|
|
|
دوشنبه ۲۶ ژوئيه (سوم مردادماه جارى) آنا ماريا ماتوته هشتادمين سال زندگى اش را جشن گرفت. جشنى كه همه مردم اسپانيا از پير و جوان در آن شركت داشتند. ماتوته اسطوره ادبيات كودك و نوجوان اسپانيا است. اكنون آثار وى به بيشتر زبان هاى دنيا ترجمه شده اند و متجاوز از نيم قرن است كه كودكان سراسر دنيا با داستان هاى به يادماندنى او به بزرگسالى رسيده و مى رسند. او هم اكنون نيز يكى از پرخواننده ترين نويسندگان كودك و نوجوان در سراسر دنيا است. ماتوته رمان ها و داستان هاى كوتاه بسيارى نيز نوشته و معتبرترين جوايز ادبى دنيا را به خويش اختصاص داده است و خود بارها به عنوان داور در اعطاى جوايز بسيارى به نويسندگان مشهور نقش داشته است. ماتوته همچنين پنج بار در ليست نهايى كانديداهاى دريافت نوبل ادبى حاضر بوده است. مرحوم محمد قاضى با ترجمه «پولينا چشم و چراغ كوهپايه» اوايل دهه پنجاه براى اولين بار كودكان ايرانى آن دوره و ميانسالان امروز ايرانى را با اين نويسنده دوست داشتنى آشنا كرد. اكنون نيز هم زمان با تولد هشتاد سالگى اين بانوى كهنسال عرصه ادبيات جهانى، ترجمه فارسى يكى از آخرين آثارش با عنوان «پايان واقعى زيباى خفته» در ايران منتشر شده است. خبرگزارى رسمى اسپانيا در آستانه سالروز تولد نويسنده مصاحبه اى با وى انجام داده كه گوشه هايى از آن را با هم مى خوانيم. •••
آنا مندوسا- مادريد: آنا ماريا ماتوته هشتادمين سال تولدش را سه شنبه جشن مى گيرد و با اطمينان مى گويد كه بهترين هديه تولدى كه در اين سن و سال به او داده شده «زنده بودن» است. او كاملاً احساس سلامتى مى كند و مثل هميشه با رويى گشاده و شاداب ميزبان من است. هرچند كه در سال هاى اخير پاره اى از توانايى هاى فيزيكى اش را از دست داده و از جنب و جوش پيشين خود افتاده است. مى گويد: «نويسندگى بخشى از زندگى مرا تشكيل مى دهد، من راهى طولانى را طى كرده ام كه بى انتهاست. من با نوشتن نفس مى كشم. » اين نويسنده كاتالان (او متولد بارسلونا است) در واقع خودش را «راوى داستا ن ها » و «كسى كه كلمات را از اسارت متون نجات داده است» مى داند. او در سخنرانى به يادماندنى اش به مناسبت عضويت در آكادمى زبان اسپانيايى در سال ۹۸ گفت: «كلمه زيباترين آفريده جهان است و اين همان چيزى است كه ما را نجات مى دهد» و او به راستى در طول زندگى هنرى اش به دنبال زيباترين كلمات بوده است. او در كت و دامن آراسته سپيد- رنگى كه بسيار برازنده اش است و با موى زيباى سپيدش هارمونى لطيفى دارد-با طنزى ظريف به سرش اشاره و تأكيد مى كند كه «مثل هميشه خراب است» و بدنش ديگر پاسخگوى نيازهاى يك نويسنده فعال و پر جنب و جوش نيست. با اين حال او در تابستان جارى براى تدريس نويسندگى در دوره هاى مختلف آكادميك و نيز ايراد چندين سخنرانى به نقاط مختلف اسپانيا سفر مى كند. ماتوته به تازگى در «اِل اِسكوريال» مادريد سخنرانى داشته، ظرف چند روز آينده براى تدريس پيرامون «نقش خيال در فانتزى» در دانشگاه بين المللى آندالوسيا به اوئلبا سفر خواهد كرد، از آنجا به سانتاندر خواهد رفت و مجدداً به ال اسكوريال باز خواهد گشت و پس از خاتمه اين تور حرفه اى و چند هفته دورى از زادگاهش باز به بارسلونا برمى گردد تا در خانه زيبا و دوست داشتنى اش به نوشتن و تكميل آخرين اثر خود با عنوان «بهشت نامسكون» بپردازد. او جداً باور دارد كه «ادبيات، فانترى نيست بلكه يكسره سحر و جادو است. زندگى جادو است و من اين جادو را از زمان دختربچگى ام حس كرده ام.» و بعد تعريف مى كند كه از بچگى مى توانست درون افراد را ببيند و اضافه مى كند: «به اين ترتيب خيلى زود مى توانستم بفهمم كسانى كه روبه رويم قرار مى گرفتند مثلاً متظاهر، خيانتكار و يا دروغگو هستند و حقيقت را نمى گويند. البته اين توانايى در گذر زمان از ميان رفت». هنگامى كه از دوران كودكى اش صحبت مى كند چشمانش درخشندگى خاصى پيدا مى كنند.
