تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

CLASICOS del siglo XX-J.STEINBECK

 

خوشه‌هاي خشم

يكي از برجسته‌ترين و عالي‌ترين نمايندگان ادبي جنبشي كه شايد بتوان آن را“سوسيال رئاليسم آمريكايي” نام داد، بي‌شك“جان اشتاين‌بِك”(1968 ـ 1902) متولد“ساليناس” در كاليفرنيا است. بايد متذكر شد آنچه اين جنبش خاص را از ديگر انواع سوسيال رئاليسم‌هاي نظري و ستيزه‌جويانه متمايز مي‌كند، اهميت تأثير شگرف متقابل آن بر و از ادبيات معاصر خود است.

اشتاين‌بك از همان اولين داستان‌هاي كوتاهش مصمم به جانبداري و حمايت از طبقات ضعيف و ناتوان است. يادآور مي‌شود كه در ايالات متحده سال‌هاي پاياني دهه‌ي بيست ميلادي كه درگير ورشكستگي عظيم اقتصادي و نابساماني‌هاي حاد اجتماعي بود شمار افرادي كه هيچ نداشتند بسيار پرشمار بود و بخش انبوهي از اين طبقه را كارگران فصلي مزارع تشكيل مي‌دادند.

جان اشتاين‌بك در اولين كتاب مجموعه داستان‌هاي كوتاه خود به نام“دشت‌هاي سبز آسمان” كه در سال 1932 به چاپ رساند، به تشريح شرايط سخت و طاقت‌فرساي جماعتي از زارعين مزدبگير جنوب كاليفرنيا مي‌پردازد. با همين كتاب است كه او پرسوناژها و لحن خاص خود را در بيان ساده و تأثيرگذار  زندگي و راز بقاء اين قشر ضعيف از جامعه مي‌يابد. سه سال بعد در 1935“ذرت داغ” را منتشر كرد كه شهرتي ناگهان را برايش در پي داشت. در سال 1939 بود كه به‌زعم بيشماري از منتقدان و صاحبنظران ادبي، برجسته‌ترين رمان خود“خوشه‌هاي خشم” را عرضه كرد، رماني كه اكنون جزء چهل اثر كلاسيك ادبي قرن گذشته محسوب مي‌شود. رمان ماجراي سفر طولاني خانواده“جاد” از  اكلاهاما تا كاليفرنيا در جستجوي بدست آوردن زميني براي خودشان است، مزرعه‌اي كه روي آن كار كنند. اين رمان به كارگرداني جان فورد به روي پرده سينما رفت و به اين ترتيب هم رمان و هم فيلم به ماندگارترين آثار كلاسيك جهان در محكوميت بي‌عدالتي و ستايش  همبستگي انسان‌ها بدل شدند.

اشتاين‌بك در سال 1952“شرق عدن” را منتشر ساخت كه نسخه سينمايي آن نيز به موفقيت و فروش چشمگيري دست يافت. اما او كه در 1962 برترين افتخار ادبي جهان يعني جايزه نوبل در ادبيات را به خود اختصاص داد، لحظه‌اي نقش خود را به عنوان بازگوكننده شرايط وخيم زندگي مردمي كه صدايشان به جايي نمي‌رسيد، فراموش نكرد.

