تبليغاتX
رامین مولایی - خرگوش و نقاش های سفید

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

(نشرچشمه-چاپ اول:پاییز ۱۳۸۴،قیمت:۵۰۰تومان)

 

نقاش و خرگوش هاي سفيد

 

نويسنده و تصويرگر: جانِت  و  ليبيو  مارزوت

 

ترجمه : رامين مولايي

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اين، داستان مرد نقاشي است كه شور و شوق

نقاشي كشيدن را از دست داده بود.

به همين خاطر براي زندگي به جايي بسيار دور از شهر، به منطقه‌اي

كوهستاني و

پوشيده از جنگل‌هاي سردسيري سفركرد.

نقاش در دامنه كوهستان، ميان دشتي وسيع، در كلبه‌اي چوبي و

 قديمي اقامت كرد.

دور تا دور كلبة چوبي را جنگلي فراگرفته بود كه حيوانات گوناگوني

در آن زندگي مي‌كردند، جنگلي چنان وسيع

كه براي گذشتن از آن چندين روز پياده‌روي لازم بود.

 

 

زمستان بود و درختان جنگل پوشيده از برف.

نقاش كه به كار روزانه عادت كرده بود، از بيكاري حوصله‌اش سر مي‌رفت،

پس روزها خودش را با پياده‌روي‌هاي طولاني در جنگل سرگرم مي‌كرد.

شدت سرما زياد بود و تقريباً همة حيوانات يا به مناطقي كه سرماي كمتري داشت،

پناه برده يا به خواب زمستاني فرو رفته بودند.

 

 

فقط و فقط اين خرگوش‌هاي سفيد بودند كه هنوز هم

آنجا زندگي مي‌كردند.

آن‌ها به كمك پاهاي پوشيده از موهاي چرب و پُرپشت‌شان

بدون فرورفتن در برف مي‌توانستند بدوند و جست‌وخيز كنند.

پوست آن‌ها كه در تابستان مانند ديگر خرگوش‌ها

خاكستري بود، در زمستان

سفيد و پُرپشت مي‌شد و چون لباسي گرم،

آن‌ها را در برابر سرماي گزنده و يخبندان‌هاي وحشتناكِ شبانة كوهستان حفظ مي‌كرد.

 

 

نقاش ردپاي خرگوش‌ها را همه جا مي‌ديد.

پيدا بود كه بايد تعدادشان زياد باشد؛

اما او هيچ‌كدام از آن‌ها را نمي‌ديد؛ پوست سفيد

خرگوش ها باعث مي‌شد در ميان برف ديده نشوند.

 

 

نقاش كم‌كم وسوسه مي‌شد تا

يكي از آن‌ها را بگيرد و بين راه روي آتش كباب كند و

با سيب‌زميني‌هايي كه زير خاكسترِ آتش پخته بود، نوش‌جان كند!

اما شكار آن‌ها بيشتر از خوردنشان آرزويش شده بود، چون او

جاي پايشان را همه جا مي‌ديد، ولي نه خودشان را مي‌ديد،

نه صدايشان را مي‌شنيد و اين موضوع برايش خيلي تعجب‌آور بود!

از هيزم‌شكني كه در آن اطراف زندگي مي‌كرد، يك تفنگ گرفت و

صبح زود، با تابش اولين پرتوهاي آفتاب،

به قصد شكار خرگوش از كلبه بيرون رفت.

 

 

جنگل، درست مانند سرزميني شيشه‌اي، سرد و ساكت بود.

فقط گاهي صداي شكستن و فروريختن تكه يخي از درخت كه

با تابش آفتاب صبحگاهي آب شده بود، نقاش را كه با دقت زياد

كوچك‌ترين حركت و كمترين صدايي را زيرنظر داشت، مي‌ترساند.

سرتاسر جنگل با ردپاي خرگوش‌هاي سفيد تزئين شده بود.

نقاش بدون احساس خستگي، ردپاها را كه راه‌هاي بي‌پاياني مي‌ساختند،

دنبال مي‌كرد. گاهي از حالت ردپاها حدس مي‌زد كه بايد مخفيگاهشان زير شاخه

يا تنة افتادة درختي باشد. جايي كه خرگوش‌ها

خودشان را از سرما حفظ و براي مدتي استراحت مي‌كردند،

چُرتي لذت‌بخش در روزي آرام! چون آن‌ها براي يافتن غذا

شب‌ها از لانه‌اشان بيرون مي‌آمدند و پوست نرم و جوانه‌هاي درختان را مي‌جويدند.

انگار آن‌ها اصلاً خواب نداشتند.

 

 

نقاش روزها و روزها مسير ردپاهاي روي برف را دنبال كرد.

او بدون كمترين سروصدايي درست مانند يك گرگ، در خلافِ جهت باد

قدم برمي داشت تا خرگوش ها بوي بدن او را حس نكنند.

حتي گاهي مانند يك درخت بدون كوچك‌ترين حركتي،

در گوشه‌اي از جنگل كشيك‌شان را مي‌كشيد.

اما بي‌فايده بود! خرگوش‌ها هيچ‌جا به چشم نمي‌خوردند!

 

 

غروبِ يك روز، نقاش پس از ساعت‌ها پياده‌رويِ بي‌نتيجه،

به كلبه‌اش برگشت و مشغول ساختن يك دام شد.

يك دام ساده اما كارآمد كه از زمان‌هاي بسيار دور

براي شكار حيوانات كوچك از آن استفاده مي‌شد.

نقاش با اشتياق و پشتكار فراوان كار مي‌كرد و طولي نكشيد كه دام آماده شد.

