X
تبلیغات
رامین مولایی - پیرمرد پشیمان(آنا ماریا ماتوته)

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

 

El Arrepentido

 

 

پيرمرد پشيمان

 

آنا ماريا ماتوته

 

    كافه دلگير و تاريك بود. نماي اصلي كافه رو به جاده و درِ پشتي آن مشرف به ساحل بود. دري كه رو به ساحل باز مي‌شد با حصيري پوشيده شده بود كه با هر نسيم تكان مي‌خورد و صدايي شبيه ساييده شدن دو تكه استخوان روي هم مي‌داد.

    تومئو[1]ي پير بر آستانه در نشسته بود و كيسه‌ي توتون‌ چرميِ سياهِ كهنه‌يي را ميان دست‌هايش به آرامي بازي مي‌داد و رو به ساحل به دوردست‌ها خيره شده بود. صداي موتور قايقي همراه صداي برخورد موج‌ها بر روي صخره‌هاي ساحلي به گوش مي‌رسيد. كنار اسكله يك لِنج قديمي كه چادري كهنه رويش كشيده بودند، آرام بالا و پايين مي‌رفت.

    تومئو غرق در افكار خود گفت:

ـ‌ پس اين‌طور ...!

كلماتش به‌قدري سنگين و آهسته بود كه گويي مثل سنگ جلوي پاهايش به زمين مي‌افتاد. چشم‌هايش را بالا گرفت و به روتي[2] چشم دوخت.

روتي جوان عينكي و لاغر اندامي بود كه پشت شيشه‌هاي عينك خود چشم‌هاي آبي معصومي داشت. روتي جواب داد:

ـ همين‌طوره

و نگاهش را به زير انداخت.

تومئو با انگشتان باريك و تيره‌اش ته كيسه‌ي توتونش را كاويد، برگ توتوني را با نوك انگشتانش خُرد كرد و همان‌طور كه به دريا خيره مانده بود، ادامه داد:

ـ چقدر بِهم وقت مي‌دي؟

ـ نمي‌دانم نمي‌شود زمانش‌ را دقيقاً مشخص كرد. مي‌خواهم بگويم آن‌چنان هم حتمي نيست.

ـ ببين روتي، تو من‌رو خيلي خوب مي‌شناسي‏، پس راحت حرف بزن.

روتي سرخ شد و به نظر آمد لب‌هايش مي‌لرزند:

ـ‌ يك ماه شايد هم دو ماه

ـ روتي ازت ممنونم، مي‌فهمي كه؟آره ازت خيلي ممنونم، اين‌طوري خيلي بهتر شد.

روتي ساكت بود. تومئو گفت:

ـ روتي مي‌خوام چيزي بهت بگم، هرچند مي‌دونم تو خيلي حساس و نكته‌سنجي. اما مي‌خوام چيزي‌‌رو بهت بگم، روتي. من خيلي بيشتر از اوني كه مردم فكر مي‌كنند پول‌و‌پَله دارم. تو خيلي خوب مي‌دوني يه آدم فقير، يه ماهيگير قديمي، صاحب يه كافه‌ي بين‌راهي . . .اما من پولدارم، پول زيادي هم دارم.

روتي ناراحت به‌ نظر مي‌رسيد، سرخي گونه‌هايش تندتر شده بود.

ـ اما دايي . . . من نمي‌فهمم چرا اين‌ها را به من مي‌گوييد؟

ـ تو تنها قوم و خويش من هستي، روتي.

و در حالي‌كه غرق در خيالات خود به دريا خيره مانده بود، تكرار كرد:

ـ من هميشه دوستت داشته‌ام.

روتي اندوهگين گفت:

ـ‌ اين را خيلي خوب مي‌دانم، شما هميشه به من لطف داشته‌ايد.

ـ برگرديم سر حرف قبلي‌مون. من پول زيادي دارم. آدم‌ها هميشه اونجور كه نشون مي‌دن، نيستن.