از سويي ديگر او مستقيماً با دنياي سينما به همكاري مي‌پرداخت و در اين وادي نيز در مقام نويسنده فيلمنامه، همانند رمان‌هايش تأثير شاياني در جامعه برجا نهاد. در 1939“موش‌ها و آدم‌ها” را با بازي به ياد ماندني“ لون  چاني” در نقش“لِني” به نمايش درآورد و يك سال بعد جان فورد“خوشه‌هاي خشم” را بر روي پرده عريض سينما و با بازيگري خيره كننده“هنري فوندا” جان بخشيد.“ذرت داغ” هم كه با انتشارش شهرت را براي اشتاين‌بك به ارمغان آورده بود توسط “ويكتور فلمينگ” كارگردان بزرگ سينما به روي پرده رفت. اين نويسنده شهير در نوشتن و تنظيم فيلمنامه“مرواريد” نيز كه در سال 1947 به كارگرداني“ اميليو  اينديو  فرناندِس” ساخته شد، همكاري داشت . اشتاين‌بك همچنين از روي يكي از موفق‌ترين داستان‌هاي خود“پوني سرخ”  فيلنامه‌اي نوشت كه در سال 1949 به نمايش در آمد. اما همكاري بي‌نظير و پرثمر وي  در عرصه سينما، نوشتن ديالوگ‌هاي قوي فيلم“زنده باد زاپاتا” به كارگرداني“اليا  كازان” بود، فيلمي كه با بازي فوق العاده“مارلون براندو” در نقش رهبر انقلابي و شورشي مكزيك در حافظه تاريخي سينما ماندگار شد. اشتاين‌بك همچنين بر كار تنظيم رمان“شرق عدن” براي ساخت فيلمي به همين نام، با هنرمندي جاودانه“جيمز  دين” در نقش شخصيت اصلي داستان كه اولين حضور او در يك فيلم بلند محسوب مي‌شد، نظارت داشت.         

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 4:40  توسط رامین مولایی  | 

 

آيا يوهان ولفگانگ گوته مسلمان بود؟

رودريگو   سولتا 

جدي تر شدن بحث پيوستن تركيه به جمع كشورهاي عضو اتحادية اروپايي‌ و نيز جايگاه مسيحيت در عرصه اروپاي آينده ، موجب مطرح شدن مجدد فرضيه اي قديمي گشته است كه براساس آن “ يوهان ولفگانگ فون گوته ” كه از وي به عنوان مظهر فرهنگ و ادبيات اروپايي نام برده مي شود ، پيش از مرگ به دين اسلام روي آورده بوده است .

اين نظريه درخور توجه ، مورد ادعا و دفاع گروهي از مسلمانان آلماني مقيم “ وايمار ” است ـ اين همان شهري است كه گوته دوره اي مهم از عمر خود را در آنجا گذراند ـ  مورد استناد ايشان نيز فتواي صادره از سوي شيخ عبدالقدير المورابيت است .

المورابيت با بررسي دقيق تعدادي از آثار گوته ، به خصوص “ ديوان شرقي ـ غربي ” او  و نيز دانسته هايي كه از زندگي شاعر در دست است ، به اثبات نظريه خود كوشيده است .

مركز ثقل اين استنادات ، انتقاداتي است كه گوته اينجا و آنجا نسبت به مسيحيت  ـ از جمله در يك مورد مي نويسد : “ حماقت هاي بسياري در اصول و اعتقادات كليسا موجود است ” ـ  و نيز چهره اي كه كليسا از حضرت مسيح ترسيم كرده ، وارد آورده است .

به باور المورابيت ، گوته الوهيت مسيح را انكار مي كرده است و براي اثبات اين ادعا به ابياتي از ديوان وي اشاره مي كند :

 

مسيح پاك در خلوت خود

خدا را حس مي كرد و به او مي انديشيد ؛

آن كس كه خودِ او را به خدا بدل ساخت

اراده قدسي اش را زايل كرد .

 

جاذبه جهان عرب در نزد گوته و نيز تلاش هايش براي توفيق در گشودن باب مفاهمه و برقراري گفتگو ميان فرهنگ شرق و سنت غرب بر تمامي گوته شناسان و منتقدين ادبي آشكار است . با اين وجود المورابيت پا را از اين فراتر گذاشته و سخن از تغيير آيين اعتقادي وي به ميان مي آورد و در اين راستا به ابيات ديگري از ديوان او ، آنجا كه شاعر از قرآن سخن به ميان مي آورد ،  استناد مي كند :

 

آيا قرآن جاوداني است ؟

جاي سؤال ندارد !

او كتابِ كتاب هاست ،

كتابي كه مرا براي مسلماني كافيست !

