مردم دست و دل بازانه با گوشت، نان و انواع نوشيدني ها پذيرايي مي شد. آن شب رقصنده گان تا پاسي از صبح گذشته به پايكوبي ادامه دادند، و همه به شادي و خوشگذراني سرگرم بودند.

     سرانجام، يك صبح دو زوج جوان با صفي باشكوه از ملازمين، به سمت قلمرو شاه جوان رهسپار شدند.

 

 

روزها و ماه ها سپري شدند و ملكه ي جوان پسري به دنيا آورد. او موجودي بسيار زيبا بود كه هر روز  قوي و تنومندتر مي شد و طولي نكشيد كه اطرافيان نشانه هايي آشكار از هوش زياد و دانايي چشمگير در او مشاهده كردند. او برعكس پدر كه فقط به فكر جنگ يا درگيري مرزي با همسايگانش بود و از آن لذت مي برد، شاهزاده ي جوان از جنگ و تجاوز بيزار بود و به شعر، موسيقي و داستان هاي عاشقانه علاقه ي فراواني داشت. كتاب زياد مطالعه مي كرد و به ترانه هاي شاعران دوره گرد گوش مي داد و از آنها با احترام و دادن هدايايي بسيار در قصر پذيرايي مي كرد.

     او چشماني چنان آبي داشت كه تا آن زمان كمتر در آن قلمرو ديده شده بود و براي اين كه كشورش بسيار دور از دريا بود و مردم همواره در حسرت ديدن آبي دريا بودند، او را آبي نام دادند. و اين چنين است كه او با نام  شاهزاده آبي در اين افسانه و افسانه هاي بسيار ديگر ظاهر شده است.

     و درست به دليل علاقه ي فراوان  او به خواندن افسانه ها بود كه او با شاهزاده خانمي بسيار زيبا به نام زيباي خفته آشنا شد، شاهزاده خانمي كه با طلسم جادوگري پليد، به خوابي صد سال فرو رفته و در قصري زنداني بود.

     به اين ترتيب بود كه روزي خوش و نيكو، شاهزاده آبي به قصر زيباي خفته رسيد و با بوسه اي سرشار از عشق، نه فقط او، بلكه همه ي  اطرافيانش را بيدار كرد.

     اما اين داستاني است كه همه با آن آشنا هستند و ديگر به آن نمي پردازيم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط رامین مولایی  | 

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     

رافائل آلبرتی شاعر دریا ، مردم و آزادی

 

رافائل آلبرتی

 
 

ترجمه  نازنین میر صادقی – رامین مولایی

 
 

 طرح جلد شروین شهامی پور

 
 

چاپ اول / 576 ص / 3400 تومان

 
     
     

 

رافائل آلبرتی شاعر ، نقاش و نمایشنامه نویس پرآوازه اسپانیایی است. زندگی طولانی و فعالیت او در زمینه های  گوناگون هنری از جمله نقاشی و گرافیک به او امکان آشنایی  و دوستی با هنرمندان برجسته بسیاری چون فدریکو گارسیا لورکا آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا و پابلو پیکاسو را داد. کتاب حاضر  گزیده ای از زندگی نامه آلبرتی به قلم خودش و نیز گلچینی از مجموعه کامل اشعار اوست.

 

 

 

25

 

مرا بر گستره دریا درپیچید،

زیر نور آفتاب، گویی که پیکرم

پاره ای از یک بادبان باشد.

 

خون را به افشردن از پیکرم برون کنید

زندگی ام را بر طناب دکل، به سکوی بارانداز

بگسترانید و خشک کنید.

 

خشک، به میان آب ها بیفکنید مرا

با سنگی آویخته بر گلوگاهم

تا هرگز دوباره شناور نشوم.

 

من خون خویش را به دریاها بخشیدم

آه ای کشتی ها، در خون من پیش برانید!

من به ژرفاها خفته ام آرام.

 

 

تلفن نشر مس:  ۸۸۸۹۴۲۳۰   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:52  توسط رامین مولایی  | 

 

Go to fullsize image

 

4

 

سَبــك

 

دوست عزيز :

سبك ، عنصر اصلي قالب داستاني است هر چند كه تنها عنصر آن نيست . رمان ها از كلمات ساخته مي شوند ، به اين معني كه رمان نويس زبان خود را كه در داشتن يا نداشتن فريبايي داستان هايش نقشي اساسي  دارد ، انتخاب و  تنظيم مي كند . البته ، زبان داستان نمي تواند از آنچه رمان روايت مي كند يا همان موضوعي كه در كلمات تجسم مي يابد ، جدا باشد ؛ چرا كه يگانه روش درك كاميابي يا شكست رمان نويس در بيان روايت اش ، بررسي اين مطلب به كمك نوشته اش است و اين كه حيات و پويايي داستان پس از رهايي از سايه پديدآورنده خود و هم از قيد و بند زندگي واقعي و تحميل خود به خواننده به مثابه واقعيتي مسلم و مقتدر در داستان تحقق يافته است يا نه .

