
4
سَبــك
دوست عزيز :
سبك ، عنصر اصلي قالب داستاني است هر چند كه تنها عنصر آن نيست . رمان ها از كلمات ساخته مي شوند ، به اين معني كه رمان نويس زبان خود را كه در داشتن يا نداشتن فريبايي داستان هايش نقشي اساسي دارد ، انتخاب و تنظيم مي كند . البته ، زبان داستان نمي تواند از آنچه رمان روايت مي كند يا همان موضوعي كه در كلمات تجسم مي يابد ، جدا باشد ؛ چرا كه يگانه روش درك كاميابي يا شكست رمان نويس در بيان روايت اش ، بررسي اين مطلب به كمك نوشته اش است و اين كه حيات و پويايي داستان پس از رهايي از سايه پديدآورنده خود و هم از قيد و بند زندگي واقعي و تحميل خود به خواننده به مثابه واقعيتي مسلم و مقتدر در داستان تحقق يافته است يا نه .
پس نحوه روايتگري متن كارآمدي يا ناكارآمدي و نيز حيات آفريني يا عاري از زندگي بودن آن را معين مي كند . شايد براي شناسايي عناصر سبك ،از همين ابتدا مجبور باشيم پيش فرض“ درستي ”سبك را از سرمان بيرون كنيم . هرگز اين كه سبكي درست يا نادرست باشد مهم نيست ؛ مهم اين است كه توانمند باشد و با وظيفه اي كه به عهده دارد يعني اعطاي وهمي از زندگي ـ زندگي واقعي ـ به داستاني كه نقل مي كند ، همخواني داشته باشد .هستند نويسندگاني كه در نهايت درستي و پيراستگي و در تطابق كامل با قواعد دستوري و زيباشناختي زمانه خود نوشته اند ، مانند : سروانتس ، “ اِستاندال ” ـ 1 ـ ، “ ديكنز ” ـ 2 ـ ، “ گارسيا ماركز ” ـ 3 ـ ، و ديگراني نه كمتر از ايشان كه آن قواعد را زير پا گذاشته و نوعي ديگر از جذابيت هاي زباني و سبك هاي ادبي پديد آورده اندكه از ديدگاهي آكادميك پر از اشتباه است ، نيز قواعد و سبك هاي رايج ادبي آنها را وادار نساخته تا تابع رمان نويس هاي عالي و معمول دوران خويش باشند ، از جمله :“ بالزاك ” ـ 4 ـ ، “ جويس ” ـ 5 ـ ، “ پيو باروخا ” ـ 6 ـ ، “ سِلين ” ـ 7 ـ ، “ كورتاسار” ـ 8 ـ و “ لِساما ليما ” ـ 9 ـ . “ آسورين ” ـ 10 ـ كه خود اديبي فوق العاده و البته رمان نويسي بسيار كسل كننده بود ، در مجموعه نوشته هايش در باره “ مادريد ” ـ 11 ـ مي نويسد : “اديبي نثري مي نويسد صحيح و كلاسيك ، ولي اين نثر بي مايه هايي از ظرافت ، هدفي والا ، كنايه و استعاره به هيچ نمي ارزد .”ـ 12 ـ اين مطلبي زيركانه است : سبك ادبي به خودي خود هرگز متضمن كاميابي يا شكست كارآمدي يك داستان نيست .
1-Stendhal , Henri Beyle
2-Dickens , Charles 7-Celine , Louis - Ferdinand
3-Garcia Marquez , Gabriel 8-Cortazar , Julio
4-Balzac , Honore 9-Lezama Lima , Jose
5-Joyce , James 10-Azorin , Jose Martinez Ruiz
6-Baroja , Pio 11-Madrid
12-Azorin , Madrid ,Madrid , Biblioteca Nueva , 1941,p. 63.