 

اما المورابيت كه اين چنين جانبدارانه و يكسويه از اين ابيات به عنوان سند مسلماني گوته ياد مي كند ،  اگر ابيات ديگري را  از همين سروده شاعر كه طي آنها ، وي به ستايش و مدح شراب مي پردازد ،  ذكر مي كرد ، سستي ادعايش بر همه روشن مي شد ، چرا كه شراب بر هر كه به اسلام روي آورد ، حرام مي گردد :

 

اما شراب نوشيدني جاوداني است،

بي شك چنين است

و بايد كه پروردة دست فرشتگان باشد ،

شايد داستان نباشد اين

كه ميخواره هر آينه

خداوند را به نيكوترين صورت مي نگرد ! #

    

اما گذشته از درستي يا نادرستي اين ادعا و مواردي كه ذكرشان رفت ، اين حقيقتي مسلم است كه نويسنده شاهكار ادبيات جهان “ فاوست ” در طول حيات خود علاقه خاصي به اسلام داشته است و اين مسئله را مورخ و منتقد ادبي مشهور خانم “ كاتارينا  مومسن ” در كتاب معروف خود “ گوته و جهان عرب ” با ذكر اسنادي موثق به اثبات رسانده است .

اين علاقه و گرايش گوته نسبت به اسلام هر چند بنياني محكم براي اثبات مسلماني وي نيست ، ولي مي تواند به عنوان نقطه اتكاي مثبتي براي تعامل هر چه بيشتر و گفتگوي رو در روي فرهنگ هاي اروپا و اسلام و نيز خوراك مناسبي براي بحث بر سر آينده ديني اروپا مورد بهره برداري قرارگيرد .

البته اين مناقشه در آلمان تنها از مسئله تمايل شديد تركيه به عضويت در اتحادية اروپايي ناشي نشده است ، بلكه از رشد فزاينده گرايش به دين اسلام كه به خصوص پس از واقعه  11 سپتامبر آشكارتر شده نيز نشأت مي گيرد .

به هر جهت ، در آلمان مسئله گفتگو با اسلام صرفاٌ يك موضوع مورد علاقه سياست خارجي نيست ، بلكه از جنبه سياست داخلي نيز مورد توجه است ، چرا كه در اين كشور نزديك به شش ميليون نفر مسلمان زندگي مي كنند .

بنابراين اصلاٌ عجيب نيست كه با فتواي المورابيت ، گروهي از مسلمانان مقيم آلمان ( ترك تباران آلماني ) با طرح نظريه اسلام آوردن گوته در سال هاي آخر عمر خود ، در پي مصادره به مطلوب كردن فرهنگ آلمان باشند !

 

 

پي نوشت :

# مترجم بي هيچ ادعايي در رد يا قبول فرضيه مسلماني گوته ، تنها يادآور مي شود كه به احتمال قريب به يقين گوته در اين ابيات به تأسي از حافظ ، از “ شراب ” همان مراد و مقصودِ مرشدِ شيرازي اش را اختيار كرده است ؛ چرا كه با قبول ادعاي نويسنده مقاله ، علاوه بر گوته  مي بايد : حافظ ، عطار ، نظامي ، مولوي و ديگر عرفاي اسلامي را هم خارج از دايره مسلماني دانست !               

 

   

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 20:28  توسط رامین مولایی  | 

 

كارلوس فوئنتس:“ برادران گريم بزرگترين نويسندگان داستان‌هاي وحشت‌ هستند”

 شش داستان پيرامون ارواح، موجودات شيطاني و خون‌آشام‌ها كه همه در شهر مكزيكو روي مي‌دهند، ژانر ادبي متفاوتي از كارهاي پيشين “كارلوس فوئنتس” نويسندة مكزيكي و دارندة معتبرترين جايزه‌هاي ادبي دنيايي اسپانيايي زبان يعني “سروانتس” (1987) و “پرنس آستورياس” (1994) است. وي مي‌گويد:« در مكزيك داستان‌هايي چون “آروئلا و پادشاهان” را داريم كه خود من رمان‌هايي چون “ آئورا” را بر پاية آنها پديد آورده‌ام. در اسپانيا براي مثال ما نويسنده‌اي چون “بِكِر” را داريم . . . اما چندان به اين موضوع توجهي نشده است، شايد تنها در آرژانتين اين توجه بيشتر بوده‌است. همچنان كه ما “ چيچن ايتزا” و “ تئوتيوآكان” را داريم كه به آنها اتكا كنيم، و در آرژانتين فقط “پامپا و دريا”‌را دارند و آنها مجبور شدند تا آثاري چون “ كتابخانة بابل” و “اختراع مورِل’ پديد آورند،  . . . اينها ميوه‌هاي ادبياتي هستند كه تمايل به دوباره ساختن سنت و پيشينه‌اي دارد كه بدان نيازمند است، براي همين هم ادبيات آرژانتين سرشار از تصوير و خيال است. آرژانتين كشوري است كه خود را با داستان توصيف مي‌كند.»

