تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

دوستان عزيز:

اكنون به آخرين نامه‌ي بارگاس يوسا از كتاب "نامه‌هايي به يك نويسنده‌ي جوان" رسيديم. اما شما كه به داستان‌نويسي علاقه داريد، مي‌توانيد اين كتاب را از فروشگاه انتشارات مرواريد، خيابان انقلاب، روبروي دانشگاه تهران نرسيده به چهارراه قدس و يا از سايت www.iketab.com خريداري كنيد.   

 

نامه‌ي دوازدهم

ختم كلام

 دوست عزيز؛

تنها چند خط، به عنوان ختم كلام، براي تكرار آنچه پيش از اين بارها در طي مكاتبه‌مان ـ كه انگيزه‌ي آغاز و تداوم‌اش نامه‌هاي مشتاقانه شما بودـ گفته‌ام، بگويم و آن  اين‌كه سعي كرده‌ام تا پاره‌اي از ابزاري را كه رمان‌نويسان مجرب براي بخشيدن نيرويي سحرانگيز به داستان‌هايشان از آنها بهره مي‌گيرند تا ما خوانندگان را مقهور هنر خويش سازند، تشريح كنم و نيز نشان دهم كه تكنيك، قالب، درونمايه، متن و هر چه كه بناميدش(مدعيان ادبيات نام‌ها و اصطلاحات دهن‌پركن زيادي را براي چيزي كه خوانندگان بدون كمترين مشكلي تشخيص‌اش مي‌دهند ساخته و پرداخته‌اند ) يك كل غيرقابل تفكيك است‌، كلي كه جدا سازي موضوع، سبك، ساخت، زواياي ديد و ديگر اجزاء آن برابر با مثله كردن پيكري جاندار است كه در بهترين حالت ممكن نتيجه‌اش جز هلاك موجودي زنده نيست؛ و جسدي كه برجا مي‌ماند، تنها بدلِ رنگ و رو رفته و فريب‌انگيزي از زندگي است.

منظورم از اين همه چيست؟ البته منظورم اين نيست كه نقد بي‌فايده و مردود است، نه اصلاً. برعكس نقد مي‌تواند راهنماي به غايت ارزشمندي براي ورود به دنيا و راه‌هاي يك مؤلف باشد و گاه يك مقاله‌ي انتقادي در درون خود اثري خلاق را پديد مي آورد، چيزي نه كمتر از رمان يا شعري سترگ.( چند نمونه از اين دست را هميشه در خاطر دارم : مطالعات و مقالاتي پيرامون گونگورا ـ 1 ـ نوشته داماسو  آلونسو ـ 2 ـ ، به سوي ايستگاه فنلاند ـ 3 ـ اثر ادموند ويلسون ـ 4 ـ ، پورت رويال ـ 5 ـ از سنت  بو  ـ 6 ـ و جاده زانادو ـ‌7 ـ نوشته  جان  ليوينگستون  لاوز ـ 8 ـ چهار گونه از نقد ادبي بسيار متفاوت اما ارزشمند ، روشنگر و خلاق .) ولي در كنار اين، به نظرم روشن كردن اين مسئله بسيار مهم است كه نقد به خودي خود، حتي در مواردي هم كه دقيق، نافذ و الهام‌بخش است، باز هم به دليل عدم ارتباط با عنصر خلاقيت، ناتوان از تشريح كامل يك اثر ادبي است. همواره در داستان يا شعر درونمايه يا بعدي وجود دارد كه آناليز مدلل منتقد توفيق دستيابي به آن را ندارد، چرا كه نقد محصول تعامل واقعيت و عقل است، ولي خلاقيت ادبي علاوه بر اين فاكتورها گاه شامل عوامل بسيار تعيين‌كننده‌تري نيز هست، از جمله ضمير ناخودآگاه، احساس، گمانه‌زني و نيز اتفاق كه همواره از ميان تور محكم و ريزبافت نقد مي‌گريزند و به چنگ نقاد در نمي‌آيند. به همين خاطر هيچكس نمي‌تواند به ديگري آفرينندگي را در كنار نوشتن و خواندن بياموزد. نتيجه اين‌كه هر كس بايد خودش را خود بياموزد، اشتباه كند، زمين بخورد و باز برخيزد، بي‌آن كه لحظه‌اي از تلاش بازايستد.

دوست عزيزم: همه سعي من اين‌كه به شما بگويم هر آنچه در نامه‌هايم پيرامون قالب و شكل رمان خوانديد، فراموش كنيد و فقط بنشينيد و سرگرم نوشتن رمان شويد .

                                                                                     با آرزوي موفقيت براي شما .

                                                                                               ليما ، 10 مِي 1997                                                                                                      

 

1-Estudios  y  ensayos   gongorinos

2-Alonso , Damaso

3-To   the  Finland  Station

4-Wilson , Edmund

5-Port  Royal

6-Sainte-Beuve

7-The  Road  to Xanadu

8-Lowes , John  Livingston 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:41  توسط رامین مولایی  | 

مصاحبه‌ي كبوتر ارشدي با من در روزنامه كارگزاران را اگر خواستيد در اينجا بخوانيد:

مصاحبه

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط رامین مولایی  | 

CLASICOS XX-F.G.LORCA

 

فدريكو گارسيا لوركا

نوشته : آ . پادييا

 اگر بگوييم در ميان نويسندگاني كه آثارشان در فهرست 40 اثر برگزيده قرن بيستم به داوري “اِل پائيس”، نام “فدريكو گارسيا لوركا”(1936ـ1898)از شهرت بي‌مانندي نسبت به سايرين برخوردار است، اغراق نكرده‌ايم. گارسيا لوركا كه در 19 اوت سال 1936 به دست فرانكيست‌ها(1) در سن 38 سالگي، يعني در سال‌هاي اوج شكوفايي هنر شاعري و نمايشنامه‌نويسي خود تيرباران شد، نام و آثارش با اين مرگ تراژيك، از شهرت بيشتري برخوردار شد و چنان در ميان ملل مختلف بسط يافت كه او را در جايگاه جهاني‌ترين نويسنده اسپانيايي  در قرن گذشته نشاند. درام مرگ گارسيا لوركا، نهايت انزجار و تنفر تمامي گروه‌هاي آزاديخواه اسپانيايي را برعليه نيروهاي شورشي تحت امر ژنرال فرانكو برانگيخت و نگاه‌ها را به‌سوي اين شاعر معطوف ساخت، شاعري كه با وجود قريحه و هوش استثنايي‌اش در عرصه ادبيات و تئاتر مردمي‌، نسبت به روابط مشروع جنسي مورد پذيرش آئين  و كليساي كاتوليك و نيز هنجار و عرف اجتماعي متداول جامعه بشري  پشت كرده بود .

 هرچند هيچگاه علت اصلي تيرباران او مشخص نشد، اما بسياري بر اين عقيده‌اند كه همين ناسازگاري رفتاري او كه گاه در اشعارش نيز رخ مي نمايدـ براي نمونه در كتاب “شاعر در نيويورك” ـ براي نيروهاي مجري اعدام وي كه از سوي كليساي كاتوليك اسپانيا حمايت مي‌شدند مي‌توانست دستاويز مناسبي باشد، چرا كه او عليرغم روح و انديشه لطيف و نيز عشق سرشار  به مردم زادگاهش “گرانادا” (غرناطه) به‌هيچ عنوان هنرمند و نويسنده‌اي سياسي نبود و اقدام سياسي بر عليه فاشيست ها نمي‌توانست بهانه‌اي براي تيرباران او باشد.

در سال 1922 “مانوئل دِ فايا” موسيقيدان شهير اسپانيايي، با كمك گارسيا لوركا دوست صميمي خود،“آزمون كانته خوندو” ـ2ـ را در گرانادا ترتيب داد. در طول مدت برگزاري همين آزمون ، در جان فدريكو چشمه‌ي زلال الهامي براي نوشتن“شعر كانته خوندو” جوشيد، كه البته نزديك به ده سال بعد يعني در 1931 منتشر شد. اما در واقع پيشتر از آن با انتشار“غزلخوان كولي” ـ3ـ در سال 1928  مردم گرانادا و منتقدين ادبي سراسر دنيا، غنا و طراوت بي مانند اشعار فلامِنكوي لوركا را ستوده بودند و اشعار فدريكو در اين كتاب، در سراسر گرانادا دهان به دهان مي گشت و توسط آوازخوانان فلامنكو به اجرا در مي‌آمد و  تقريباً بيدرنگ در چندين كشور اروپايي ترجمه و منتشر شد. اكنون نيز نام اين دو كتاب در فهرست آثار برگزيده قرن بيستم قرار گرفته است.

اما سال 1898 و زمان تولد فدريكو، از بدترين ادوار تاريخ امپراتوري اسپانيا به شمار مي‌رود، چرا كه قدرت اين صاحب پيشين يكي از بزرگترين ناوگان‌هاي دريايي جهان كه مستعمرات بسياري را تحت حاكميت خود داشت رو به افول گذاشته بود و با تسخير كوبا و فليپين ـ كه از مهمترين مناطق مستعمراتي امپراتوري اسپانيا به حساب مي‌آمدندـ توسط نيروي دريايي ايالات متحده و شكست فاحش ناوگان اسپانيا، آن احساس غرور و سروري اسپانيايي ها سخت آسيب ديده بود. در همين سال بود كه عده‌اي از نخبگان ادبي و روشنفكران كشور كه منتقد اعمال زور و كشورگشايي بودند، با تمركز يافتن در مادريد با انديشه تداوم عظمت و اقتدار اسپانيا از راه ارتقاء و بسط ادبيات و هنر نوين، جنبشي را كه به“نسل 98” معروف شد پايه‌ريزي كردند. فعاليت اين نسل بود كه در سه دهه ابتدايي قرن بعدـ قرن بيستم ـ منجر به پيدايش نويسندگان، شاعران و روشنفكراني با شهرت جهاني گرديد كه از ميان آنها مي‌توان به كساني چون: رافائل آلبرتي، فدريكو گارسيا لوركا، سالوادور دالي و لوئيس بونيوئل اشاره كرد، افرادي كه تعدادي از ايشان به نوبه خود مبتكر جنبش عظيمي گرديدند كه به“نسل 27” مشهور شد.