پس قابليت و توانمندي يك متن داستاني به چه چيز بستگي دارد ؟ به دو ويژه گي ، يكي پيوستگي دروني و ديگري خود اتكايي متن . روايتي كه داستان نقل مي كند مي تواند ناپيوسته و گسسته باشد ، اما زباني كه به آن شكل مي دهد بايد كه يكپارچه باشد تا آن گسستگي را متقاعد كننده و حقيقي جلوه دهد . مثالي در اين مورد تك گويي “ مولي بلوم ” ـ 1 ـ در پايان “ اوليسِ ” ـ 2 ـ جويس است ، سيلابي مغشوش از خاطره ها ، احساس ها ، رفتارها و هيجان هايي كه نيروي افسون سازي اش ناشي از نثري است پاره پاره و در هم شكسته كه در زير پوسته به هم ريخته و آشفته اش از پيوستگي سفت و سخت و تطابقي ساختاري تابع الگو يا نظامي بكر از هنجارها و اصولي كه ساختار اين تك گويي هرگز از آن منحرف نمي شود ، حفاظت مي كند . آيا اين نوعي حديث نفس است ؟ خير ، اين ابداع ادبي چنان قدرتمند و مجاب كننده اي است كه به نظرمان مي آورد يك بازسازي كامل از سير نفساني و دروني مولي است ، ولي در واقع اين سفري ساختگي است .
خوليو كورتاسار در سال هاي آخر نويسندگي به اين كلام مباهات مي كرد : “ هر بار بدتر ” . او مي خواست بگويد براي بيان آنچه تمايل داشت در داستان ها و رمان هايش بازگو كند ، همواره خود را به يافتن قالب هاي بياني هر چه رهاتر از قيد و بند شكل هاي قانونمند و متعارف و نيز مبارزه با روح جاري زبان و تلاش براي وارد ساختن ريتم ها ، معيار ها ، واژ ه ها ، پيچ و تاب هاي بديع در آن به شكلي كه نثرش بتواند شخصيت ها و رويدادهاي داستان هايش را از مقبوليت بالايي برخوردار نمايد ، موظف مي داند . در واقع ، با چنان بد نوشتني ، كورتاسار بسيار خوب مي نوشت . او نثري روشن و روان داشت ، كه به طرز اعجاب آوري شفاهي ، يكپارچه و پيوسته مي نمود و از آرايه ها ، صراحت و جسارت موجود در كلام شفاهي برخوردار بود ، از سويي ديگر از واژه هاي بسيار ناب و بومي متداول آرژانتين بهره مي گرفت ، به همين دليل او ابداع گر كلمه ها و عبارات بسيار پرمغز و آهنگيني بودكه نه تنها هيچ گونه ناهماهنگي و عدم توازوني با متن جمله هايش نداشت بلكه آنها را با “ مايه ” هايي كه آسورين براي يك رمان نويس خوب بودن واجب مي دانست ، جلا مي داد .
باورپذيري يك داستان ( فريبايي اش )به يكپارچگي سبكي كه توسط آن بيان مي شود بستگي تام و تمام ندارد ـ نقش تكنيك روايي هم در اين مورد كم اهميت نيست ـ اما بدون آن هم ، اين مقبوليت يا وجود ندارد و يا بسياركاهش مي يابد .
يك سبك مي تواند ناخوشايند باشد و در عين حال به مدد يكپارچگي اش توانمند . براي نمونه اين موضوع در مورد “ لويي ـ فردينان سلين ” صادق است .جمله هاي بسيار كوتاه و ناتمام او ، با نقطه گذاري هاي آزارنده و اصطلاحات پُر پيچ و تاب عاميانه اش ، شما را نمي دانم ولي اعصاب مرا كه به هم مي ريزد . اما با اين وجود ، شك ندارم كه “ سفر به انتهاي شب ” ـ 3 ـ و همين طور “ مرگ قسطي ” ـ 4 ـ او ، رمان هايي با فريبايي ويرانگر هستند ، رمان هايي كه با بازتوليد دنائت ، پستي و حماقت مسحورمان مي سازند ، و همه پيش فرض هاي مان از زيبايي شناسي و
1-Molly Bloom
2-Ulises ( Ulysses )
3- El viaje al final de la noche ( Voyage au bout de nuit )
4- Muerte a credito ( Mort a credit )
اخلاق را در هم فرو مي ريزند .