ـ قله‌هاي رفيع اين ژانر ادبي آلن پو، موپاسان، استوكر، وايلد و بي‌ اِرس هستند. شما به آنها تأسي مي‌كنيد؟

ـ ادبيات چين ادبياتي متنوع نيست، بلكه فقط توده‌اي از موضوعات گوناگون است؛ براي نمونه دوباره سازي افسانة نوعروس ربوده شده يا بازگشت زن مرده. بنابراين وقتي مي‌نويسم سعي مي‌كنم تا انديشه اي فراتر از نوعيت و موضوعيت ادبيات چين را عرضه‌ كنم. و همين به من اجازه مي‌دهد تا از همة نويسندگاني كه ياد كرديد بهره بگيرم، همة آنها به تنوعي قابل توجه در موضوع، از خلال خاطرات حك‌شده در ضمير جمعي ملت‌هاي خود دست يافته‌اند. من هم درونماية “آئورا” را از خاطرة جمعي ملت مكزيك گرفته‌ام. ( اين همان چيزي‌ست كه در ادبيات ژاپن نيز مي‌بينيم، براي نمونه در داستان “ ماه سرگردان پس از باران”)، و آن حكايت دختري است كه همچون روح از درون صداي پيرزني خودش را به ما نشان مي‌دهد.

ـ آيا داستان وحشت همان تكامل يافتة داستان كودكان است؟

ـ برادران گريم يزرگترين نويسندگان داستان‌هاي وحشت هستند، و هيچ‌كس نتوانسته بالاتر از آنها بايستد. در واقع داستان‌هاي وحشت نوعي جن‌گيري است كه اغلب به نوعي پيشگويي دروني بدل مي‌شود، چون تو سعي در دفع اين ارواح داري و در نتيجه فراموش مي‌كني كه آنها در پس ضميرت در انتظارند تا بتوانند به ما بگويند:« حالا كه طردم كردند، من هم خودم را نشان مي دهم».

ـ ارواح و اسرار در خانه‌ها، شهرها، در زندگي روزمره و . . .

ـ هر خانه‌اي حاوي اسراري‌ست. من باور دارم كه حتي اين هتل هم سر خود را دارد. شهري مانند مكزيك ـ كه شهري چند طبقه مانند رُم است ـ هم دهليز‌هاي زيرزميني بسياري دارد. اگر ما سعي در واشكافي اين شهر آزتكي داشته باشيم، مجبور خواهيم شد كه شهرسازي مدرن را از بين ببريم؛ ريشه‌هاي اين شهر در زير كاخ ملي و كليساي جامع مدفون است، براي بازيابي“معبد اعظم تنوچتيتلان  Tenochetitlan ”مي‌بايد كه تمام بخش استعماري را از بيخ و بُن بركنيم. . . . آخر همة شهرها رازي در خود مخفي دارند. . . نيويورك، پاريس . . . رمان بزرگ اما فراموش شدة “گاستون لِرو” همان نويسندة “ روح اُپرا”، به نام “دو روي زندگي تئوفراست لونژه” به من شناختي از لوئيس بونيوئل داد و اين ماجراي مرديست كه با تصوير خود در يك نقاشي قرون وسطايي روبرو مي‌شود، و همين او را به زيرزمين پاريس مي‌كشاند، آنجا كه تمدني مربوط به قرن دورازدهم به زندگي ادامه مي دهد، جايي كه مردم بي‌صدا، صحبت مي‌كنند، چون گوش‌هايي چنان پيشرفته دارند كه توان شنيدن سكوت ميان خود را نيز دارند. آنچه ما آن را به جاي دنياي مشهود و جاري مي‌گيريم، در واقع جهاني زيرزميني را در خود نهان دارد. شهر مكزيك به اين خاطر كه شهري اسرارآميز و غني است از ارزش بسياري برخوردارست. . . شهري كه 20 ميليون نفري را در خود جاي داده كه براي “ دراكولا” اغواگري بزرگ به حساب مي آيند، پس زماني كه ذخاير خوني او تمام شود، اينجا 20 ميليون لقمة حسابي انتظارش را مي‌كشند.