پس نحوه روايتگري متن كارآمدي يا ناكارآمدي و نيز حيات آفريني يا عاري از زندگي بودن آن را معين مي كند .  شايد براي شناسايي عناصر سبك ،از همين ابتدا مجبور باشيم پيش فرض“ درستي ”سبك را از سرمان بيرون كنيم . هرگز اين كه سبكي درست يا نادرست باشد مهم نيست ؛ مهم اين است كه توانمند باشد و با وظيفه اي كه به عهده دارد يعني  اعطاي وهمي از زندگي ـ زندگي واقعي ـ به داستاني كه نقل مي كند ، همخواني داشته باشد .هستند نويسندگاني كه در نهايت درستي و پيراستگي و در تطابق كامل با قواعد دستوري و زيباشناختي زمانه خود  نوشته اند ، مانند : سروانتس ، “ اِستاندال ” ـ 1 ـ ، “ ديكنز ” ـ 2 ـ ، “ گارسيا ماركز ” ـ 3 ـ ، و ديگراني نه كمتر از ايشان كه آن قواعد را زير پا گذاشته و نوعي ديگر از جذابيت هاي زباني و سبك هاي ادبي پديد آورده اندكه از ديدگاهي آكادميك پر از اشتباه است ، نيز قواعد و سبك هاي رايج ادبي آنها را وادار نساخته تا تابع رمان نويس هاي عالي و معمول دوران خويش باشند ، از جمله :“ بالزاك ” ـ 4 ـ ، “ جويس ” ـ 5 ـ ، “ پيو  باروخا ” ـ 6 ـ ، “ سِلين ” ـ 7 ـ ، “ كورتاسار” ـ 8 ـ  و “ لِساما  ليما ” ـ 9 ـ . “ آسورين ” ـ 10 ـ كه خود اديبي فوق العاده و البته رمان نويسي بسيار كسل كننده بود ، در مجموعه نوشته هايش در باره “ مادريد ” ـ 11 ـ  مي نويسد : “اديبي نثري مي نويسد صحيح و كلاسيك ، ولي اين نثر بي مايه هايي از ظرافت ، هدفي والا ، كنايه و استعاره به هيچ نمي ارزد .”ـ 12 ـ اين مطلبي زيركانه است :  سبك ادبي به خودي خود هرگز متضمن كاميابي يا شكست كارآمدي يك داستان نيست .

 

 

1-Stendhal  ,  Henri  Beyle                                     

2-Dickens  ,  Charles                                              7-Celine  ,  Louis - Ferdinand

3-Garcia   Marquez  ,  Gabriel                                8-Cortazar  ,  Julio   

4-Balzac  ,  Honore                                                 9-Lezama  Lima  ,   Jose

5-Joyce  ,  James                                                     10-Azorin  , Jose  Martinez  Ruiz

6-Baroja  ,  Pio                                                                               11-Madrid  

12-Azorin , Madrid ,Madrid , Biblioteca Nueva , 1941,p. 63.

پس قابليت و توانمندي يك متن داستاني به چه چيز بستگي دارد ؟ به دو ويژه گي ، يكي پيوستگي دروني و ديگري خود اتكايي متن . روايتي كه داستان نقل مي كند مي تواند ناپيوسته و گسسته باشد ، اما زباني كه به آن شكل مي دهد  بايد كه يكپارچه باشد تا آن گسستگي را متقاعد كننده و حقيقي جلوه دهد . مثالي در اين مورد تك گويي “ مولي بلوم ” ـ 1 ـ در پايان “ اوليسِ ” ـ 2 ـ جويس است ، سيلابي مغشوش از خاطره ها ، احساس ها ، رفتارها و هيجان هايي كه نيروي افسون سازي اش ناشي از نثري است پاره پاره و در هم شكسته كه در زير پوسته به هم ريخته و آشفته اش از پيوستگي سفت و سخت و تطابقي ساختاري تابع الگو يا نظامي بكر از هنجارها و اصولي كه ساختار اين تك گويي هرگز از آن منحرف نمي شود ، حفاظت مي كند . آيا اين نوعي حديث نفس است ؟ خير ، اين ابداع ادبي چنان قدرتمند و مجاب كننده اي است كه به نظرمان مي آورد يك بازسازي كامل از سير نفساني و دروني مولي است ، ولي در واقع اين سفري ساختگي است .

خوليو كورتاسار در سال هاي آخر نويسندگي به اين كلام مباهات مي كرد : “ هر بار بدتر ” . او مي خواست بگويد براي بيان آنچه تمايل داشت در داستان ها و رمان هايش بازگو كند ، همواره خود را به يافتن قالب هاي بياني هر چه رهاتر از قيد و بند شكل هاي قانونمند و متعارف و نيز مبارزه با روح جاري زبان و تلاش براي وارد ساختن ريتم ها ، معيار ها ، واژ ه ها ، پيچ و تاب هاي بديع در آن به شكلي كه نثرش بتواند شخصيت ها و رويدادهاي  داستان هايش را از مقبوليت بالايي برخوردار نمايد ، موظف مي داند . در واقع ، با چنان بد نوشتني ، كورتاسار بسيار خوب مي نوشت . او نثري روشن و روان داشت ، كه به طرز اعجاب آوري شفاهي ، يكپارچه و پيوسته مي نمود و از آرايه ها ، صراحت و جسارت موجود در كلام شفاهي برخوردار بود ، از سويي ديگر  از واژه هاي بسيار ناب و بومي متداول آرژانتين بهره مي گرفت ، به همين دليل او ابداع گر كلمه ها و عبارات بسيار پرمغز و آهنگيني بودكه نه تنها هيچ گونه ناهماهنگي و عدم توازوني با متن جمله هايش نداشت  بلكه آنها را با “ مايه ” هايي كه آسورين براي يك رمان نويس خوب بودن واجب مي دانست ، جلا مي داد .