من مشابه همين مورد را در آثار “ آله خو كارپِنتييِر ” ـ 1 ـ تجربه كرده ام . وي بي ترديد يكي از بزرگترين رمان نويسان اسپانيايي زبان است ، نويسنده اي كه شيوه نوشتاري اش در رمان با آنچه مورد پسند من است ، بسيار فاصله دارد ( به خوبي مي دانم كه نمي توانم اين دسته بندي ها را انجام دهم ، اما براي اين كه وضوح بيشتري به گفته هايم داده باشم دست به اين كار مي زنم ) . من هرگز نثر مغلق ، بيش از اندازه آكادميك ، مطنطن و كتابي او را دوست ندارم ، نثري كه در هر قدم مرا مجبور مي كند با وسواس به فرهنگ لغت رجوع كنم ، نثري كه انسان را به ياد نكته سنجي هاي ادبيات كهن و آركائيك ( باستان گرا ) و نثرهاي هنرمندانه اي مي اندازد كه نويسندگان سبك باروك ـ 2 ـ قرن هفدهم مبلغ آن بودند . با اين حال وقتي اين نثر ، داستان “ تي نوئل ” ـ 3 ـ و “ هنري كريستف ” ـ 4 ـ را در رمان “ فرمانروايي اين دنيا ” ـ 5 ـ بيان مي كند ، اثر استادانه اي كه آن را سه بار خوانده ام ، هر بار با چنان قدرت نافذ و مجاب كننده اي روبرو شدم كه همه پيش فرض هايم در باره اين نوع نثر را از ميان برد و مرا مات و مبهوت خود ساخت و وادارم كرد تا هر آنچه را روايت مي كند ، در پيش چشم تصوير كنم . اما چگونه سبك اُتوكشيده و آهارخورده كارپنتيير چنان كار عظيمي را انجام مي دهد ؟ به لطف پيوستگي ناگسستني و احساس الزامي كه به ما منتقل مي نمايد و نيز آن قدرت باورپذيري كه خوانندگانش را وا مي دارد تا باور كنند تنها به اين شيوه و با اين كلمه ها ، جمله ها و آهنگ خاص مي توان اين داستان را بازگو كرد .
هر قدر سخن گفتن از پيوستگي سبك ، كار چندان دشواري نيست ، در عوض توضيح و بيان مسئله “ خود اتكايي متن ” كه خصيصه اي ضروري براي اغواگر بودن زبان داستاني است ، دشوار مي نمايد . شايد بهترين راه براي درك اين مسئله ، بررسي نقطه مقابل آن باشد ، سبكي شكسته و به هم ريخته كه از لحظه شروع گفتن يك داستان ، خواننده را دور از كُنه روشن و بديع داستان قرار مي دهد ، به عبارت بهتر او را آگاه مي كند كه مشغول خواندن متني بعيد و دور از تصوري است كه نمي تواند در زندگي شخصيت هاي آن وارد و با آنها در ماجراهايشان سهيم شود . اين گسستگي ، زماني بروز مي كند كه خواننده شكافي را كه نويسنده در زمان نوشتن داستان به فكر پركردن اش نبوده است ، احساس مي كند ، شكافي ميان روايت و كلماتي كه آن را بيان مي كنند . اين دو پاره شدن و دوگانگي بين زبان يك داستان و خودِ داستان ، فريبايي داستان را از بين مي برد و سبب مي شود تا خواننده هر آنچه را بازگو مي كنند ، باور نكند ، چرا كه ناپختگي و نامناسب بودن سبك او را از وقفه غيرقابل انكار موجود ميان كلمات و رفتار شخصيت ها آگاه ساخته است . تَرَكي كه ساختگي بودن از آن نشت كرده و بنيادهاي داستان را آلوده مي سازد . تنها داستان هاي خوب و موفق هستند كه در پي زدودن يا پنهان ساختن اين تراوش ها برآمده اند .