ـ نگاه ( بي ‌ميل به ديده‌شدن، ديدني بي‌آنكه تو را ببينند) اهميت زيادي در اين حكايت‌ها دارد.

ـ بله در همة خانه‌ها زيرزمين‌هايي وجود دارد، در همة اشخاص چيزي هست كه ما دوست نداريم كسي آن را ببيند: آنها زيرزمين‌هاي سايكولوژيك ما هستند.

ـ خير و شر، خدا و شيطان موصوعاتي بنيادين در ادبيات وحشت هستند.

ـ ما خدا را { اختراع مي كنيم}، ولي دنيا بايد كه سهمي از خود را به شيطان واگزارد، چرا كه بي او  نه مي‌تواند هستي يابد و نه پرهيز از گناه‌هايي را كه به او نسبت مي‌دهيم، بسط دهد. نبايد فراموش كنيم كه بدي يك بُعد است، امكاني براي آزادي. بدي در خلاء كارآيي ندارد، اگر خدا ما را آزاد قرار داده است، من مي توانم از آن هم براي خوبي و هم بدي سود برم. وقتي ما آنچه را در عراق مي‌گذرد شاهديم، يا مي‌دانيم كساني مانند هيتلر يا استالين وجود داشته‌اند، اينها ما را از هم‌جوشي خير و شر باخبر مي‌كند. . . با فروريختن ديوار برلين، بوش پدر گفت كه به سمت برقراري نظمي جهاني پيش مي‌رود و آنچه امروز مي‌بينم اين است كه ما در جهاني مملو از عدم‌نظمي جهاني زندگي مي‌كنيم.

ـ در پايان، برايمان از “ ديدار اشباح”، دومين كتابي كه عرضه خواهيد كرد، صحبت كنيد.

ـ اين كتاب مقالات مرا پيرامون هنرهاي تجسمي در برمي‌گيرد، كه بر پاية  دو محور پيش مي‌رود. “ پي‌ئرو  دِ لا فرانچسكا” به عنوان نخستين كسي كه به هنر نقاشي، عنصر مدرن را بخشيد، جرأت كرد تا به بيرون تابلو بنگرد. در پيكرة بيزانسي و در نقاشي قرون وسطايي تصاوير نگاهي دقيق به درون دارند و عناصر پيراموني تقريباً هيچ‌اند، چرا كه خداوند فضايي توصيفي ندارد. آنها فاقد عناصر اساسي هنر رنسانس هستند، عناصري چون كشور، شهر، كوچه و خيابان . . . در نقاشي پي‌ئرو د لا فرانچسكا افراد حاضر در نفاشي به بيرون تابلو مي‌نگرند. “بِلاسكِز” در نقاشي “ دوشيزگان” ، تابلويي فوق‌العاده پويا در زمان خود آفريده است كه با خروج از خود، بيننده را دعوت به ورود به خود مي‌كند. اين تابلويي اسرارآميز است: تو نمي‌فهمي كه چه چيز در آن نقاشي شده است. موضوع آن خانواده سلطنتي است، يا بچه‌ها و يا صحنه‌اي كه تابلو در آن روي مي‌دهد . . . ؟و شايد اصلاً هيچ چيز در آن نقاشي نشده باشد و اين تنها پارچه‌اي خالي است؟ غير از اين دو نفر از كساني چون “سورباران” ، “ريبرا” ، “ اوروسكو” ، “ كوئباس” ، “ كالو” ، “ تامايو” ، “ سائورا” و “ بوتِرو” از بين ديگران صحبت مي كنم.