باورپذيري يك داستان ( فريبايي اش )به يكپارچگي سبكي كه توسط آن بيان مي شود بستگي تام و تمام ندارد ـ نقش  تكنيك روايي هم در اين مورد كم اهميت نيست ـ اما بدون آن هم ، اين مقبوليت يا وجود ندارد و يا بسياركاهش مي يابد .     

يك سبك مي تواند ناخوشايند باشد و در عين حال به مدد يكپارچگي اش توانمند . براي نمونه اين موضوع در مورد “ لويي ـ فردينان  سلين ” صادق است .جمله هاي بسيار كوتاه و ناتمام او ، با نقطه گذاري هاي آزارنده و اصطلاحات پُر پيچ و تاب  عاميانه اش ، شما را نمي دانم ولي اعصاب مرا كه به هم مي ريزد . اما با اين وجود ، شك ندارم كه “ سفر به انتهاي شب ” ـ 3 ـ و همين طور “ مرگ قسطي ” ـ 4 ـ او ، رمان هايي با فريبايي ويرانگر هستند ، رمان هايي كه با بازتوليد دنائت ، پستي و حماقت  مسحورمان مي سازند ، و همه پيش فرض هاي مان از زيبايي شناسي و

1-Molly  Bloom

2-Ulises ( Ulysses )

3- El  viaje  al  final  de  la  noche ( Voyage  au  bout  de  nuit )

4- Muerte  a  credito ( Mort  a  credit )

اخلاق را در هم فرو مي ريزند .

من مشابه همين مورد را در آثار “ آله خو   كارپِنتييِر ” ـ 1 ـ تجربه كرده ام . وي بي ترديد يكي از بزرگترين رمان نويسان اسپانيايي زبان است ، نويسنده اي كه شيوه نوشتاري اش در رمان با آنچه مورد پسند من است ، بسيار فاصله دارد ( به خوبي مي دانم كه نمي توانم اين دسته بندي ها را انجام دهم ، اما براي اين كه وضوح بيشتري به گفته هايم داده باشم دست به اين كار مي زنم ) . من هرگز نثر مغلق ، بيش از اندازه آكادميك ، مطنطن و كتابي او را دوست ندارم ، نثري كه در هر قدم مرا مجبور مي كند با وسواس به فرهنگ لغت رجوع كنم ، نثري كه انسان را به ياد نكته سنجي هاي ادبيات كهن و آركائيك ( باستان گرا ) و نثرهاي هنرمندانه اي مي اندازد كه نويسندگان سبك باروك ـ 2 ـ قرن هفدهم مبلغ آن بودند . با اين حال وقتي اين نثر ، داستان “ تي  نوئل ” ـ 3 ـ و “ هنري   كريستف ” ـ 4 ـ را در رمان “ فرمانروايي اين دنيا ” ـ 5  ـ   بيان مي كند ، اثر استادانه اي كه آن را سه بار خوانده ام ، هر بار با چنان قدرت نافذ و مجاب كننده اي روبرو شدم كه همه پيش فرض هايم در باره اين نوع نثر را از ميان برد و مرا مات و مبهوت خود ساخت و وادارم كرد تا هر آنچه را روايت مي كند ، در پيش چشم تصوير كنم . اما چگونه سبك اُتوكشيده و آهارخورده كارپنتيير چنان كار عظيمي را انجام مي دهد ؟ به لطف پيوستگي ناگسستني و احساس الزامي كه به ما منتقل مي نمايد و نيز آن قدرت باورپذيري كه خوانندگانش را وا مي دارد تا باور كنند تنها به اين شيوه و با اين كلمه ها ، جمله ها و آهنگ خاص مي توان اين داستان را بازگو كرد .

هر قدر سخن گفتن از پيوستگي سبك ، كار چندان دشواري نيست ، در عوض توضيح و بيان مسئله “ خود اتكايي متن ” كه خصيصه اي ضروري براي اغواگر بودن زبان داستاني است ، دشوار مي نمايد . شايد بهترين راه براي درك اين مسئله ، بررسي نقطه مقابل آن باشد ، سبكي شكسته و به هم ريخته كه از لحظه  شروع گفتن يك داستان ، خواننده را دور  از كُنه روشن و بديع داستان قرار مي دهد ، به عبارت بهتر او را آگاه مي كند كه مشغول خواندن متني بعيد و دور از تصوري است كه نمي تواند در زندگي شخصيت هاي آن وارد و با آنها در ماجراهايشان سهيم شود . اين گسستگي ، زماني بروز مي كند كه خواننده شكافي را كه نويسنده در زمان نوشتن داستان  به فكر پركردن اش نبوده است ، احساس مي كند ، شكافي ميان روايت و كلماتي كه آن را بيان مي كنند . اين دو پاره شدن و دوگانگي بين زبان يك داستان و خودِ داستان ، فريبايي داستان را از بين مي برد و سبب مي شود تا خواننده  هر آنچه را بازگو مي كنند ، باور نكند ، چرا كه ناپختگي و نامناسب بودن سبك او را از وقفه غيرقابل انكار موجود ميان كلمات و رفتار شخصيت ها آگاه ساخته است . تَرَكي كه ساختگي بودن از آن نشت كرده و بنيادهاي داستان را آلوده مي سازد . تنها داستان هاي خوب و موفق هستند كه در پي زدودن يا پنهان ساختن اين تراوش ها برآمده اند . 