البته طلايه‌داران"نسل 98"  خود نيز از برجسته‌ترين چهره‌هاي ادبي و فلسفي اسپانيا و جهان به حساب مي‌آمدند، افرادي مثل : ميگل دِ اونامونو، خوآن رامون خيمنس ـ دارنده نوبل ادبي 1956ـ، اورتگا اي گاسِت، خوسه برگامين و آنتونيو ماچادو .

فدريكو اما با هر سه تن از كساني كه نام‌شان را در كنار او آورديم، در اقامتگاه دانشجويان در مادريد آشنا شد و هر چند تنها دوستي نزديك و صميمانه او با رافائل آلبرتي تا زمان اعدام غيرمنتظر‌ه‌‌اش ادامه يافت، ولي دوستي و همكاري وي با دالي و بونيوئل كه تا پيش از سفر فدريكو به ايالات متحده در ژوئن 1929 و به بار آمدن دشمني سخت ميان ايشان، پايدار بود نيز تأثير به سزايي در شعر و نمايشنامه‌هايش داشت، البته دوستي نزديك گارسيا لوركا با دالي همواره موجب بروز شايعاتي نيز بود.

سفر فدريكو به آمريكا و آشنايي نزديك با فرهنگ سرمايه‌داري، ظلمي كه بر سياهان ينگه دنيا مي‌رفت، وضعيت هولناك ايشان در نيويورك و نيز روح آزرده شاعر به خلق اشعاري انجاميد كه  پس از گذشت 5 سال از مرگ او و 10 سال بعد از تاريخ سرودن‌شان، زير عنوان “شاعر در نيويورك” فرصت انتشار يافتند. اشعار اين مجموعه كاملاً  متفاوت از سروده‌هاي پيشين فدريكو بود و از سوي منتقدين آثارش به عنوان شناسنامه‌اي از وضعيت اسفبار سياهان در آمريكا مورد ارزيابي قرار گرفت.  

همچنين لوركا پس از بازگشت از اين سفر بود كه به فكر ايجاد نوآوري‌هايي در تئاتر اسپانيا و نيز سبك نمايشنامه‌نويسي افتاد تا هنرهاي نمايشي كشورش را كاملاً متحول سازد و رخوتي را كه دامنگير تئاتر اسپانيا شده بود به شادابي بدل سازد. از اين‌رو در چهار سال پاياني عمرش بود كه عميق‌ترين و ماناترين نمايشنامه‌هاي خود را نوشت و آنها را ـ به جز سومين نمايشنامه از اين تريلوژي ـ با توفيق فراوان به روي صحنه برد:“عروسي خون”،“يرما”و“خانه‌ي برناردا آلبا”. اما“خانه‌ي برناردا آلبا” به عنوان نمايش پاياني اين سه گانه نزديك ده سال بعد براي اولين بار در 1945 و در بوئنوس‌آيرس به روي صحنه رفت، چرا كه گلوله‌هاي سربي مزدوران فالانژيست در سحرگاه شوم 19 اوت 1936 حنجره فدريكو را از صدا انداختند، غافل از آنكه شعر و تئاتر او براي هميشه در دنيا طنين‌انداز شده بود.          

 

 

پي نوشت :

1ـ نامي كه به سربازان و مزدوران تحت امر ژنرال شورشي“ فرانسيسكو  فرانكو” كه در 1936 بر عليه حكومت جمهوري اسپانيا دست به كودتا زد و آتش جنگ داخلي اسپانيا را شعله ور ساخت، اطلاق مي‌شود.       

2ـCante  Jundo  نام ديگر  آواز سبك فلامنكو و معناي تحت‌اللفظي آن“آواز ژرف” است.

3ـRomancero  gitano   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 2:40  توسط رامین مولایی  | 

Los  Vasos  Comunicantes

ظروف مرتبطه

دوست عزيز:

براي اين كه از آخرين ترفند يعني  ظروف مرتبطه  صحبت كنيم(‌بعداً توضيح مي‌دهم كه منظورم از آخرين ترفند چيست‌) مايلم تا با هم يكي از به ياد ماندني ترين بخش‌هاي  مادام بواري را دوباره خواني كنيم‌، منظورم  جشن كشاورزي(‌فصل هشتم از بخش دوم‌) است‌. صحنه‌اي كه در واقع تركيبي از دو(‌‌و حتي سه‌) خط داستاني متفاوت است‌، كه به شيوه‌اي خاص در هم تنيده‌، متقابلاٌ به ديگري تسري مي‌يابند و به يك شكل بدل مي‌شوند‌. به واسطه اين تطابق‌، خطوط داستاني متفاوت متصل به هم‌، محتوايشان را در يك سيستم ظروف مرتبطه مبادله مي‌كنند و به سبب يكي شدن آنها تأثير متقابلي‌، ميان اين دو برقرار مي‌شود و از تركيب شان چيزي بسيار فراتر از دو لطيفه‌‌ي صِرف كه كنار هم قرار گرفته اند‌، به وجود مي‌آيد‌. ظروف مرتبطه هنگامي‌كارساز مي‌آيند كه پيوستگي ميان خطوط داستاني چيزي فراتر از تجميع پاره‌هاي به هم پيوسته در يك قسمت باشد‌، دقيقاٌ مانند آن چه در  جشن كشاورزي  فلوبر روي مي‌دهد.

اين جا پرده‌هايي داريم كه توسط راوي بافته شده است‌، توصيف نمايشگاه يا جشني روستايي كه كشاورزان محصولات و حيوانات مزرعه‌هايشان را در آن به نمايش مي‌گذارند‌، پايكوبي مي‌كنند‌، مقامات محلي به سخنراني و اعطاي مدال‌ها مي‌پردازند‌، و همزمان در طبقه‌هاي فوقاني بخشداري‌، در  سالن اجتماعات  ـ از جايي كه جشن تقسيم مي‌شود ـ  اِما  بواري  ـ 1 ـ به جمله‌هاي آتشين دلباخته اش  رودُلف  ـ 2 ـ  گوش مي‌سپارد كه به وي اظهار عشق مي‌كند‌. اغفال  اِما توسط نجيب زاده دلباخته اش كاملاٌ براي خوداتكايي اين صحنه است‌، اما در هم بافتن آن با نطق عضو شورا  ليووَن  ـ 3 ـ‌، درگيري دختر جوان و اتفاقات كم اهميت جشن را پايه ريزي مي‌كند‌. به اين ترتيب اپيزود بُعد و بافت ديگري پيدا مي‌كند و به همين دليل مي‌توان گفت قرارگيري اين اپيزود تلطيف كننده‌، از مضحكي و رقت انگيزي جشني عمومي‌كه زير همان بالكني كه بر بالاي آن عشاق تازه به هم رسيده نرد عشق مي‌بازند‌، در جريان است‌، مي‌كاهد‌. در اين جا‌، ما يكي از ظريف ترين مواد داستاني را تحليل مي‌كنيم‌،  ماده‌اي كه با يك سري اعمال ساده هيچ كاري نمي‌تواند انجام دهد‌، مگر با قواعدي ظريف‌، احساسات و رنگ و بوي روانشناسانه كه از بطن داستان بيرون مي‌آيند و در اين قلمرو‌، سيستم شكل گيري ماده روايت در ظروف مرتبطه‌، همانند اپيزود  جشن كشاورزي  رمان  مادام بواري‌، مؤثرترين روش است‌.

