تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان


پايان واقعى زيباى خفته
161112.jpg
شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان. تلفن ناشر:۸۸۳۱۵۳۵۰ و ۸۸۳۱۵۳۴۹
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.

 

2

 

 

هنگامي كه جنگل چهارده ساله بود، اتفاق هاي عجيبي رخ داد. او ديگر به سن ازدواج رسيده بود و چون تنها فرزند سخاوت و بيشه بود، والدينش بسيار نگران يافتن شوهري مناسب براي او بودند، شوهري كه بتواند وارثان زيادي تحويل شان دهد تا مملكت موروثي شان را اداره كنند. اما جنگل اصلاً به اين چيزها اهميت نمي داد. او به آداب و رسوم مورد احترام همه اعتنايي نداشت و از آنها پيروي نمي كرد، و از چنان شخصيت و جسارتي برخوردار بود كه نه فقط با والدينش بلكه با همه ي كساني كه دور و برش بودند، رفتاري پرخاشگرانه داشت. او معلم هايش را مسخره مي كرد، همانطور كه پيش از آن با دايه ها و نديمه هايش هم كه سعي داشتند او را سر به راه كنند،  همين رفتار را داشت. جنگل فقط شكار و چهارنعل تاختن با اسبش را دوست داشت. او ميرشكاري به نام سيلو را به خدمت خود درآورده بود، كه چون سگي وفادار هر جا مي رفت، دنبالش بود. او مردي پخته بود با سري طاس و چشماني چنان سياه كه انگار ته نداشتند. او همه جا به دنبال شاهزاده خانم جنگل مي رفت، درست مانند آن دو سگ شكاري كه شبانه روز همراهش بودند و شب ها هم پاي تختش مي خوابيدند.

     در مسافت دوري از قصر، عمارت بزرگ و قديمي تقريباً فراموش شده اي وجود داشت كه جنگل آن را سر و سامان داده بود و اغلب اوقات مدتي طولاني را در آنجا همراه شكارچي ها، ميرشكارش سيلو و سگ هاي شكاريش سپري مي كرد. به نظر مي رسيد كه او جنگل هاي پيرامون عمارت قديمي را ملك شخصي اش مي دانست، و پدر و مادرش هم جرأت نمي كردند او را از رفت و آمد به آنجا باز دارند، رفت و آمدهايي كه باعث رد و بدل شدن حرف و حديث هاي بسياري ميان مردم آن حوالي شده بود. به خصوص زماني كه اتفاق هاي عجيب و غريبي رخ داد.

     اول يكي، بعد يكي ديگر، و كمي بعد دو سه نفر از بچه هايي كه به جنگل هاي  اطراف آن خانه ي قديمي رفته بودند، بدون برجا گذاشتن اثري از خود، ناپديد شدند. پس از آن  بود كه مادرها، رفتن  بچه هايشان را به جنگل براي چيدن تمشك و توت وحشي ممنوع كردند، هرچند كه در آنجا بزرگترين، آبدارترين و خوشمزه ترين ميوه هاي وحشي آن منطقه مي روييد.

     ابتدا هيچ كس گمشدن بچه ها را به جنگل ربط نمي داد. ولي رفته رفته، شايعه هاي قديمي در مورد جادوگر بودن مادرش و رفتارهاي عجيب خودش بر سر زبان ها افتاد و جاني دوباره گرفت، به خصوص با يادآوري تولد و دوران نوزادي عجيب او: رديف دندان هاي كاملش و اينكه به جاي خوردن  شير، گوشت خام خردشده مي خورد. شايعه ها و افسانه هاي پهلوانان، هر دو به ابرها شبيه اند، ابرها هم دهكده به دهكده انبوه تر و بزرگتر مي شوند و دست آخر همه ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ

 

 

     سرانجام روزي، آن زمزمه ها به گوش سخاوت و بيشه رسيد. بهت زده يكديگر را نگاه كردند، در نگاهشان راز قديمي و سر به مُهري پنهان بود، مانند گاو صندوقي با صد قفل.

     پس از گفتگويي طولاني در تنهايي، و براي پايان دادن به اسراري كه نزديك بود قصر و پيرامون آن را به جنجال و اغتشاش بكشاند، اعلام كردند كه شاهزاده خانم جنگل بايد فوراً ازدواج كند. بيشه خود را در اتاقش حبس كرد و كلي اشك ريخت. در واقع، او يك جادوگر بود، اما خودش و شوهرش مي دانستند كه جادوي او از برف هم سفيدتر و پاك تر بود، و نه فقط باعث آزار كسي نمي شد بلكه برعكس از هرجا عبور مي كرد، نيروي سودمند و خيرخواهانه اش را نصيب مردم مي كرد و خيرش به همه ي مردم مي رسيد. روشن بود كه چه اندازه به كشوري كه او را پذيرفته و ميزبانش بود، كمك كرده و آنجا را به كشوري غني و خوشبخت تبديل كرده بود، كشوري كه پيش از ورودش همواره گرفتار فقر و بدبختي بود. و صد البته اين نوع بهره بردن از هنر جادو و افسون ، يا قوه ي خيال مردم، چيزي نبود كه هر كسي از پس انجام آن برآيد.

 

 

روزگار به همين ترتيب مي گذشت، تا كه روزي شاه جواني كه ضمن شكار راهش را گم كرده بود، از آن سرزمين سر در آورد، سلحشوري بي باك و البته بلندپرواز، اما در عين حال بسيار دلنشين و جذاب. او وقتي براي شكار از قصرش بيرون آمده بود، گم شده و به قصر سخاوت پناه آورده بود. سخاوت و همسرش با افتخار و احترام بسيار از او  استقبال و پذيرايي كردند، چرا كه رفتار و متانت بسيار وي نشان از طبع بلند و اصالت خانوادگي اش داشت. در ضيافتي كه سخاوت و بيشه به افتخار ورود  وي ترتيب دادند، با انواع غذاهاي شاهانه و نوشابه هاي جادويي از او پذيرايي شد، و آنها دريافتند كه او به نوشابه هاي جادويي شان خيلي علاقه دارد. خوشبختانه، نوشيدن هاي پي در پي، او را از خود بيخود نمي كرد و  متوجه شدند كه او به خوبي مي تواند خودش را كنترل كند و رفتارهاي شايسته اش را از ياد نبرد، مسئله اي كه  سخاوت و بيشه را از اصالت خانوادگي و تربيت عالي وي آگاه مي كرد. بعد از صرف شام ، با چشماني خواب آلود ساكت بر جاي خود نشسته بود، كه اطرافيانش خيلي سريع متوجه شدند و به سرعت او را به سوي اتاق خوابش هدايت كردند.

     در عين اين كه همه ي اهل قصر تمام حركت هاي او را با دقت زير نظر داشتند و به چيزهاي مورد علاقه اش پي برده بودند، اما انگار كور و كر شده بودند كه نفهميدند چگونه و تا چه اندازه، زيبايي وحشي و اسرارآميز شاهزاده خانم جنگل او را تحت تأثير قرار داده بود. جنگل مانند هميشه ساكت بود و خيلي كم و مگر گاه به گاه نگاهي به شاه جوان مي انداخت.

     شاه جوان كه نامش ريسكو بود، عزيمتش را از قصر تا قدر ممكن به تعويق انداخت. او جنگل را در شكارهايش همراهي مي كرد، و در هر زمان ممكن ، عشق خود را كه روز به روز قلبش را سرشارتر مي ساخت، به او ابراز مي كرد. و جنگل در سكوت، فقط به آرامي نگاهش مي كرد. با همين سكوت او، ريسكو فكر مي كرد كه دخترك ادعاهاي دروغين او را، چه در باره ي خودش و چه در باره ي پدر و مادرش، باور كرده و به او علاقمند شده است. از طرف ديگر نيز، سخاوت و بيشه با دقت و خوشحالي رابطه ي آنها را زير نظر داشتند و چنان عالي آن را هدايت مي كردند كه پس از مدت كوتاهي خبر ازدواج آن دو جوان را به همه اعلام كردند.

     آنها در كليساي قصر ازدواج كردند و در جشن عروسي شان خانواده هاي بسياري كه با آنها ارتباط داشتند و مردم زيادي دعوت شده بودند. سر تا سر شهر غرق جشن و پايكوبي بود و از همه ي مردم دست و دل بازانه با گوشت، نان و انواع نوشيدني ها پذيرايي مي شد. آن شب رقصنده گان تا پاسي از صبح گذشته به پايكوبي ادامه دادند، و همه به شادي و خوشگذراني سرگرم بودند.

     سرانجام، يك صبح دو زوج جوان با صفي باشكوه از ملازمين، به سمت قلمرو شاه جوان رهسپار شدند.

 

 

روزها و ماه ها سپري شدند و ملكه ي جوان پسري به دنيا آورد. او موجودي بسيار زيبا بود كه هر روز  قوي و تنومندتر مي شد و طولي نكشيد كه اطرافيان نشانه هايي آشكار از هوش زياد و دانايي چشمگير در او مشاهده كردند. او برعكس پدر كه فقط به فكر جنگ يا درگيري مرزي با همسايگانش بود و از آن لذت مي برد، شاهزاده ي جوان از جنگ و تجاوز بيزار بود و به شعر، موسيقي و داستان هاي عاشقانه علاقه ي فراواني داشت. كتاب زياد مطالعه مي كرد و به ترانه هاي شاعران دوره گرد گوش مي داد و از آنها با احترام و دادن هدايايي بسيار در قصر پذيرايي مي كرد.

     او چشماني چنان آبي داشت كه تا آن زمان كمتر در آن قلمرو ديده شده بود و براي اين كه كشورش بسيار دور از دريا بود و مردم همواره در حسرت ديدن آبي دريا بودند، او را آبي نام دادند. و اين چنين است كه او با نام  شاهزاده آبي در اين افسانه و افسانه هاي بسيار ديگر ظاهر شده است.

     و درست به دليل علاقه ي فراوان  او به خواندن افسانه ها بود كه او با شاهزاده خانمي بسيار زيبا به نام زيباي خفته آشنا شد، شاهزاده خانمي كه با طلسم جادوگري پليد، به خوابي صد سال فرو رفته و در قصري زنداني بود.

     به اين ترتيب بود كه روزي خوش و نيكو، شاهزاده آبي به قصر زيباي خفته رسيد و با بوسه اي سرشار از عشق، نه فقط او، بلكه همه ي  اطرافيانش را بيدار كرد.

     اما اين داستاني است كه همه با آن آشنا هستند و ديگر به آن نمي پردازيم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 20:8  توسط رامین مولایی  | 

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     

رافائل آلبرتی شاعر دریا ، مردم و آزادی

 

رافائل آلبرتی

 
 

ترجمه  نازنین میر صادقی – رامین مولایی

 
 

 طرح جلد شروین شهامی پور

 
 

چاپ اول / 576 ص / 3400 تومان

 
     
     

 

رافائل آلبرتی شاعر ، نقاش و نمایشنامه نویس پرآوازه اسپانیایی است. زندگی طولانی و فعالیت او در زمینه های  گوناگون هنری از جمله نقاشی و گرافیک به او امکان آشنایی  و دوستی با هنرمندان برجسته بسیاری چون فدریکو گارسیا لورکا آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا و پابلو پیکاسو را داد. کتاب حاضر  گزیده ای از زندگی نامه آلبرتی به قلم خودش و نیز گلچینی از مجموعه کامل اشعار اوست.

 

 

 

25

 

مرا بر گستره دریا درپیچید،

زیر نور آفتاب، گویی که پیکرم

پاره ای از یک بادبان باشد.

 

خون را به افشردن از پیکرم برون کنید

زندگی ام را بر طناب دکل، به سکوی بارانداز

بگسترانید و خشک کنید.

 

خشک، به میان آب ها بیفکنید مرا

با سنگی آویخته بر گلوگاهم

تا هرگز دوباره شناور نشوم.

 

من خون خویش را به دریاها بخشیدم

آه ای کشتی ها، در خون من پیش برانید!

من به ژرفاها خفته ام آرام.

 

 

تلفن نشر مس:  ۸۸۸۹۴۲۳۰   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:52  توسط رامین مولایی  | 

 

Go to fullsize image

 

4

 

سَبــك

 

دوست عزيز :

سبك ، عنصر اصلي قالب داستاني است هر چند كه تنها عنصر آن نيست . رمان ها از كلمات ساخته مي شوند ، به اين معني كه رمان نويس زبان خود را كه در داشتن يا نداشتن فريبايي داستان هايش نقشي اساسي  دارد ، انتخاب و  تنظيم مي كند . البته ، زبان داستان نمي تواند از آنچه رمان روايت مي كند يا همان موضوعي كه در كلمات تجسم مي يابد ، جدا باشد ؛ چرا كه يگانه روش درك كاميابي يا شكست رمان نويس در بيان روايت اش ، بررسي اين مطلب به كمك نوشته اش است و اين كه حيات و پويايي داستان پس از رهايي از سايه پديدآورنده خود و هم از قيد و بند زندگي واقعي و تحميل خود به خواننده به مثابه واقعيتي مسلم و مقتدر در داستان تحقق يافته است يا نه .

