تبليغاتX
رامین مولایی - نامه‌هایی به یک نویسنده جوان - نامه‌ سوم

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

فريبايي

دوست عزيز :

شما حق داريد . نامه هاي قبلي ام در باره قريحه ادبي و سرچشمه اي كه موضوع هاي يك داستان نويس از آن مي جوشد ، همين طور تحليل هاي جانورشناسانه ام ـ كرم كدو  و  كاتوبلپاس ـ بيش از اندازه خيالي بودند و ماهيتي نه چندان قابل اثبات داشتند . اما اكنون زمان آن رسيده تا به مباحثي بپردازيم كه از ماهيت نظري كمتري برخوردارند و خصوصاٌ در ادبيات ريشه دوانده اند .

اين بار مي خواهيم از قالب ـ فُرم ـ رمان صحبت كنيم ، كه هر چند دو وجهي ، ولي از جمله واقعي ترين مواردي مي باشد كه هر رمان داراست ، تا آن جا كه هر رمان به وسيله شكل و قالب خود صاحب پيكره و طبيعتي قابل لمس مي گردد . اما پيش از افراشتن بادبان هاي كشتي مان بر پهنه آب هاي وسيع و فرح بخش براي كساني چون شما و من كه به اين هنر ـ داستان نويسي ـ  عشق مي ورزيم و به تمرين اش مشغوليم ، از آنجا كه شايد اين موضوع براي بسياري از خواننندگان رمان ها ،كاملاٌ روشن نباشد ، شايسته است ـ هر چند شما از آن آگاهي كامل داريد ـ اشاره كنم كه : جدايي ميان محتوا و قالب ( يا درونمايه و سَبك و ساختار روايتي ) امري ساختگي است كه تنها به دلايل تشريحي و تحليلي مجاز است و در واقعيت اين گونه نيست ، پس آنچه رمان روايت مي كند از شيوه چگونگي روايت جدا نشدني است . اين شيوه است كه  باورپذير يا باورناپذير ، پيوستگي يا گسيختگي ، خنده آور يا غمناك بودن داستان را تعيين مي كند . بر همين اساس است كه مي توان گفت  “ موبي ديك ” ـ 1 ـ  ماجراي دزد دريايي كه وسوسه شكار نهنگي سفيد او را در پي خود به همه درياها مي كشاند و نيز “ دُن كيشوت ” كه ماجراها و ضدماجراهاي يك سلحشور نيمه مجنوني است كه تلاش دارد تا در پهنه دشت هاي “ لا مانچا ” دلاوري هاي قهرمانان افسانه هاي شهسواري را تجديد كند . اما آيا كسي كه اين رمان ها را خوانده باشد جهان هاي به غايت غني ، كامل و با ظرافتي را كه “ مِلويل ” ـ 2 ـ و “ سروانتس ” خلق كرده اند، از درون توصيف “ درونمايه ” هايشان باز مي شناسد ؟ البته براي توضيح  ساز و كارهايي كه به يك داستان حيات مي بخشند ، مي توان ميان موضوع ـ درونمايه ـ و شكل ـ قالب ، فرم ـ تفكيك قايل شد ، اما طبيعي است كه در شرايطي ديگر اين جدايي ممكن نيست ، يا حداقل در مورد رمان هاي خوب اين امكان وجود ندارد ـ بر عكس در رمان هاي بد البته ممكن است ، درست به همين دليل هم بد هستند ! ـ رمان هايي خوب هستند كه آنچه روايت مي كنند و سبكي كه ساخته و پرداخته شان مي كند از نوعي وحدت و يكپارچگي ناگسستني دروني بهره مند باشند . اين دسته از رمان ها به لطف همين شكل و قالب تأثيرگذارشان از  فريبايي بهره مندند كه خواننده در برابرش تاب مقاومت ندارد .

        اگر پيش از مطالعه “ مسخ ” ـ 3 ـ  به شما گفته شده بود كه موضوع اين رمان دگرديسي كارمند جزء درمانده اي به سوسكي كريه و نفرت انگيز است ، شايد در حالي كه خميازه مي كشيديد ، با خودتان مي گفتيد : “چه خوب شد