سراسر توصيف جشن كشاورزي‌، كنايه‌اي نيشدار است‌، كه بر ظلم و ستم ناشي از حماقت بشري تأكيد دارد‌، ظلمي‌كه فلوبر را از خود بي خود  مي‌ساخت‌، افسوني كه با حضور  كاترين  لورو  ـ 4 ـ در اين اپيزود و زماني كه پيرزن اعلام مي‌دارد كل مبلغ جايزه‌اي را كه به پاس پنجاه و چهار سال كار در مزرعه به او اهدا شده است به كشيش خواهد سپرد تا براي آمرزش روحش مراسم عشاء رباني به جا آورد‌، به اوج مي‌رسد. اگر در توصيف فلوبر همه كشاورزان بيچاره‌، غرق در منجلابي غيرانساني كه آنها را از تفكر و تخيل انساني محروم ساخته، كه از ايشان مشتي چهره‌هاي كودن‌، عبوس و عامي‌مي‌سازد تصوير مي‌شوند‌، صاحب منصبان و اربابان شان بي چاره تر از ايشان هستند‌، ياوه سراياني با شخصيتك‌هايي درخشان در خودنمايي و تفاخر كه جشن كشاورزي را هدايت مي‌كنند‌، افرادي متظاهر‌، با روحيه‌اي نيرنگ باز‌، كه به ويژگي‌هايشان با ظرافت هر چه تمام تر در جمله‌هاي بيهوده و احمقانه سخنراني ليووان عضو شوراي محلي اشاره شده است‌. اما تابلويي چنان تيره و قساوت‌آميز‌، كه باورپذيري اش را مخدوش مي‌سازد(‌‌به عبارتي‌، القاء كننده ارزش ناچيز فريبايي اپيزود است‌) تنها زماني رخ مي‌نمايد كه ما  جشن كشاورزي  را جدا از اغوا و اغفالي كه درونمايه‌‌ي واحد رمان است‌،تجزيه و تحليل مي‌كنيم‌. در حقيقت‌، با اتصال اين دو اپيزود‌، شدت و تندي مضحكه اولي‌، متأثر از صحنه‌اي كه چون شير اطمينان عمل كرده و باعث خروج  فشار هزل بيش از حد آن مي‌گردد‌، به صورتي قابل ملاحظه رنگ مي‌بازد‌. اين عنصر احساسي‌، عاشقانه و ظريف كه در صحنه اغفال اِما مطرح مي‌شود‌، تعارض # ظريفي را برقرار مي‌سازد كه به راست نمايي اپيزود كمك مي‌كند‌. و از سوي ديگر‌، عنصر دلپذير و سرگرم كننده هزل و مطايبه‌‌ي جشن كشاورزي‌، به شيوه‌اي متقابل بر احساساتي گري مفرطي ـ بيش از همه لفاظي ـ   كه اپيزود اغفال اِما را زينت مي‌بخشد‌، اثري تعديل و تصحيح كننده دارد‌، چنان كه بي حضور اين عامل قدرتمند  رئاليستي  ـ حضور كشاورزان با گاوها و خوك‌هايشان در محل برگزاري جشن و آن گفتگوي پر سر و صداي عوام و مردم كوچه و بازار در قاموس رومانتيك‌ها ـ شايد تنها در دنياي غيرواقعي قابل هضم مي‌بود‌. به لطف چرخه ظروف مرتبطه كه اين دو صحنه را در هم ادغام مي‌كند‌، ناسوري‌هايي كه مي‌توانستند زايل كننده فريبايي هر يك از اين دو اپيزود باشند‌، سوهان خورده‌، صيقلي مي‌شوند و وحدت روايي رمان با ملغمه‌اي كه محصول تركيب جوهر غني و اصيل هر يك از آنهاست‌، محكم تر و پر مايه تر شده است‌.

شايد هنوز در دل اين اپيزود كه به لطف كارآيي ظروف مرتبطه به هم متصل شده است ـ يكي شدن جشن روستايي و اغفال دختر جوان ـ تعارض ظريف ديگري از لحاظ سطح بلاغت‌، ميان سخنراني‌هاي بخشدار و نجواهاي رمانتيكي كه دلباخته اِما در گوش وي زمزمه مي‌كند‌، برقرار باشد‌. راوي اين دو نطق را به عينه(‌‌با موفقيت كامل‌) در يك رشته به هم متصل مي‌كند ـ كه هر كدام ناشيانه مضمون سياسي و رمانتيك خود را آشكار مي‌كنند ـ  نطق‌هايي كه هر يك حامل پرسپكتيو تمسخرآلودي از روايت هستند‌، و بي آن كه فريبايي شان به حداقل كاهش يافته و يا محو شود‌، به اين وسيله تلطيف مي‌گردند‌. پس به اين ترتيب‌، در باره جشن كشاورزي مي‌توانيم بگوييم كه درون ظروف مرتبطه عمومي‌، ظروف اختصاصي ديگري هم وجود دارند كه به سهم خود‌،  ساختار زيركانه‌اي را در كل اپيزود بازتوليد مي‌كنند‌.

اكنون شايد بتوانيم تعريفي از ظروف مرتبطه ارائه دهيم: دو يا چند اپيزود كه در زمان‌ها‌، فضاها يا سطوح واقعيتي متفاوت اتفاق مي‌افتند‌، اما بنا به خواست راوي كنار هم قرار گرفته و در نهايت همين نزديكي يا تركيب شان باعث تغيير متقابل يكديگر شده، ضمن دستيابي به قابليتي ديگر‌، از معنا‌، لحن و ارزش نمادين متفاوتي بهره مند مي‌گردند كه اگر خود به تنهايي روايت مي‌شدند‌، فاقد اين همه بودند‌. روشن است كه صِرف پشت سر هم قرارگرفتن اپيزودها براي كارآيي اين فرآيند كافي نيست و عامل لازم در اينجا وجود يك  ارتباط  ميان دو اپيزود نزديك به هم يا تركيب شده توسط راوي در متن روايت است‌. در بعضي از موارد‌، حتي شايد اين ارتباط ناچيز باشد‌، اما اگر همان اندك ارتباط هم وجود نداشته باشد‌، صحبت از ظروف مرتبطه‌، محلي از اِعراب ندارد و همان گونه كه يادآور شديم‌، پيوند ناشي از اين تكنيك به گونه‌اي است كه ساختار اپيزود حاصل‌، بسيار فراتر از حاصل جمع واقعي قسمت‌هاي تشكيل دهنده اش است‌.

شايد يكي از ظريف ترين و تهورآميزترين نمونه از ظروف مرتبطه در  نخل‌هاي وحشي  ـ 5 ـ نوشته ويليام فاكنر به چشم مي‌خورد‌، رماني كه در دو فصل متوالي آن‌، دو داستان مستقل از هم بازگو مي‌شوند: يكي داستان تراژيك عشقي شهواني(‌‌رابطه‌اي نامشروع و بدفرجام‌) و ديگري ماجراي مجرمي‌زنداني كه در پي وقوع فاجعه‌اي طبيعي  ـ سيلي ويرانگر‌، كه ناحيه پهناوري را فرا مي‌گيرد ـ از زندان خلاص شده‌، با مشاهده فجايع انساني‌، تحولي در او به وقوع مي‌پيوندد و پس از مدتي با شجاعت به زندان بازمي‌گردد و زندانبان‌ها كه نمي‌دانند با او چه كار كنند‌، به جرم‌، اقدام به فرار! باز سال‌ها زنداني اش مي‌كنند‌. پيرنگ‌هاي اين دو داستان هرگز با هم تركيب نمي‌شوند‌، هر چند كه درمقطعي از داستان دلباخته‌ها به صورتي غيرمستقيم به حادثه سيل و فجايع ناشي از آن اشاره مي‌شود‌، با اين حال نزديكي فيزيكي آنها‌، زبان راوي و حال و هواي افراطي هر دو داستان ـ عشق آتشين و شهواني دو دلداده جوان در يكي‌، و ميل شديد به خودكشي كه مجرم را به بازگشت به زندان ترغيب مي‌كند در ديگري ـ  به برقراري نوعي قرابت ميان آنها منجر مي‌شود‌. بورخس‌، با ذكاوت‌، ظرافت و صراحت خود كه همواره به هنگام نقد ادبي از آنها به نيكويي بهره مي‌گرفت‌، مي‌گويد: “ دو داستاني كه هرگز يكديگر را قطع نمي‌كنند ولي به نوعي كامل كننده يكديگرند‌.”

يكي از انواع شايان توجه ظروف مرتبطه را خوليو كورتاسار در رايوئلا  ـ 6 ـ به آزمايش مي‌گذارد‌، رماني كه اگر به ياد داشته باشيد‌، در دو مكان روي مي‌دهد‌، يكي در پاريس(‌‌‌از گوشه آنجا‌) و ديگري در  بوئنوس آيرس(‌‌‌از گوشه اينجا‌)‌، مكان‌هايي كه برقراري نظام كرونولوژيك واقعي ميان آنها امكان دارد(‌‌اپيزودهاي پاريسي نسبت به ديگري تقدم زماني دارند‌)‌. مؤلف در ابتداي كتاب يادداشتي آورده است‌، كه به خواننده امكان دو برداشت متفاوت از متن را مي‌دهد: يكي كه آن را برداشتي سنتي مي‌ناميم‌، روندي كه با اولين فصل شروع شده و با قاعده‌اي معمول پيش مي‌رود‌، و ديگري با جهش از يك فصل به فصل ديگر به پيروي از شماره گذاري متفاوتي كه در پايان هر قسمت به عنوان نشاني آمده است‌. تنها اگر از اين روند دوم پيروي شود‌، مطالعه كامل رمان ممكن خواهد بود و اگر  اولي انتخاب شود از دل آن رايوئلاي سومي‌(‌از ديگر گوشه‌ها ـ فصل‌هاي حذف شده‌)  بيرون مي‌آيد كه نه كورتاسار آنها را شكل داده و نه راوي آنها را روايت كرده است‌، صحبت بر سر متوني بعيد‌، و دور از نظر است ‌، متوني اقتباس شده  از منشائي متفاوت‌، كه هر چند عناصرش را كورتاسار مهيا كرده ولي كاملاٌ خوداتكا هستند و هيچ ارتباط مستقيمي‌با داستان  اوليويرا  ـ 7 ـ‌، لاماگا   ـ 8 ـ‌،  روكامادور  ـ 3 ـ و ديگر شخصيت‌هاي داستان  رئاليستي(‌‌البته اگر استفاده از اين صفت براي رمان رايوئلا  در اين ارتباط نامناسب نباشد‌) ندارند‌. اينها  كُلاژ ـ 10 ـ ‌هايي هستند كه در رابطه ظروف مرتبطه با اين اپيزودهاي داستاني‌، تلاش مي‌كنند بُعد تازه‌اي  ـ كه مي‌توانيم آن را اسطوره‌اي‌، اديبانه و مرتبه‌‌ي ديگري از بلاغت بناميم ـ به داستان رايوئلا  بدهند‌. اين آشكارا‌، تعارضي تعمدي ميان اپيزود‌هاي  رئاليستي  و آن كلاژ‌هاست‌.كورتاسار از اين سيستم براي اولين بار در رمان  برنده‌ها  ـ 11 ـ استفاده كرده بود. در آنجا كورتاسار‌، با تركيب ماجراي مسافران كشتي‌اي كه صحنه داستان است و تك گويي‌هاي  پِرسيو  ـ 12 ـ‌،  شخصيتي عجيب‌، خيالي‌، متافيزيكي و گاه پيچيده‌، سعي اش افزودن بُعدي اسطوره‌اي به داستاني  رئاليستي  بود‌، از اين سيستم استفاده مي‌كند(‌‌در اين مورد هم مانند هميشه‌، صحبت از رئاليسم در باره كورتاسار به طرز غير قابل اجتنابي ناموزون است‌)‌.