آن را آزمايش كرد و مطمئن شد كه درست عمل مي‌كند.

آن شب قرص ماه در آسمان مي‌درخشيد، پس به جنگل رفتن و گذاشتن دام

نزديكِ مسيري كه خرگوش‌ها از آن مي گذشتند در روشنايي مهتاب كار ساده‌اي بود.

او به عنوان طعمه يك تكه سيب هم درون دام گذاشت.

صبح روز بعد، براي ديدن نتيجة كارش، با شوق فراوان از كلبه بيرون رفت.

آفتابِ خوبِ روزِ پيش برف‌ها را كمي آب كرده بود،

اما سرماي شديد شب، باعث يخ‌زدگي سطح برف شده بود و

با برداشتن هر قدم يخ‌ها مي‌شكستند و صداي بلندي ايجاد مي‌كردند.

خيلي عجيب بود! دام همان‌طور كه شب پيش كار گذاشته شده بود،

دست نخورده مانده بود! اينكه خرگوش‌ها

در برابر عطرِ خوشِ سيب مقاومت كرده باشند، باورنكردني بود!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روزها از پي هم، آمدند و رفتند و خرگوش‌ها نه در آن دام، بلكه

در دام‌ها و تله‌هاي ديگري هم كه نقاش كار ‌گذاشت، گرفتار نشدند.

خرگوش‌هاي سفيد فكر نقاش را كاملاً مشغول كرده بودند و حالا

او شب و روز فقط به آن‌ها فكر مي‌كرد و بس!

هر روز صبح زود براي پيداكردن آن‌ها از كلبه بيرون مي‌رفت و

هر بار نيز مسافت طولاني‌تري را مي پيمود و از كلبه‌اش دورتر مي‌شد.

خيلي وقت‌ها از جاهاي ناشناخته‌اي سر در مي آورد و براي اينكه راه برگشت را

پيداكند، مجبور مي‌شد ردپاي خودش را در برف دنبال كند.

روزي هنگام پياده‌روي، برف شديدي شروع به باريدن كرد.

طولي نكشيد كه برف ردپاهاي پشت سرش را پُركرد و از بين بُرد!

برف تنها در چند دقيقه چهرة جنگل را تغيير داده بود.

نقاش متوجه شد كه اين بار واقعا گم شده است!

 

 

وقتي كه تلاش مي‌كرد تا موقعيتش را

تشخيص دهد، ناگهان جلو پايش متوجه ردپاي خرگوش سفيدي شد.

نقاش مي دانست كه خرگوش‌ها هنگام بارش برف

از لانه‌اشان بيرون نمي‌آيند.حتماً اين يكي با شنيدن صداي پاي او،

 ترسيده و از مخفيگاهش بيرون آمده بود.

ردپا تازه بود. پس خرگوش بايد همان نزديكي باشد.

با برف شديدي كه مي‌باريد، به زودي اين ردپاها هم

از بين مي‌رفت. نقاش كاملاً از ياد بُرد كه گم شده است و

سرگرم دنبال كردن ردپا شد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

هوا ديگر تاريك شده بود و باد سردي كه مي‌وزيد

همراه خود ذرات ريز يخ را در هوا مي‌پراكند.

ناگهان ردپاي خرگوش قطع شد!

نقاش سرش را بالا آورد: او درست مقابل كلبه اش ايستاده بود!

آن شب بي‌آنكه تفنگ را تميز و روغنكاري كند،

به گوشه اي تكيه‌اش داد.

در عوض از درون صندوقي جعبة مدادها،

قلم موهايي از موي ظريف سمور و ذغال‌هاي طراحي‌اش را برداشت.

آن شب باد شديد يك لحظه هم آرام نگرفت و

كلبة چوبي نقاش را مانند قايقي طوفان‌زده، تكان داد.

 

 

صبح روز بعد، دوباره آفتاب روي برفِ تازه باريده مي‌تابيد.

 بادِ ديشب همة ابرها را جارو كرده و پشت سرش آسماني صاف و زيبا به جا گذاشته بود.

نقاش، دفتر و وسايل طراحي‌اش را برداشت و

راهي جنگل شد.

برفِ نرم و درخشان چون گردي از بلور همه جا را پوشانده بود و

هر صداي پايي را در خود خفه مي‌كرد.

نقاش تنة درختي بر زمين افتاده را از برف پاك كرد،

رويش نشست و مشغول زدن طرح شد.

طرح همة درختاني را كه پيش رويش بود با

ظرافت بسيار كشيد: تنه و پوست درختان، شاخه‌ها، جوانه‌ها و 

با آرامش و به نرمي كار مي‌كرد.

ساعت‌ها زير گرماي لذت‌بخش آفتاب

همة جزئيات را با دقت نگاه و با ظرافت طراحي كرد،

تا آنجا كه حس كرد درست مانند يك درخت، جزيي از جنگل شده است!

طرح‌اش را كه زد، مكثي كرد و

غرق تماشاي آن شد!

سپس نگاه از آن گرفت و خرگوش ها را همه‌جا ديد!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

آن‌ها روي برف مي‌دويدند و جست‌وخيز مي‌كردند،

ناگهان مي‌ايستادند، گوش‌هايشان را تيز مي‌كردند و باز

به راهشان ادامه مي‌دادند.چندتايي هم ساكت و آرام

 آفتاب گرفته بودند و سبيل‌هايشان را مرتب مي‌كردند!

آن ها خيلي زياد بودند، خيلي زياد . . .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جنگلي پُر از خرگوش‌هاي سفيد!

  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 20:20  توسط رامین مولایی  |