1-Carpentier , Alejo
2-Barroco باروك شيوه اي زيباشناختي است كه از اواخر قرن نوزدهم به آثاري گفته شد كه حالتي مبهم ، متظاهر و غيرعادي داشت ، اين شيوه با هنر كلاسيك كه خصوصيتي محدود ، بديهي و مستقيم داشت ، در تقابل بود . ( واژه نامه هنر داستان نويسي ، جمال و ميمنت ميرصادقي ـ كتاب مهناز )
3- Ti Noel
4- Henri Christophe
5- El reino de este mundo
اين سبك ها با شكست مواجه مي شوند چرا كه آنها را امري لازم و متقاعدكننده نمي يابيم ، حتي برعكس با خواندن شان اين احساس به ما دست مي دهد كه اگر اين داستان ها به شيوه و با كلمات ديگري بازگو شده بودند ، بسيار بهتر از كار در مي آمدند ( آنچه در اصطلاح ادبي به معناي فريفتن بيشتر است ) . اما براي نمونه اين دوگانگي ميان روايت و كلمه هايي كه آن را به تعريف در مي آورند در حكايت هاي بورخس ، رمان هاي فاكنر و داستان هاي “ آيزاك دينِسِن ” ـ 1 ـ به چشم نمي خورد . سبك اين مؤلفان ـ هر چند بسيار متفاوت از يكديگر ـ ما را مسحور مي كنند ، چرا كه در آنها كلمات ، شخصيت ها و چيزها واحد غيرقابل تجزيه اي را تشكيل مي دهند ، چيزي كه حتي تصور جداسازي اش هم ناممكن است . از اين نمونه هاي عالي يكپارچگي “ شكل” و “ محتوي ” كمك مي گيرم تا گريزي بزنم به خصيصه “ وجوب و الزام ” زباني يك داستان .
ويژگي “ وجوب ” زباني نويسندگان بزرگ در آثارشان با نسخه برداري هاي ناشيانه ، در نوشته هاي تقليدي و تقلبي مقلدان آنها رخ نمي نمايد .بورخس يكي از اصيل ترين نثرنويسان صاحب سبك اسپانيايي زبان و شايد بزرگترين ايشان در قرن بيستم است . به همين دليل نفوذ و تأثير زيادي از خود برجاي گذاشت و اگر به من اجازه دهيد بايد بگويم تأثيري تأسف انگيز ! سبك بورخس بسيار شاخص و از كارآمدي فوق العاده اي بهره مند است : قابليت اعطاي حيات و اعتبار به دنياي انديشه ها و كنجكاوي هاي موشكافانه و پالايش يافته متفكرانه و خيالي اش ، آنجا كه نظام هاي فلسفي ، تحقيقات و رساله هاي مذهبي ، اسطوره ها و نمادهاي ادبي ، انديشه و تعمق و نيز تاريخ جهان از منظر والاي ادبيات ، همه و همه مواد خام بدعت ادبي وي را فراهم مي سازند . سبك بورخس ،خودش را با ماده ذهن تطبيق داده ،با موضوع آن تلفيق شده و در هيئت ماده مركب غيرقابل تجزيه اي نمود مي يابد . با مطالعه اولين عبارات داستان ها و مقالات وي كه نشان از قوه ابتكار و تسلط همه جانبه اش بر داستان هاي تاريخي و واقعي دارد ، اين احساس به خواننده دست مي دهد كه همه اينها ، فقط به اين شيوه مي توانسته اند بازگو شوند ؛ با اين زبان متفكرانه ، شوخ طبع و با دقتي رياضي وار ، بدون كلامي زياده و يا كلمه اي خطا و نا به جا . اما اين شكوه و تعالي زبان اشرافي درخشان ، بر باور و شناخت كامل وي از هيجان ها ، آمال و انديشه هاي انساني صحه مي گذارد ، با حكمت و عرفان همساز و يار مي شود و از اين همه تفاخر ، تكنيكي خاص مي سازد ، از زير بار فرم هاي احساساتي گري ـ سانتيمانتاليسم