اما كورتاسار در داستان‌هاي كوتاه خود بيشتر از رمان‌هايش از ابزار ظروف مرتبطه  آن هم به شيوه‌اي كاملاً استادانه استفاده كرده است‌. اجازه دهيد در اين جا از داستان كوتاه خارق العاده و برخوردار از اوج تكنيك هنرمندانه وي‌، يعني شبِ طاقباز  ـ 13 ـ ياد كنم‌. آن را به خاطر مي‌آوريد؟ شخصيتي كه در تصادف موتور سيكلت‌، در خياباني از يك شهر امروزي ـ كه بي ترديد‌، بوئنوس آيرس است ـ مصدوم شده‌، تحت عمل جراحي قرار گرفته است و اكنون روي تخت بيمارستان دوره نقاهت اش را مي‌گذراند‌. اما داستاني كه در ابتدا به نظر كابوسي واقعي مي‌رسد با يك چرخش زماني‌، به مكزيكِ دوران ماقبل ورود اسپانيايي‌ها مي‌رود و در پلاني از  گِررا  فلوريدا  ـ 14 ‌ـ‌، آنجا كه جنگجويان آزتِك  ـ 15 ـ  به قصد شكار انسان‌ها و قرباني كردنشان در پاي خداي خود‌، از شهرخارج مي‌شوند‌، ادامه مي‌يابد. روايت از اين به بعد، توسط يك سيستم ظروف مرتبطه و به شيوه‌اي متناوب، ميان بيمارستان‌، جايي كه شخصيت اول داستان مشغول گذران دوره نقاهت خود است و شبي دوردست از دوران ماقبل ورود اسپانيايي‌ها‌، كه در آن بدل به طعمه‌اي انساني شده است‌، پيش مي‌رود‌. او ابتدا از دست شكارچيان انسان مي‌گريزد ولي بعد اسيرشان مي‌شود و جنگجويان او را به هرم(‌معبد خدايان‌) مي‌برند‌، جايي كه به همراه شماري ديگر‌، قرباني خواهد شد‌. در اين جا به مدد چرخش‌هاي ظريف زماني‌، به شيوه‌اي كه مي‌توانيم  نيمه خود آگاه بناميم شان و توسط دو امر واقعي ـ بيمارستان امروزي و جنگل زمان پيش از اسپانيايي‌ها ـ تعارضي دامن زده مي‌شود و ادامه مي‌يابد، تا در معماي پايان ـ چرخشي ديگر و اين بار نه تنها زماني‌، بلكه همراه چرخشي در سطح واقعيت ـ دو زمان تركيب مي‌شوند و شخصيتي كه در واقع نه موتورسوار جراحي شده در يك شهر امروزي‌، بلكه قرباني خدايان ديروزي است‌، شخصيتي كه تنها لحظاتي پيش از آن كه قلبش را بيرون كشيده‌، تقديم خدايان كنند‌، نظري خيالي به آينده‌اي با شهرها‌، موتورسيكلت‌ها و بيمارستان‌هايش مي‌اندازد‌.

داستان ديگري كه ساختاري پيچيده ولي بسيار قابل تجسم و باوري دارد و در آن كورتاسار ظروف مرتبطه را به روشي بسيار ناب و بديع به كار مي‌گيرد‌، يكي ديگر از نگين‌هاي گرانبهاي ادبيات داستاني است با نام: “ بُت سيكلاداس ” ـ 16 ـ‌. اين داستان در دو زمان واقعي مختلف رخ ميي دهد‌، يكي معاصر و اروپايي ـ  جزيره كوچكي يوناني از مجمع الجزاير سيكلاداس و يك كارگاه مجسمه سازي در حومه پاريس ـ و ديگري پنج هزارسال پيش در تمدن اوليه  اژه ‌، جامعه‌اي از جادو‌، مذهب‌، موسيقي‌، مقدسات و مراسم مذهبي كه باستان شناسان سعي در بازسازي اش از روي آثار به جا مانده ـ‌ لوازم پخت و پز‌، مجسمه‌ها ـ  از آن دوران دارند ـ اما در اين داستان‌، واقعيت گذشته به شيوه‌اي نهاني و غافلگيرانه به واسطه مجسمه‌اي كه از آن زمان برجاي مانده و دو  دوست‌، يكي  “ سوموزا ” ـ 17 ـ مجسمه ساز و ديگري “ موران ” ـ 18 ـ باستان شناس آن را در تپه “ سكوروس” ـ 19 ـ مي‌يابند به زمان حال تسري پيدا مي‌كند‌. تنديس كوچك ـ  دو سال بعد ـ در كارگاه سوموزا است‌، كسي كه از روي آن مجسمه‌هاي بدلي فراواني كپي كرده است و اين كار را نه به دلايل زيبا شناختي‌، بلكه بر پايه اين باور انجام داده كه به اين طريق مي‌تواند به عصر سازنده مجسمه‌، هبوط كند‌. در صحنه مواجهه‌‌ي سوموزا و موران‌، در كارگاه متعلق به اولي‌، كه زمان حال داستان است‌، راوي با اشاره به ما مي‌فهماند كه عقل سوموزا زايل شده و موران معقول است‌. اما ناگهان‌،در صحنه تعجب انگيز پاياني‌، وقتي موران هراسان از قتل سوموزا‌، بر جسد او جادوهاي قديمي‌را به جا مي‌آورد و آماده مي‌شود تا به همان شيوه همسرش “ تِرِز” ـ 20 ـ را قرباني كند‌، درمي‌يابيم مجسمه كوچكي كه اين دو دوست پيدا و تصاحب اش كرده بودند در واقع ايشان را به انسان‌هاي دوره و فرهنگي مبدل كرده است كه آن را ساخته اند و عصري كه گمان مي‌رفت  براي هميشه در زير خروارها خاك مدفون شده باشد‌، با شدت تمام به عصر مدرن تسري يافته است‌. در اين مورد‌، ظروف مرتبطه همانند “ شب طاقباز ” خاصيت  قرينه‌گي و متعارض ندارند‌. در اينجا  هجوم و رسوخ گذشته‌‌ي بعيد به زمان حال  بسيار دفعي و زودگذر است‌، تا كه در معماي فوق العاده پاياني‌، زماني كه جسد عريان سومزا را با تبري كه بر صورتش كوبيده شده در كنار مجسمه كوچك آغشته به خون او و موران عريان را در حال شنيدن موسيقي ديوانه وار فلوت‌ها با تبري بالاي سر برده مي‌بينيم كه منتظر ترز  است‌، متوجه مي‌شويم آن گذشته به طور كامل در زمان حال پاگرفته و بربريت و مراسم جادويي اش احياء شده است‌. در هر دو داستان‌، ظروف مرتبطه‌، با پيوند دو زمان و فرهنگ مختلف‌، روايتي واحدو واقعيتي نو ساخته اند كه كيفيتي متفاوت از جوهره‌‌ي هر دوي آنها دارد‌.

هر چند ناممكن به نظر رسد‌، ولي فكر مي‌كنم با توضيح ظروف مرتبطه  بتوانيم به صحبت مان در باره ابزار  يا تكنيك‌هايي اساسي كه رمان نويس‌ها براي جاذبه بخشيدن به داستان‌هايشان از آنها بهره مي‌برند‌، پايان دهيم‌. البته شايد ابزارهاي ديگري هم وجود داشته باشند كه لااقل من از آنها بي خبرم‌. به هر حال اين همه يافته‌هايم از رمان بود(‌‌حقيقت‌اش من با ذره‌بين به دنبال آنها نگشته‌ام‌، چون من خواندن رمان‌ها را دوست دارم‌، نه كالبدشكافي شان را !) كه مي‌توانستند در قالب شيوه‌هاي پرداخت داستان‌، موضوع اين نامه‌ها باشند‌.

 

                                                                                             با آرزوي موفقيت شما

 

 

1- Emma    Bovary

2- Rodolphe           

3- Lieuvan

4- Catherine    Leroux

5- The   Wild   Palms

6- Rayuela

7- Oliviera

8- La  Maga

9- Rocamadour

10- Collage

11- Los   premios

12- Persio

13- La  noche   boca   arriba

14- Guerra    f lorida

15- Azteca

El   idole  de   las   Cicladas  16-  سيكلاداس‌، مجمع الجزايري يوناني در درياي اژه كه بر روي خطي فرضي به شكل دايره واقع اند‌. م                                                                                                                                        

17- Somoza

18- Morand

19- Skoros        

20- Therese                             

#  Contrapunto(‌‌Counterpoint‌) بهم‌اندازي يا تعارض از اصطلاحات موسيقي است؛‌ اصل واژه در موسيقي به معني تركيب الحان است و در ادبيات‌، هنر و تكنيك به هم انداختن شخصيت‌ها و تعارض درونمايه‌ها يا پيرنگ‌هاي فرعي و اصلي با يكديگر است‌.(‌‌واژه نامه هنر داستان نويسي‌، ص: 48‌)               

 

 

      

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 21:48  توسط رامین مولایی  | 

داستان‌هاي  زمزمه‌نگارها و باورها  *

CLASICOSXX-J.CORTAZAR

خوليو فلورنسيو كورتاسار(1984پاريس ـ1914بروكسل)، يكي از بارورترين، متعهدترين و جهاني‌ترين نويسندگان آمريكاي لاتين است كه از ايشان با اصطلاح “ بوم ـ boom  ” ياد مي‌شود. همچنين منتقدان ادبي از كورتاسار به عنوان يكي از نويسندگان شاخص دهه شصت قرن گذشته نام مي‌برند، دهه‌اي كه اوج شكوفايي ادبيات آمريكاي لاتين در قرن بيستم محسوب مي‌شود و علاوه بر كورتاسار، خاستگاه نام‌ها و چهره‌هاي ادبي ماندگاري چون : گارسيا ماركز، بارگاس يوسا، فوئنتس، اونتي، كابرِرا اينفانته، كارپنتيير، رولفو، بيوي  كاسارِس، ادواردز، دونوسو و عده‌اي ديگر در تاريخ ادبيات جهان است، كه هسته و باعث اصلي رشد ادبيات و در كنار آن صنعت نشر كتاب در اين منطقه از جهان و نيز جلب توجه منتقدين ادبي و استعدادهاي جوان و جوياي نام سراسر زمين به اين قاره و ادبيات شاخص آن گرديد.