روتي لبخند تلخي زد.(شايد مي‌خواد از قاچاق‌هايي كه كرده تعريف بكنه! خيالش من خبر ندارم! خيال مي‌كنه هيچ‌كس باخبر نيس! . . . تومئوي پير! همه خيلي خوب تورو مي‌شناسن!. . .ولي اون چه‌طور خودش‌رو راضي كرد تا خرج تحصيل من‌رو بدهد، در حالي‌كه او اصلاً اهل اين گشاده‌دستي‌ها نيست؟)

دست‌اش را بر شانه‌ي پيرمرد گذاشت:

ـ دايي، خواهش مي‌كنم. . . ديگه از اين موضوع حرف نزنيم، خواهش مي‌كنم. به‌علاوه من كه گفتم شايد اصلاً اشتباه كرده باشم. بله، اشتباه كردن خيلي ساده‌ است. هيچ‌كس نمي‌داند . . .

تومئو با ناراحتي بلند شد. باد گرمي موهاي خاكستريش را افشان مي‌كرد.

ـ بيا روتي، بيا بريم پياله‌اي با هم بزنيم.

. . . و با دست پرده‌ي حصيري را كنار زد و روتي هم پشت‌سرش تو رفت. كافه در آن ساعت از روز سوت‌وكور بود. دو خرمگس با سروصداي زيادي دور و برشان پرواز مي‌كردند. تومئو پشت پيشخان را و دو استكان را لبالب از كنياك كرد و يكي را به او تعارف كرد:

ـ برو بالا، پسر!

پيش از آن هرگز او را ”پسر“ خطاب نكرده بود. روتي چشمكي زد و لب‌اش را تَر كرد. پيرمرد ناگهان گفت:

ـ پشيمونم! . . .

روتي به او خيره شد. پيرمرد تكرار كرد:

ـ‌ آره پشيمونم!

ـ‌ نمي‌فهمم از چي صحبت مي‌كنيد، دايي . . .

ـ‌ مي‌خوام بگم، پول من پولِ شرافتمندانه‌اي نيست، اصلاً نيست!

و استكانش را يك نفس سركشيد و با پشت دست لب‌هايش را پاك كرد.

ـ هيچ‌چيز نمي‌تونست بيشتر از اين من‌رو خوشحال كنه كه از تو كسي رو بسازم كه حالا شده‌اي، يه دكتر درست و حسابي!

ـ من هم هرگز فراموش‌ نمي‌كنم . . .

روتي اين كلمات را با صدايي لرزان ادا كرد و ناخودآگاه چشم به زمين دوخت.

ـ چشم‌هات رو پايين ننداز. خوش ندارم وقتي حرف مي‌زنم به جاي ديگه‌اي نگاه كني! آره روتي، من از اين بابت خيلي راضي‌ام، مي‌دوني واسه‌چي؟

روتي ساكت بود.

ـ از اين خوشحالم كه تو با همين درسي كه خوندي مي‌توني من‌رو از مرگم باخبر كني. آره روتي من از اين بابت خيلي خوشحال و راضي‌ام.

ـ دايي از شما خواهش مي‌كنم اين‌طور صحبت نكنيد . . . برايم خيلي دردناك است . . . فراموشش كنيم.

ـ نه، واسه جي فراموشش كنيم. تو من‌رو باخبر كردي و حالا ديگه خيالم راحت شد . . . روتي، تو نمي‌فهمي چه خدمتي به من كردي . . .؟

روتي استكان را ميان انگشتانش فشرد و بعد يك‌نفس و تا آخرين قطره‌‌اش را سركشيد.

ـ تو من‌رو خوب مي‌شناسي، روتي. خيلي هم خوب مي‌شناسي.

و روتي لبخند كمرنگي زد. . .

 

آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت. نزديك ساعت هشت با بازآمدن كارگران سيمان‌كار، كافه پُر شد. تومئوي‌ پير هم مثل هر روز اين‌سو و آن‌سو مي‌رفت و مشغول كار بود. . . نبايد مي‌گذاشت تعطيلات روتي، آن هم بعد از گرفتن مدرك دكترا، خراب شود. به نظرش روتي پريشان و غمگين مي‌آمد و چندبار متوجه شد كه ساكت و آرام به او زُل زده است.

روز بعد هم بي‌هيچ اتفاق خاصي سپري شد. ميان آن‌دو ديگر صحبتي از آن موضوع نشد. تومئو خيلي طبيعي خودش را خوشحال وانمود مي‌كرد. در عوض روتي بسيار نگران و افسرده مي‌نمود.