پس نحوه روايتگري متن كارآمدي يا ناكارآمدي و نيز حيات آفريني يا عاري از زندگي بودن آن را معين مي كند .  شايد براي شناسايي عناصر سبك ،از همين ابتدا مجبور باشيم پيش فرض“ درستي ”سبك را از سرمان بيرون كنيم . هرگز اين كه سبكي درست يا نادرست باشد مهم نيست ؛ مهم اين است كه توانمند باشد و با وظيفه اي كه به عهده دارد يعني  اعطاي وهمي از زندگي ـ زندگي واقعي ـ به داستاني كه نقل مي كند ، همخواني داشته باشد .هستند نويسندگاني كه در نهايت درستي و پيراستگي و در تطابق كامل با قواعد دستوري و زيباشناختي زمانه خود  نوشته اند ، مانند : سروانتس ، “ اِستاندال ” ـ 1 ـ ، “ ديكنز ” ـ 2 ـ ، “ گارسيا ماركز ” ـ 3 ـ ، و ديگراني نه كمتر از ايشان كه آن قواعد را زير پا گذاشته و نوعي ديگر از جذابيت هاي زباني و سبك هاي ادبي پديد آورده اندكه از ديدگاهي آكادميك پر از اشتباه است ، نيز قواعد و سبك هاي رايج ادبي آنها را وادار نساخته تا تابع رمان نويس هاي عالي و معمول دوران خويش باشند ، از جمله :“ بالزاك ” ـ 4 ـ ، “ جويس ” ـ 5 ـ ، “ پيو  باروخا ” ـ 6 ـ ، “ سِلين ” ـ 7 ـ ، “ كورتاسار” ـ 8 ـ  و “ لِساما  ليما ” ـ 9 ـ . “ آسورين ” ـ 10 ـ كه خود اديبي فوق العاده و البته رمان نويسي بسيار كسل كننده بود ، در مجموعه نوشته هايش در باره “ مادريد ” ـ 11 ـ  مي نويسد : “اديبي نثري مي نويسد صحيح و كلاسيك ، ولي اين نثر بي مايه هايي از ظرافت ، هدفي والا ، كنايه و استعاره به هيچ نمي ارزد .”ـ 12 ـ اين مطلبي زيركانه است :  سبك ادبي به خودي خود هرگز متضمن كاميابي يا شكست كارآمدي يك داستان نيست .

 

 

1-Stendhal  ,  Henri  Beyle                                     

2-Dickens  ,  Charles                                              7-Celine  ,  Louis - Ferdinand

3-Garcia   Marquez  ,  Gabriel                                8-Cortazar  ,  Julio   

4-Balzac  ,  Honore                                                 9-Lezama  Lima  ,   Jose

5-Joyce  ,  James                                                     10-Azorin  , Jose  Martinez  Ruiz

6-Baroja  ,  Pio                                                                               11-Madrid  

12-Azorin , Madrid ,Madrid , Biblioteca Nueva , 1941,p. 63.

پس قابليت و توانمندي يك متن داستاني به چه چيز بستگي دارد ؟ به دو ويژه گي ، يكي پيوستگي دروني و ديگري خود اتكايي متن . روايتي كه داستان نقل مي كند مي تواند ناپيوسته و گسسته باشد ، اما زباني كه به آن شكل مي دهد  بايد كه يكپارچه باشد تا آن گسستگي را متقاعد كننده و حقيقي جلوه دهد . مثالي در اين مورد تك گويي “ مولي بلوم ” ـ 1 ـ در پايان “ اوليسِ ” ـ 2 ـ جويس است ، سيلابي مغشوش از خاطره ها ، احساس ها ، رفتارها و هيجان هايي كه نيروي افسون سازي اش ناشي از نثري است پاره پاره و در هم شكسته كه در زير پوسته به هم ريخته و آشفته اش از پيوستگي سفت و سخت و تطابقي ساختاري تابع الگو يا نظامي بكر از هنجارها و اصولي كه ساختار اين تك گويي هرگز از آن منحرف نمي شود ، حفاظت مي كند . آيا اين نوعي حديث نفس است ؟ خير ، اين ابداع ادبي چنان قدرتمند و مجاب كننده اي است كه به نظرمان مي آورد يك بازسازي كامل از سير نفساني و دروني مولي است ، ولي در واقع اين سفري ساختگي است .

خوليو كورتاسار در سال هاي آخر نويسندگي به اين كلام مباهات مي كرد : “ هر بار بدتر ” . او مي خواست بگويد براي بيان آنچه تمايل داشت در داستان ها و رمان هايش بازگو كند ، همواره خود را به يافتن قالب هاي بياني هر چه رهاتر از قيد و بند شكل هاي قانونمند و متعارف و نيز مبارزه با روح جاري زبان و تلاش براي وارد ساختن ريتم ها ، معيار ها ، واژ ه ها ، پيچ و تاب هاي بديع در آن به شكلي كه نثرش بتواند شخصيت ها و رويدادهاي  داستان هايش را از مقبوليت بالايي برخوردار نمايد ، موظف مي داند . در واقع ، با چنان بد نوشتني ، كورتاسار بسيار خوب مي نوشت . او نثري روشن و روان داشت ، كه به طرز اعجاب آوري شفاهي ، يكپارچه و پيوسته مي نمود و از آرايه ها ، صراحت و جسارت موجود در كلام شفاهي برخوردار بود ، از سويي ديگر  از واژه هاي بسيار ناب و بومي متداول آرژانتين بهره مي گرفت ، به همين دليل او ابداع گر كلمه ها و عبارات بسيار پرمغز و آهنگيني بودكه نه تنها هيچ گونه ناهماهنگي و عدم توازوني با متن جمله هايش نداشت  بلكه آنها را با “ مايه ” هايي كه آسورين براي يك رمان نويس خوب بودن واجب مي دانست ، جلا مي داد .

باورپذيري يك داستان ( فريبايي اش )به يكپارچگي سبكي كه توسط آن بيان مي شود بستگي تام و تمام ندارد ـ نقش  تكنيك روايي هم در اين مورد كم اهميت نيست ـ اما بدون آن هم ، اين مقبوليت يا وجود ندارد و يا بسياركاهش مي يابد .     

يك سبك مي تواند ناخوشايند باشد و در عين حال به مدد يكپارچگي اش توانمند . براي نمونه اين موضوع در مورد “ لويي ـ فردينان  سلين ” صادق است .جمله هاي بسيار كوتاه و ناتمام او ، با نقطه گذاري هاي آزارنده و اصطلاحات پُر پيچ و تاب  عاميانه اش ، شما را نمي دانم ولي اعصاب مرا كه به هم مي ريزد . اما با اين وجود ، شك ندارم كه “ سفر به انتهاي شب ” ـ 3 ـ و همين طور “ مرگ قسطي ” ـ 4 ـ او ، رمان هايي با فريبايي ويرانگر هستند ، رمان هايي كه با بازتوليد دنائت ، پستي و حماقت  مسحورمان مي سازند ، و همه پيش فرض هاي مان از زيبايي شناسي و

1-Molly  Bloom

2-Ulises ( Ulysses )

3- El  viaje  al  final  de  la  noche ( Voyage  au  bout  de  nuit )

4- Muerte  a  credito ( Mort  a  credit )

اخلاق را در هم فرو مي ريزند .

من مشابه همين مورد را در آثار “ آله خو   كارپِنتييِر ” ـ 1 ـ تجربه كرده ام . وي بي ترديد يكي از بزرگترين رمان نويسان اسپانيايي زبان است ، نويسنده اي كه شيوه نوشتاري اش در رمان با آنچه مورد پسند من است ، بسيار فاصله دارد ( به خوبي مي دانم كه نمي توانم اين دسته بندي ها را انجام دهم ، اما براي اين كه وضوح بيشتري به گفته هايم داده باشم دست به اين كار مي زنم ) . من هرگز نثر مغلق ، بيش از اندازه آكادميك ، مطنطن و كتابي او را دوست ندارم ، نثري كه در هر قدم مرا مجبور مي كند با وسواس به فرهنگ لغت رجوع كنم ، نثري كه انسان را به ياد نكته سنجي هاي ادبيات كهن و آركائيك ( باستان گرا ) و نثرهاي هنرمندانه اي مي اندازد كه نويسندگان سبك باروك ـ 2 ـ قرن هفدهم مبلغ آن بودند . با اين حال وقتي اين نثر ، داستان “ تي  نوئل ” ـ 3 ـ و “ هنري   كريستف ” ـ 4 ـ را در رمان “ فرمانروايي اين دنيا ” ـ 5  ـ   بيان مي كند ، اثر استادانه اي كه آن را سه بار خوانده ام ، هر بار با چنان قدرت نافذ و مجاب كننده اي روبرو شدم كه همه پيش فرض هايم در باره اين نوع نثر را از ميان برد و مرا مات و مبهوت خود ساخت و وادارم كرد تا هر آنچه را روايت مي كند ، در پيش چشم تصوير كنم . اما چگونه سبك اُتوكشيده و آهارخورده كارپنتيير چنان كار عظيمي را انجام مي دهد ؟ به لطف پيوستگي ناگسستني و احساس الزامي كه به ما منتقل مي نمايد و نيز آن قدرت باورپذيري كه خوانندگانش را وا مي دارد تا باور كنند تنها به اين شيوه و با اين كلمه ها ، جمله ها و آهنگ خاص مي توان اين داستان را بازگو كرد .

هر قدر سخن گفتن از پيوستگي سبك ، كار چندان دشواري نيست ، در عوض توضيح و بيان مسئله “ خود اتكايي متن ” كه خصيصه اي ضروري براي اغواگر بودن زبان داستاني است ، دشوار مي نمايد . شايد بهترين راه براي درك اين مسئله ، بررسي نقطه مقابل آن باشد ، سبكي شكسته و به هم ريخته كه از لحظه  شروع گفتن يك داستان ، خواننده را دور  از كُنه روشن و بديع داستان قرار مي دهد ، به عبارت بهتر او را آگاه مي كند كه مشغول خواندن متني بعيد و دور از تصوري است كه نمي تواند در زندگي شخصيت هاي آن وارد و با آنها در ماجراهايشان سهيم شود . اين گسستگي ، زماني بروز مي كند كه خواننده شكافي را كه نويسنده در زمان نوشتن داستان  به فكر پركردن اش نبوده است ، احساس مي كند ، شكافي ميان روايت و كلماتي كه آن را بيان مي كنند . اين دو پاره شدن و دوگانگي بين زبان يك داستان و خودِ داستان ، فريبايي داستان را از بين مي برد و سبب مي شود تا خواننده  هر آنچه را بازگو مي كنند ، باور نكند ، چرا كه ناپختگي و نامناسب بودن سبك او را از وقفه غيرقابل انكار موجود ميان كلمات و رفتار شخصيت ها آگاه ساخته است . تَرَكي كه ساختگي بودن از آن نشت كرده و بنيادهاي داستان را آلوده مي سازد . تنها داستان هاي خوب و موفق هستند كه در پي زدودن يا پنهان ساختن اين تراوش ها برآمده اند . 

1-Carpentier  ,  Alejo

2-Barroco    باروك شيوه اي زيباشناختي است كه از اواخر قرن نوزدهم به آثاري گفته شد كه حالتي مبهم ، متظاهر و غيرعادي داشت ، اين شيوه با هنر كلاسيك كه خصوصيتي محدود ، بديهي و مستقيم داشت ، در تقابل بود . ( واژه نامه هنر داستان نويسي ، جمال و ميمنت ميرصادقي ـ كتاب مهناز )                                                                                                   

3- Ti   Noel

4- Henri   Christophe

5- El   reino   de   este   mundo     

اين سبك ها با شكست مواجه مي شوند چرا كه آنها را امري لازم و متقاعدكننده نمي يابيم ، حتي برعكس با خواندن شان اين احساس به ما دست مي دهد كه اگر اين داستان ها به شيوه و با كلمات ديگري بازگو شده بودند ، بسيار بهتر از كار در مي آمدند ( آنچه در اصطلاح ادبي به معناي فريفتن بيشتر است ) . اما براي نمونه اين دوگانگي ميان روايت و كلمه هايي كه آن را به تعريف در مي آورند در حكايت هاي بورخس ، رمان هاي فاكنر و داستان هاي “ آيزاك دينِسِن ” ـ 1 ـ به چشم نمي خورد . سبك اين مؤلفان ـ هر چند بسيار متفاوت از يكديگر ـ ما را مسحور مي كنند ، چرا كه در آنها كلمات ، شخصيت ها و چيزها واحد غيرقابل تجزيه اي  را تشكيل مي دهند ، چيزي كه حتي تصور جداسازي اش هم ناممكن است . از اين نمونه هاي عالي يكپارچگي “ شكل”  و “ محتوي ”  كمك مي گيرم تا  گريزي بزنم به خصيصه “ وجوب و الزام ” زباني يك داستان .