كورتاسار در سال 1914 در پايتخت بلژيك و در ماههاي آغازين جنگ جهاني اول  از پدر و مادري آرژانتيني متولد مي‌شود. او مي‌گويد:“تولد من محصول ديپلماسي و توريسم بود”. دو سال بعد به سوييس بيطرف در جنگ نقل مكان مي كنند. در 1918 پس از سال ها به آرژانتين مراجعت مي كنند. پس از مدتي پدر بي‌مسئوليت، خانواده را ترك مي‌گويد. بنا به گفته نويسنده، او در 9 سالگي اولين رمان خود را مي نويسد‌! خوليو كه از استعداد ادبي سرشاري بهره‌مند است، اشعاري نيز مي سرايد كه رفتار بد خانواده به گمان اينكه اين اشعار را از جايي كپي كرده است، تأثير سوئي بر وي بجا مي‌گذارد. 1932 ديپلم خود را دريافت مي‌كند و با مطالعه “افيون” اثر “ژان  كوكتو” برداشت وي از ادبيات كاملاً دگرگون مي گردد. در 1935 ضمن تدريس در دبيرستان، به تحصيل در دانشكده فلسفه و ادبيات مشغول مي‌شود. اولين مجموعه شعر خود را با نام مستعار“خوليو  دنيس” در سال1938 به چاپ مي‌رساند و با همين نام در 1938 مقاله اي پيرامون“رمبو” در يكي از معتبرترين مجلات ادبي آرژانتين منتشر مي‌كند. در 1944 به تحصيل ادبيات فرانسه در دانشگاه سرگرم مي‌شود و سال بعد با روي كارآمدن“خوآن پرون” در آرژانتين به مخالفت علني با او و سياست هاي ضدمردمي‌اش مي‌پردازد و همزمان اولين مجموعه داستان كوتاه خود را با عنوان“ساحل ديگر” انتشار مي‌دهد. در سال 1946 داستان“خانه‌ي اشغال شده” را در مجله“رئاليداد” به مديريت  خورخه لوئيس بورخس چاپ مي كند.

كورتاسار اولين رمان خود را در سال 1949 با نام“تفريحي”  مي‌نويسد، رماني كه در واقع پيش درآمدي بر رمان ماندگار“رايوئلا”‌ي اوست. البته رمان“تفريحي” به همراه رمان ديگري با نام“امتحان” كه در 1950 آن را مي‌نويسد، هر دو در سال 1986 يعني دو سال پس از مرگ نويسنده، منتشر مي شوند. در 1953 پس از گذشت دو سال از دريافت بورس تحصيلي دولت فرانسه براي ادامه تحصيل در پاريس و شروع به كار در سازمان يونسكو، با“آئورورا برناردِس” ازدواج مي كند.سال بعد به هنگام حضور در اجلاس عمومي يونسكو در مونته ويدئو ـ اروگوئه ـ و اقامت در هتل سروانتس اين شهر بارها با خورخه لوئيس بورخس ديدار و گفتگو مي كند، هتلي كه بعداٌ به عنوان محل شكل گيري ماجراي داستان كوتاه موفقي به نام“در قفل شده” مورد استفاده‌اش قرار مي گيرد.

داستان بلند“ظالم” كه در مجموعه‌اي تحت عنوان“نيروهاي نظامي مخفي” به سال 1959 منتشر مي گردد با استقبال چشمگيري روبرو شده، از آن همچون نقطه عطف داستان‌هاي كورتاسار ياد مي شود. او مي‌گويد:“من در اين داستان شكلي از نوع بشر را به ميان كشيدم كه بعداً اين ديدگاه‌ام از انسان را در داستان “جايزه‌ها” و پس از آن تكامل يافته‌اش را در“رايوئلا” بسط دادم”. كورتاسار در 1961 طي ديداري كه از كوباي انقلابي به رهبري“فيدل كاسترو”انجام مي دهد، بيشتر ازپيش به مسائل سياسي علاقه‌مند مي‌شود. در 1962 كتابي از وي به چاپ مي‌رسد، كه براي هميشه او را در مقام يك استاد بلامنازع داستان‌نويسي در تاريخ ادبيات مي‌نشاند. در تأييد صحت اين ادعا همين بس كه امروز “ داستان‌هاي زمزمه‌نگارها و باورها” در فهرست آثار برگزيده ادبي قرن بيستم قرار گرفته است.

 بي شك خوليو كورتاسار يكي از قطب‌هاي اصلي گروه نويسندگان آمريكاي لاتين ملقب به بوم است.“داستان هاي زمزمه‌نگارها و باورها” مجموعه‌اي بي مانند از يادداشت هايي پيرامون عادت‌ها و رفتارهاي زندگي روزمره است، كه در آن كورتاسار با پرداختن به موضوعاتي پيش‌پا افتاده و سطحي و حتي بي‌فايده، زيركي و ذكاوت نگاهش را به مسئله طنز يا صراحت نوشته‌هايش به رخ مي كشد. خودش در اين مورد مي گويد:“نويسنده واقعي كسي است كه براي نوشتن چله كمانش را تا آخر بكشد و تيرش را رها كند، بعد هم كمانش را از ميخي آويزان كند و راحت برود با دوستانش بنوشد! تير، خود در هوا جلو مي‌رود، حالا يا به هدف مي‌زند يانه. فقط احمق‌ها مي‌توانند ادعاي تغيير دادن مسير تير را داشته باشند يا به اميد ابدي شدن و انتشار به چندين زبان، دنبالش بدوند و هلش بدهند تا به هدف بخورد!”.   

  اما كورتاسار با انتشار “رايوئلا” در سال 1963 نگاه منتقدان ادبي را به سوي خود جلب كرد و دوستداران آثارش در مدت كوتاهي تعداد 5000 نسخه از اثر تازه منتشر شده‌اش را خريداري كردند. در سال هاي پس از انتشار اين رمان استثنايي قريب به اتفاق منتقدان آثار ادبي بر اين باور بودند كه همه نويسندگان آمريكاي لاتين در دهه هاي شصت و هفتاد قرن گذشته به نوعي از آن تأثير گرفته‌اند.

تعدادي از آثار كورتاسار پس از انتشار رايوئلا  به اين قرارند :

ـ“سفري يكروزه در هشتاد دنيا” 1967(مجموعه‌اي از داستان، مقاله و شعر )

ـ“كتاب مانوئل”و“اتاقك  مورلي”  1973

ـ“هشت وجهي” 1974 ( مجموعه داستان )

ـ“فانتوم ها بر عليه خفاش‌هاي چند مليتي”و“سيلوالانديا”  1975

ـ“كسي از آنجا مي گذرد" 1977(مجموعه داستان)

ـ“كسي به نام لوكاس ” 1979

ـ“گلندا را بسيار دوست مي دارم” 1980 ( مجموعه داستان )

ـ“بي وقتي ها” 1982 ( مجموعه داستان )

ـ“نيكاراگوآي بي‌نهايت عزيز” 1983

كورتاسار به عنوان نويسنده، روشنفكر و آزاديخواه علاوه بر كوبا از كشورهايي كه نيروهاي انقلابي در آنها به قدرت رسيده بودند،  ديدن كرد، از جمله : ويتنام 1969، شيلي به دعوت رسمي دولت سالوادور آلنده 1970 و نيكاراگوآ پس از پيروزي ساندينيست ها 1979.

ميزان اعتبار جهاني كورتاسار تا آنجا بود كه در سال 1981 با به روي كار آمدن فرانسوا ميتران در فرانسه، وي به عنوان اولين اقدام دولت جديد، در 24 ژوئيه همان سال به كورتاسار مليت فرانسوي اعطا كرد.

سرانجام خوليو كورتاسار،دو سال پس از فوت“كارول  دانلوپ” همسر دوم خود، در 12 فوريه 1984 در پاريس از دنيا رفت و در آرامگاه مونپارناس در كنار همسرش به خاك سپرده شد.