   ‌

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 10:30  توسط رامین مولایی  | 

Pintor,poeta y antifascista

 

“ رافائل آلبرتي ”  نقاش ، شاعر و مبارز ضد فاشيست

نوشته : آ . پادييا

روزنامه  ال‌پاييس- اسپانيا

رافائل آلبرتي در 16 دسامبر 1902 در شهر ساحلي “ اِل پوئرتو دِ سانتا ماريا ”ي كشور اسپانيا متولد شد و تا جهارده سالگي كه خانواده‌اش به مادريد مهاجرت كرد، دوران رنگارنگ و پرخاطره كودكيش را در همان شهر كوچك و زيبا سپري كرد. او كه در ابتدا شيفته نقاشي بود، پس از چندي موزه “ پرادو ” در مادريد را به عنوان ارزنده‌ترين مكان نسخه‌برداري از آثار بزرگاني چون“ فرانسيسكو دِ گويا ”كشف كرد. هر روز در گالري‌هاي مختلف موزه مي‌نشست و غرق جذبه نور و رنگ تابلوهاي گويا از آنها كپي برمي‌داشت و اين در حالي بود كه او هنوز ديپلم متوسطه‌اش را هم نگرفته بود. در همين دوران بود كه با شركت در نمايشگاه‌هاي دسته‌جمعي نام خود را به عنوان نقاشي صاحب سبك در محافل هنري پايتخت مطرح ساخت. اما در سال 1920 در جريان مرگ پدرش ناگهان قلم به دست گرفته و شعري براي او سرود! اين آغازي پرشور براي يك عمر شاعري بود. او به طرز شگرفي به شاعري رو آورده بود و حتي ديگر از اينكه او را به عنوان هنرمندي نقاش بشناسند، ناخشنود مي‌شد.

 “ اقامتگاه دانشجويان ” در مادريد محل آشنايي او با جواناني شد كه سال‌ها بعد نام‌شان  همراه با او بر تارك ادب و هنر اسپانيا و جهان درخشيدن گرفت: فدريكو گارسيا لوركا، سالوادور دالي، لوئيس بونيوئل، بيسنته  آلئيخاندره و…  همين هنرمندان جوان بودند كه هسته اوليه نهضت ادبي“ نسل 27 ” را پايه ريزي كردند.

رافائل آلبرتي جوان  در سال 1925 با اولين دفتر شعر خود“ دريا و خشكي ” كه بعداً با نام “دريانورد در خشكي” به چاپ رسيد – و اكنون در آغاز قرن جديد به عنوان يكي از چهل اثر ادبي برگزيده قرن بيستم انتخاب شده است –  همراه“ خراردو  ديه‌گو ” شاعر ديگر اسپانيايي موفق به دريافت“ جايزه ملي ادبيات ” شد. او به خواسته‌اش دست يافته بود: اكنون در تمامي انجمن‌هاي هنري و ادبي اسپانيا و نيز ديگر كشورهاي اسپانيايي‌زبان او را به عنوان شاعري تمام عيار مي‌شناختند!

پس از اين موفقيت، او اثر ديگري  به چاپ مي‌رساند به نام: “ طلوع گل شب بو ”. آلبرتي با “در باره فرشتگان‌” كه در سال 1929 منتشر مي‌شود  به وادي سوررئاليسمي با رنگ و بوي رومانتيك گام مي‌نهد. در 1930 شاعر جوان با “ ماريا  ترسا  لئون ” كه او هم نويسنده‌اي تازه‌كار است، ازدواج مي‌كند.

 دهه سي، سال‌هاي پاگذاشتن به ميان مردم از سوي شاعر است. با اوج گرفتن مبارزات مردم بر عليه سلطنت و ديكتاتوري حاكم، آلبرتي به عنوان شاعري جوان و مردمي در كنار ايشان قرار مي‌گيرد و شعر خود را به مردم و آزادي تقديم مي‌كند. در سال 1931 به عضويت حزب كمونيست اسپانيا در مي‌آيد و پس از يك دوره سفر به اتحاد جماهير شوروي و چند كشور اروپايي به همراهي همسرش، مجله ادبي “ اكتبر‌” را منتشر مي‌كنند. او در همين سال‌ها به انتشار چند نمايشنامه آوانگارد دست مي‌زند.

