2
كا توبلِپاس #
دوست عزيز ؛
كار سنگين و زياد اين روزها مرا از دادن پاسخ به موقع ، نامه تان بازداشت ، اما نامه شما از زماني كه به دستم رسيد ، فكر مرا به خود مشغول كرده است ؛ نه فقط به جهت ديدن اشتياق فراوان تان به ادبيات ، كه من هم با شما در آن شريك ام ، بلكه از اين جهت كه من نيز مانند شما باور دارم ادبيات بهترين ابداع بشر براي مقابله با نااميدي بوده است ، و نيز به خاطر سؤالي كه از من پرسيده ايد : “ داستاني كه رمان تعريف مي كند از كجا سرچشمه مي گيرد ؟ ” ، “ چگونه رمان نويس اين موضوع ها را پيدا مي كند ؟ ” ، سؤالي كه پس از اين همه داستان نوشتن ، هنوز هم درست مثل روزهاي اول فراگيري و شروع كار ادبي ام ، مرا فريفته و اسير خود مي سازد !
من براي اين سؤال جوابي دارم كه اگر چه شايد يكسره درست نباشد ولي لااقل نكته هاي پيچيده و ظريفي در خود دارد . تمامي داستان ها ريشه در زندگي نويسنده شان دارند ، تجربه چشمه ي سيراب كننده همه داستان هاست . البته اين به آن معنا نيست كه رمان همواره زندگينامه تغيير شكل يافته مؤلف اش باشد ؛ بلكه در انواع ادبيات داستاني حتي آن دسته داستان هاي سراسر خيالپردازانه هم رديابي منشاء و بذر اصلي داستان كه در يك سري از تجربه هاي فرديِ شخصي كه آن را ساخته و پرداخته ريشه دارد ، ممكن است . من به جرأت مي گويم كه اين قاعده اي بدون استثناست و بر همين اساس هيچ گونه كيمياگري و ابداعي خلق الساعه در قلمرو ادبيات وجود ندارد . همه داستان ها سازه هايي از خيال و صناعت نويسنده اند كه بر اساس رفتارها ، شخصيت ها و رويدادهاي واقعي نقش بسته در حافظه او ، شكل مي گيرند و او را به سمت خلق دنيايي چنان غني و متكثر رهنمون مي گردند كه تقريباٌ ـ و گاه بدون قيد تقريباٌ ـ بازشناسي ماده اصلي برگرفته از زندگي مؤلف يا همان جوهره داستان مشكل است ، نيز درك هسته پنهان همه داستان ها مانند شناخت لايه بيروني و تضادهاي دروني شان ، به سادگي ممكن نيست .
زماني در يك گردهمايي جوانان ، تلاش كردم تا اين فرآيند را به “ ِاستِرپتيز” ـ 1 ـ ي وارونه تشبيه كنم . نوشتن رمان همسان با كار رقصنده اي است كه مقابل تماشاچي ها ، رفته رفته لباس هايش را مي كَنَد و بدن عريانش را پيش چشم ايشان به نمايش مي گذارد . رمان نويس همين عمل را البته برعكس انجام مي دهد . نويسنده در روند ساخت ماهرانه رمان ، رفته رفته برهنگي ابتدايي و عيانِ داستان اش را زير جامه هاي رنگارنگ و متعدد بافته از خيال خويش پنهان مي سازد .شكل گيري اين روند و فرآيند چنان پيچيده و دقيق است كه بسياري از اوقات ، حتي شخص مؤلف هم نمي تواند آن را از خلال محصول نهايي ، همان جلوه گاه مجلل توانايي اش در ابداع شخصيت ها و دنياهايي خيالي ، كه تصاويري حك شده در حافظه وي هستند ـ تجربه هاي زندگي ـ كه خيال و رؤياي او را فعال ساخته ، جسارت اش را ترغيب و وي را وادار به طرح ريزي آن داستان نموده اند ، باز شناسد .