1-Carpentier  ,  Alejo

2-Barroco    باروك شيوه اي زيباشناختي است كه از اواخر قرن نوزدهم به آثاري گفته شد كه حالتي مبهم ، متظاهر و غيرعادي داشت ، اين شيوه با هنر كلاسيك كه خصوصيتي محدود ، بديهي و مستقيم داشت ، در تقابل بود . ( واژه نامه هنر داستان نويسي ، جمال و ميمنت ميرصادقي ـ كتاب مهناز )                                                                                                   

3- Ti   Noel

4- Henri   Christophe

5- El   reino   de   este   mundo     

اين سبك ها با شكست مواجه مي شوند چرا كه آنها را امري لازم و متقاعدكننده نمي يابيم ، حتي برعكس با خواندن شان اين احساس به ما دست مي دهد كه اگر اين داستان ها به شيوه و با كلمات ديگري بازگو شده بودند ، بسيار بهتر از كار در مي آمدند ( آنچه در اصطلاح ادبي به معناي فريفتن بيشتر است ) . اما براي نمونه اين دوگانگي ميان روايت و كلمه هايي كه آن را به تعريف در مي آورند در حكايت هاي بورخس ، رمان هاي فاكنر و داستان هاي “ آيزاك دينِسِن ” ـ 1 ـ به چشم نمي خورد . سبك اين مؤلفان ـ هر چند بسيار متفاوت از يكديگر ـ ما را مسحور مي كنند ، چرا كه در آنها كلمات ، شخصيت ها و چيزها واحد غيرقابل تجزيه اي  را تشكيل مي دهند ، چيزي كه حتي تصور جداسازي اش هم ناممكن است . از اين نمونه هاي عالي يكپارچگي “ شكل”  و “ محتوي ”  كمك مي گيرم تا  گريزي بزنم به خصيصه “ وجوب و الزام ” زباني يك داستان .

ويژگي “ وجوب ” زباني نويسندگان بزرگ در آثارشان  با نسخه برداري هاي ناشيانه ، در نوشته هاي تقليدي و تقلبي مقلدان آنها  رخ نمي نمايد .بورخس يكي از اصيل ترين نثرنويسان صاحب سبك اسپانيايي زبان و شايد بزرگترين ايشان در قرن بيستم است . به همين دليل نفوذ و تأثير زيادي از خود برجاي گذاشت و اگر به من اجازه دهيد بايد بگويم تأثيري تأسف انگيز ! سبك بورخس بسيار شاخص و از كارآمدي فوق العاده اي بهره مند است : قابليت اعطاي حيات و اعتبار به دنياي انديشه ها و كنجكاوي هاي موشكافانه و پالايش يافته متفكرانه و خيالي اش ، آنجا كه نظام هاي فلسفي ، تحقيقات و رساله هاي مذهبي ، اسطوره ها و نمادهاي ادبي ، انديشه و تعمق و نيز تاريخ جهان از منظر والاي ادبيات ، همه و همه مواد خام بدعت ادبي وي را فراهم مي سازند . سبك بورخس ،خودش را با ماده ذهن تطبيق داده ،با موضوع آن تلفيق شده و در هيئت ماده مركب غيرقابل تجزيه اي نمود مي يابد . با مطالعه اولين عبارات داستان ها و مقالات وي كه نشان از قوه ابتكار و تسلط همه جانبه اش بر داستان هاي تاريخي و واقعي دارد ، اين احساس به خواننده دست مي دهد كه همه اينها ، فقط به اين شيوه مي توانسته اند بازگو شوند ؛ با اين زبان متفكرانه ، شوخ طبع و با دقتي رياضي وار ، بدون كلامي زياده و يا كلمه اي خطا و نا به جا . اما اين شكوه و تعالي زبان اشرافي درخشان ، بر باور و شناخت كامل وي از هيجان ها ، آمال و انديشه هاي انساني صحه مي گذارد ، با حكمت و عرفان همساز و يار مي شود و از اين همه تفاخر ، تكنيكي خاص مي سازد ، از زير بار فرم هاي احساساتي گري ـ سانتيمانتاليسم ـ شانه خالي مي كند و بدن و لذت جسماني را منكر مي شود ( و آنها را در مسافتي دور از هم به نظاره مي نشيند ، چون مظاهر پست حيات انساني ) و به لطف طنزي ظريف هم چون نسيمي فرح بخش ، پيچيدگي هاي جدل هاي منطقي ، هزارتوهاي غامض انديشمندانه با ساختارهاي پر زرق و برق باروك را كه تقريباٌ همواره موضوع داستان هايش هستند ، بازگومي كند . رنگ و لطف اين سبك بيش از همه مديون توصيفي بودن آن است ، سبكي كه خواننده را با وضوح و تهور نامتعارف خود تكان مي دهد ( “‌هيچ كس نديدش در شب يك دل و يك زبان از كشتي  پياده شود ” ) ، نيز با تشبيه هاي جسورانه و غيرمنتظره اش ، صفت ها و قيدهايي كه علاوه بر تكميل يك فكر يا برجسته سازي طرحي فيزيكي يا روانشناختي يك شخصيت ، گاه براي خلق حال و هواي بورخسي اثر كفايت مي كند . خلاصه اين كه نثر بورخس به