ـ شانه خالي مي كند و بدن و لذت جسماني را منكر مي شود ( و آنها را در مسافتي دور از هم به نظاره مي نشيند ، چون مظاهر پست حيات انساني ) و به لطف طنزي ظريف هم چون نسيمي فرح بخش ، پيچيدگي هاي جدل هاي منطقي ، هزارتوهاي غامض انديشمندانه با ساختارهاي پر زرق و برق باروك را كه تقريباٌ همواره موضوع داستان هايش هستند ، بازگومي كند . رنگ و لطف اين سبك بيش از همه مديون توصيفي بودن آن است ، سبكي كه خواننده را با وضوح و تهور نامتعارف خود تكان مي دهد ( “هيچ كس نديدش در شب يك دل و يك زبان از كشتي پياده شود ” ) ، نيز با تشبيه هاي جسورانه و غيرمنتظره اش ، صفت ها و قيدهايي كه علاوه بر تكميل يك فكر يا برجسته سازي طرحي فيزيكي يا روانشناختي يك شخصيت ، گاه براي خلق حال و هواي بورخسي اثر كفايت مي كند . خلاصه اين كه نثر بورخس به
1-Isak Dinesen
دليل ويژگي مجاب كنندگي اش ، تقليدناپذير است .هنگامي كه تحسين كنندگان و مريدان ادبي اش ، از روش او در به كارگيري صفت ، لطيفه و مطايبه و سؤال هاي پي در پي تقليد مي كنند نتيجه كارشان شبيه كلاه گيس بد ساختي مي شود كه وقتي به جاي موي طبيعي روي سر بينوايي قرار گرفت جار مي زند كه عاريه اي و تقلبي است و كلاهي كه سرش رفته باعث تمسخرش مي شود! آفرينندگي سهمگين و نيرومند خورخه لوييس بورخس ، چيزي وراي آزار و اذيت اين “ نوچه بورخس ها ” است ، مقلديني كه به سبب فقدان خصيصه الزام نثر در نوشته هايشان زيبايي ، اصالت و خود اتكايي آن سبك عالي را لوث كرده ، نثري زشت ، ريايي و سخيف را به خورد خواننده مي دهند (ريايي يا بي ريايي در ادبيات مسئله اي اخلاقي نيست بلكه زيباشناختي است) .
چيزي مشابه همين مسئله در مورد يكي ديگر از بزرگترين نثرنويسان زبان ما ـ اسپانيايي ـ گابريل گارسيا ماركز نيز اتفاق افتاده است . متفاوت از بورخس ، سبك وي وزين ومتين نيست بلكه ساده است و دركل عقل گرا نيست ، بلكه حسي سراسر هيجاني و شهواني دارد ، نثري بي پيرايه و واضح با رگه هايي كلاسيك ولي نه آركائيك و گيج كننده بلكه تازه و باطراوت ، آماده براي جذب گفته ها و اصطلاحات عاميانه و نيز عبارت پردازي هاي نو و بديع و به كارگيري واژه هاي بيگانه ، نثري آهنگين و بري از هر گونه لفاظي هاي پيچيده ، ذهني و عقلايي . نثري گرم ، شيرين ، موسيقيايي ؛ بافته اي از دريافت هاي عقلي و خواسته هاي تن كه در آن همه چيز طبيعي و بي دغدغه مبادي آداب بودن و با همان آزادي برآمده از خيال و رها از پاي بندي هاي متعارف به تصوير در مي آيند . مطالعة “ صد سال تنهايي ” ـ 1 ـ يا “ عشق سال هاي وبا ” ـ 2 ـ ما را سخت به اين يقين مي رساند كه بازگويي آنها تنها با اين واژه ها ، جاذبه و ريتم بوده كه آن داستان ها را قابل تصور، افسونگر و پويا ساخته است و برعكس بدون اين ها هرگز نمي توانستند ما را اين گونه كه اكنون مجاب كرده اند ، افسون سازند ، چرا كه داستان هاي گارسيا ماركز ، در واقع واژه هايي اند ، كه بازگوشان مي كنند .