در باره موضوع داستان ها ، باورم اين است كه نويسنده همانند “ كاتوبلِپاس” آن هيولاي اسطوره اي كه در رمان
“وسوسه سان آنتونيو ” ـ 1 ـ نوشته فلوبر ، در برابر “ سان آنتونيو ” ظاهر مي شود و “ بورخس” ـ 2 ـ هم در “كتاب موجودات خيالي ” ـ 3 ـ او را تجسم كرده است ، از وجود خويش تغذيه مي كند كاتوبلپاس جانوري ناممكن است كه حريصانه از خود تغذيه و اين كار را از پاهاي خود شروع مي كند . با كمي اغماض ، نويسنده هم چون اين موجود اسطوره اي به دنبال دستاويزي براي آفرينش داستان به كُنه هستي و تجربه هايش نقب مي زند و اين عمل را تنها براي بازآفريني شخصيت ها ، رويدادها و مكان ها از ميان مصالحي كه در اختيار دارد ، انجام نمي دهد بلكه هم چنين براي سوخت گيري لازم جهت پيمودن اين روند طولاني و دشوار و در نهايت بر سر نهادن تاج افتخار و توفيق در معماري يك رمان به اين كار دست مي زند.
در اينجا با جسارت پايم را كمي فراتر گذاشته و مي گويم : اين رمان نويس نيست كه موضوع داستان اش را انتخاب مي كند بلكه اين موضوع است كه وي را بر مي گزيند . او در باره مسائل خاصي مي نويسد چرا كه برايش مسائل خاصي رُخ مي دهد . در مورد انتخاب موضوع ، آزادي عمل يك نويسنده بسيار نسبي ، محدود و اي بسا ناچيز است . و اين از هر لحاظ كمترين مشابهتي با گستره انتخاب فرم و قالب ادبي ندارد ، آنجا كه به نظر من نويسنده از آزادي ـ و هم مسئوليت ـ تام و تمامي بهره مند است . اعتقاد من اين است كه زندگي ـ كه من آن را كلمه بزرگي مي دانم ـ درونمايه هاي داستاني را از خلال تجربياتي خاص كه در ضمير خودآگاه يا ناخودآگاه نويسنده نقش مي بندند ، به وي تحميل مي كند ، همين ها بعداٌ نويسنده را وا مي دارند تا براي رها شدن از دستشان آنها را به يك داستان بدل سازد . شايد جستجوي نمونه هايي در اين مورد كه چگونه درونمايه ها از ميان زندگي واقعي اعتماد و نظر نويسنده را برمي انگيزند ، لازم باشد ، چرا كه همه نويسندگان بر اين نكته شهادت مي دهند كه :ماجرايي ، شخصيتي ، موقعيت و دسيسه اي مرا چون يك نياز حياتي برآمده از كُنه وجودم به وسوسه خود گرفتار و وادارم ساخت تا براي خلاصي خود ، بنويسم شان . صد البته ، در اين مورد اولين نامي كه به خاطر همه مي آيد “ پروست ” ـ 4 ـ است ، يك “ نويسنده ـ كاتوبلپاس ” تمام عيار ! اينطور نيست ؟ كسي كه با تغذيه از خود به ارزنده ترين نتايج دست يافت ، كاوشگري كه چون باستان شناسي ماهر در همه پيچ و خم ها و دهليزهاي حافظه اش دست به حفاري زد تا روند و ساختار كُند و آرام “ در جستجوي زمان از دست رفته ” ـ 5 ـ ، يادبودي هنرمندانه در بازآفريني زندگي خصوصي ، خانواده ، سرزمين ، دوستي ها ، روابط ، آمال و اميال واگو و مگوي خويش به همراه اسرار و ظرايف جادويي روح انساني گرفتار در كار رنج آور انباشتن ، دسته كردن ، از خاك برآوردن و به خاك سپردن ، پيوستن و گسستن ، جلا دادن يا از شكل انداختن تصويرهايي كه حافظه از گذشته در خود ثبت مي كند ، را پديد آورد . شرح حال نويسان پروست ( براي نمونه “ پِينتِر ” ـ 1 ـ ) تلاش زيادي كرده اند تا فهرستي ملال انگيز از رويدادها و اشخاص واقعي پنهان و پشت پرده اين اثر برجسته پروستي فراهم آورند تا به شيوه اي خطاناپذير به ما ثابت كنند كه چگونه اين اثر باشكوه ادبي با به روي هم سوار كردن عناصري برگرفته از زندگي مؤلف قوام يافته است . اما در واقع اين فهرست هاي فراهم آمده از خودنگاري هاي از زير خاك بيرون كشيده شده توسط منتقدان ، مطلب ديگري را بر ما آشكار مي كنند : توانايي و استعداد خلاقه پروست . كسي كه با غور در خود و غوطه ور شدن در گذشته خويش ، رويدادهاي جاري و مرسوم حيات انساني اش را به پرده زربفت پرنقش و نگاري بدل ساخت ،تصويري بهت انگيز از وضعيت بشر ، برداشت صريح فردي آگاه از ضمير انسان براي وارسي “ خود ” در گذر هستي !