1-Isak  Dinesen

 

دليل ويژگي مجاب كنندگي اش ، تقليدناپذير است .هنگامي كه تحسين كنندگان و مريدان ادبي اش ، از روش او در به كارگيري صفت ، لطيفه و مطايبه و سؤال هاي پي در پي تقليد مي كنند نتيجه كارشان شبيه كلاه گيس بد ساختي مي شود كه وقتي به جاي موي طبيعي روي سر بينوايي قرار گرفت جار مي زند كه عاريه اي و تقلبي است و كلاهي كه سرش رفته باعث تمسخرش مي شود! آفرينندگي سهمگين و نيرومند خورخه لوييس بورخس ، چيزي وراي  آزار و اذيت اين “ نوچه بورخس ها ” است ، مقلديني كه به سبب فقدان خصيصه الزام نثر در نوشته هايشان زيبايي ، اصالت و خود اتكايي آن سبك عالي را لوث كرده ، نثري زشت ، ريايي و سخيف را به خورد خواننده مي دهند (ريايي يا بي ريايي در ادبيات مسئله اي اخلاقي نيست بلكه زيباشناختي است) .

چيزي مشابه همين مسئله در مورد يكي ديگر از بزرگترين نثرنويسان زبان ما ـ اسپانيايي ـ گابريل  گارسيا  ماركز نيز  اتفاق افتاده است . متفاوت از بورخس ، سبك وي وزين ومتين نيست بلكه ساده است و دركل عقل گرا نيست ، بلكه  حسي سراسر هيجاني و شهواني دارد ، نثري بي پيرايه و واضح با رگه هايي كلاسيك ولي نه آركائيك و گيج كننده بلكه تازه و باطراوت ، آماده براي جذب گفته ها و اصطلاحات عاميانه و نيز عبارت پردازي هاي نو و بديع و به كارگيري واژه هاي بيگانه ، نثري آهنگين و بري از هر گونه لفاظي هاي پيچيده ، ذهني و عقلايي . نثري گرم ، شيرين ، موسيقيايي ؛ بافته اي از دريافت هاي عقلي و خواسته هاي تن كه در آن همه چيز طبيعي و بي دغدغه مبادي آداب بودن و با همان آزادي برآمده از خيال و رها از پاي بندي هاي متعارف به تصوير در مي آيند . مطالعة “ صد سال تنهايي ” ـ 1 ـ يا “ عشق سال هاي وبا ” ـ 2 ـ ما را سخت به اين يقين مي رساند كه بازگويي آنها تنها با اين واژه ها ، جاذبه و ريتم بوده كه آن داستان ها را قابل تصور، افسونگر و پويا ساخته است و برعكس بدون اين ها هرگز نمي توانستند ما را اين گونه كه اكنون مجاب كرده اند ، افسون سازند ، چرا كه داستان هاي گارسيا ماركز ، در واقع واژه هايي اند ، كه بازگوشان مي كنند .

حقيقت اين است كه آن واژه ها هم ، داستان هايي اند كه بازگوشان مي كنند و براي همين وقتي نويسنده ديگري اين سبك را عاريه مي گيرد ،حاصل كار فغان مي زند كه ادبياتي قلابي و تقليدي است .پس از بورخس ، گارسيا ماركز هم نويسنده اي است بسيار مورد تقليد از لحاظ زبان ، و هر چند عده اي از مقلدانش به موفقيت هايي هم رسيده و خواننده هايي براي خود دست و پا كرده اند ، ولي آثارشان  هرقدر هم كه كار برده باشند تا تقليد كامل و بي نقصي از آب درآيند ، ولي روي پاي خود نايستاده ، حياتي مستقل ندارند و دست دوم اند و زوري بودنشان  آشكار است . ادبيات نيرنگ و دروغي ناب و خالص است كه نويسندگان بزرگ قادر به لاپوشاني اش هستند و در عوض نويسندگان فرومايه برملايش مي كنند .