       

 

* كورتاسار كلمه و تركيب‌هاي  بسياري را  اختراع كرده است، تركيب      CRONOPIO    نيز ساخته ذهن هنرمند اوست و مترجم با اين باور كه بعضي از واژه‌ها ترجمه ناشدني و يا مناقشه برانگيزند، با ساختن تركيب “ زمزمه‌نگار ” به معناي دستگاهي فرضي براي سنجش و اندازه‌گيري ميزان زمزمه ( مانند لرزه‌‌نگار، دورنگار، آوانگار و... )  ناچار به معادل سازي شده است، وگرنه نام اسپانيايي آن را ارجح مي‌داند:

   HISTORIAS  DE  CRONOPIOS  Y  DE  FAMAS

 مي‌توانيد به اين لينك مرتبط هم مراجعه كنيد:مصاحبه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 23:16  توسط رامین مولایی  | 

زن‌ها و  گابو‏


و‏‎ كلمبيايي‌‏‎ شهير‏‎ نويسنده‌‏‎ ‎‏‏،‏‎(‎‎‏‏1927‏‎_ آركاتاكا‏‎) ماركز‏‎ گارسيا‏‎ گابريل‌‏‎ آثار‏‎ و‏‎ زندگي‌‏‎ در‏‎
تاثيرگذار‏‎ نقشي‌‏‎ زن‌‏‎ هشت‌‏‎ ادبي‌ 1982 ، ‏‎ نوبل‌‏‎ جهان‌‏‎ ادبي‌‏‎ جايزه‌‏‎ ارزنده‌ترين‌‏‎ دارنده‌‏‎
عشق‌‏‎" رمان‌‏‎ محوري‌‏‎ شخصيت‌‏‎ به‌‏‎ كه‌‏‎ مادري‌‏‎ "ايگاران‌‏‎ ماركز‏‎ سانتياگا‏‎ لونيسا‏‎":داشته‌اند‏‎
_ گابيتو‏‎ براي‌‏‎ كه‌‏‎ بزرگي‌‏‎ مادر‏‎ "كورتس‌‏‎ ايگاران‌‏‎ ترانكيلينا‏‎" ;شد‏‎ بدل‌‏‎ "وبا‏‎ سال‌هاي‌‏‎
دل‌‏‎ در‏‎ را‏‎ داستان‌سرايي‌‏‎ بذر‏‎ او‏‎ هم‌‏‎ و‏‎ مي‌كرد‏‎ تعريف‌‏‎ خيالي‌‏‎ داستان‌هاي‌‏‎ _ كوچولو‏‎ گابريل‌‏‎
او‏‎ به‌‏‎ و‏‎ كرد‏‎ بزرگ‌‏‎ را‏‎ او‏‎ عملا‏‎ كه‌‏‎ خاله‌اي‌‏‎ "مخيا‏‎ سيمودسنا‏‎ فرانسيسكا‏‎" ;كاشت‌‏‎ كودك‌‏‎
كه‌‏‎ كاراكاسي‌‏‎ زني‌‏‎ "فرئيتس‌‏‎ د‏‎ خوانا‏‎" ;بخشيد‏‎ مردم‌‏‎ عامه‌‏‎ فرهنگ‌‏‎ ديدن‌‏‎ براي‌‏‎ چشم‌هايي‌‏‎
روسا‏‎" ;درآميخت‌‏‎ پريان‌‏‎ افسانه‌هاي‌‏‎ با‏‎ را‏‎ جانش‌‏‎ و‏‎ داد‏‎ نجات‌‏‎ تولد‏‎ هنگام‌‏‎ را‏‎ او‏‎ زندگي‌‏‎
;آموخت‌‏‎ را‏‎ شعر‏‎ به‌‏‎ ورزيدن‌‏‎ عشق‌‏‎ و‏‎ نوشتن‌‏‎ خواندن‌ ، ‏‎ او‏‎ به‌‏‎ كه‌‏‎ معلمي‌‏‎ "فرگوسون‌‏‎ النا‏‎
در‏‎ را‏‎ داستان‌نويسي‌‏‎ هنر‏‎ كليد‏‎ شاه‌‏‎ كه‌‏‎ انگليسي‌‏‎ نويسنده‌‏‎ بانوي‌‏‎ "وولف‌‏‎ ويرجينيا‏‎"
به‌‏‎ را‏‎ "گونسالو‏‎" و‏‎ "رودريگو‏‎" كه‌‏‎ همسري‌‏‎ و‏‎ عشق‌‏‎ "پاردو‏‎ بارچا‏‎ مرسدس‌‏‎" ;گذارد‏‎ اختيارش‌‏‎
نويسنده‌اي‌‏‎ هنوز‏‎ او‏‎ وقتي‌‏‎ كه‌‏‎ اسپانيا‏‎ كاتالونياي‌‏‎ اهل‌‏‎ "بالسيس‌‏‎ كارمن‌‏‎" ;كرد‏‎ هديه‌‏‎ وي‌‏‎
را‏‎ خودش‌‏‎ نيز‏‎ و‏‎ آثار‏‎ شدن‌‏‎ جهاني‌‏‎ امكان‌‏‎ و‏‎ گرفت‌‏‎ را‏‎ وي‌‏‎ پر‏‎ و‏‎ بال‌‏‎ زير‏‎ بود ، ‏‎ محلي‌‏‎ اما‏‎ موفق‌‏‎
.كرد‏‎ فراهم‌‏‎
آن‌‏‎ حقيقت‌‏‎.‎مي‌گويد‏‎ همسرش‌‏‎ و‏‎ مادربزرگ‌‏‎ از‏‎ همه‌‏‎ از‏‎ بيش‌‏‎ "گابو‏‎" اما‏‎ زن‌‏‎ هشت‌‏‎ اين‌‏‎ ميان‌‏‎ از‏‎
در‏‎ را‏‎ قطعي‌‏‎ خطر‏‎ سه‌‏‎ يا‏‎ دو‏‎ او‏‎ همراه‌‏‎ ولي‌‏‎ نشد‏‎ بزرگ‌‏‎ مادرش‌‏‎ كنار‏‎ در‏‎ نويسنده‌‏‎ گرچه‌‏‎ كه‌‏‎ است‌‏‎
و‏‎ مرگ‌‏‎ سر‏‎ بر‏‎ دنيا‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ گابريل‌‏‎ ورود‏‎ ابتداي‌‏‎ در‏‎ آن‌ها‏‎ اولين‌‏‎.‎كرد‏‎ تجربه‌‏‎ زندگي‌‏‎
خوانا‏‎" نجات‌دهنده‌‏‎ دست‌‏‎ اگر‏‎ شود ، ‏‎ بدل‌‏‎ شومي‌‏‎ حادثه‌‏‎ به‌‏‎ مي‌توانست‌‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ او‏‎ زندگي‌‏‎
و‏‎ نمي‌چرخاند‏‎ پايين‌‏‎ سمت‌‏‎ به‌‏‎ بود ، ‏‎ گرفته‌‏‎ قرار‏‎ جهت‌‏‎ خلاف‌‏‎ در‏‎ كه‌‏‎ را ، ‏‎ نوزاد‏‎ سر‏‎ "فرئيتس‌‏‎
نبريده‌‏‎ موقع‌‏‎ به‌‏‎ كند ، ‏‎ خفه‌اش‌‏‎ تا‏‎ مي‌رفت‌‏‎ و‏‎ بود‏‎ پيچيده‌‏‎ نوزاد‏‎ دور‏‎ به‌‏‎ كه‌‏‎ را ، ‏‎ ناف‌‏‎ بند‏‎
!بود‏‎
كه‌‏‎ بود‏‎ ژوئيه‌ 1930‏‎ تاريخ‌ 27‏‎ به‌‏‎ آركاتاكا‏‎ كليساي‌‏‎ در‏‎ رسمي‌‏‎ تعميد‏‎ غسل‌‏‎ مراسم‌‏‎ در‏‎
و‏‎ اولين‌‏‎ منزله‌‏‎ به‌‏‎ رويداد‏‎ اين‌‏‎.شد‏‎ روبه‌رو‏‎ مادرش‌‏‎ با‏‎ بار‏‎ اولين‌‏‎ براي‌‏‎ كوچولو‏‎ گابريل‌‏‎
پذيرايي‌‏‎ سالن‌‏‎ به‌‏‎ را‏‎ او‏‎ كه‌‏‎ هنگامي‌‏‎.‎شد‏‎ ثبت‌‏‎ او‏‎ ذهن‌‏‎ در‏‎ ماندني‌‏‎ به‌ياد‏‎ خاطره‌‏‎ بزرگ‌ترين‌‏‎
را‏‎ تولدش‌‏‎ سالگرد‏‎ چهارمين‌‏‎ هنوز‏‎ پسرك‌‏‎ كند ، ‏‎ احوال‌پرسي‌‏‎ و‏‎ سلام‌‏‎ مادرش‌‏‎ با‏‎ تا‏‎ خواندند‏‎
ظريف‌‏‎ و‏‎ شانه‌هايي‌گرد‏‎ با‏‎ رنگ‌‏‎ سرخ‌‏‎ پيراهني‌‏‎ جوان‌ ، در‏‎ بسيار‏‎ زني‌‏‎ او‏‎بود‏‎ نگرفته‌‏‎ جشن‌‏‎
اما‏‎ "!كن‌‏‎ سلام‌‏‎ مادرت‌‏‎ به‌‏‎ !گابيتو‏‎":گفت‌‏‎ او‏‎ به‌‏‎ كسي‌‏‎ دم‌‏‎ همان‌‏‎ در‏‎دست‌‏‎ در‏‎ سبز‏‎ چتري‌‏‎ و‏‎