اما اين مطلب ما را به واقعيت ديگري نيز رهنمون مي شود كه كم اهميت تر از قبلي نيست : هر چند نقطه آغاز به كار رمان نويس ، زندگي اوست ، اما اين نه هست و نه مي تواند نقطه پايان كار او باشد . پايان اين آفرينش ادبي در فاصله قابل ملاحظه اي ـ و گاه فاصله اي نجومي ـ از مبدأ آن منزل دارد ، زيرا همان طور كه درونمايه رمان در هيكل كلمات و نظمي روايي جاري مي شود ، عنصر تجربي برگرفته از زندگي نويسنده نيز در امتزاج با ديگر عناصر ساختگي يا نقش بسته در حافظه ، تغيير يافته ، غني و پُرمايه ( و گاه هم تهي و كم مايه ) ، شكل گرفته و منظم مي شود ـ البته اگر واقعاٌ رماني خلاق باشد ـ تا به استقلال و اختيار كاملي كه لازمه حيات تام و تمام و مستقل يك داستان دست يابد . ( آن دسته از داستان ها كه هويتي مستقل از مؤلف شان نمي يابند ، تنها يك زندگينامه اند ، يا داستاني شكست خورده ! ) وظيفه نويسنده ي خلاق تغيير شكل دادن ماده خامي كه حافظه اش در اختيار وي قرار داده است به دنيايي خيالي ساخته شده از كلمه ها ، يعني “ داستان ” . اما فرم ، قالبي است كه منعقد ساختن داستان در متني استوار و محكم و نيز سخن پردازي را براي نويسنده ممكن مي سازد ، و اگر برداشت من از كار ادبي درست باشد ( و باز تكرار مي كنم كه ترديدهايي نيز دارم ) در اين قلمرو ، رمان نويس از آزادي عمل كاملي برخوردار است و به همين دليل مسئوليت تام در قبال نتيجه كار هم به گردن اوست . هر چندآنچه از خواندن اين خطوط برمي آيد ، اين نكته باشدكه به باور من ، يك نويسنده در قبال موضوع هاي داستان هايش مسئوليتي ندارد ( چرا كه زندگي آنها را به وي تحميل كرده است ) ولي اين صناعت و مهارت او در تبديل آن مواد خام به ادبيات است كه وي را يگانه مسئول كاميابي يا شكست اش در عرصه ادبيات مي سازد ، و اين همان چيزي است كه به آن معتقدم.
اما از چه رو ، در ميان بي شمار رويدادهاي زندگي يك نويسنده ، بعضي از توان بالايي براي بارور سازي ذهن آفريننده او برخوردارند و در عوض بي شماري از آنها بي آنكه به منبع الهامي در او تبديل شوند ، در حافظه اش دست نخورده انباشته مي شوند ؟ در اين مورد زياد مطمئن نيستم و لااقل يك ترديد دارم و آن اين كه : چهره ها ، ماجراها ، رخدادها و تضاد هايي كه خود را به نويسنده تحميل مي كنند تا وي را به تخيل و تجسم داستان ها رهنمون شوند ، همگي با واقعيت زندگي جاري وي در تزاحم هستند ، بنابر مطلبي كه در نامه پيشين خود به آن اشاره كردم ، سرچشمه قريحه ادبي هر رمان نويس ، و اصلي ترين و پوشيده ترين علتي كه زن يا مردي را به شيوه.
اي نمادين به سوي جانشين سازي داستان ها به جاي دنياي واقعي مي كشاند ، سركشي در برابر آن است . در ميان مثال هاي بي شماري كه مي توانند براي روشن شدن اين نظر طرح شوند ، من نويسنده فرانسوي كم قدر و اهميتي ـ كه البته در هرزه دري بسيار قوي است ـ از قرن هيجدهم را انتخاب مي كنم : “ رِستيف دو لا برِتون ” ـ 1 ـ . من از او نه به دليل نبوغ و استعدادش ـ كه از آن بهره چنداني نداشته است ـ ، بلكه به لحاظ تصوير روشني كه از طبيعت سركش شخص خود در برابر دنياي پيرامون و نيز ناآرامي و بيقراري اش در دنياي واقعي به دست مي دهد ، ياد مي كنم ، دليلي كه او را به سمت بيان سمبليك اعتراض خود در داستان هايش و ساختن دنيايي خيالي كاملاٌ مشابه دنيايي كه از متابعت اش سرباز زده است ، هدايت مي كند .