ويژگي “ وجوب ” زباني نويسندگان بزرگ در آثارشان  با نسخه برداري هاي ناشيانه ، در نوشته هاي تقليدي و تقلبي مقلدان آنها  رخ نمي نمايد .بورخس يكي از اصيل ترين نثرنويسان صاحب سبك اسپانيايي زبان و شايد بزرگترين ايشان در قرن بيستم است . به همين دليل نفوذ و تأثير زيادي از خود برجاي گذاشت و اگر به من اجازه دهيد بايد بگويم تأثيري تأسف انگيز ! سبك بورخس بسيار شاخص و از كارآمدي فوق العاده اي بهره مند است : قابليت اعطاي حيات و اعتبار به دنياي انديشه ها و كنجكاوي هاي موشكافانه و پالايش يافته متفكرانه و خيالي اش ، آنجا كه نظام هاي فلسفي ، تحقيقات و رساله هاي مذهبي ، اسطوره ها و نمادهاي ادبي ، انديشه و تعمق و نيز تاريخ جهان از منظر والاي ادبيات ، همه و همه مواد خام بدعت ادبي وي را فراهم مي سازند . سبك بورخس ،خودش را با ماده ذهن تطبيق داده ،با موضوع آن تلفيق شده و در هيئت ماده مركب غيرقابل تجزيه اي نمود مي يابد . با مطالعه اولين عبارات داستان ها و مقالات وي كه نشان از قوه ابتكار و تسلط همه جانبه اش بر داستان هاي تاريخي و واقعي دارد ، اين احساس به خواننده دست مي دهد كه همه اينها ، فقط به اين شيوه مي توانسته اند بازگو شوند ؛ با اين زبان متفكرانه ، شوخ طبع و با دقتي رياضي وار ، بدون كلامي زياده و يا كلمه اي خطا و نا به جا . اما اين شكوه و تعالي زبان اشرافي درخشان ، بر باور و شناخت كامل وي از هيجان ها ، آمال و انديشه هاي انساني صحه مي گذارد ، با حكمت و عرفان همساز و يار مي شود و از اين همه تفاخر ، تكنيكي خاص مي سازد ، از زير بار فرم هاي احساساتي گري ـ سانتيمانتاليسم ـ شانه خالي مي كند و بدن و لذت جسماني را منكر مي شود ( و آنها را در مسافتي دور از هم به نظاره مي نشيند ، چون مظاهر پست حيات انساني ) و به لطف طنزي ظريف هم چون نسيمي فرح بخش ، پيچيدگي هاي جدل هاي منطقي ، هزارتوهاي غامض انديشمندانه با ساختارهاي پر زرق و برق باروك را كه تقريباٌ همواره موضوع داستان هايش هستند ، بازگومي كند . رنگ و لطف اين سبك بيش از همه مديون توصيفي بودن آن است ، سبكي كه خواننده را با وضوح و تهور نامتعارف خود تكان مي دهد ( “‌هيچ كس نديدش در شب يك دل و يك زبان از كشتي  پياده شود ” ) ، نيز با تشبيه هاي جسورانه و غيرمنتظره اش ، صفت ها و قيدهايي كه علاوه بر تكميل يك فكر يا برجسته سازي طرحي فيزيكي يا روانشناختي يك شخصيت ، گاه براي خلق حال و هواي بورخسي اثر كفايت مي كند . خلاصه اين كه نثر بورخس به

1-Isak  Dinesen

 

دليل ويژگي مجاب كنندگي اش ، تقليدناپذير است .هنگامي كه تحسين كنندگان و مريدان ادبي اش ، از روش او در به كارگيري صفت ، لطيفه و مطايبه و سؤال هاي پي در پي تقليد مي كنند نتيجه كارشان شبيه كلاه گيس بد ساختي مي شود كه وقتي به جاي موي طبيعي روي سر بينوايي قرار گرفت جار مي زند كه عاريه اي و تقلبي است و كلاهي كه سرش رفته باعث تمسخرش مي شود! آفرينندگي سهمگين و نيرومند خورخه لوييس بورخس ، چيزي وراي  آزار و اذيت اين “ نوچه بورخس ها ” است ، مقلديني كه به سبب فقدان خصيصه الزام نثر در نوشته هايشان زيبايي ، اصالت و خود اتكايي آن سبك عالي را لوث كرده ، نثري زشت ، ريايي و سخيف را به خورد خواننده مي دهند (ريايي يا بي ريايي در ادبيات مسئله اي اخلاقي نيست بلكه زيباشناختي است) .

چيزي مشابه همين مسئله در مورد يكي ديگر از بزرگترين نثرنويسان زبان ما ـ اسپانيايي ـ گابريل  گارسيا  ماركز نيز  اتفاق افتاده است . متفاوت از بورخس ، سبك وي وزين ومتين نيست بلكه ساده است و دركل عقل گرا نيست ، بلكه  حسي سراسر هيجاني و شهواني دارد ، نثري بي پيرايه و واضح با رگه هايي كلاسيك ولي نه آركائيك و گيج كننده بلكه تازه و باطراوت ، آماده براي جذب گفته ها و اصطلاحات عاميانه و نيز عبارت پردازي هاي نو و بديع و به كارگيري واژه هاي بيگانه ، نثري آهنگين و بري از هر گونه لفاظي هاي پيچيده ، ذهني و عقلايي . نثري گرم ، شيرين ، موسيقيايي ؛ بافته اي از دريافت هاي عقلي و خواسته هاي تن كه در آن همه چيز طبيعي و بي دغدغه مبادي آداب بودن و با همان آزادي برآمده از خيال و رها از پاي بندي هاي متعارف به تصوير در مي آيند . مطالعة “ صد سال تنهايي ” ـ 1 ـ يا “ عشق سال هاي وبا ” ـ 2 ـ ما را سخت به اين يقين مي رساند كه بازگويي آنها تنها با اين واژه ها ، جاذبه و ريتم بوده كه آن داستان ها را قابل تصور، افسونگر و پويا ساخته است و برعكس بدون اين ها هرگز نمي توانستند ما را اين گونه كه اكنون مجاب كرده اند ، افسون سازند ، چرا كه داستان هاي گارسيا ماركز ، در واقع واژه هايي اند ، كه بازگوشان مي كنند .

حقيقت اين است كه آن واژه ها هم ، داستان هايي اند كه بازگوشان مي كنند و براي همين وقتي نويسنده ديگري اين سبك را عاريه مي گيرد ،حاصل كار فغان مي زند كه ادبياتي قلابي و تقليدي است .پس از بورخس ، گارسيا ماركز هم نويسنده اي است بسيار مورد تقليد از لحاظ زبان ، و هر چند عده اي از مقلدانش به موفقيت هايي هم رسيده و خواننده هايي براي خود دست و پا كرده اند ، ولي آثارشان  هرقدر هم كه كار برده باشند تا تقليد كامل و بي نقصي از آب درآيند ، ولي روي پاي خود نايستاده ، حياتي مستقل ندارند و دست دوم اند و زوري بودنشان  آشكار است . ادبيات نيرنگ و دروغي ناب و خالص است كه نويسندگان بزرگ قادر به لاپوشاني اش هستند و در عوض نويسندگان فرومايه برملايش مي كنند .

 

 

 

1-Cien  anos  de  soledad

2-El  amor  en  los   tiempos    del   colera

 

هر چند به نظرم مي رسد همه آنچه در باره سبك مي دانستم به شما گفته ام ، اما در تكميل اين توصيه هاي كاربردي مبرم وضروري ، اين را هم  بگويم كه : اگر شما نمي خواهيد كه رمان نويسي بدون يك سبك پيوسته باشيد ، پس تلاش كنيد و سبك خودتان را بيابيد . بسيار زياد مطالعه كنيد ، چرا كه دستيابي به زباني غني و جامع بدون مطالعه

گسترده ي ادبيات خوب و اصيل ممكن نيست ، و تا جايي كه توان داريد در اين راه تلاش كنيد چرا كه پيدا كردن زباني اختصاصي كار ساده اي نيست ، هيچ گاه از سبك رمان نويساني كه تحسين شان مي كنيد و شما را عاشق ادبيات

ساخته اند ، تقليد نكنيد . اما در تقليد موارد ديگر از آنها كوشش كنيد : تلاش و همت شان ، نظم و انظباظ شان ، شيفتگي شان به ادبيات ، و اگر اينها را درست ديديد خود را به انجام شان مجاب سازيد . اما سعي كنيد از بازتوليد مكانيكي شكل ها و شيوه نوشته هاي آنها پرهيز كنيد . ولي اگر به دنبال يافتن و ارتقاء سبك شخصي خودتان نباشيد ، سبكي كه از هرسبك ديگري براي آنچه كه مي خواهيد بازگو كنيد ، مناسب تر است ، داستان هايتان هرگز به فريبايي لازمي كه آنها را زندگي مي بخشد ، دست نمي يابند .

تلاش و يافتن سبكي انحصاري و شخصي كاملاٌ ممكن است . شما اگر اولين و دومين رمان فاكنر را بخوانيد ، خواهيد ديد كه ميان رمان متوسط “ مگس ها ” ـ 1 ـ و رمان قابل توجه “ پرچم ها در غبار ” ـ 2 ـ ، نسخه اول “ سارتوريس ” ـ‌3 ـ ، اين نويسنده جنوبي سبك خودش را پيدا مي كند ، همان زبان هزار چَم و فخيم مركب از عناصر ديني ، اسطوره اي و حماسي كه قادر به الهام بخشيدن “ يوكناپاتاوفا ” ـ‌ 4 ـ است . فلوبر هم سعي كرد و سبك خاص خود را در فاصله نوشتن اولين نسخه از رمان “ وسوسه  سان  آنتونيو ” كه نثري آشفته ، در هم ريخته ، و رمانتيسمي تغزلي دارد ، و “ مادام بوآري ” به دست آورد ، رمان استادانه اي كه در آن آشفتگي سبك و زبان جاي خود را به سبكي يكدست و ناب داده است و هيجان ها و احساسات افراطي و تغزلي و بي تعمقي كه در رمان اول ديده مي شد ، به “ خيالي از واقعيت ” در رمان دوم بدل مي شود ، در واقع اين كار ميسر نشد مگر با پنج سال كار و تمرين مافوق توان انساني فلوبر تا اولين رمان ارزنده و بزرگ خود را بنويسد . نمي دانم شما از نظريه اي كه فلوبر راجع به سبك ارائه داده است ، اطلاع داريد يا خير ،  او مي گويد : “ مو  ژوست ” ـ 5 ـ . كلمه ي مناسب و درست ،  تنها و تنها ـ يگانه ـ يك كلمه است ، فقط يك كلمه است كه مي تواند بيان گر نظر نويسنده آن باشد . الزام فلوبر ، يافتن آن كلمه بود . اما چطور متوجه مي شد كه آن را پيدا كرده است ؟ اين را طنين كلمه به او مي گفت : كلمه وقتي درست بود كه طنين خوبي داشت . ارتباط كامل بين قالب و محتوي ـ ميان كلمه و فكر ـ  خودش را در يك هارموني موسيقيايي معني مي كند . بنابر اين ، فلوبر همه جمله هايش را با آزمون “ لا  گُولَد ” ـ 6 ـ ( آزمون فرياد )  مي سنجيد . او در كوچه اي از درختان سپيدار ( كوچه سخنگو ) ـ 7 ـ كه خانه كوچك اش در “ كِروسه ” ـ 8 ـ آنجا بود و هنوز هم پابرجاست ، نوشته هايش را با صدايي بلند

1- Mosquitos  (  Mosquitoes ) 5- Mot  juste

2- Banderas   sobre   el   polvo ( Flags   in  the  dust )

3- Sartoris

4- Yoknapatawpha

5- Mot  juste

6- La   gueulade

7- La  alameda  del  vocerio ( La  allee   des   gueulades )

8- Croisset

مي خواند . در آن كوچه قدم مي زد و آنچه را نوشته بود با صدايي بلند مي خواند  و اين گوش هايش بودند كه به او مي گفتند آيا موفق شده است يا بايد جستجوي واژه ها و جمله ها را تا رسيدن به آن كمال هنري كه با تعصبي شديد پيگيري اش مي كرد ، ادامه دهد .

آيا شما اين مصراع  “ روبِن  داريو ” ـ 1 ـ را به خاطر مي آوريد : “ قالبي كه سبك ام را نمي يابد ” ؟ اين مصراع مدت  زيادي ذهن مرا آشفته كرده بود كه ، شايد سبك و قالب يك چيز نيستند ؟ چگونه امكان دارد كه به دنبال قالب بود ،

در حالي كه آن را در اختيار داريد ؟ اكنون بهتر درك مي كنم كه بله ، ممكن است ، چون همان طور كه در يكي از نامه هاي قبلي به شما گفتم ، متن تنها يك جنبه از فرم ادبي است . جنبه ديگر كه اهميت كمتري هم ندارد ، تكنيك 

است ، پس تنها كلمات براي بازگفتن داستان هاي خوب كافي نيستند . اما اين نامه زياد طولاني شد و بهتر است كه اين موضوع را بگذاريم براي بعد .

                                                                                 

                                                     با بهترين آرزوها براي شما 

 

 

1- Dario  ,  Felix  Ruben  Garcia  Sarmiento

 

 دوستان عزیز:

از شما به دلیل ناهماهنگی فونت و ای بسا ناخوانا بودن پاره ای از خطوط عذر می خواهم. راه های زیادی را آزمودم تا متن یکدستی را تقدیم کنم اما نشد که نشد! ضمنا دوستان علاقمند به دنبال کردن این نامه ها بدانند که طبق قول پیشین هر ۱۰،۲ و ۳۰ام هر ماه یکی از نامه ها را می توانند بخوانند. پس وعده ی ما برای نامه ی پنجم، دهم شهریورماه!