 1-Moby  Dick

2- Melville , Herman

3- La   metamorfosis

كه در يك لحظه از خواندن رماني چنان احمقانه خلاص شدم ! ” . با وجود اين اگر شما اين داستان را با جادويي كه “ كافكا ”ـ 1 ـ  در آن به كار برده است ، خوانده باشيد ، با تمام وجودتان نگون بختي دهشتناك  “ گِرِگور  سامسا ” ـ 2 ـ را  “ باور ” مي كنيد : با او هم ذات پنداري مي نماييد ، رنج مي كشيد و اندوه يأس آلودي كه كارمند بينوا را  در خود فرو برده و نابودش مي سازد ، حس مي كنيد ، تا آنجا كه تنها با مرگ وي ، دوباره به زندگي عادي تان كه اين داستان نامأنوس و عجيب آن را مختل كرده بود ،  باز مي گرديد . اما شما داستان گرگور  سامسا را باور مي كنيد چرا كه كافكا به خوبي قادر بوده به شيوه اي تعريف اش كند ـ با پاره اي كلمات ، سكوت ها ، فاش سازي ها ، جزئيات ، تشكيلاتي از داده ها و اطلاعات و نيز سير داستاني ـ تا آن را به خواننده بقبولاند و همه پيش زمينه هاي فكري لازم براي پذيرش ،  اتفاقي اين چنيني را به او القاء نمايد .

براي برخورداري يك رمان از فريبايي ، لازم است تا داستان تان را به شيوه اي تعريف كنيد كه از حداكثر عناصر زنده و پوياي مجازي در قصه و شخصيت هايتان بهره ببريد و همزمان توهمي از خودمختاري و جدايي كامل داستان تان از دنياي واقعي را كه خواننده در آن به سر مي برد ، به وي انتقال دهيد . فريبايي يك رمان زماني در نظر ما بسيار مستقل و به خود متكي مي نمايد كه در ما اين احساس را به وجود آورد كه همه آنچه در داستان جريان دارد تنها در تعامل با سازوكار دروني اش رخ مي دهد و نه در نتيجه تحميل خواست اراده اي بيروني به آن . زماني يك رمان به ما احساس رضايتي دروني مي بخشد كه از بند واقعيتِ واقع رهاشده  ، از هرآنچه پوياي و حيات اش به آن نيازمند است  برخوردار باشد و به اين ترتيب به نهايت قابليت فريفتن و مسحور ساختن خوانندگانش دست يافته و هم چنين باعث شده تا ايشان داستاني را كه برايشان تعريف كرده است ، باور كنند ، چيزي كه رمان هاي خوب و برجسته به واسطه قدرت فريفتن و فريفتني كه از آن برخوردارند به نظر نمي رسد داستاني را براي مان تعريف مي كنند بلكه ما را وا مي دارند تا در آنها زندگي كنيم و در دنياي شان شريك شويم .

بدون شك شما با تئوري معروف  فاصله گذاري   “ برتولت  برشت ”  ـ 3 ـ آشنا هستيد .او اعتقاد داشت براي اين كه در نگارش نمايشي حماسي و آموزشي به اهداف خود دست يابد ، توسعه تكنيكي در نمايش ـ در شيوه اجرا ، حركت يا گفتار بازيگران و نيز صحنه آرايي ـ كه به تدريج “ توهم ” را از ميان بردارد و به تماشاچي يادآوري نمايد كه آنچه در صحنه نمايش مي بيند زندگي واقعي نيست ، بلكه تئاتر است ، يك دروغ و نمايش ، كه در عين حال مي بايد نتايج و درس هايي را در ذهن او ترسيم سازدتا به حركت و عمل وادارش كند . نمي دانم نطرتان در مورد برشت چيست . من كه فكر مي كنم او نويسنده بزرگي بود ، و نيز ، هر چند اغلب زياده روي در تبليغ نمايشي و ايدئولوژيكي بر كار او سايه مي اندازد ، ولي تئاترش فوق العاده عالي است و خوشبختانه بسيار جذاب و اغواكننده تر از تئوري اش در مورد فاصله گذاري .

 