با آغاز جنگ داخلي اسپانيا به صف مدافعين از مادريد به عنوان قلب تپنده آزادي مي‌پيوندد و به دبيري “ اتحاديه روشنفكران ضد فاشيست ” مستقر در شهر تحت محاصره نيروهاي فاشيست ژنرال فرانكو برگزيده مي‌شود. هم در اين دوران شروع به نگارش خاطرات خود مي‌كند، كتابي كه اولين جلد آن در سال 1942 تحت عنوان “ درختزار گمشده ” در مكزيك منتشر مي‌شود ـ او در سال هاي بعد هم به نوشتن خاطرات خود ادامه داد و در حال حاضر مجموعة چهار جلدي خاطرات وي از تولد تا سال 1985 در دست ماست ـ . آلبرتي پس از تصرف مادريد توسط فرانكو  و شكست آزاديخواهان در سال 1939 به اتفاق همسرش به فرانسه گريخت و در پاريس بود كه دوستي عميق و پايداري ميان او  و پابلو پيكاسو نقاش هموطن او به وجود آمد كه تا پايان عمر نقاش برقرار ماند. هم در اين شهر آلبرتي‌ها با “پابلو  نرودا ” و همسرش “ ماتيلده ” در ساختماني واقع  در ساحل رود سن  ، همسايه بودند. تقدير چنين بود كه او شاهد مرگ دوستان بسياري در طول عمر بلند خود باشد و نرودا هم يكي از همين دوستان صميمي بود.

پس از مدتي با برقراري حكومت  ويشي در فرانسة درگير جنگ جهاني دوم ، آلبرتي و همسرش مجبور به ترك پاريس و عزيمت به آرژانتين  شدند، جايي كه تنها فرزند دخترش  "آيتانا” به دنيا آمد. او در طول دوران تبعيدش در آرژانتين آثار بسياري منتشر كرد از جمله:“ميان گل ميخك و خنجر” و “ نغمه هاي خوآن پانادرو ”. وي در سال 1963 به“رم ” نقل مكان كرد و هم آنجا دفتر شعر “ رم ، خطر براي رهگذران ” را به چاپ رساند.

رافائل آلبرتي پس از مرگ ديكتاتور اسپانيا “ فرانكو” در سال 1977 و بعد از نزديك به 40 سال زندگي در تبعيد به موطن خود بازگشت و به عنوان نماينده حزب كمونيست اسپانيا از سوي مردم زادگاهش به پارلمان راه يافت ولي اندكي بعد از سمت خود استعفا داد.

در سال 1983 معتبرترين جايزه ادبي كشورهاي اسپانيايي زبان يعني “ جايزه سروانتس” به وي اعطا شد. آلبرتي پس از مرگ همسر اولش ، در سال 1988 با “ ماريا  آسونسيون  ماتئو ” ازدواج كرد .

 اما اين يگانه شاعر بلندآوازه‌ي  بازمانده از نسل 27 اسپانيا در آستانه تحويل قرن تازه در شهر زادگاهش چشم از دنيا فروبست.

آلبرتي در تمام طول عمر پربار خود و به خصوص در طي 40 سال تبعيد به ياد بندر زادگاهش در كنار درياي كاديس، ساحل زيباي آن، درياي نقره فام كاديس و آسمان آبي‌اش سرود. او در 1982 چنين مي نويسد:“ من همواره و همه جا فرزند درياي كاديس، ساحل، امواج كف‌آلود و تپه و ماهورهاي شني آن بوده‌ام. من از ماه مه 1917، ماه جدايي دردناكم از بندري كه آنجا به دنيا آمدم، با تن‌پوشي از روح آبي و سفيد و نور رخشنده‌ي پرتوانداز كاديس به مادريد آمدم، جاني كه نه تنها در اولين اشعار و ترانه‌هاي ريتميك من‌، بلكه در همه آنچه در خلال دوري بلند مدت چهل ساله‌ام سروده‌ام، رسوخ كرده و خودنمايي مي‌كند”.