حقيقت اين است كه آن واژه ها هم ، داستان هايي اند كه بازگوشان مي كنند و براي همين وقتي نويسنده ديگري اين سبك را عاريه مي گيرد ،حاصل كار فغان مي زند كه ادبياتي قلابي و تقليدي است .پس از بورخس ، گارسيا ماركز هم نويسنده اي است بسيار مورد تقليد از لحاظ زبان ، و هر چند عده اي از مقلدانش به موفقيت هايي هم رسيده و خواننده هايي براي خود دست و پا كرده اند ، ولي آثارشان هرقدر هم كه كار برده باشند تا تقليد كامل و بي نقصي از آب درآيند ، ولي روي پاي خود نايستاده ، حياتي مستقل ندارند و دست دوم اند و زوري بودنشان آشكار است . ادبيات نيرنگ و دروغي ناب و خالص است كه نويسندگان بزرگ قادر به لاپوشاني اش هستند و در عوض نويسندگان فرومايه برملايش مي كنند .
1-Cien anos de soledad
2-El amor en los tiempos del colera
هر چند به نظرم مي رسد همه آنچه در باره سبك مي دانستم به شما گفته ام ، اما در تكميل اين توصيه هاي كاربردي مبرم وضروري ، اين را هم بگويم كه : اگر شما نمي خواهيد كه رمان نويسي بدون يك سبك پيوسته باشيد ، پس تلاش كنيد و سبك خودتان را بيابيد . بسيار زياد مطالعه كنيد ، چرا كه دستيابي به زباني غني و جامع بدون مطالعه
گسترده ي ادبيات خوب و اصيل ممكن نيست ، و تا جايي كه توان داريد در اين راه تلاش كنيد چرا كه پيدا كردن زباني اختصاصي كار ساده اي نيست ، هيچ گاه از سبك رمان نويساني كه تحسين شان مي كنيد و شما را عاشق ادبيات
ساخته اند ، تقليد نكنيد . اما در تقليد موارد ديگر از آنها كوشش كنيد : تلاش و همت شان ، نظم و انظباظ شان ، شيفتگي شان به ادبيات ، و اگر اينها را درست ديديد خود را به انجام شان مجاب سازيد . اما سعي كنيد از بازتوليد مكانيكي شكل ها و شيوه نوشته هاي آنها پرهيز كنيد . ولي اگر به دنبال يافتن و ارتقاء سبك شخصي خودتان نباشيد ، سبكي كه از هرسبك ديگري براي آنچه كه مي خواهيد بازگو كنيد ، مناسب تر است ، داستان هايتان هرگز به فريبايي لازمي كه آنها را زندگي مي بخشد ، دست نمي يابند .