او مثل هميشه بر جذابيتى كه قرون وسطى برايش داشته تأكيد مى كند و مى گويد كه جاذبه اين دوره از تاريخ در نظرش «اختلاط معنويت و بربريت و ضمناً احترام به طبيعت است»؛ عشقى كه همواره از كودكى در دل او بوده است و بيشتر از همه «عشق به جنگل و دريا... يادم مى آيد كه از بچگى تا همين حالا هم وقتى به جنگل مى روم انگار در خلسه اى روحانى غرق مى شوم. من نه آن زمان و نه حالا مثل يك محقق يا نظاره گر صرف به طبيعت نگاه نمى كنم، من خود جزيى از طبيعت هستم، مثل يك برگ يا حتى يك سنگ. نگاهش نمى كنم و در آن دقيق نمى شوم: من همانم! اين حس بسيار زيبايى است و من اين بخت را داشته ام كه تجربه اش كنم». او هميشه با پريان، فرشته ها، جادوگران و موجودات افسانه اى حشر و نشر دارد. او با لذت از روزهايى ياد مى كند كه در تاريكى اتاقش و تنها زير نور شمعى كتاب هاى پريان و افسانه هاى كهن را مى خوانده و هنوز اين عشق را در خود حفظ كرده است. البته پريان مورد نظرش از قماش پريان و جادوگران فيلم هاى والت ديسنى نيستند. او برعكس شيفته اسطوره هاى سلتى است و مى گويد: «يك بار فرصتى دست داد تا همراه همسرم به كشورهاى اسكانديناوى سفر كنيم. روزى در راهى كه از ميان جنگل مى گذشت تابلويى نظرم را جلب كرد كه رويش نوشته شده بود: مراقب باشيد، از سرعت تان بكاهيد، اينجا محل عبور پريان است!» او اين روزها هداياى زيادى به مناسبت تولدش دريافت كرده است، ولى خودش مى گويد: «از همه برايم مهم تر زندگى است. بهترين هديه براى من اين است كه با وجود داشتن ۸۰ سال سن هنوز زنده ام و بيمارى حادى هم ندارم، هر چند كسالت هايى جزيى دارم...، ولى زنده ام و مى نويسم و باز مى نويسم.» با وجودى كه عادت ندارد از كارى كه در دست نوشتن دارد زياد صحبت كند، اما در مورد رمان اخيرش كه در گير و دار سفرهاى دنباله دارش در طول تابستان امسال آن را پيش مى برد، مى گويد: «بهشت نامسكون، در فضاى اسپانياى سال هاى دهه سى و چهل جريان دارد و مثل همه داستان هايم عناصر جادويى زيادى در آن وجود دارد البته به شكلى متفاوت از پيش.»
•••
•با هشتاد سالگى چه مى كنيد؟
شاد و قبراق! هنوز هم خيلى كار مى كنم، هرچند كه نه بار زير تيغ جراحى رفته ام. سلامتى ام كمى ترك برداشته، ولى هنوز هم خيلى قوى ام. پسرم مى گويد: «مامان تو ضدضربه اى!»