به امید دیدار...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:33  توسط رامین مولایی  | 

CLASICOS XX-F.G.LORCA

 

 

 

 

فدريكو گارسيا لوركا

نوشته : آ . پادييا

ترجمه : رامين مولايي

 

اگر بگوييم در ميان نويسندگاني كه آثارشان در فهرست 40 اثر برگزيده قرن بيستم به داوري “ اِل پائيس ” ، نام “ فدريكو گارسيا لوركا ” ( 1936 ـ 1898 ) از شهرت بي مانندي نسبت به سايرين برخوردار است ، اغراق نكرده ايم . گارسيا لوركا كه در 19 اوت سال 1936 به دست فرانكيست ها (1 ) در سن 38 سالگي ، يعني در سال هاي اوج شكوفايي هنر شاعري و نمايشنامه نويسي خود تيرباران شد ، نام و آثارش با اين مرگ تراژيك ، از شهرت بيشتري برخوردار شد و چنان در ميان ملل مختلف بسط يافت كه او را در جايگاه  جهاني ترين نويسنده اسپانيايي  در قرن گذشته نشاند . درام مرگ گارسيا لوركا ، نهايت انزجار و تنفر تمامي گروه هاي آزاديخواه اسپانيايي را برعليه نيروهاي شورشي تحت امر ژنرال فرانكو برانگيخت و نگاه ها را به سوي اين شاعر معطوف ساخت ، شاعري كه با وجود قريحه و هوش استثنايي اش در عرصه ادبيات و تئاتر مردمي ، نسبت به روابط مشروع جنسي مورد پذيرش آئين  وكليساي كاتوليك و نيز هنجار و عرف اجتماعي متداول جامعه بشري  پشت كرده بود .

 هر چند هيچگاه علت اصلي تيرباران او مشخص نشد ، اما بسياري بر اين عقيده اند كه همين ناسازگاري رفتاري او كه گاه در اشعارش نيز رخ مي نمود ـ براي نمونه در كتاب “ شاعر در نيويورك ” ـ براي نيروهاي مجري اعدام وي كه از سوي كليساي كاتوليك اسپانيا حمايت مي شدند مي توانست دستاويز مناسبي باشد ، چرا كه او عليرغم روح و انديشه لطيف و نيز عشق سرشار  به مردم زادگاهش “ گرانادا ” ( غرناطه ) به هيچ عنوان هنرمند و نويسنده اي سياسي نبود و اقدام سياسي بر عليه فاشيست ها نمي توانست بهانه اي براي تيرباران او باشد .

در سال 1922 “ مانوئل  دِ  فايا ” موسيقيدان شهير اسپانيا ، با كمك گارسيا لوركا دوست صميمي خود ،  “ آزمون كانته خوندو ” ـ 2 ـ را در گرانادا ترتيب داد . در طول مدت برگزاري همين آزمون ، در جان فدريكو چشمه زلال الهامي براي نوشتن “ شعر كانته خوندو ” جوشيد ، كه البته نزديك ده سال بعد يعني در 1931 منتشر شد . اما در واقع پيشتر از آن با انتشار “ غزلخوان كولي ” ـ 3 ـ  در سال 1928  مردم گرانادا و منتقدين ادبي سراسر دنيا ، غنا و طراوت بي مانند اشعار فلامِنكوي لوركا را ستوده بودند و اشعار فدريكو در اين كتاب ، در سراسر گرانادا دهان به دهان مي گشت و توسط آوازخوانان فلامنكو به اجرا در مي آمد و  تقريباٌ بيدرنگ در چندين كشور اروپايي ترجمه و منتشر شد . اكنون نيز نام اين دو كتاب در فهرست آثار برگزيده قرن بيستم قرار گرفته است .

اما سال 1898 و زمان تولد فدريكو ، از بدترين ادوار تاريخ امپراتوري اسپانيا به شمار مي رود ، چرا كه قدرت اين صاحب پيشين يكي از بزرگترين ناوگان هاي دريايي جهان كه مستعمرات بسياري را تحت حاكميت خود داشت رو به افول گذاشته بود و با تسخير كوبا و فليپين ـ كه از مهمترين مناطق مستعمراتي امپراتوري اسپانيا به حساب مي آمدند ـ توسط نيروي دريايي ايالات متحده و شكست فاحش ناوگان اسپانيا ، آن احساس غرور و سروري اسپانيايي ها سخت آسيب ديده بود . در همين سال بود كه عده اي از نخبگان ادبي و روشنفكران كشور كه منتقد اعمال زور و كشورگشايي بودند ، با تمركز يافتن در مادريد با انديشه تداوم عظمت و اقتدار اسپانيا از راه ارتقاء و بسط ادبيات و هنر نوين ، جنبشي را كه به “ نسل 98 ” معروف شد پايه ريزي كردند . فعاليت اين نسل بود كه در سه دهه ابتدايي قرن بعد ـ قرن بيستم ـ منجر به پيدايش نويسندگان ، شاعران و روشنفكراني با شهرت جهاني گرديد ،  كه از ميان آنها مي توان به كساني چون : رافائل آلبرتي ، فدريكو گارسيا لوركا ، سالوادور دالي و لوئيس بونيوئل اشاره كرد ، افرادي كه تعدادي از ايشان به نوبه خود مبتكر جنبش عظيمي گرديدند كه به “ نسل 27 ” مشهور شد .

البته طلايه داران “ نسل 98 ” خود نيز از برجسته ترين چهره هاي ادبي و فلسفي اسپانيا و جهان به حساب مي آمدند ، افرادي مثل : ميگل  دِ  اونامونو ، خوآن  رامون  خيمنس ـ دارنده نوبل ادبي 1956 ـ ، اورتگا  اي  گاسِت ، خوسه برگامين و آنتونيو  ماچادو .

فدريكو اما با هر سه تن از كساني كه نامشان را بالاتر در كنار او آورديم ، در اقامتگاه دانشجويان در مادريد آشنا شد و هر چند تنها دوستي نزديك و صميمانه او با رافائل آلبرتي تا زمان اعدام غيرمنتظرانه اش ادامه يافت ، ولي دوستي و همكاري وي با دالي و بونيوئل كه تا پيش از سفر فدريكو به ايالات متحده در ژوئن 1929 و به بار آمدن دشمني سخت ميان ايشان ، پايدار بود نيز تأثير به سزايي در شعر و نمايشنامه هايش داشت ، البته دوستي نزديك گارسيا لوركا با دالي همواره موجب بروز شايعاتي بود .

سفر فدريكو به آمريكا و آشنايي نزديك با فرهنگ سرمايه داري ، ظلمي كه بر سياهان ينگه دنيا مي رفت ، وضعيت هولناك ايشان در نيويورك و نيز روح آزرده شاعر به خلق اشعاري انجاميد كه  پس از گذشت 5 سال از مرگ او و 10 سال بعد از تاريخ سرودن شان ، زير عنوان “ شاعر در نيويورك ” فرصت انتشار يافتند . اشعار اين مجموعه كاملاٌ  متفاوت از سروده هاي پيشين فدريكو بود و از سوي منتقدين آثارش به عنوان شناسنامه اي از وضعيت اسفبار سياهان در آمريكا مورد ارزيابي قرار گرفت .  

همچنين لوركا پس از بازگشت از اين سفر بود كه به فكر ايجاد نوآوري هايي در تئاتر اسپانيا و نيز سبك نمايشنامه نويسي افتاد تا هنرهاي نمايشي كشورش را كاملاٌ متحول سازد و رخوتي را كه دامنگير تئاتر اسپانيا شده بود به شادابي بدل سازد . از اين رو در چهار سال پاياني عمرش بود كه عميق ترين و ماناترين نمايشنامه هاي خود را نوشت و آنها را ـ به جز سومين نمايشنامه از اين تريلوژي ـ با توفيق فراوان به روي صحنه برد :“ عروسي خون ”، “ يرما ” و “ خانه برناردا آلبا ” . اما “ خانه برناردا  آلبا ” به عنوان نمايش پاياني اين سه گانه نزديك ده سال بعد براي اولين بار در 1945 و در بوئنوس آيرس به روي صحنه رفت ، چرا كه گلوله هاي سربي مزدوران فالانژيست در سحرگاه شوم 19 اوت 1936 حنجره فدريكو را از صدا انداختند ، غافل از آنكه شعر و تئاتر او براي هميشه در دنيا طنين انداز شده بود .          

 

 

پي نوشت :

1 ـ نامي كه به سربازان و مزدوران تحت امر ژنرال شورشي “ فرانسيسكو  فرانكو ” كه در 1936 بر عليه حكومت جمهوري اسپانيا دست به كودتا زد و آتش جنگ داخلي اسپانيا را شعله ور ساخت ، اطلاق مي شود .       

2 ـ    Cante  Jundo  نام ديگر  آواز سبك فلامنكو و معناي تحت الفظي آن “ آواز ژرف ” است .

3 ـ     Romancero  gitano   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 9:7  توسط رامین مولایی  | 


پايان واقعى زيباى خفته
161112.jpg
شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان.
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:29  توسط رامین مولایی  | 

 

بخش دوم

سرگذشت ملكه مادر و باقي قضايا

 

 

 

1

 

 

بايد از فراز سال ها گذر كرده و  به عقب بازگرديم، به زماني كه پادشاه مرحوم با ملكه مادر ازدواج كرد. آن دوران شايعه هاي ناجوري در سراسر آن قلمرو، دهان به دهان مي گشت: نامزد پادشاه، شاهزاده خانمي بيگانه، ريشه در خانواده اي مرموز داشت كه فقط مي توانستي در باره ي او با صميمي ترين و نزديك ترين دوستت در كنار آتش گرم بخاري و با صدايي بسيار آهسته و به دور از گوش هاي نامحرم يا خائن، صحبت كني.       

     حقيقت اين است كه پدر شاهزاده خانم، شاهزاده اي از خاندان پادشاهي سخاوت بود با قلمروي پهناور و ثروتي چنان فراوان كه اين امكان را فراهم آورده بود تا همه ي اهالي اش در آسايش و رفاه كامل زندگي كنند، آن هم در دوره اي كه حتي تصور چنان زندگي مرفهي هم دشوار بود. شاهزاده به مهارت در شكار، سرزندگي و زيبايي معروف بود، و اين قابليت ها به علاوه ي ثروت عظيمي كه داشت، براي پدر شاهزاده اي كه زيباي خفته را بيداركرد، وسوسه انگيز بود.

     او پادشاه قدرتمندي به نام ريسكو بود  و چنان كه مي دانيم شيفته ي جنگ و كشورگشايي. شركت هميشگي در جنگ ها از يك سو و برپايي مراسم جشن و شكار از سويي ديگر  به علاوه ي سري پُر شور و شر، همه و همه چنان باعث فقير شدن قلمرو كوچكش شده بود كه مردمش در تنگدستي و فلاكت زندگي مي كردند.

     اما دارايي هاي شاهزاده سخاوت، از جمله معادن پرشمار طلا و الماس او، منشاء تاريك و مشكوكي داشت، كه گرداگردش را هاله اي از رمز و راز و وحشت مي كشيد. و نه فقط در قلمرو خود كه حتي خارج از مرزهاي كشورش هم، با صدايي آهسته و درگوشي از او صحبت مي كردند.

    ظاهراً، شاهزاده سخاوت، سال ها پيش نه آن چنان ثروتي داشت و نه زيبايي. با اين وجود، روزي براي سفر، با ملازمين مورد اعتمادش، در مسيري نامشخص و با مقصدي نامعلوم از قصر خارج شد. او صفي از سربازان مسلح را كه تعداشان بيست نفر بيشتر نبود، ولي همگي به شجاعت و بيباكي شهره بودند، با خود همراه داشت.

     پس از مدتي ـ نه خيلي كوتاه و نه آن چنان بلند ـ ، شاهزاده سخاوت به همراه شاهزاده خانمي از اهالي سرزميني دوردست، به قصر خود بازگشت و بلافاصله با وي ازدواج كرد.

     شاهزاده خانم تازه وارد، دختر جواني كم سن و سال بود با مويي بلند و مجعد كه آدم را به ياد خوشه هاي انگور سياه مي انداخت.چشم هايي عسلي و مژه هايي بلند و سياه داشت. اسمش بيشه بود و خيلي كم صحبت مي كرد، و هر چند كمي غمگين به نظر مي رسيد ولي خنده هايش خيلي شيرين بود.