زن‌‏‎ آن‌‏‎ كه‌‏‎ ندارد‏‎ باور‏‎ مي‌آمد‏‎ نظر‏‎ به‌‏‎ بود ، ‏‎ كرده‌‏‎ خو‏‎ خاله‌هايش‌‏‎ و‏‎ مادربزرگ‌‏‎ به‌‏‎ كه‌‏‎ پسرك‌ ، ‏‎
كه‌‏‎ دارد‏‎ اقرار‏‎ نويسنده‌‏‎باشد‏‎ مادرش‌‏‎ بود ، ‏‎ آمده‌‏‎ ديگر‏‎ دنياي‌‏‎ از‏‎ گويي‌‏‎ كه‌‏‎ زيبا ، ‏‎ و‏‎ جوان‌‏‎
آن‌‏‎ ياد‏‎ كه‌‏‎ لحظه‌اي‌‏‎ ;مي‌كند‏‎ مجسم‌‏‎ خاطرش‌‏‎ در‏‎ لحظه‌‏‎ همان‌‏‎ در‏‎ را‏‎ مادرش‌‏‎ همواره‌‏‎ و‏‎ تنها‏‎
را‏‎ لحظه‌‏‎ آن‌‏‎ مثل‌‏‎ هيچ‌گاه‌‏‎ ديگر‏‎ گابيتو‏‎ و‏‎ شد‏‎ ثبت‌‏‎ خاطرش‌‏‎ در‏‎ مادر‏‎ دل‌انگيز‏‎ عطر‏‎ با‏‎ همراه‌‏‎
بر‏‎ رمان‌هايش‌‏‎ و‏‎ داستان‌ها‏‎ تمام‌‏‎ در‏‎ كوتاه‌‏‎ ديدار‏‎ همين‌‏‎ ردپاي‌‏‎ حال‌‏‎ اين‌‏‎ با‏‎نكرد‏‎ تجربه‌‏‎
.ماند‏‎ جاي‌‏‎
يازدهمين‌‏‎ آستانه‌‏‎ در‏‎ كه‌‏‎ گابيتو ، ‏‎ -‎ "مخيا‏‎ ماركز‏‎ ريكاردو‏‎ نيكولاس‌‏‎" -‎ پدربزرگ‌‏‎ مرگ‌‏‎ با‏‎
شدند‏‎ مجبور‏‎ آن‌ها‏‎ اما‏‎.‎ رفت‌‏‎ "بارراكييا‏‎" به‌‏‎ و‏‎ كرد‏‎ ترك‌‏‎ را‏‎ آركاتاكا‏‎ بود ، ‏‎ تولدش‌‏‎ سال‌‏‎
سال‌‏‎ تا‏‎ خانواده‌‏‎ اول‌‏‎ پسر‏‎ پس‌‏‎.‎كنند‏‎ مكان‌‏‎ نقل‌‏‎ كوچك‌‏‎ دهكده‌اي‌‏‎ به‌‏‎ سال‌ 1939‏‎ نوامبر‏‎ در‏‎ تا‏‎
را‏‎ دبيرستان‌‏‎ از‏‎ سال‌‏‎ دو‏‎ و‏‎ ابتدايي‌‏‎ دوره‌‏‎ جا‏‎ همان‌‏‎ و‏‎ گزيد‏‎ اقامت‌‏‎ استان‌‏‎ مركز‏‎ در‏‎ ‎‏‏1942‏‎
كوتاه‌‏‎ دوره‌هايي‌‏‎ تنها‏‎ گابريل‌‏‎ بعد ، ‏‎ به‌‏‎ زمان‌‏‎ اين‌‏‎ از‏‎.رفت‌‏‎ بوگوتا‏‎ به‌‏‎ سپس‌‏‎ و‏‎ كرد‏‎ سپري‌‏‎
دوران‌‏‎ اين‌‏‎ اما‏‎.‎"كارتاخنا‏‎" در‏‎ بعد‏‎ و‏‎ "سوكره‌‏‎" در‏‎ ابتدا‏‎ مي‌گذراند ، ‏‎ خود‏‎ مادر‏‎ با‏‎ را‏‎
ماركز‏‎ گارسيا‏‎.‎فرزند‏‎ و‏‎ مادر‏‎ رابطه‌‏‎ شدن‌‏‎ عميق‌تر‏‎ و‏‎ گسترده‌‏‎ براي‌‏‎ است‌‏‎ مناسبي‌‏‎ زمان‌‏‎
وي‌‏‎ آثار‏‎ و‏‎ زندگي‌‏‎ در‏‎ سزايي‌‏‎ به‌‏‎ و‏‎ بزرگ‌‏‎ تاثير‏‎ مادرش‌‏‎ با‏‎ عميق‌‏‎ رابطه‌‏‎ كه‌‏‎ دارد‏‎ اقرار‏‎
پسر‏‎ و‏‎ مادر‏‎ كه‌‏‎ عاطفي‌‏‎ و‏‎ محض‌‏‎ احساساتي‌گري‌‏‎ از‏‎ دور‏‎ به‌‏‎ و‏‎ طرفه‌‏‎ دو‏‎ ارتباطي‌‏‎ ;است‌‏‎ داشته‌‏‎
فروش‌‏‎ به‌‏‎ تصميم‌‏‎ مادر‏‎ كه‌‏‎ زماني‌‏‎ ترتيب ، ‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎.‎مي‌سازد‏‎ علاقه‌مند‏‎ يكديگر‏‎ به‌‏‎ بيشتر‏‎ را‏‎
- بود‏‎ گذرانده‌‏‎ جا‏‎ آن‌‏‎ در‏‎ را‏‎ خود‏‎ عمر‏‎ اول‌‏‎ دهه‌‏‎ گابريل‌‏‎ كه‌‏‎ خانه‌اي‌‏‎ - مي‌گيرد‏‎ پدري‌‏‎ خانه‌‏‎
كودكي‌‏‎ دوران‌‏‎ زندگي‌‏‎ محل‌‏‎ خانه‌‏‎ به‌‏‎ بازگشت‌‏‎ اين‌‏‎.كرد‏‎ همراهي‌‏‎ را‏‎ مادر‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ او‏‎ هم‌‏‎
كه‌‏‎ چنان‌‏‎ آن‌‏‎ دادند ، ‏‎ تغيير‏‎ يكسره‌‏‎ را‏‎ او‏‎ ادبي‌‏‎ زندگي‌‏‎ سرنوشت‌‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ آبستن‌‏‎ را‏‎ ماجراهايي‌‏‎
فوريه‌‏‎ در‏‎ بار‏‎ يك‌‏‎ نويسنده‌‏‎.‎است‌‏‎ قائل‌‏‎ تولدش‌‏‎ روز‏‎ به‌‏‎ نسبت‌‏‎ بيشتري‌‏‎ اهميت‌‏‎ آن‌‏‎ براي‌‏‎ گابو‏‎
به‌‏‎ سفر‏‎ دو‏‎ اين‌‏‎ اهميت‌‏‎.‎كرد‏‎ سفر‏‎ خاطراتش‌‏‎ خانه‌‏‎ به‌‏‎ مارس‌ 1952‏‎ در‏‎ بار‏‎ ديگر‏‎ و‏‎ ‎‏‏1950‏‎
خود‏‎ كه‌‏‎ گونه‌‏‎ همان‌‏‎ ;است‌‏‎ او‏‎ نويسندگي‌‏‎ هنر‏‎ و‏‎ سياق‌‏‎ و‏‎ سبك‌‏‎ تغيير‏‎ مادر‏‎ كنار‏‎ در‏‎ آركاتاكا‏‎
به‌‏‎ من‌‏‎ چيز‏‎ همه‌‏‎ تنها‏‎ نه‌‏‎ كه‌‏‎ كرد‏‎ ثابت‌‏‎ من‌‏‎ به‌‏‎ سفر‏‎ اين‌‏‎" ;مي‌نويسد‏‎ خاطراتش‌‏‎ از‏‎ فصلي‌‏‎ در‏‎
ادبي‌‏‎ فضاي‌‏‎ در‏‎ كه‌‏‎ اين‌‏‎ نيز‏‎ و‏‎ كند‏‎ عبور‏‎ جا‏‎ آن‌‏‎ از‏‎ بايد‏‎ بلكه‌‏‎ مي‌گردد ، ‏‎ باز‏‎ آركاتاكا‏‎
سگ‌‏‎ چشم‌هاي‌‏‎" مجموعه‌‏‎ داستان‌هاي‌‏‎ در‏‎ بورخس‌‏‎ و‏‎ جويس‌‏‎ كافكا ، ‏‎ بنيادين‌‏‎ تاثيرات‌‏‎ بوگوتا ، ‏‎
از‏‎ بازگشت‌‏‎ در‏‎ ترتيب‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ ".مي‌زد‏‎ موج‌‏‎ روشنفكرانه‌‏‎ تفكرات‌‏‎ از‏‎ خيالي‌‏‎ راهي‌‏‎ در‏‎ "آبي‌‏‎
شدن‌‏‎ نزديك‌‏‎ در‏‎ تلاش‌‏‎ اولين‌‏‎ مثابه‌‏‎ به‌‏‎ "برگريزان‌‏‎" با‏‎ وي‌‏‎ ادبي‌‏‎ مسير‏‎ گذشته‌ ، ‏‎ به‌‏‎ سفر‏‎ اين‌‏‎
آستانه‌‏‎ در‏‎ آركاتاكا‏‎ و‏‎ خاطراتش‌‏‎ و‏‎ خانواده‌‏‎ نيز‏‎ و‏‎ خيالي‌اش‌‏‎ و‏‎ ناب‏‎ يگانه‌ ، ‏‎ دنياي‌‏‎ به‌‏‎
سي‌سال‌‏‎ هرگز‏‎ گابو‏‎ سفر ، ‏‎ اين‌‏‎ بدون‌‏‎ احتمالا ، ‏‎ و‏‎ مي‌گردد‏‎ آغاز‏‎ زندگي‌اش‌‏‎ سال‌‏‎ پنجاهمين‌‏‎