• انتشارات دستينو به تازگى تريلوژى قرون وسطايى شما را تجديد چاپ كرده است. چطور شد كه به فكر بازآفرينى فضاى قرون وسطى در اين سه رمان افتاديد؟
من آدمى هستم كه به چيزهاى متفاوتى تعلق خاطر دارم. هرگز تحت تأثير جريانات و حركت هاى دفعى و روزمره و مد قرار نمى گيرم. من از زمانى كه در كودكى قصه هاى پريان را مى خواندم شيفته فضاى قرون وسطى شدم. اين دوره اى از تاريخ است كه برايم خيلى جالب و دلچسب است.
•اما قرون وسطى وجهه خوبى در اذهان مردم ندارد. همه از آن به عنوان دوره اى سياه از تاريخ ياد مى كنند و...
و البته قرن نوزدهم و حتى همين قرن تازه. برده دارى فقط رنگ عوض كرده است. بدى و پليدى از وجود بشر سرچشمه مى گيرد.
•شاه گودوى فراموش شده اولين رمان از اين تريلوژى در واقع پس از ۲۵ سال سكوت منتشر شد.
من بخش اعظمى از اين رمان را سال ها پيش نوشته بودم، اما به علت افسردگى وحشتناكى كه گريبانگيرم شد آن را ناتمام گذاشتم. گمان مى كردم ديگر هيچ گاه نتوانم آن را به پايان ببرم، چون اثرى بود با حال و هوايى خاص و جادويى. به اين ترتيب ۲۵ سال گذشت. از طرفى آن زمان جامعه اسپانيا مثل امروز نبود كه براى مثال با آغوش باز پذيراى «ارباب حلقه ها» است. هرچند كه تريلوژى من جنسى متفاوت از اثر تالكين دارد.
•در اين سه اثر شما، خواننده شاهد عشق هاى بى سرانجام و ممنوعه، ازدواج هاى بدون عشق و...
تقريباً همه اينها در دنياى امروز هم اتفاق مى افتند، چرا كه نوع بشر تحول چندانى پيدا نكرده است. هرچند تكنولوژى پيشرفت زيادى كرده است ولى انسان هنوز هم چون قرون وسطى مى گريد، متنفر مى شود، رنج مى كشد و چون «آرانمانت» در عشق مى سوزد و جان مى دهد. تنها صورت ظاهرى عشق ها عوض شده اند. پسران و دختران امروز به همان شكل رومئو و ژوليت به يكديگر عشق نمى ورزند، ولى احساس عاشق به معشوق همانى است كه بود.
• امسال سال دن كيشوت نام گرفته است، آيا شما خواننده رمان هاى سلحشورى هستيد؟
البته! من بارها دن كيشوت را خوانده ام؛ چرا كه از ۷-۶ سالگى ما را مجبور مى كردند آن را بخوانيم. باورتان مى شود؟ براى همين هم از آن متنفر بودم؛ چون كه نمى فهميدم اش! خواندن رمان و داستان را برايمان ممنوع كرده بودند. من از پنج سالگى داستان هايى مى نوشتم و اسطوره اى هم براى خودم داشتم: هانس كريستين اندرسن. من در خانواده ام خيلى پيشتر از آنكه كسى داستان هاى اندرسن يا پيتر پن را تمام و كمال خوانده باشد، راجع به آنها صحبت مى كردم. بعضى از نويسندگان كه خودشان را خيلى جدى مى دانند، به من نظرى تحقيرآميز دارند. در اسپانيا اين تصور حاكم است كه مردها نمى توانند براى بچه ها داستان بنويسند و اصولاً ادبيات كودكان را ادبياتى فرودست مى دانند.
•شما از داستان ها چه چيز ياد مى گيريد؟
راستش همه چيز!... همه چيز براى ماتوته اوج اغراق و گستردگى است. من هميشه جمله اى از اندرسن را در گوش دارم: «بدى مى تواند در پس شاخ و برگ هر گياه زيبا و معصومى پنهان باشد.» چنين جمله اى مى تواند تو را از زمان دختربچگى به فكركردن وادارد. داستان ها به تو تنفر، غرور، عشق، تبعيض و... را در قالبى فانتزى نشان مى دهند. اين فانتزى مى تواند از زبان حيوانات، ماهى تابه ها و قابلمه هاى آشپزخانه، كفش هاى طلايى و... به دنيا و زندگى بچه ها وارد شود. اندرسن سرچشمه لطافت و دانايى كودكانه بود و از غرور و تبختر معاصرين اش رنج مى برد.