     اوايل، زيردستان سخاوت هيچ جذابيتي در شاهزاده خانم تازه وارد نمي ديدند. حتي گفته مي شد كه از او مي هراسيدند، يا لااقل به او اعتماد نمي كردند. اما پس از ورود او، شاهزاده نشين كم وسعت و از هم پاشيده ي سخاوت، با سرعت غيرقابل باوري پيشرفت كرد. معادن طلا، نقره و الماس تقريباً مانند روييدن بوته هاي گل در زمين هايي كه پيش از آن فقط پوشيده از گزنه، خار و خاشاك و قلوه سنگ بود، پيدا شدند. بر روي تپه ها و كوهپايه هاي خشك و زمين هاي باير، چراگاه هايي سرسبز روييد و چشمه هاي پر آبي كه تا آن موقع نظيرشان ديده نشده بود، از زمين جوشيد و در سر راه خود زمين هاي خشك اطراف را حاصلخيز كرد. جنگل هاي تنك و از ميان رفته، در مدت كوتاهي از درختان تنومند پر شد، و كمبود شكار كه پيش از آن بسيار نگران كننده بود، با زاد و ولد فراوان حيوانات ساكن دشت ها و جنگل ها، افزايش چشمگيري پيداكرد. و به اين ترتيب با شكار گوزن ها، آهوها، خرگوش ها و انواع حيوانات ديگر، گوشت مورد نياز مردم تأمين مي شد. گله هاي دام، كه پيش از آن تعدادشان كم و همه گرسنه بودند، با سرعتي ناباورانه زياد مي شدند و چنان زيبا و خرامان بر پهنه ي دشت خودنمايي مي كردند كه تا آن زمان سابقه نداشت. از تاكستان هاي انبوه و پهناور، انگوري مرغوب و فراوان برداشت مي شد و با قيمتي بالا به فروش مي رسيد. با وجود اين همه نعمت، مردم رفته رفته ثروتمندتر مي شدند. از هر سو خياط ها، رنگرزها، بافنده ها، قصاب ها و نانواها به آنجا مي آمدند و از همان ابتدا، در كسب و كار خود موفق مي شدند. زندگي مردم از اين رو به آن رو شده بود و به نظر مي آمد كه روزهاي خوب و خوشتري نيز در راه بودند. گاوها، گوساله هاي بسيار چاق و سالمي مي زاييدند، باغ ها و جاليزها، ميوه ها، سبزي ها و صيفي هايي چنان عالي پرورش مي دادند كه نه فقط در آن ناحيه بلكه در آن سوي مرزها هم مشهور شده بودند، از جمله درخت نارون پيري كه داشت خشك مي شد، ناگهان به بار نشست وگلابي هايي چنان آبدار و شيرين داد كه هر كس آنها را مي ديد و مي خورد، سرشار حيرت مي شد. البته اين اتفاق فقط يك بار رخ داد، ولي مردم آن ناحيه كه شاهد ماجرا بودند، تا روز مرگ شان هم، از آن صبح بهاري كه شاخه هاي نارون پير پر از گل هاي سفيد و كمي بعد گلابي هاي آبدار شد، ياد مي كردند. بي شك، اين رويداد هاي غريب و نادر كه بيشتر به معجزه شباهت داشتند براي كسي كه خودش هم شاهد اتفاق هاي مشابه زيادي بود و از آنها بهره مند مي شد،   از   سرگرم و بهره مند از تغييرات مشابهي بود ـ ـ ـ ـ ــ ـ ــ

     اوايل، مردم ازشدت خوشحالي سر از پا نمي شناختند، و اگر كسي مي خواست از سرچشمه ي آن تغييرات بپرسد، پرسش خود را با صداي بلند و در جمع مطرح نمي كرد. اما كم كم و با گذشت زمان، وقتي كه داشتن آن همه دارايي براي مردم، عادي شد، روزهايي فرا رسيد كه از اين گوشه و آن گوشه، زمزمه هايي آغاز شد و اين باور گسترش يافت كه شاهزاده خانم بيشه در واقع جادوگري بيگانه و قدرتمند بود و ثروتي كه با آمدن او، نصيب مردم شده بود، همه و همه جادويي بود. پس ثروتي جادويي كه ناگهان پيدا شده بود، مي توانست روزي هم ناپديد شود و آنها را دوباره در بيچارگي و فقر گرفتار كند.

     روزها، ماه ها و سال هاي زيادي سپري شد و برخلاف آنچه پيشگويان گفته بودند، درختان ميوه  خشك نشدند، گوساله ها و بزغاله ها در چراگاه هايي كه حالا هميشه سرسبز و پوشيده از گل هاي خودرو بودند با شادي جست و خيز مي كردند و مي چريدند، طلا و الماس معدن ها هم ناپديد نشد. سخاوت ( او هرچند عيب هاي زيادي داشت ولي خسيس نبود) دقت مي كرد كه همه ي مردمش به يك اندازه از ثروت هاي قلمرو او بهره مند شوند و از همه ي گرسنگي ها و بدبختي هايي كه پيش از آن بر سرشان رفته بود، فقط خاطره اي براي مردم آن قلمرو پهناور باقي بماند و بس. به اين ترتيب همه ي شايعه هايي كه چون نجوايي آرام به پا شده بود، مانند نجوا هم فروكش كرد.

 

 

مدت ها گذشت و روزي خوش، شاهزاده خانم دختري به دنيا آورد. به مناسبت تولد او جشن هاي بزرگي برپاشد كه در آنها با انواع غذاها و شيريني هاي خوشمزه و فراوان از مردم پذيرايي مي شد و  سبدهايي پر از گوشت و كيسه هايي پر از گندم به مردمي كه ندار بودند و البته نه تعدادشان زياد و نه چندان هم فقير بودند، داده شد.

     جشن سي شبانه روز ادامه داشت و در پايان آن زمزمه ي تازه اي همه جا پيچيد:

     ـ شاهزاده خانم كوچولو با يك رديف دندان كامل به دنيا آمده است. شاهدش هم اينكه، دندان هايش چنان سفيد و تيزند كه در سرتاسر قلمرو پادشاه حتي يك دايه هم پيدا نشده است كه از پس شيردادن به او برآيد.

     و اين در حقيقت، فقط يك شايعه نبود. در دهان شاهزاده خانم رديفي از دندان هاي سالم و تيز خودنمايي مي كردند و همين باعث عزيزتر شدن او نزد پدرش شده بود. آن چنان كه، بعد از پس زدن سينه ي چند دايه و خودداري دخترك از خوردن شير، او را با گوشت خام خردشده سير كردند.

     اما باز هم چون گذشته، پس از چندي شايعه ها از ميان رفت و زمزمه هاي هشداردهنده همانطور كه بلند شده  بود، همانطور هم فروكش كرد.

     و دخترك بزرگ شد، دختري كه نامش را جنگل نهاده بود.

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 11:23  توسط رامین مولایی  | 

 

3

فريبايي

 

 

دوست عزيز :

شما حق داريد . نامه هاي قبلي ام در باره قريحه ادبي و سرچشمه اي كه موضوع هاي يك داستان نويس از آن مي جوشد ، همين طور تحليل هاي جانورشناسانه ام ـ كرم كدو  و  كاتوبلپاس ـ بيش از اندازه خيالي بودند و ماهيتي نه چندان قابل اثبات داشتند . اما اكنون زمان آن رسيده تا به مباحثي بپردازيم كه از ماهيت نظري كمتري برخوردارند و خصوصاٌ در ادبيات ريشه دوانده اند .

اين بار مي خواهيم از قالب ـ فُرم ـ رمان صحبت كنيم ، كه هر چند دو وجهي ، ولي از جمله واقعي ترين مواردي مي باشد كه هر رمان داراست ، تا آن جا كه هر رمان به وسيله شكل و قالب خود صاحب پيكره و طبيعتي قابل لمس مي گردد . اما پيش از افراشتن بادبان هاي كشتي مان بر پهنه آب هاي وسيع و فرح بخش براي كساني چون شما و من كه به اين هنر ـ داستان نويسي ـ  عشق مي ورزيم و به تمرين اش مشغوليم ، از آنجا كه شايد اين موضوع براي بسياري از خواننندگان رمان ها ،كاملاٌ روشن نباشد ، شايسته است ـ هر چند شما از آن آگاهي كامل داريد ـ اشاره كنم كه : جدايي ميان محتوا و قالب ( يا درونمايه و سَبك و ساختار روايتي ) امري ساختگي است كه تنها به دلايل تشريحي و تحليلي مجاز است و در واقعيت اين گونه نيست ، پس آنچه رمان روايت مي كند از شيوه چگونگي روايت جدا نشدني است . اين شيوه است كه  باورپذير يا باورناپذير ، پيوستگي يا گسيختگي ، خنده آور يا غمناك بودن داستان را تعيين مي كند . بر همين اساس است كه مي توان گفت  “ موبي ديك ” ـ 1 ـ  ماجراي دزد دريايي كه وسوسه شكار نهنگي سفيد او را در پي خود به همه درياها مي كشاند و نيز “ دُن كيشوت ” كه ماجراها و ضدماجراهاي يك سلحشور نيمه مجنوني است كه تلاش دارد تا در پهنه دشت هاي “ لا مانچا ” دلاوري هاي قهرمانان افسانه هاي شهسواري را تجديد كند . اما آيا كسي كه اين رمان ها را خوانده باشد جهان هاي به غايت غني ، كامل و با ظرافتي را كه “ مِلويل ” ـ 2 ـ و “ سروانتس ” خلق كرده اند، از درون توصيف “ درونمايه ” هايشان باز مي شناسد ؟ البته براي توضيح  ساز و كارهايي كه به يك داستان حيات مي بخشند ، مي توان ميان موضوع ـ درونمايه ـ و شكل ـ قالب ، فرم ـ تفكيك قايل شد ، اما طبيعي است كه در شرايطي ديگر اين جدايي ممكن نيست ، يا حداقل در مورد رمان هاي خوب اين امكان وجود ندارد ـ بر عكس در رمان هاي بد البته ممكن است ، درست به همين دليل هم بد هستند ! ـ رمان هايي خوب هستند كه آنچه روايت مي كنند و سبكي كه ساخته و پرداخته شان مي كند از نوعي وحدت و يكپارچگي ناگسستني دروني بهره مند باشند . اين دسته از رمان ها به لطف همين شكل و قالب تأثيرگذارشان از  فريبايي بهره مندند كه خواننده در برابرش تاب مقاومت ندارد .

        اگر پيش از مطالعه “ مسخ ” ـ 3 ـ  به شما گفته شده بود كه موضوع اين رمان دگرديسي كارمند جزء درمانده اي به سوسكي كريه و نفرت انگيز است ، شايد در حالي كه خميازه مي كشيديد ، با خودتان مي گفتيد : “چه خوب شد

 1-Moby  Dick

2- Melville , Herman

3- La   metamorfosis

كه در يك لحظه از خواندن رماني چنان احمقانه خلاص شدم ! ” . با وجود اين اگر شما اين داستان را با جادويي كه “ كافكا ”ـ 1 ـ  در آن به كار برده است ، خوانده باشيد ، با تمام وجودتان نگون بختي دهشتناك  “ گِرِگور  سامسا ” ـ 2 ـ را  “ باور ” مي كنيد : با او هم ذات پنداري مي نماييد ، رنج مي كشيد و اندوه يأس آلودي كه كارمند بينوا را  در خود فرو برده و نابودش مي سازد ، حس مي كنيد ، تا آنجا كه تنها با مرگ وي ، دوباره به زندگي عادي تان كه اين داستان نامأنوس و عجيب آن را مختل كرده بود ،  باز مي گرديد . اما شما داستان گرگور  سامسا را باور مي كنيد چرا كه كافكا به خوبي قادر بوده به شيوه اي تعريف اش كند ـ با پاره اي كلمات ، سكوت ها ، فاش سازي ها ، جزئيات ، تشكيلاتي از داده ها و اطلاعات و نيز سير داستاني ـ تا آن را به خواننده بقبولاند و همه پيش زمينه هاي فكري لازم براي پذيرش ،  اتفاقي اين چنيني را به او القاء نمايد .

براي برخورداري يك رمان از فريبايي ، لازم است تا داستان تان را به شيوه اي تعريف كنيد كه از حداكثر عناصر زنده و پوياي مجازي در قصه و شخصيت هايتان بهره ببريد و همزمان توهمي از خودمختاري و جدايي كامل داستان تان از دنياي واقعي را كه خواننده در آن به سر مي برد ، به وي انتقال دهيد . فريبايي يك رمان زماني در نظر ما بسيار مستقل و به خود متكي مي نمايد كه در ما اين احساس را به وجود آورد كه همه آنچه در داستان جريان دارد تنها در تعامل با سازوكار دروني اش رخ مي دهد و نه در نتيجه تحميل خواست اراده اي بيروني به آن . زماني يك رمان به ما احساس رضايتي دروني مي بخشد كه از بند واقعيتِ واقع رهاشده  ، از هرآنچه پوياي و حيات اش به آن نيازمند است  برخوردار باشد و به اين ترتيب به نهايت قابليت فريفتن و مسحور ساختن خوانندگانش دست يافته و هم چنين باعث شده تا ايشان داستاني را كه برايشان تعريف كرده است ، باور كنند ، چيزي كه رمان هاي خوب و برجسته به واسطه قدرت فريفتن و فريفتني كه از آن برخوردارند به نظر نمي رسد داستاني را براي مان تعريف مي كنند بلكه ما را وا مي دارند تا در آنها زندگي كنيم و در دنياي شان شريك شويم .

بدون شك شما با تئوري معروف  فاصله گذاري   “ برتولت  برشت ”  ـ 3 ـ آشنا هستيد .او اعتقاد داشت براي اين كه در نگارش نمايشي حماسي و آموزشي به اهداف خود دست يابد ، توسعه تكنيكي در نمايش ـ در شيوه اجرا ، حركت يا گفتار بازيگران و نيز صحنه آرايي ـ كه به تدريج “ توهم ” را از ميان بردارد و به تماشاچي يادآوري نمايد كه آنچه در صحنه نمايش مي بيند زندگي واقعي نيست ، بلكه تئاتر است ، يك دروغ و نمايش ، كه در عين حال مي بايد نتايج و درس هايي را در ذهن او ترسيم سازدتا به حركت و عمل وادارش كند . نمي دانم نطرتان در مورد برشت چيست . من كه فكر مي كنم او نويسنده بزرگي بود ، و نيز ، هر چند اغلب زياده روي در تبليغ نمايشي و ايدئولوژيكي بر كار او سايه مي اندازد ، ولي تئاترش فوق العاده عالي است و خوشبختانه بسيار جذاب و اغواكننده تر از تئوري اش در مورد فاصله گذاري .