و‏‎ پدر‏‎ بار‏‎ مصيبت‌‏‎ و‏‎ آزارنده‌‏‎ عشق‌‏‎ تجربه‌‏‎ سواي‌‏‎ عشقي‌‏‎ عالم‌‏‎ كشف‌‏‎ راه‌‏‎ در‏‎ فراوان‌‏‎ شور‏‎ با‏‎ بعد‏‎
.نمي‌داشت‌‏‎ بر‏‎ گام‌‏‎ مادرش‌‏‎
پدرش‌‏‎.‎شد‏‎ متولد‏‎ بارترانكاس‌‏‎ در‏‎ ژوئيه‌ 1905‏‎ در 25‏‎ "سانتيگا‏‎ لونيسا‏‎" نويسنده‌‏‎ مادر‏‎
بود‏‎ مردم‌‏‎ احترام‌‏‎ مورد‏‎ گوهري‌‏‎ و‏‎ فروتن‌‏‎ پيرمردي‌‏‎ ‎‏‏،‏‎"مخيا‏‎ ماركز‏‎ ريكاردو‏‎ نيكلاس‌‏‎" سرهنگ‌ ، ‏‎
كو‏‎ پاچه‌‏‎" خود ، ‏‎ آزادي‌خواه‌‏‎ هم‌رزم‌‏‎ و‏‎ دوست‌‏‎ كشتن‌‏‎ به‌‏‎ مجبور‏‎ شرف‌‏‎ حفظ‏‎ خاطر‏‎ به‌‏‎ كه‌‏‎ اين‌‏‎ تا‏‎
همراه‌‏‎ به‌‏‎ تا‏‎ كرد‏‎ وادار‏‎ را‏‎ او‏‎ رومرو‏‎ خانواده‌‏‎ انتقامجويي‌‏‎ فكر‏‎.‎شد‏‎ دوئل‌‏‎ يك‌‏‎ در‏‎ ‎‏‏،‏‎"رومرو‏‎
آخر‏‎ دست‌‏‎ و‏‎ سينناگا‏‎ سانتاماريا ، ‏‎ به‌‏‎ را‏‎ ساله‌‏‎ دو‏‎ سفري‌‏‎ رنج‌‏‎ و‏‎ كند‏‎ مهاجرت‌‏‎ خانواده‌اش‌‏‎
هنوز‏‎.‎كند‏‎ مستقر‏‎ جا‏‎ آن‌‏‎ در‏‎ را‏‎ خانواده‌اش‌‏‎ اوت‌ 1910‏‎ ماه‌‏‎ در‏‎ و‏‎ بخرد‏‎ جان‌‏‎ به‌‏‎ آركاتاكا‏‎
لونيسا‏‎ بزرگ‌تر‏‎ خواهر‏‎ مارگريتا‏‎ كه‌‏‎ بود‏‎ نگذشته‌‏‎ تازه‌‏‎ خانه‌‏‎ در‏‎ اقامتشان‌‏‎ از‏‎ ماهي‌‏‎ چند‏‎
ماركز‏‎ خانواده‌‏‎ دختر‏‎ يگانه‌‏‎ به‌‏‎ او‏‎ ترتيب‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ و‏‎ رفت‌‏‎ دنيا‏‎ از‏‎ تيفوييد‏‎ تب‏‎ اثر‏‎ بر‏‎
تلگفراچي‌‏‎ يك‌‏‎ سروكله‌‏‎ روز‏‎ يك‌‏‎ تا‏‎شد‏‎ بدل‌‏‎ آركاتاكا‏‎ در‏‎ آن‌ها‏‎ زيباترين‌‏‎ نيز‏‎ و‏‎ ايگاران‌‏‎
فروريختن‌‏‎ آغاز‏‎ سال‌ 1925 ، ‏‎ اواسط‏‎ در‏‎ روز‏‎ آن‌‏‎.‎كرد‏‎ عشق‌‏‎ اظهار‏‎ او‏‎ به‌‏‎ و‏‎ شد‏‎ پيدا‏‎ ويولن‌‏‎ با‏‎
و‏‎ دادند‏‎ جنگ‌‏‎ اعلان‌‏‎ جوان‌‏‎ تلگرافچي‌‏‎ به‌‏‎ ايگاران‌ها‏‎ ماركز‏‎ !بود‏‎ خانواده‌‏‎ آرام‌‏‎ دنياي‌‏‎
آنجا‏‎ هم‌‏‎ يعني‌‏‎ ;شد‏‎ ختم‌‏‎ باررانكاس‌‏‎ به‌‏‎ آخرش‌‏‎ كه‌‏‎ كردند‏‎ ماهه‌‏‎ چند‏‎ سفري‌‏‎ راهي‌‏‎ را‏‎ دخترشان‌‏‎
تنها‏‎ نه‌‏‎ را‏‎ دو‏‎ آن‌‏‎ عشق‌‏‎ آتش‌‏‎ دراز‏‎ و‏‎ دور‏‎ مسافت‌‏‎ اين‌‏‎ اما‏‎.بود‏‎ شده‌‏‎ متولد‏‎ لونيسا‏‎ كه‌‏‎
لونيسا‏‎ خانواده‌‏‎ بسيار ، ‏‎ كشمش‌هاي‌‏‎ از‏‎ پس‌‏‎ بالاخره‌‏‎.ساخت‌‏‎ شعله‌ورتر‏‎ بلكه‌‏‎ نكرد‏‎ خاموش‌‏‎
گارسيا‏‎ اليخيو‏‎ گابريل‌‏‎" ترتيب‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎.‎دادند‏‎ تن‌‏‎ ازدواج‌‏‎ اين‌‏‎ به‌‏‎ ميل‌شان‌ ، ‏‎ برخلاف‌‏‎
سانتاماريا‏‎ كليساي‌‏‎ در‏‎ ژوئن‌ 1926‏‎ در‏‎ "ايگاران‌‏‎ ماركز‏‎ سانتياگا ، ‏‎ لونيسا‏‎" و‏‎ "مارتينز‏‎
بساط‏‎ لونيسا‏‎ حاملگي‌‏‎ اولين‌‏‎.گزيدند‏‎ مسكن‌‏‎ ريوآچا‏‎ در‏‎ سپس‌‏‎ و‏‎ آمدند‏‎ در‏‎ يكديگر‏‎ عقد‏‎ به‌‏‎
دنيا‏‎ به‌‏‎ براي‌‏‎ لونيسا‏‎ و‏‎ زد‏‎ هم‌‏‎ بر‏‎ نيز‏‎ را‏‎ خانواده‌‏‎ دو‏‎ ميان‌‏‎ ظاهري‌‏‎ صفاي‌‏‎ و‏‎ صلح‌‏‎ همان‌‏‎
.بازگشت‌‏‎ آركاتاكا‏‎ به‌‏‎ شد‏‎ متولد‏‎ مارس‌ 1927‏‎ در 6‏‎ كه‌‏‎ "ماركز‏‎ گارسيا‏‎ خوسه‌‏‎ گابريل‌‏‎" آوردن‌‏‎
عشق‌‏‎" خيال‌‏‎ و‏‎ شعر‏‎ در‏‎ اختصار‏‎ به‌‏‎ مي‌توان‌‏‎ را‏‎ رنج‌‏‎ سراسر‏‎ و‏‎ آزارنده‌‏‎ عشق‌‏‎ اين‌‏‎ داستان‌‏‎
خوشگل‌‏‎ دخترك‌‏‎ و‏‎ "آريسا‏‎ فلورنتينو‏‎" نام‌‏‎ به‌‏‎ تلگرافي‌‏‎ مامور‏‎ عشق‌‏‎:خواند‏‎ "وبا‏‎ سال‌هاي‌‏‎
جاري‌‏‎ ژوئن‌‏‎ روز 9‏‎ تا‏‎ هم‌‏‎ ماركز‏‎ سانتياگا‏‎ لونيسا‏‎ چند‏‎ هر‏‎".‎داسا‏‎ فرميتا‏‎" آركاتاكا‏‎
خوانده‌‏‎ را‏‎ پسرش‌‏‎ رمان‌‏‎ او‏‎ كه‌‏‎ ندارد‏‎ وجود‏‎ اطميناني‌‏‎ اما‏‎ كرد ، ‏‎ زندگي‌‏‎ (‎جاري‌‏‎ خرداد‏‎ ‎‏‏19‏‎) ‎‏‏19‏‎
بلكه‌‏‎ نخوانده‌ ، ‏‎ را‏‎ آن‌‏‎" كه‌‏‎ مي‌كرد‏‎ اظهار‏‎ "تنهايي‌‏‎ سال‌‏‎ صد‏‎" درباره‌‏‎ كه‌‏‎ گونه‌‏‎ همان‌‏‎ !باشد‏‎
از‏‎ و‏‎ رمان‌‏‎ قالب‏‎ در‏‎ را‏‎ خود‏‎ عشق‌‏‎ نمي‌بايد‏‎ كه‌‏‎ مي‌كرده‌‏‎ گمان‌‏‎ شايد‏‎ "!است‌‏‎ كرده‌‏‎ زندگي‌‏‎
با‏‎ و‏‎ بود‏‎ كرده‌‏‎ زندگي‌‏‎ آن‌‏‎ با‏‎ كه‌‏‎ بس‌‏‎ همين‌‏‎ او‏‎ براي‌‏‎.‎كند‏‎ بازخواني‌‏‎ بي‌جان‌‏‎ كلماتي‌‏‎ ميان‌‏‎
مردم‌‏‎ به‌‏‎ را‏‎ بيستم‌‏‎ قرن‌‏‎ نويسندگان‌‏‎ جهاني‌ترين‌‏‎ و‏‎ نابترين‌‏‎ بزرگ‌ترين‌ ، ‏‎ از‏‎ يكي‌‏‎ عشق‌‏‎ همان‌‏‎
.بود‏‎ كرده‌‏‎ تقديم‌‏‎ زمين‌‏‎ سراسر‏‎

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 5:2  توسط رامین مولایی  |