•دنيا و ادبيات كودك و نوجوان امروز را چگونه مى بينيد؟
به نظرم هرى پاتر اثر بسيار خوبى است، چرا كه قوه تخيل بچه ها را بيدار و بارور مى كند. از آن دست داستان هايى نيست كه از منطق خشك بزرگسالان تبعيت مى كنند و تنها با قراردادن پريان و فرشته ها در مسير داستان سعى در كودكانه كردن خود دارند! امروز بچه ها دردمندند!... و از كمبودهاى زيادى رنج مى برند و خيلى از چيزها را درك نمى كنند! البته درست است كه آنها بيش از ديگران از كامپيوتر سر در مى آورند، ولى نمى دانند مثلاً هابيل و قابيل كيستند! حالا نه فقط از ديدگاه دين بلكه حتى از منظر زندگى اجتماعى تصورى از اين دو شخصيت ندارند. اين مسئله براى يك جوان ۱۵ ساله وخيم تر است؛ چرا كه برعكس گمان مى كند كه از همه بيشتر مى داند. اما موضوع حادى كه اين وسط ديده مى شود اين كه مديران جامعه و كسانى كه به نحوى در تعيين مسير جامعه مسئوليت دارند تلاشى در راه افزايش دانش ادبى و نگارشى كودكان و نوجوانان انجام نمى دهند. بچه ها توانايى نوشتن بى اشتباه يا كم اشتباه را هم ندارند. به باور من اين براى يك جوان ۱۵ ساله فاجعه است.
•شما به عنوان تنها زن عضو آكادمى زبان اسپانيا...
عضويت در آكادمى براى من واقعاً بزرگترين افتخار بوده است. من سعادت اين را داشته ام تا با كسانى همچون «كاميلو خوسه سلا» و بسيارى از برجسته ترين نويسندگان اسپانيايى زبان در گردهمايى هاى آكادمى شركت داشته باشم. همين جا مسئله بامزه اى را برايتان بگويم و آن اينكه من به علت زندگى در بارسلونا، امكان شركت مداوم در جلسات رسمى آكادمى كمتر برايم پيش مى آيد. از طرفى براى داشتن حق رأى در آكادمى شركت در حداقل تعداد مشخصى از جلسات الزامى است. اما آنها همواره به من نامه مى نويسند و خواهان رأى من در مورد خاصى كه در آكادمى مطرح است، هستند! غافل از اينكه من طبق آيين نامه هاى داخلى، در واقع حق رأى ندارم!! البته اين بين خودمان بماند، چون مى ترسم شست شان خبردار شود و ديگر فراموشم كنند (به اينجا كه مى رسد، آنا ماريا در هشتاد سالگى همچون جوانى شاداب و پرطراوت از ته دل مى خندد.)
•شما هيچ گاه به طبقه بندى هاى رايج از جمله «ادبيات زنانه» يا «ادبيات مردانه» و... اعتقادى نداشته ايد و...
من به وجود نويسندگان زن باور دارم اما به «ادبيات زنانه» و همان طور به «ادبيات مردانه» معتقد نيستم. اين حرف هاى آقايان و خانم هايى است كه تازه وارد گود شده اند و براى بازارگرمى اين اصطلاحات را باب كرده اند.
اما آنا ماريا ماتوته مثل هميشه خواننده رمان هاى تازه منتشر شده است و آثار نويسندگان زن را با اشتياق بيشترى دنبال مى كند و در عين حال مى گويد آخرين رمانى كه خوانده «سايه باد» از «كارلوس روئيس زافون» است. او در پايان صحبت مان با لبخند دلنشينى اضافه مى كند: «البته من كتاب هاى آشپزى را هم مثل رمان هاى روز دنبال مى كنم و به علاوه آشپز خيلى خوبى هم هستم».
منبع: خبرگزارى EFE- اسپانيا
پى نوشت ها:
۱- «پايان واقعى زيباى خفته» ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، تابستان ۸۴
۲- عنوان اين سه رمان ماتوته عبارتند از: «برج قديمى» (۱۹۷۱)، « شاه گودوى فراموش شده» (۱۹۹۶)، «آرانمانوت» (۲۰۰۰).