 

1-Kafka  ,  Franz

2- Gregorio  Samsa     

3- Brecht  ,  Bertolt

و اما فريبايي يك رمان دقيقاٌ هدفي متضاد را دنبال مي كند : كوتاه كردن هر چه ممكن حد فاصل داستان از واقعيت و از ميان برداشتن اين مرز ، هم چنين زنده و پويا ساختن اين دروغ چون واقعيتي مانا ، توهمي در نهايت اقتدار و نيز توصيفي قابل اعتماد از واقعيت .همه رمان هاي بزرگ اين نيرنگ را به كار مي گيرند : آنها متقاعدمان مي كنند كه دنياي همان چيزي است كه آنها تعريف مي كنند ، دنيايي كه بر روي خرابه هاي دنياي واقعي و براي ارضا وَلَع سيري ناپذيري ( بازآفرينش واقعيت ) كه الهام بخش قريحه رمان نويس است ، برپا شده است . تنها رمان هاي بد از توان فاصله گذاري برخوردارند ، چيزي كه برشت به آن علاقه مند بود تا تماشاچيانش را از آموزش هاي فلسفه سياسي كه از خلال نمايش به آنها عرضه مي كرد به صورتي تجربي بهره مند سازد . رمان بدي كه فاقد فريبايي است و يا بهره كمي از آن دارد ، نمي تواند ما را به راست بودن دروغي كه تحويل مان مي دهد ، متقاعد سازد ؛ اين رمان يك دروغ ، يك حقه بازي ، پيكره اي ساختگي ، بي روح و فاقد حيات است كه بسيار كُند و احمقانه حركت داده مي شود ، درست همچون عروسك هايي كه توسط عروسك گرداني ناوارد گردانده مي شوند و نخ هاي كه در دست سازنده شان قرار دارد از پرده بيرون افتاده اند و پوشالي بودن اين آدمك ها را برملا مي سازند ، آدمك هايي كه خوشحالي يا ناراحتي شان به دشواري ما را تحت تأثير قرار مي دهد ، حتي شايد زنده باشند ولي بي اراده اند و بدون آزادي عمل ، زندگي هايي عاريه اي و وابسته به اربابي قادر و توانا .

بديهي است كه قلمرو حاكميت داستان واقعيت نيست ، بلكه خيال است . بهتر بگويم ، خيال تنها يك قلمرو مجازي است ، و از اين رو من هنگام دادن تعريفي از خيال ، “ خيالي مستقل و رهاگشته از دنياي واقعي ” و صحبت كردن از “  حاكميت توهم ” بسيار احتياط كرده ام . كسي رماني مي نويسد . اين اثر ، كه خود به خود متولد نمي شود ، بايد به نقطه اي متكي  و يك سر بند ناف اش به دنياي واقعي متصل باشد . اما اين تنها از سر اجبار نيست كه نويسنده رمان هايش را به زندگي واقعي پيوند مي زند ، بلكه به اين سبب نيز هست كه اگر آنچه رمان ها روايت مي كنند در باره جهاني كه خوانندگان در آن زندگي مي كنند صحبتي و نظري به ميان نياورد ، در نظر ايشان  رماني بعيد و نامربوط از آب در آمده است ، ساخته اي انعطاف ناپذير و غير قابل نفوذ كه در تقابل با زندگي ايشان است : داستاني  فاقد فريبايي كه هرگز نمي تواند افسونشان كرده  به دام شان اندازد ، به راستي و درستي خود متقاعدشان سازد و همانند چيزي كه با گوشت و پوست خود احساس اش مي كنند به زندگي كردني كه برايشان توصيف مي كند ، وادارشان نمايد .

اين ابهام زيبا و ظريف داستان است : بلندپروازي و جاه طلبي استقلال در عين درك اجتناب ناپذير بودن بردگي واقعيت و تلقين نوعي استقلال و خودمختاري به وسيله قدرت هاي تكنيكي كه همچون تصور جدايي ملودي هاي اُپرايي از آلات موسيقي يا حنجره هايي كه آنها را به اجرا در مي آورند ، فريبي بيش نيست .قالب ـ فرم ـ زماني به اين افسونگري ها نايل مي گردد كه كارآمد باشد . با اين حال ، مانند مورد موضوع و قالب ، در اينجا هم بحث بر سر ماهيتي تفكيك ناپذير در مرحله عمل است ، قالب شامل دو عنصر به يكسان مهم است كه هر چند همواره آميخته به هم هستند ، اما در مقام تحليل و تفسير قابل متمايز ساختن از يكديگر مي باشند : سَبك و ترتيب . در مورد اولي ، واضح است كه مربوط به كلمات است ، متني كه از خلال آن داستان روايت مي شود ، و اما دومي به سازمان عناصر داستان مربوط مي شود ، چيزي كه براي ساده تر شدن اش ، بايد به محورهاي اساسي ساختار رمان نظر كنيم : راوي ، فضا و زمان روايي .

به خاطر طولاني نشدن اين نامه ، پاره اي از ملاحظات را در باره سبك ، زبان داستان و تأثيرش در فريبايي كه  زندگي ( و يا مرگ ) رمان ها بسته به آن است ، به بعد موكول مي كنم.

 

                                                                                                      با آرزوي موفقيت شما                                           

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 19:10  توسط رامین مولایی  | 

Go to fullsize image

 

2

 كا توبلِپاس #

 

دوست عزيز ؛

        كار سنگين و زياد اين روزها مرا از دادن پاسخ  به موقع ، نامه تان بازداشت ، اما نامه شما از  زماني كه به دستم رسيد ، فكر مرا به خود مشغول كرده است ؛ نه فقط به جهت ديدن اشتياق فراوان تان به ادبيات ، كه من هم با شما در آن شريك ام ، بلكه از اين جهت كه من نيز مانند شما باور دارم ادبيات بهترين ابداع بشر براي مقابله با نااميدي بوده است ، و نيز به خاطر سؤالي كه از من پرسيده ايد : “ داستاني كه رمان تعريف مي كند از كجا سرچشمه مي گيرد ؟ ” ، “ چگونه رمان نويس اين موضوع ها را پيدا مي كند ؟ ” ،  سؤالي كه پس از اين همه داستان نوشتن ، هنوز هم درست مثل روزهاي اول فراگيري و شروع كار ادبي ام ، مرا فريفته و اسير خود مي سازد !

من براي اين سؤال جوابي دارم كه اگر چه شايد يكسره درست نباشد ولي لااقل نكته هاي پيچيده و ظريفي در خود دارد . تمامي داستان ها ريشه در زندگي نويسنده شان دارند ، تجربه چشمه ي سيراب كننده همه داستان هاست . البته اين به آن معنا نيست كه رمان همواره زندگينامه تغيير شكل يافته مؤلف اش باشد ؛ بلكه در انواع ادبيات داستاني حتي آن دسته داستان هاي سراسر خيالپردازانه هم رديابي منشاء و بذر اصلي داستان كه در يك سري از تجربه هاي فرديِ شخصي كه آن را ساخته و پرداخته ريشه دارد ، ممكن است . من به جرأت مي گويم كه اين قاعده اي بدون استثناست و بر همين اساس هيچ گونه كيمياگري و ابداعي خلق الساعه در قلمرو ادبيات وجود ندارد . همه داستان ها سازه هايي از خيال و صناعت نويسنده اند كه بر اساس رفتارها ، شخصيت ها و رويدادهاي واقعي نقش بسته در حافظه او ، شكل مي گيرند و او را به سمت خلق دنيايي چنان غني و متكثر رهنمون مي گردند كه تقريباٌ ـ و گاه بدون قيد تقريباٌ ـ  بازشناسي ماده اصلي برگرفته از زندگي مؤلف يا همان جوهره داستان مشكل است ، نيز درك      هسته پنهان همه داستان ها مانند شناخت لايه بيروني و تضادهاي دروني شان ، به سادگي ممكن نيست .      

زماني در يك گردهمايي جوانان ، تلاش كردم تا اين فرآيند را به “ ِاستِرپتيز” ـ 1 ـ ي وارونه تشبيه كنم . نوشتن رمان همسان با كار رقصنده اي است كه مقابل تماشاچي ها ، رفته رفته لباس هايش را مي كَنَد و بدن عريانش را پيش چشم ايشان  به نمايش مي گذارد . رمان نويس همين عمل را البته برعكس انجام مي دهد . نويسنده در روند ساخت ماهرانه رمان ، رفته رفته برهنگي ابتدايي و عيانِ  داستان اش را زير جامه هاي رنگارنگ و متعدد بافته از خيال خويش پنهان مي سازد .شكل گيري اين روند و فرآيند چنان پيچيده و دقيق است كه بسياري از اوقات ، حتي شخص مؤلف هم نمي تواند آن را از خلال محصول نهايي ، همان جلوه گاه مجلل توانايي اش در ابداع شخصيت ها و دنياهايي خيالي ، كه  تصاويري حك شده در حافظه وي هستند ـ تجربه هاي زندگي ـ كه خيال و رؤياي او را فعال ساخته ، جسارت اش را ترغيب و وي را وادار به طرح ريزي آن داستان نموده اند ، باز شناسد .

در باره موضوع داستان ها ، باورم اين است كه نويسنده همانند “ كاتوبلِپاس” آن هيولاي اسطوره اي كه در رمان

“وسوسه  سان آنتونيو ” ـ 1 ـ  نوشته  فلوبر ، در برابر “ سان  آنتونيو ”  ظاهر مي شود  و “ بورخس” ـ 2 ـ هم در “كتاب موجودات خيالي ” ـ 3 ـ  او را تجسم كرده است ، از وجود خويش تغذيه مي كند  كاتوبلپاس جانوري ناممكن است كه حريصانه از خود تغذيه و اين كار را از پاهاي خود شروع مي كند . با كمي اغماض ، نويسنده هم چون اين موجود اسطوره اي به دنبال دستاويزي براي آفرينش داستان به كُنه هستي و تجربه هايش نقب مي زند و اين عمل را تنها براي بازآفريني شخصيت ها ، رويدادها و مكان ها از ميان مصالحي كه در اختيار دارد ، انجام نمي دهد بلكه هم چنين براي سوخت گيري لازم جهت پيمودن اين روند طولاني و دشوار و در نهايت بر سر نهادن تاج  افتخار و توفيق در معماري يك رمان به اين كار دست مي زند.

در اينجا با جسارت پايم را كمي فراتر گذاشته و مي گويم : اين رمان نويس نيست كه موضوع داستان اش را انتخاب مي كند  بلكه اين موضوع است كه وي را  بر مي گزيند . او در باره مسائل خاصي مي نويسد چرا كه برايش مسائل خاصي رُخ مي دهد . در مورد انتخاب موضوع ، آزادي عمل يك نويسنده بسيار نسبي ، محدود و اي بسا ناچيز است . و اين از هر لحاظ  كمترين مشابهتي با گستره انتخاب فرم و قالب ادبي ندارد ، آنجا كه به نظر من نويسنده از آزادي ـ و هم مسئوليت ـ تام و تمامي بهره مند است . اعتقاد من اين است كه زندگي ـ  كه من آن را كلمه بزرگي مي دانم ـ درونمايه هاي داستاني را از خلال تجربياتي خاص كه در ضمير خودآگاه يا ناخودآگاه نويسنده نقش مي بندند ، به وي تحميل مي كند ، همين ها بعداٌ نويسنده را وا مي دارند تا براي رها شدن از دستشان آنها را به يك داستان بدل سازد . شايد جستجوي نمونه هايي در اين مورد كه چگونه درونمايه ها از ميان زندگي واقعي اعتماد و نظر نويسنده را برمي انگيزند ، لازم باشد ، چرا كه همه نويسندگان بر اين نكته شهادت مي دهند كه :ماجرايي ، شخصيتي ، موقعيت و دسيسه اي مرا چون يك نياز حياتي برآمده از كُنه وجودم به وسوسه خود گرفتار و وادارم ساخت تا براي خلاصي خود ، بنويسم شان . صد البته ، در اين مورد اولين نامي كه به خاطر همه مي آيد “ پروست ” ـ 4 ـ است ، يك  “ نويسنده ـ كاتوبلپاس ” تمام عيار ! اينطور نيست ؟ كسي كه با تغذيه از خود به ارزنده ترين نتايج دست يافت ، كاوشگري كه چون باستان شناسي ماهر در همه پيچ و خم ها و دهليزهاي حافظه اش دست به حفاري زد تا روند و ساختار كُند و آرام “ در جستجوي زمان از دست رفته ” ـ 5 ـ  ، يادبودي  هنرمندانه در بازآفريني زندگي خصوصي ، خانواده ، سرزمين ، دوستي ها ، روابط ، آمال و اميال واگو و مگوي خويش به همراه اسرار و ظرايف جادويي روح انساني گرفتار در كار رنج آور انباشتن ، دسته كردن ، از خاك برآوردن و به خاك سپردن ، پيوستن و گسستن ، جلا دادن يا از  شكل انداختن تصويرهايي كه حافظه از گذشته در خود ثبت مي كند ، را پديد آورد . شرح حال نويسان پروست ( براي نمونه “‌ پِينتِر ” ـ 1 ـ ) تلاش زيادي كرده اند تا فهرستي ملال انگيز از رويدادها و اشخاص واقعي پنهان و پشت پرده اين اثر برجسته پروستي فراهم آورند تا به شيوه اي خطاناپذير به ما ثابت كنند كه چگونه اين اثر باشكوه ادبي با به روي هم سوار كردن عناصري برگرفته از زندگي مؤلف قوام يافته است . اما در واقع اين فهرست هاي فراهم آمده از خودنگاري هاي از زير خاك بيرون كشيده شده توسط منتقدان ، مطلب ديگري را بر ما آشكار مي كنند : توانايي و استعداد خلاقه پروست . كسي كه با غور در خود و غوطه ور شدن در گذشته خويش ، رويدادهاي جاري و مرسوم حيات انساني اش را به پرده زربفت پرنقش و نگاري بدل ساخت ،تصويري بهت انگيز از وضعيت بشر ، برداشت صريح  فردي آگاه از ضمير انسان براي وارسي “ خود ” در گذر هستي !