ترانه‌هاي جاويدان اين شاعر بلند مرتبه اسپانيايي زبان چه در زمان حيات و چه بعد از آن توسط خوانندگان به نام و اركسترهاي معروف اروپا و آمريكا بارها و بارها  به اجرا درآمده‌اند.   

16 دسامبر سال جاري ـ 2002 ـ مصادف با يكصدمين سال تولد اين شاعر ، نقاش، نمايشنامه نويس و مبارز راه آزادي است، به همين مناسبت از سوي دولت اسپانيا و بنياد رافائل آلبرتي مراسم بزرگداشت گسترده‌اي در اسپانيا و نيز كشورهايي كه شاعر بخشي از دوران تبعيد چهل ساله‌اش را در آنجا سپري كرد، تدارك ديده شده است #.

روزنامه معتبر “ اِل  پائيس ” چاپ اسپانيا  كتاب“ دريانورد در خشكي” سروده رافائل آلبرتي را در فهرست  40  اثر برگزيده ادبي قرن بيستم آورده است. در اينجا دو شعر از اين كتاب و شعر ديگري از كتاب“ ميان گل ميخك و خنجر” سروده اين شاعر شهير اسپانيايي را با هم مي‌خوانيم:

 

سكاندار گمشده

اي ديدبان برج، گم گشته‌ام من و

فانوس درياييِ تو خاموش است!

 

شمال شرق، در آسمان هيچ روشن نيست،

و تو در خوابي!

 

آه كه ديدبان برج را خواب در ربوده است و

كشتي‌سازان را هيچ كدام،

سرِ‌ِ بر هم زدن خواب او نيست!

روان شو و بنگر  ِاي باد دريايي!

دريانوردي را بياب و بگويش

كه فانوس دريايي روشن نيست!

 

25

مرا بر گستره دريا درپيچيد،

زير نور آفتاب، گويي كه پيكرم

پاره اي از يك بادبان باشد.

 

خون را به افشردن از پيكرم برون كنيد

زندگي‌ام را بر طناب دكل، به سكوي بارانداز

بگسترانيد و خشك كنيد.

 

خشك، به ميان آب ها بيفكنيد مرا

با سنگي آويخته بر گلوگاهم

تا هرگز دوباره شناور نشوم.

 

من خون خويش را به درياها بخشيدم

آه اي كشتي‌ها، در خون من پيش برانيد!

من به ژرفاها خفته‌ام آرام!

ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ‌ـ ـ ـ - ـ - ـ ـ ـ

 

ترانه تبعيد

 

كيستيد شمايان كه بي‌كلام، مرا از دورها فرا مي‌خوانيد

با چنين افكار وحشت‌بار

در بادِ خاموش و هراسان

بي‌صدا نامم را بر زبان مي‌رانيد؟

 

كيستيد و چه مي‌خواهيد و چه را فرياد مي‌كشيد

و چيست آن چه در اين صداي دور دست جان مي‌سپارد؟

كيستيد كه با چنين فرياد خاموش

استخوان و پوست را در من از هم مي‌دريد؟

 

دندان‌ها كلام يخزده را مي‌فهمند،

زبان مرده، وحشت سرشار از مرگ را و

قلب نبضي بي طنين را.

 

غرقه در خون، پوست گاونر جاري‌ست،

دريا جاري‌ست، درياي خشكي از شيون و زاري.

… و آنان كه مرا فرا مي‌خواندند، ديگر اكنون گذر كرده‌اند.

 

# در كشور ما نيز با هماهنگي بنياد آلبرتي و همزمان با يكصدمين سال تولد شاعر، كتــابي تحت عنوان: “رافائل آلبرتي ، شاعرِ  دريا ، مردم و آزادي ” شامل برگزيد‌ه‌اي از  زندگينامه‌ي خودنوشت شاعر  همراه با نزديك به 350 شعر از او با ترجمه: نازنين ميرصادقي و  من از سوي نشر مس منتشر شد. اشعار آمده در متن، برگرفته از همين كتاب است .  

 

 

      

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 5:1  توسط رامین مولایی  |