1-Kafka  ,  Franz

2- Gregorio  Samsa     

3- Brecht  ,  Bertolt

و اما فريبايي يك رمان دقيقاٌ هدفي متضاد را دنبال مي كند : كوتاه كردن هر چه ممكن حد فاصل داستان از واقعيت و از ميان برداشتن اين مرز ، هم چنين زنده و پويا ساختن اين دروغ چون واقعيتي مانا ، توهمي در نهايت اقتدار و نيز توصيفي قابل اعتماد از واقعيت .همه رمان هاي بزرگ اين نيرنگ را به كار مي گيرند : آنها متقاعدمان مي كنند كه دنياي همان چيزي است كه آنها تعريف مي كنند ، دنيايي كه بر روي خرابه هاي دنياي واقعي و براي ارضا وَلَع سيري ناپذيري ( بازآفرينش واقعيت ) كه الهام بخش قريحه رمان نويس است ، برپا شده است . تنها رمان هاي بد از توان فاصله گذاري برخوردارند ، چيزي كه برشت به آن علاقه مند بود تا تماشاچيانش را از آموزش هاي فلسفه سياسي كه از خلال نمايش به آنها عرضه مي كرد به صورتي تجربي بهره مند سازد . رمان بدي كه فاقد فريبايي است و يا بهره كمي از آن دارد ، نمي تواند ما را به راست بودن دروغي كه تحويل مان مي دهد ، متقاعد سازد ؛ اين رمان يك دروغ ، يك حقه بازي ، پيكره اي ساختگي ، بي روح و فاقد حيات است كه بسيار كُند و احمقانه حركت داده مي شود ، درست همچون عروسك هايي كه توسط عروسك گرداني ناوارد گردانده مي شوند و نخ هاي كه در دست سازنده شان قرار دارد از پرده بيرون افتاده اند و پوشالي بودن اين آدمك ها را برملا مي سازند ، آدمك هايي كه خوشحالي يا ناراحتي شان به دشواري ما را تحت تأثير قرار مي دهد ، حتي شايد زنده باشند ولي بي اراده اند و بدون آزادي عمل ، زندگي هايي عاريه اي و وابسته به اربابي قادر و توانا .

بديهي است كه قلمرو حاكميت داستان واقعيت نيست ، بلكه خيال است . بهتر بگويم ، خيال تنها يك قلمرو مجازي است ، و از اين رو من هنگام دادن تعريفي از خيال ، “ خيالي مستقل و رهاگشته از دنياي واقعي ” و صحبت كردن از “  حاكميت توهم ” بسيار احتياط كرده ام . كسي رماني مي نويسد . اين اثر ، كه خود به خود متولد نمي شود ، بايد به نقطه اي متكي  و يك سر بند ناف اش به دنياي واقعي متصل باشد . اما اين تنها از سر اجبار نيست كه نويسنده رمان هايش را به زندگي واقعي پيوند مي زند ، بلكه به اين سبب نيز هست كه اگر آنچه رمان ها روايت مي كنند در باره جهاني كه خوانندگان در آن زندگي مي كنند صحبتي و نظري به ميان نياورد ، در نظر ايشان  رماني بعيد و نامربوط از آب در آمده است ، ساخته اي انعطاف ناپذير و غير قابل نفوذ كه در تقابل با زندگي ايشان است : داستاني  فاقد فريبايي كه هرگز نمي تواند افسونشان كرده  به دام شان اندازد ، به راستي و درستي خود متقاعدشان سازد و همانند چيزي كه با گوشت و پوست خود احساس اش مي كنند به زندگي كردني كه برايشان توصيف مي كند ، وادارشان نمايد .

اين ابهام زيبا و ظريف داستان است : بلندپروازي و جاه طلبي استقلال در عين درك اجتناب ناپذير بودن بردگي واقعيت و تلقين نوعي استقلال و خودمختاري به وسيله قدرت هاي تكنيكي كه همچون تصور جدايي ملودي هاي اُپرايي از آلات موسيقي يا حنجره هايي كه آنها را به اجرا در مي آورند ، فريبي بيش نيست .قالب ـ فرم ـ زماني به اين افسونگري ها نايل مي گردد كه كارآمد باشد . با اين حال ، مانند مورد موضوع و قالب ، در اينجا هم بحث بر سر ماهيتي تفكيك ناپذير در مرحله عمل است ، قالب شامل دو عنصر به يكسان مهم است كه هر چند همواره آميخته به هم هستند ، اما در مقام تحليل و تفسير قابل متمايز ساختن از يكديگر مي باشند : سَبك و ترتيب . در مورد اولي ، واضح است كه مربوط به كلمات است ، متني كه از خلال آن داستان روايت مي شود ، و اما دومي به سازمان عناصر داستان مربوط مي شود ، چيزي كه براي ساده تر شدن اش ، بايد به محورهاي اساسي ساختار رمان نظر كنيم : راوي ، فضا و زمان روايي .

به خاطر طولاني نشدن اين نامه ، پاره اي از ملاحظات را در باره سبك ، زبان داستان و تأثيرش در فريبايي كه  زندگي ( و يا مرگ ) رمان ها بسته به آن است ، به بعد موكول مي كنم .

 

                                                                                                      با آرزوي موفقيت شما                                             

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 9:45  توسط رامین مولایی  |