اما اين مطلب ما را به واقعيت ديگري نيز رهنمون مي شود كه كم اهميت تر از قبلي نيست : هر چند نقطه آغاز به كار رمان نويس ، زندگي اوست ، اما اين نه هست و نه مي تواند نقطه پايان كار او باشد . پايان اين آفرينش ادبي در فاصله قابل ملاحظه اي ـ و گاه فاصله اي نجومي ـ از مبدأ آن منزل دارد ، زيرا همان طور كه درونمايه رمان در هيكل كلمات و نظمي روايي جاري مي شود ، عنصر تجربي برگرفته از زندگي نويسنده نيز در امتزاج  با ديگر عناصر ساختگي يا نقش بسته در حافظه ، تغيير  يافته ، غني و پُرمايه ( و گاه هم تهي و كم مايه ) ، شكل گرفته و منظم مي شود ـ البته اگر واقعاٌ رماني خلاق باشد ـ تا به استقلال و اختيار كاملي كه لازمه حيات تام و تمام و مستقل يك داستان دست يابد . ( آن دسته از داستان ها كه هويتي مستقل از مؤلف شان نمي يابند ، تنها يك زندگينامه اند ، يا داستاني شكست خورده ! ) وظيفه نويسنده ي خلاق تغيير شكل دادن ماده خامي كه حافظه اش در اختيار وي قرار داده است به دنيايي خيالي ساخته شده از كلمه ها ، يعني “ داستان ” . اما فرم ، قالبي است كه منعقد ساختن داستان در متني استوار و محكم  و نيز سخن پردازي را براي نويسنده ممكن مي سازد ، و اگر برداشت من از كار ادبي درست باشد ( و باز تكرار مي كنم كه ترديدهايي نيز دارم ) در اين قلمرو ، رمان نويس از آزادي عمل كاملي برخوردار است و به همين دليل مسئوليت تام در قبال نتيجه كار هم به گردن اوست . هر چندآنچه از خواندن اين خطوط برمي آيد ، اين نكته باشدكه به باور من ، يك نويسنده در قبال موضوع هاي داستان هايش مسئوليتي ندارد ( چرا كه زندگي آنها را به وي تحميل كرده است ) ولي اين صناعت و مهارت او در تبديل آن مواد خام به ادبيات است كه وي را يگانه مسئول كاميابي يا شكست اش در عرصه ادبيات مي سازد ، و اين  همان چيزي است كه به آن معتقدم.                                     

اما از چه رو ، در ميان بي شمار رويدادهاي زندگي يك نويسنده ، بعضي از توان بالايي براي بارور سازي ذهن آفريننده او برخوردارند و در عوض بي شماري از آنها بي آنكه به منبع الهامي در او تبديل شوند ، در حافظه اش دست نخورده انباشته مي شوند ؟ در اين مورد زياد مطمئن نيستم و لااقل يك ترديد دارم و آن اين كه : چهره ها ، ماجراها ، رخدادها و تضاد هايي كه خود را به نويسنده تحميل مي كنند تا وي را  به تخيل و تجسم داستان ها رهنمون شوند ، همگي با واقعيت زندگي جاري وي در تزاحم هستند ، بنابر مطلبي كه در نامه پيشين خود به آن اشاره كردم ، سرچشمه قريحه ادبي  هر رمان نويس ، و اصلي ترين و پوشيده ترين علتي كه زن يا مردي را به شيوه.

اي نمادين به سوي جانشين سازي داستان ها به جاي دنياي واقعي مي كشاند ، سركشي در برابر آن است . در ميان مثال هاي بي شماري كه مي توانند براي روشن شدن اين نظر طرح شوند ، من نويسنده فرانسوي كم قدر و اهميتي ـ كه البته در هرزه دري بسيار قوي است ـ  از قرن هيجدهم را انتخاب مي كنم : “ رِستيف   دو   لا  برِتون ” ـ 1 ـ . من از او نه به دليل نبوغ و استعدادش ـ كه از آن بهره چنداني نداشته است ـ ، بلكه  به لحاظ تصوير روشني كه از طبيعت سركش شخص خود در برابر دنياي پيرامون و نيز ناآرامي و بيقراري اش در دنياي واقعي به دست مي دهد ، ياد مي كنم ،  دليلي كه او را به سمت بيان سمبليك اعتراض خود در داستان هايش و ساختن دنيايي خيالي كاملاٌ مشابه دنيايي كه از متابعت اش سرباز زده است ، هدايت مي كند .

در رمان هاي پُرشماري كه “ رستيف  دو  لا  برتون ” نوشت ــــ خود زندگينامه ي چند جلدي اش در قالب رمان با عنوان “ موسيو  نيكُلا ” ـ 2 ـ از همه معروف تر است ــــ ، جامعه فرانسه قرن هيجدهم ، اعم از روستايي و شهري ،  به صورتي كاملاٌ مستند ، تو گويي از سوي جامعه شناسي سخت كوش ، ناظري  سخت گير و نكته بين شخصيت هاي مختلف ، هنجارها ، آداب زندگي روزانه ، پيشه ها ، جشن ها ، عزاداري ها ، باورهاي آن دوران به تصوير كشيده شده اند ، تا جايي كه كتاب هاي او  از سوي محققين و نيز كثيري از تاريخ پژوهان از جمله انسان شناسان ، بوم شناسان ، جامعه شناسان به عنوان اسناد و شواهدي معتبر از آن دوره مورد ارزيابي قرار گرفته و اطلاعات كاوشگرانه ي سودمند اين نويسنده تلاشگر از عصر خود كمك شاياني به اين  دسته از دانشمندان در راه شناخت هر چه بيشتر دوره اي از تاريخ فرانسه نموده است . با اين وجود ، با نگاهي به رمان هاي وي ، متوجه مي شويم همين واقعيات اجتماعي و تاريخي كه با دقت تمام بيان شده ، تغييري بنيادين را هم پشت سر گذاشته اند، و درست به همين خاطر مي توان از آنها به عنوان رمان ياد كرد . در واقع دنياي پيچيده او در بسياري جنبه ها مانند دنيايي است كه خود در آن مي زيسته ؛ آنجا كه مردان نه به خاطر چهره زيبا ، اندام ظريف و روحيه سرزنده و شاد ، بلكه تنها براي زيبايي پاها يا شكوه پاپوش هاي زنان به دام عشق آنها گرفتار  مي آمدند . رستيف  دو لا برتون از لحاظ اعتقادي يك لامذهب بود ، مسئله اي كه در زندگي واقعي از او يك مطرود اجتماعي و فردي نامتعارف و دور از هنجارهاي جامعه معاصرش ساخته بود ، به عبارت بهتر او فردي “ بريده ” از جهان واقعي پيرامون خود بود و همين عناد وي ، به يقين محرك و انگيزه ي قوي قريحه ادبي اوست كه از خلال داستان هايش بر ما آشكار مي شود ، داستان هايي كه در آنها زندگي  بازسازي شده ي خودِ رستيف رخ مي نمايد . در اين دنيا ، همانندآنچه در الگوي واقعي اش جريان داشته ،  جاذبه اساسي زيبايي زنانه و هوس انگيز براي مردان ـ براي تمامي مردان متشخص ـ و غايت لذت شان از اندام زنانه به پاها و پوشش آنها محدود مي شود . در آثار كمتر نويسنده اي مي توان به وضوح  روند دوباره سازي جهان داستاني بر پايه عينيتي محض و با ذكر همه جزئيات ـ آمال ، هوس ها ، روياها ، اوهام ، يأس ها و غيره ـ  زندگي اش را شاهد بود ، كاري كه اين نويسنده فرانسوي در آثار گوناگون خود ، به نجو احسن انجام داده است .

البته اين موردي است كه هر چند كمتر قابل مشاهده و دريافت باشد اما در مورد همه خالقان آثار ادبي صدق مي

كند . در زندگي تمام ايشان چيزي درست مشابه همين درون گرايي رستيف وجود دارد ، چيزي كه آنها را به سوي آرزوي جهاني وراي دنيايي كه در آن زندگي مي كنند ، سوق مي دهد ـ  آرزوي اجراي عدالت ، خودخواهي آتشيني در جستجوي ارضاي اميال مازوخيستي يا ساديستي  ، انساني منطقي و يا خواهان  ماجراجويي ، عشقي زايل ناشدني و غيره ـ دنيايي كه آنها را وا مي دارد تا مگر به وسيله كلمات آن را ابداع كنند ، جهاني كه در آن به شيوه اي غالباٌ رمزآميز و در پس پرده با به كارگيري واقعيت واقعي به همراه واقعيتي ديگر به بيان خواسته هايشان مي پردازند و دنيايي كه تمايل شديد يا استعداد فكري شان خواهان جايگزيني اش به جاي جهاني است كه  با آن دست به گريبان اند .  

دوست رمان نويس جوان و تازه كارم ، شايد اكنون بهترين زمان براي صحبت از ايده مخاطره آميز به كار گرفته شده در ادببات باشد : “ سنديت ” .“ مستند نويس ”  بودن به چه معني است ؟ مسلماٌ داستان تعريف و تشريح  يك حُقه و نيرنگ است ،  ـ واقعيتي كه وجود ندارد و فقط خود را واقعي مي نماياند ـ  و نيز همه رمان ها دروغي هستند كه صورتي از واقعيت به خود گرفته اند ، آفرينشي كه توان اغواگري اش كاملاٌ  بستگي به كاربرد مؤثر پاره اي از ترفندهاي توصيفي و جانمايي هايي مشابه شعبده بازان سيرك ها و تماشاخانه ها از سوي رمان نويس دارد . به اين ترتيب ، آيا شما هنوز هم گمان مي كنيد مسئله سنديت در قلمرو رمان ، ژانري كه در آن مستندترين ، معتبرترين و حتمي ترين چيز وجود دسيسه ، افسون  ، سراب و دروغي زيركانه است ، ضروري است ؟ اگر اين طور فكر مي كنيد ، پس : يك رمان نويس مستند كسي است كه فروتنانه همه اوامر و خرده فرمايش هايي را كه زندگي روزمره به او ابلاغ مي كند ، اطاعت كرده و فقط بر پايه  درونمايه هاي  ناشي از  تجربه هاي شخصي اش كه بنا به ضرورت از آنها آگاهي يافته و نه ذره اي فراتر از آنها مي نويسد . هم چنين اعتبار و اصالت رمان نويس شامل پذيرش خباثت هاي شخصي با هدف  به خدمت گرفتن شان به بهترين شيوه ممكن مي گردد .

رمان نويسي كه در بارهآنچه از  اعماق وجودش وي را برانگيخته و الهام بخش اوست نمي نويسد ، و موضوع ها يا درونمايه هاي داستان هايش را به شيوه منطقيِ خشك و بي روحي بر مي گزيند ، چرا كه فكر مي كند به اين ترتيب خيلي بهتر به موفقيت دست مي يابد ، نويسنده اي بي اعتبار و حتي شايد بد و بي مايه اي است ( هر چند به موفقيت هم رسيده باشد : فهرست كتاب هاي پُرفروش ، همان طور كه خودتان بهتر مي دانيد  ، مملو از اين نويسنده هاست ). اما به نظر من كسي كه بدون تغذيه و الهام از عمق وجود خود و تأثير نپذيرفتن از خيال ها و رؤياهاي كه از ما نويسندگاني تمام عيار مي سازند ، به نوشتن داستان مي پردازد ، هيچ گاه نمي تواند به عنوان نويسنده اي خلاق و آفريننده زندگي هايي تازه در دنيايي نو مطرح شود . من اعتقاد دارم كسي كه به اين امر ـ  نوشتن ازآنچه  آزارمان مي دهد و تحريك مان مي كند و آن “منِ بازيگوش درون” ، بخشي از زندگي كه غالباٌ برايمان اسرارآميز است ـ تن دهد “ بهتر ” و نيز با علاقه ، اشتياق و نيروي بيشتري مي نويسد ؛ ضمناٌ براي آموزش و درك بهتر اين كار دل انگيز ولي سوزاننده و گاه همراه با ناكامي ها و پريشان احوالي ها كه همانا نگارش رمان است ، آماده تر مي شود .

هستند نويسندگاني كه از موضوع هاي برآمده از خلاقيت درون و منِ بازيگوش درون خود به اين گمان كه آنها به قدر كافي ناب و جذاب نيستند ، روي گردانند و اما درعوض تنها به موضوعات عيني و بيروني مي پردازند چون آنها را پُر جاذبه تر مي پندارند ، سخت در اشتباه اند . در ادبيات ، يك موضوع ، به خوديِ خود هرگز خوب يا بد نيست . همه درونمايه ها مي توانند هم خوب و هم بد باشند و اين ارتباطي به خودِ موضوع ندارد ، در هر رمان موضوع تنها آن زمان كه در تعامل باشكل و قالب داستان قرار مي گيرد يا بهتر بگويم هنگامي كه  در يك متن و ساختاري روايي جاگير مي شود ، هويت مي يابد . در فرم است كه موضوع پرورانده شده اصيل يا مبتذل ، عمقي يا سطحي ، پيچيده يا ساده بودن داستان را رقم مي زند و نيز  شخصيت ها را از عمق ، ابهام و باور پذيري بهره مند ساخته يا از ايشان صورتك هايي فاقد زندگي و عروسك هاي خيمه شب بازي مي سازد . اين يكي ديگر از اندك قوانين جاري در قلمرو ادبيات است  كه به نظر من استثناء بردار هم نيست : در يك داستان موضوع ها به خودي خود قابل ارزيابي نيستند ، آنها منحصراٌ در تعامل باآنچه نويسنده براي تبديل شان به واقعيتي ساخته و پرداخته از كلمات سازمان يافته بر اساس نظمي خاص انجام مي دهد ؛ خوب يا بد ، جذاب يا ملال آور خواهند شد .