 

 

 

1-Cien  anos  de  soledad

2-El  amor  en  los   tiempos    del   colera

 

هر چند به نظرم مي رسد همه آنچه در باره سبك مي دانستم به شما گفته ام ، اما در تكميل اين توصيه هاي كاربردي مبرم وضروري ، اين را هم  بگويم كه : اگر شما نمي خواهيد كه رمان نويسي بدون يك سبك پيوسته باشيد ، پس تلاش كنيد و سبك خودتان را بيابيد . بسيار زياد مطالعه كنيد ، چرا كه دستيابي به زباني غني و جامع بدون مطالعه

گسترده ي ادبيات خوب و اصيل ممكن نيست ، و تا جايي كه توان داريد در اين راه تلاش كنيد چرا كه پيدا كردن زباني اختصاصي كار ساده اي نيست ، هيچ گاه از سبك رمان نويساني كه تحسين شان مي كنيد و شما را عاشق ادبيات

ساخته اند ، تقليد نكنيد . اما در تقليد موارد ديگر از آنها كوشش كنيد : تلاش و همت شان ، نظم و انظباظ شان ، شيفتگي شان به ادبيات ، و اگر اينها را درست ديديد خود را به انجام شان مجاب سازيد . اما سعي كنيد از بازتوليد مكانيكي شكل ها و شيوه نوشته هاي آنها پرهيز كنيد . ولي اگر به دنبال يافتن و ارتقاء سبك شخصي خودتان نباشيد ، سبكي كه از هرسبك ديگري براي آنچه كه مي خواهيد بازگو كنيد ، مناسب تر است ، داستان هايتان هرگز به فريبايي لازمي كه آنها را زندگي مي بخشد ، دست نمي يابند .

تلاش و يافتن سبكي انحصاري و شخصي كاملاٌ ممكن است . شما اگر اولين و دومين رمان فاكنر را بخوانيد ، خواهيد ديد كه ميان رمان متوسط “ مگس ها ” ـ 1 ـ و رمان قابل توجه “ پرچم ها در غبار ” ـ 2 ـ ، نسخه اول “ سارتوريس ” ـ‌3 ـ ، اين نويسنده جنوبي سبك خودش را پيدا مي كند ، همان زبان هزار چَم و فخيم مركب از عناصر ديني ، اسطوره اي و حماسي كه قادر به الهام بخشيدن “ يوكناپاتاوفا ” ـ‌ 4 ـ است . فلوبر هم سعي كرد و سبك خاص خود را در فاصله نوشتن اولين نسخه از رمان “ وسوسه  سان  آنتونيو ” كه نثري آشفته ، در هم ريخته ، و رمانتيسمي تغزلي دارد ، و “ مادام بوآري ” به دست آورد ، رمان استادانه اي كه در آن آشفتگي سبك و زبان جاي خود را به سبكي يكدست و ناب داده است و هيجان ها و احساسات افراطي و تغزلي و بي تعمقي كه در رمان اول ديده مي شد ، به “ خيالي از واقعيت ” در رمان دوم بدل مي شود ، در واقع اين كار ميسر نشد مگر با پنج سال كار و تمرين مافوق توان انساني فلوبر تا اولين رمان ارزنده و بزرگ خود را بنويسد . نمي دانم شما از نظريه اي كه فلوبر راجع به سبك ارائه داده است ، اطلاع داريد يا خير ،  او مي گويد : “ مو  ژوست ” ـ 5 ـ . كلمه ي مناسب و درست ،  تنها و تنها ـ يگانه ـ يك كلمه است ، فقط يك كلمه است كه مي تواند بيان گر نظر نويسنده آن باشد . الزام فلوبر ، يافتن آن كلمه بود . اما چطور متوجه مي شد كه آن را پيدا كرده است ؟ اين را طنين كلمه به او مي گفت : كلمه وقتي درست بود كه طنين خوبي داشت . ارتباط كامل بين قالب و محتوي ـ ميان كلمه و فكر ـ  خودش را در يك هارموني موسيقيايي معني مي كند . بنابر اين ، فلوبر همه جمله هايش را با آزمون “ لا  گُولَد ” ـ 6 ـ ( آزمون فرياد )  مي سنجيد . او در كوچه اي از درختان سپيدار ( كوچه سخنگو ) ـ 7 ـ كه خانه كوچك اش در “ كِروسه ” ـ 8 ـ آنجا بود و هنوز هم پابرجاست ، نوشته هايش را با صدايي بلند

1- Mosquitos  (  Mosquitoes ) 5- Mot  juste

2- Banderas   sobre   el   polvo ( Flags   in  the  dust )

3- Sartoris

4- Yoknapatawpha

5- Mot  juste

6- La   gueulade

7- La  alameda  del  vocerio ( La  allee   des   gueulades )

8- Croisset

مي خواند . در آن كوچه قدم مي زد و آنچه را نوشته بود با صدايي بلند مي خواند  و اين گوش هايش بودند كه به او مي گفتند آيا موفق شده است يا بايد جستجوي واژه ها و جمله ها را تا رسيدن به آن كمال هنري كه با تعصبي شديد پيگيري اش مي كرد ، ادامه دهد .

آيا شما اين مصراع  “ روبِن  داريو ” ـ 1 ـ را به خاطر مي آوريد : “ قالبي كه سبك ام را نمي يابد ” ؟ اين مصراع مدت  زيادي ذهن مرا آشفته كرده بود كه ، شايد سبك و قالب يك چيز نيستند ؟ چگونه امكان دارد كه به دنبال قالب بود ،

در حالي كه آن را در اختيار داريد ؟ اكنون بهتر درك مي كنم كه بله ، ممكن است ، چون همان طور كه در يكي از نامه هاي قبلي به شما گفتم ، متن تنها يك جنبه از فرم ادبي است . جنبه ديگر كه اهميت كمتري هم ندارد ، تكنيك 

است ، پس تنها كلمات براي بازگفتن داستان هاي خوب كافي نيستند . اما اين نامه زياد طولاني شد و بهتر است كه اين موضوع را بگذاريم براي بعد .