تلاش و يافتن سبكي انحصاري و شخصي كاملاٌ ممكن است . شما اگر اولين و دومين رمان فاكنر را بخوانيد ، خواهيد ديد كه ميان رمان متوسط “ مگس ها ” ـ 1 ـ و رمان قابل توجه “ پرچم ها در غبار ” ـ 2 ـ ، نسخه اول “ سارتوريس ” ـ3 ـ ، اين نويسنده جنوبي سبك خودش را پيدا مي كند ، همان زبان هزار چَم و فخيم مركب از عناصر ديني ، اسطوره اي و حماسي كه قادر به الهام بخشيدن “ يوكناپاتاوفا ” ـ 4 ـ است . فلوبر هم سعي كرد و سبك خاص خود را در فاصله نوشتن اولين نسخه از رمان “ وسوسه سان آنتونيو ” كه نثري آشفته ، در هم ريخته ، و رمانتيسمي تغزلي دارد ، و “ مادام بوآري ” به دست آورد ، رمان استادانه اي كه در آن آشفتگي سبك و زبان جاي خود را به سبكي يكدست و ناب داده است و هيجان ها و احساسات افراطي و تغزلي و بي تعمقي كه در رمان اول ديده مي شد ، به “ خيالي از واقعيت ” در رمان دوم بدل مي شود ، در واقع اين كار ميسر نشد مگر با پنج سال كار و تمرين مافوق توان انساني فلوبر تا اولين رمان ارزنده و بزرگ خود را بنويسد . نمي دانم شما از نظريه اي كه فلوبر راجع به سبك ارائه داده است ، اطلاع داريد يا خير ، او مي گويد : “ مو ژوست ” ـ 5 ـ . كلمه ي مناسب و درست ، تنها و تنها ـ يگانه ـ يك كلمه است ، فقط يك كلمه است كه مي تواند بيان گر نظر نويسنده آن باشد . الزام فلوبر ، يافتن آن كلمه بود . اما چطور متوجه مي شد كه آن را پيدا كرده است ؟ اين را طنين كلمه به او مي گفت : كلمه وقتي درست بود كه طنين خوبي داشت . ارتباط كامل بين قالب و محتوي ـ ميان كلمه و فكر ـ خودش را در يك هارموني موسيقيايي معني مي كند . بنابر اين ، فلوبر همه جمله هايش را با آزمون “ لا گُولَد ” ـ 6 ـ ( آزمون فرياد ) مي سنجيد . او در كوچه اي از درختان سپيدار ( كوچه سخنگو ) ـ 7 ـ كه خانه كوچك اش در “ كِروسه ” ـ 8 ـ آنجا بود و هنوز هم پابرجاست ، نوشته هايش را با صدايي بلند
1- Mosquitos ( Mosquitoes ) 5- Mot juste
2- Banderas sobre el polvo ( Flags in the dust )
3- Sartoris
4- Yoknapatawpha
5- Mot juste
6- La gueulade
7- La alameda del vocerio ( La allee des gueulades )
8- Croisset
مي خواند . در آن كوچه قدم مي زد و آنچه را نوشته بود با صدايي بلند مي خواند و اين گوش هايش بودند كه به او مي گفتند آيا موفق شده است يا بايد جستجوي واژه ها و جمله ها را تا رسيدن به آن كمال هنري كه با تعصبي شديد پيگيري اش مي كرد ، ادامه دهد .
آيا شما اين مصراع “ روبِن داريو ” ـ 1 ـ را به خاطر مي آوريد : “ قالبي كه سبك ام را نمي يابد ” ؟ اين مصراع مدت زيادي ذهن مرا آشفته كرده بود كه ، شايد سبك و قالب يك چيز نيستند ؟ چگونه امكان دارد كه به دنبال قالب بود ،
در حالي كه آن را در اختيار داريد ؟ اكنون بهتر درك مي كنم كه بله ، ممكن است ، چون همان طور كه در يكي از نامه هاي قبلي به شما گفتم ، متن تنها يك جنبه از فرم ادبي است . جنبه ديگر كه اهميت كمتري هم ندارد ، تكنيك
است ، پس تنها كلمات براي بازگفتن داستان هاي خوب كافي نيستند . اما اين نامه زياد طولاني شد و بهتر است كه اين موضوع را بگذاريم براي بعد .
با بهترين آرزوها براي شما
1- Dario , Felix Ruben Garcia Sarmiento
دوستان عزیز:
از شما به دلیل ناهماهنگی فونت و ای بسا ناخوانا بودن پاره ای از خطوط عذر می خواهم. راه های زیادی را آزمودم تا متن یکدستی را تقدیم کنم اما نشد که نشد! ضمنا دوستان علاقمند به دنبال کردن این نامه ها بدانند که طبق قول پیشین هر ۱۰،۲ و ۳۰ام هر ماه یکی از نامه ها را می توانند بخوانند. پس وعده ی ما برای نامه ی پنجم، دهم شهریورماه!
به امید دیدار...