خُب ، دوست من ، گمان كنم براي اين نوبت تا همين جا بس باشد .

                                                                                               

                                                                      با بهترين آرزوها . . .

 

 

پی نوشت:

 

# “ اين حيوان وحشي  در مركز اتيوپي  ديده شده ، متوسط القامه است اما از ديگر لحاظ اندام هايش با هم تناسب ندارند و كاهلانه حركت مي كند . سرش به شكل بارزي سنگين است و حيوان آن را با سختي تمام حمل مي كند ، سري كه پيوسته به طرف زمين متمايل است . اگر اين چنين نبود حيوان به راستي مي توانست نسل بشر را از روي زمين بردارد زيرا هر كس به چشم هاي او بنگرد در دم هلاك مي شود ” ـ كتاب موجودات خيالي ، خورخه لوييس بورخس ، ترجمه : احمد اُخوت ، ص 155 ـ م.

1- Striptease

                            - La  tentacion  de   San   Antonio

2- Borges , Jorge  Luis

3- Manual  de  Zoologia  Fantastica

4- Proust , Marcel

5- En   busca  del  tiempo  perdido

1-                  Painter , G . D .

1- Restif   de   la  Bretonne , Nicolas  Restif

2- Monsieur   Nicolas

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 19:45  توسط رامین مولایی  | 

Go to fullsize image

 

پیام فرناندو سوررنتینو به خوانندگان گلستانه

 

من در آخرین روزهای سال 1942 در شهر بوئنوس آیرس به دنیا آمدم. تمام سال های کودکی و جوانی ام اکنون در نظرم انگار خواب و رویا بودند، با این وجود همه ی لحظاتش را به دقت به یاد دارم. همانند اکثر آرژانتینی ها، من هم در خانواده ای که اجدادشان مهاجرینی اروپایی بودند به دنیا آمدم، و اما اجداد ما ایتالیایی هایی بودند که در اواخر قرن نوزدهم یا اوایل قرن بیستم به این کشور آمدند. پس در واقع پدربزرگ و مادربزرگ من آرژانتینی بودند و فقط به زبان اسپانیایی صحبت می کردند و تنها چند کلمه ای ایتالیایی بیشتر نمی دانستند.

فکر کنم، از همان موقعی که خواندن را یاد گرفتم به لطف کتاب هایی که به دستم می رسید لذت داستان خوانی را چشیدم. به قول ما آرزو می کردم کتابی را زودتر تمام کنم تا کتاب دیگری را شروع  کنم. به این شکل من در مسیر فراگیری ادبیات افتادم که - مثل هر نویسنده ی دیگری – شامل خواندن و نوشتن، نوشتن و خواندن، خواندن و نوشتن . . .می شد.

ومثل هر چیز دیگری در زندگی که موقع اش می رسد، زمانی رسید که برای اولین بار توانستم انتشار داستان خودم را ببینم. داستانی که با عنوان "چیزهایی از قدیم" که برای اولین بار در ژوییه ی 1968 در یک مجله منتشر شد: این دقیقا اولین نقطه شروع من در به عنوان داستان نویسی صاحب اثری چاپ شده، بود.

از آن روز هرگز نه به طور منظم و نه ازسر اجبار داستان نوشته ام و هرگز آفرینش ادبی را مثل یک کار و حرفه اختیار نکردم بلکه همیشه آن را یک لذت و خواست درونی می دانسته ام. با این حساب نمی توانم توقع زیادی هم داشته باشم چرا که کتاب های زیادی منتشر کرده ام که به چند زبان ترجمه شده اند و – با تعجب زیاد – اغلب تبریک ها و پیام های بسیار محبت آمیزی از اشخاصی کاملا ناشناس دریافت می کنم.

در باره ی زندگی روزمره، من هم کم و بیش مثل همه ی آرژانتینی ها هستم، چرا که دیر یا زود  هر کشوری به عنوان زادگاه فرد، فرزندانش را شکل می دهد و به گونه ای خاص بار می آورد: تانگو را دوست دارم و فوتبال را، همین طور از شطرنج بازی هم لذت می برم و خوردن و نوشیدن چیزهای حسابی . . . دلمشغولی  خاصی ندارم. ازدواج کرده و سه تا فرزند دارم که البته دیگر بجه نیستند، هر آن منتظرم که پدربزرگ شوم.

معتقدم که مهم ترین اثر ادبی قرن نوزدهم آرژانتین " مارتین فیررو" نوشته ی " خوسه ارناندز" است: من از خواندن این اثر خسته نمی شوم و هر بار زیر و بم های تازه ای را در آن می یابم. ادبیات قرن بیستم کشور من بسیار غنی تر از قرن نوزدهم آن است و من تعدادی از داستان نویسانش را ستایش می کنم: برای نمونه خولیو کورتاسار و مارکو دنبی را. اما کسی که بیش از دیگران مطالعه ی آثارش را قدر می دانم و مدام می خوانم شان ( هم اندازه ی مارتین فیررو)، خورخه لوییس بورخس است.

مطلب دیگری به ذهنم نمی رسد جزه آرزوی سلامت و توفیق دوستان ایرانی که این صفحات را می خوانند.

                                                                   فرناندو سوررنتینو

                                                                   بوئنوس آیرس، می 2006                                                           

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 10:16  توسط رامین مولایی  | 

 

3

 

روزها گذشت. يك روز عصر، آئورورا و ديا پايين پنجره‌ي اتاق مادربزرگشان در باغ بازي مي‌كردند.

        ملكه مادر بازي آن‌ها را تماشا مي‌كرد و خنده‌ها و پُرحرفي‌هايشان را مي‌شنيد. آن محيط باز و آزاد، به آن‌ها روحيه‌ي خوبي داده بود، پوستشان طلايي و گونه‌هايشان سرخ و سفيد شده بود و چشم‌هايشان از شادي مي‌درخشيد. به‌خصوص ديا، حسابي چاق و شاداب شده بود و موهاي لَخت طلايي او، زير نور آفتاب عصر، مانند كاكل طلايي ذرت مي‌درخشيد.   

        ملكه مادر مدت زيادي به آن‌ها خيره نگاه كرد.

        وقتي سرانجام، شب از راه رسيد و همه‌ي اهل خانه به خواب رفتند، ملكه راگوي١ آشپز را به محل اقامت خود فرا خواند.

        راگو مرد خوب و آشپزي فوق‌العاده بود. او و همسر و بچه‌هاي پنج، سه و يك ساله‌اش در اتاق‌هاي زيرشيرواني زندگي مي‌كردند. مدت زيادي نبود كه به خدمت بانوي آن خانه در آمده بود و از اين‌كه شغل خوب و مناسبي داشت خيلي راضي بود؛ چرا كه در هنگامه‌ي آن همه جنگ و شرارت، همه‌ي مردم دوران بد و دشواري را مي‌گذراندند و داشتن شغلي كه خورد و خوراك خود و خانواده‌اش را تأمين كند، شانس بزرگي به حساب مي‌آمد. بنا‌‌براين، براي از دست ندادن كارش آماده بود تا به هر كاري تن دهد. اما پس از شنيدن دستور بانويش در‌يافت، پليدي كاري كه بايد براي حفظ شغلش به آن تن مي‌داد، بسيار فراتر از حد تصورش بود.

        به هر حال، وقتي يكي از خدمتكاران مخصوص ملكه، دنبالش آمد تا او را نزد بانويش ببرد، احساس بدي از اندوه و دلواپسي داشت. وقتي با همسرش تنها شد، با شك و ترديد به‌ يكديگر نگاه كردند، چنان ترسيده بودند كه حتي با همه‌ي ‌يكدلي و صميميتي كه ميانشان وجود داشت، جرأت نمي‌كردند فكري را كه در سرشان بود، به زبان آورند. پس هيچ حرفي نزدند، ولي همسر راگو كه نامش اِرينا٢ بود، در حالي كه به پاي او افتاده و بازويش را دور زانوهاي او حلقه كرده بود، با چشم‌هايي نگران چنان به او نگاه كرده بود كه راگو سراسر مسير خود به سوي اتاق بانويش را با قدم‌هايي لرزان طي كرد.

        هنگامي‌كه در برابر ملكه مادر قرار گرفت، فقط توانست تعظيمي‌كند و به زمين چشم بدوزد. چشمان زرد ملكه مادر مانند دو مشعل برافروخته و سوزان مي‌درخشيدند.

        ـ راگو، تو بايد بي هيچ بهانه، دستوري كه مي‌دهم، انجام دهي. در غير اين صورت، مجازات بسيار وحشتناكي نه فقط در انتظار تو بلكه در انتظار زن و بچه‌هايت نيز خواهد بود.

        راگو، رنگ‌پريده و هراسان، احساس كرد كه ديگر پاهايش قادر نيستند وزن او را تحمل كنند و همان لحظه‌ يا لحظه‌اي بعد، به زمين مي‌افتد و از شدت بدبختي به خود خواهد پيچيد.

        به اين ترتيب، همه‌ي نيرويش را جمع كرد و با صدايي چنان ضعيف كه بيشتر به صداي يك پسربچه شبيه بود تا يك مرد، زير لب گفت:

        ـ چشم، عُلياحضرت. اوامر شما بي كم و كاست اطاعت مي‌شود.

        ملكه مادر در حالي كه سكوت كرده بود، آهسته از اين سر به آن سر اتاق مي‌رفت. ناگهان ايستاد، نگاهش را به نگاه آشپز گره زد ـ رفتاري كه هيچ‌گاه با يك خدمتكار انجام نمي‌داد ـ و با صدايي نه خيلي بلند ولي كاملاً واضح، گفت:

        ـ راگو، تو آشپز فوق‌العاده‌اي هستي. براي همين هم، اميدوارم فردا شب با غذايي عالي از من پذيرايي كني.

        راگوي بيچاره، كه از شدت هراس و اندوه مي‌لرزيد، من‌من‌كنان گفت:

        ـ هر چه شما اراده فرماييد، عُلياحضرتا.

        ملكه گفت:

        ـ خُب پس، اميدوارم فردا شب با خورشتي خوشمزه از گوشت نوه‌ام، ديا، همراه شلغم و سُس خوش ‌عطري كه با سركه و آويشن درست مي‌كني، از من پذيرايي كني. در غير اين صورت، بچه‌هايت، همسرت و خودت خوراك سگ شكاري‌ام خواهيد شد. پس همين حالا، بي آن‌كه كلمه‌اي حرف بزني، از جلوي چشمم دور شو و به فكر اجراي دستوري باش كه به تو دادم،... لازم است بگويم كه نبايد كلامي ‌از دهانت بيرون بيايد و تنها كسي كه از فرمان من به تو خبر دارد، ميرشكارم سيلو١ است.

        سپس اشاره كرد كه به اتاقش برگردد، و راگو با پايي لرزان، از بارگاه ملكه بيرون رفت.

        اما وقتي آشپز بيچاره از پله‌هايي كه به زير شيرواني منتهي مي‌شد، بالا مي‌رفت، ساق پاهايش چنان مي‌لرزيد كه نزديك بود از بالاي پله‌ها به پايين افتد.

        همسرش دم در اتاق‌شان منتظر او بود. بچه‌هايش ساكت و آرام خوابيده بودند. وقتي اريناي مهربان، دست‌هايش را به سوي او دراز كرد، بغض‌اش تركيد و از ته دل گريه كرد! او با جمله‌هايي بريده بريده، كه براي ارينا كاملاً مفهوم بود، فرمان وحشتناكي را كه به او امر شده بود، بازگو كرد.

        ارينا فرو رفته در بُهتي كامل، سر شوهرش را نوازش مي‌كرد و مانند او اشك مي‌ريخت.

        بچه‌ها آرام خوابيده بودند، آتش بخاري گرم و دل‌پذير بود، ولي دنيا ـ يا لااقل دنياي كوچك آن‌ها كه با تمام قدرت مراقبش بودند ـ روي سرشان خراب شده بود. حقيقت اين بود كه در طول آن سال‌ها، هر دوي آن‌ها از آن‌چه اكنون رخ داده بود، واهمه داشتند، چون پيش از آن شايعه‌هاي زيادي شنيده بودند، زمزمه‌هايي كه به سرعت باد، در آبادي‌ها، دهكده‌ها و روستاها پيچيده و به گوششان رسيده بود. داستان‌هايي كه از سرگذشت ملكه مادر نقل مي‌شد و جان هر شنونده‌اي‌ را از ترس لبريز مي‌كرد.

 

 

 



1. Rago

2. Erina

1.Silo؛ در زبان اسپانيايي به محلي تاريك و خشك گفته مي‌شود كه در آن گندم و حبوبات ديگر را نگهداري مي‌كردند. كنايه از مردي رازدار و وفادار است.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 10:12  توسط رامین مولایی  |