                                                                                 

                                                     با بهترين آرزوها براي شما 

 

 

1- Dario  ,  Felix  Ruben  Garcia  Sarmiento

 

 دوستان عزیز:

از شما به دلیل ناهماهنگی فونت و ای بسا ناخوانا بودن پاره ای از خطوط عذر می خواهم. راه های زیادی را آزمودم تا متن یکدستی را تقدیم کنم اما نشد که نشد! ضمنا دوستان علاقمند به دنبال کردن این نامه ها بدانند که طبق قول پیشین هر ۱۰،۲ و ۳۰ام هر ماه یکی از نامه ها را می توانند بخوانند. پس وعده ی ما برای نامه ی پنجم، دهم شهریورماه!

به امید دیدار...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:33  توسط رامین مولایی  | 

CLASICOS XX-F.G.LORCA

 

 

 

 

فدريكو گارسيا لوركا

نوشته : آ . پادييا

ترجمه : رامين مولايي

 

اگر بگوييم در ميان نويسندگاني كه آثارشان در فهرست 40 اثر برگزيده قرن بيستم به داوري “ اِل پائيس ” ، نام “ فدريكو گارسيا لوركا ” ( 1936 ـ 1898 ) از شهرت بي مانندي نسبت به سايرين برخوردار است ، اغراق نكرده ايم . گارسيا لوركا كه در 19 اوت سال 1936 به دست فرانكيست ها (1 ) در سن 38 سالگي ، يعني در سال هاي اوج شكوفايي هنر شاعري و نمايشنامه نويسي خود تيرباران شد ، نام و آثارش با اين مرگ تراژيك ، از شهرت بيشتري برخوردار شد و چنان در ميان ملل مختلف بسط يافت كه او را در جايگاه  جهاني ترين نويسنده اسپانيايي  در قرن گذشته نشاند . درام مرگ گارسيا لوركا ، نهايت انزجار و تنفر تمامي گروه هاي آزاديخواه اسپانيايي را برعليه نيروهاي شورشي تحت امر ژنرال فرانكو برانگيخت و نگاه ها را به سوي اين شاعر معطوف ساخت ، شاعري كه با وجود قريحه و هوش استثنايي اش در عرصه ادبيات و تئاتر مردمي ، نسبت به روابط مشروع جنسي مورد پذيرش آئين  وكليساي كاتوليك و نيز هنجار و عرف اجتماعي متداول جامعه بشري  پشت كرده بود .

 هر چند هيچگاه علت اصلي تيرباران او مشخص نشد ، اما بسياري بر اين عقيده اند كه همين ناسازگاري رفتاري او كه گاه در اشعارش نيز رخ مي نمود ـ براي نمونه در كتاب “ شاعر در نيويورك ” ـ براي نيروهاي مجري اعدام وي كه از سوي كليساي كاتوليك اسپانيا حمايت مي شدند مي توانست دستاويز مناسبي باشد ، چرا كه او عليرغم روح و انديشه لطيف و نيز عشق سرشار  به مردم زادگاهش “ گرانادا ” ( غرناطه ) به هيچ عنوان هنرمند و نويسنده اي سياسي نبود و اقدام سياسي بر عليه فاشيست ها نمي توانست بهانه اي براي تيرباران او باشد .

در سال 1922 “ مانوئل  دِ  فايا ” موسيقيدان شهير اسپانيا ، با كمك گارسيا لوركا دوست صميمي خود ،  “ آزمون كانته خوندو ” ـ 2 ـ را در گرانادا ترتيب داد . در طول مدت برگزاري همين آزمون ، در جان فدريكو چشمه زلال الهامي براي نوشتن “ شعر كانته خوندو ” جوشيد ، كه البته نزديك ده سال بعد يعني در 1931 منتشر شد . اما در واقع پيشتر از آن با انتشار “ غزلخوان كولي ” ـ 3 ـ  در سال 1928  مردم گرانادا و منتقدين ادبي سراسر دنيا ، غنا و طراوت بي مانند اشعار فلامِنكوي لوركا را ستوده بودند و اشعار فدريكو در اين كتاب ، در سراسر گرانادا دهان به دهان مي گشت و توسط آوازخوانان فلامنكو به اجرا در مي آمد و  تقريباٌ بيدرنگ در چندين كشور اروپايي ترجمه و منتشر شد . اكنون نيز نام اين دو كتاب در فهرست آثار برگزيده قرن بيستم قرار گرفته است .