دو روز ديگر را هم پشت‌سر گذاشتند. گرماي شديد و طاقت‌فرسايي جزيره را در بر گرفته بود. روتي نزديك به ساحل قايقراني مي‌كرد. نگاه آبي و متفكرانه‌اش در آسمان سرگردان بود. هواي شرجي پيراهن خيس‌اش را بدنش چسبانده بود و ساكت و رنگ‌پريده از دريا برمي‌گشت. نگاهي به تومئو انداخت و به پرسش‌هاي پيرمرد، جواب‌هاي كوتاهي داد.

صبح روز سوم، تومئو به اتاق خواهرزاده و پسرخوانده‌اش رفت. جوان تازه از خواب بيدار مي‌شد. . . آهسته صدايش كرد.

ـ روتي. . .

روتي با عجله عينك‌اش را به چشم زد. دست‌هايش مي‌لرزيدند.

ـ چي شده، دايي؟

تومئو خنديد و گفت:

ـ چيزي نشده. . .مي‌خوام برم بيرون، ممكنه دير برگردم، فهميدي؟ يه وقت دلواپس‌ام نشي. . .

روتي رنگ به چهره نداشت:

ـ خيلي خُب. . .

رويش را برگرداند و صورتش را روي بالش گذاشت. تومئو گفت:

ـ عينك‌ات روتي. . . نشكني‌اش!

روتي عينك‌اش را از چشم برداشت و به زمين خيره شد. از پنجره‌ي كوچك اتاق هواي گرم و صداي موج داخل مي‌شد.

ظهر شده بود كه روتي به طبقه‌ي پايين و كافه رفت. در اصلي قفل بود. ظاهراً دايي‌اش ديگر اهميتي به جلب مشتري نمي‌داد.

روتي براي خودش قهوه ريخت. بعد از در پشتي به طرف ساحل رفت. قايق قديمي آرام بالا و پايين مي‌رفت.

نزديك ساعت دو بود كه به او خبر دادند:« تومئو در جاده‌اي كه به تورا[3] مي‌رود، به خودش شليك كرده است. بايد اين كار را همان ساعت‌هاي اوليه‌ي صبح بعد از بيرون آمدن از كافه انجام داده باشد».

روتي رنگش پريده بود و افسرده و پريشان نشان مي‌داد. گيج‌ و منگ بود.

ـ شما از علت اين اقدام دايي‌تان چيزي مي‌دانيد؟

ـ نه، اصلاً نمي‌توانم بفهمم!. . .حتي نمي‌توانم تصورش را هم بكنم. او به نظر آدم خوشبختي مي‌رسيد.

 

روز بعد، روتي نامه‌اي دريافت كرد. با ديدن نام خود روي پاكت، رنگش پريد و با دست‌هايي لرزان آن را باز كرد. دايي‌اش بايد نامه را پيش از خودكشي و بعد از بيرون رفتن از كافه به صندوق پست انداخته باشد.

روتي اين‌طور خواند:

”روتي عزيز:

    خيلي خوب مي‌دانم كه مريض نيستم، چون هيچ‌كدام از دردهايي را كه برايت توضيح دادم، نداشتم! بعد از اين‌‌كه معاينه‌ام كردي، پيش دكتر ديگري هم رفتم و كاملاً مطمئن شدم. نمي‌دانم كه تا چند وقت بتوانم در سلامت كامل زندگي كنم‏ چرا كه به قول خودت، آدم از همه چيز كه خبر ندارد! تو خيلي خوب فهميده بودي كه اگر بدانم چند روز بيشتر مهلت ندارم، توي رختخواب منتظر مرگ نمي‌مانم و دقيقاً همين كاري را مي‌كنم كه حالا كردم و دستِ اخر تو وارث من خواهي شد. اما از تو متشكرم روتي، براي اين‌كه واقعاً فهميدم پول و ثروت‌ام كثيف و ناپاك است. ديگر خسته شده بودم، خسته و افسرده و يا همان حالتي كه اسم‌اش پشيماني است. پس براي اين‌كه خداوند مرا در پناه خود بگيرد ـ تو مي‌داني كه من صرف‌نظر از خيلي چيزها، آدم با ايماني هستم!ـ پول‌هايم را به بچه‌هاي يتيم‌خانه مي‌بخشم!“




1.Tomeu

2.Ruti

3.Tura

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 19:55  توسط رامین مولایی  |