اما سال 1898 و زمان تولد فدريكو ، از بدترين ادوار تاريخ امپراتوري اسپانيا به شمار مي رود ، چرا كه قدرت اين صاحب پيشين يكي از بزرگترين ناوگان هاي دريايي جهان كه مستعمرات بسياري را تحت حاكميت خود داشت رو به افول گذاشته بود و با تسخير كوبا و فليپين ـ كه از مهمترين مناطق مستعمراتي امپراتوري اسپانيا به حساب مي آمدند ـ توسط نيروي دريايي ايالات متحده و شكست فاحش ناوگان اسپانيا ، آن احساس غرور و سروري اسپانيايي ها سخت آسيب ديده بود . در همين سال بود كه عده اي از نخبگان ادبي و روشنفكران كشور كه منتقد اعمال زور و كشورگشايي بودند ، با تمركز يافتن در مادريد با انديشه تداوم عظمت و اقتدار اسپانيا از راه ارتقاء و بسط ادبيات و هنر نوين ، جنبشي را كه به “ نسل 98 ” معروف شد پايه ريزي كردند . فعاليت اين نسل بود كه در سه دهه ابتدايي قرن بعد ـ قرن بيستم ـ منجر به پيدايش نويسندگان ، شاعران و روشنفكراني با شهرت جهاني گرديد ،  كه از ميان آنها مي توان به كساني چون : رافائل آلبرتي ، فدريكو گارسيا لوركا ، سالوادور دالي و لوئيس بونيوئل اشاره كرد ، افرادي كه تعدادي از ايشان به نوبه خود مبتكر جنبش عظيمي گرديدند كه به “ نسل 27 ” مشهور شد .

البته طلايه داران “ نسل 98 ” خود نيز از برجسته ترين چهره هاي ادبي و فلسفي اسپانيا و جهان به حساب مي آمدند ، افرادي مثل : ميگل  دِ  اونامونو ، خوآن  رامون  خيمنس ـ دارنده نوبل ادبي 1956 ـ ، اورتگا  اي  گاسِت ، خوسه برگامين و آنتونيو  ماچادو .

فدريكو اما با هر سه تن از كساني كه نامشان را بالاتر در كنار او آورديم ، در اقامتگاه دانشجويان در مادريد آشنا شد و هر چند تنها دوستي نزديك و صميمانه او با رافائل آلبرتي تا زمان اعدام غيرمنتظرانه اش ادامه يافت ، ولي دوستي و همكاري وي با دالي و بونيوئل كه تا پيش از سفر فدريكو به ايالات متحده در ژوئن 1929 و به بار آمدن دشمني سخت ميان ايشان ، پايدار بود نيز تأثير به سزايي در شعر و نمايشنامه هايش داشت ، البته دوستي نزديك گارسيا لوركا با دالي همواره موجب بروز شايعاتي بود .

سفر فدريكو به آمريكا و آشنايي نزديك با فرهنگ سرمايه داري ، ظلمي كه بر سياهان ينگه دنيا مي رفت ، وضعيت هولناك ايشان در نيويورك و نيز روح آزرده شاعر به خلق اشعاري انجاميد كه  پس از گذشت 5 سال از مرگ او و 10 سال بعد از تاريخ سرودن شان ، زير عنوان “ شاعر در نيويورك ” فرصت انتشار يافتند . اشعار اين مجموعه كاملاٌ  متفاوت از سروده هاي پيشين فدريكو بود و از سوي منتقدين آثارش به عنوان شناسنامه اي از وضعيت اسفبار سياهان در آمريكا مورد ارزيابي قرار گرفت .  

همچنين لوركا پس از بازگشت از اين سفر بود كه به فكر ايجاد نوآوري هايي در تئاتر اسپانيا و نيز سبك نمايشنامه نويسي افتاد تا هنرهاي نمايشي كشورش را كاملاٌ متحول سازد و رخوتي را كه دامنگير تئاتر اسپانيا شده بود به شادابي بدل سازد . از اين رو در چهار سال پاياني عمرش بود كه عميق ترين و ماناترين نمايشنامه هاي خود را نوشت و آنها را ـ به جز سومين نمايشنامه از اين تريلوژي ـ با توفيق فراوان به روي صحنه برد :“ عروسي خون ”، “ يرما ” و “ خانه برناردا آلبا ” . اما “ خانه برناردا  آلبا ” به عنوان نمايش پاياني اين سه گانه نزديك ده سال بعد براي اولين بار در 1945 و در بوئنوس آيرس به روي صحنه رفت ، چرا كه گلوله هاي سربي مزدوران فالانژيست در سحرگاه شوم 19 اوت 1936 حنجره فدريكو را از صدا انداختند ، غافل از آنكه شعر و تئاتر او براي هميشه در دنيا طنين انداز شده بود .          

 

 

پي نوشت :

1 ـ نامي كه به سربازان و مزدوران تحت امر ژنرال شورشي “ فرانسيسكو  فرانكو ” كه در 1936 بر عليه حكومت جمهوري اسپانيا دست به كودتا زد و آتش جنگ داخلي اسپانيا را شعله ور ساخت ، اطلاق مي شود .       

2 ـ    Cante  Jundo  نام ديگر  آواز سبك فلامنكو و معناي تحت الفظي آن “ آواز ژرف ” است .

3 ـ     Romancero  gitano   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط رامین مولایی  | 


پايان واقعى زيباى خفته
161112.jpg
شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان.
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط رامین مولایی  | 

 

بخش دوم

سرگذشت ملكه مادر و باقي قضايا