در رمان هاي پُرشماري كه “ رستيف دو لا برتون ” نوشت ــــ خود زندگينامه ي چند جلدي اش در قالب رمان با عنوان “ موسيو نيكُلا ” ـ 2 ـ از همه معروف تر است ــــ ، جامعه فرانسه قرن هيجدهم ، اعم از روستايي و شهري ، به صورتي كاملاٌ مستند ، تو گويي از سوي جامعه شناسي سخت كوش ، ناظري سخت گير و نكته بين شخصيت هاي مختلف ، هنجارها ، آداب زندگي روزانه ، پيشه ها ، جشن ها ، عزاداري ها ، باورهاي آن دوران به تصوير كشيده شده اند ، تا جايي كه كتاب هاي او از سوي محققين و نيز كثيري از تاريخ پژوهان از جمله انسان شناسان ، بوم شناسان ، جامعه شناسان به عنوان اسناد و شواهدي معتبر از آن دوره مورد ارزيابي قرار گرفته و اطلاعات كاوشگرانه ي سودمند اين نويسنده تلاشگر از عصر خود كمك شاياني به اين دسته از دانشمندان در راه شناخت هر چه بيشتر دوره اي از تاريخ فرانسه نموده است . با اين وجود ، با نگاهي به رمان هاي وي ، متوجه مي شويم همين واقعيات اجتماعي و تاريخي كه با دقت تمام بيان شده ، تغييري بنيادين را هم پشت سر گذاشته اند، و درست به همين خاطر مي توان از آنها به عنوان رمان ياد كرد . در واقع دنياي پيچيده او در بسياري جنبه ها مانند دنيايي است كه خود در آن مي زيسته ؛ آنجا كه مردان نه به خاطر چهره زيبا ، اندام ظريف و روحيه سرزنده و شاد ، بلكه تنها براي زيبايي پاها يا شكوه پاپوش هاي زنان به دام عشق آنها گرفتار مي آمدند . رستيف دو لا برتون از لحاظ اعتقادي يك لامذهب بود ، مسئله اي كه در زندگي واقعي از او يك مطرود اجتماعي و فردي نامتعارف و دور از هنجارهاي جامعه معاصرش ساخته بود ، به عبارت بهتر او فردي “ بريده ” از جهان واقعي پيرامون خود بود و همين عناد وي ، به يقين محرك و انگيزه ي قوي قريحه ادبي اوست كه از خلال داستان هايش بر ما آشكار مي شود ، داستان هايي كه در آنها زندگي بازسازي شده ي خودِ رستيف رخ مي نمايد . در اين دنيا ، همانندآنچه در الگوي واقعي اش جريان داشته ، جاذبه اساسي زيبايي زنانه و هوس انگيز براي مردان ـ براي تمامي مردان متشخص ـ و غايت لذت شان از اندام زنانه به پاها و پوشش آنها محدود مي شود . در آثار كمتر نويسنده اي مي توان به وضوح روند دوباره سازي جهان داستاني بر پايه عينيتي محض و با ذكر همه جزئيات ـ آمال ، هوس ها ، روياها ، اوهام ، يأس ها و غيره ـ زندگي اش را شاهد بود ، كاري كه اين نويسنده فرانسوي در آثار گوناگون خود ، به نجو احسن انجام داده است .
البته اين موردي است كه هر چند كمتر قابل مشاهده و دريافت باشد اما در مورد همه خالقان آثار ادبي صدق مي
كند . در زندگي تمام ايشان چيزي درست مشابه همين درون گرايي رستيف وجود دارد ، چيزي كه آنها را به سوي آرزوي جهاني وراي دنيايي كه در آن زندگي مي كنند ، سوق مي دهد ـ آرزوي اجراي عدالت ، خودخواهي آتشيني در جستجوي ارضاي اميال مازوخيستي يا ساديستي ، انساني منطقي و يا خواهان ماجراجويي ، عشقي زايل ناشدني و غيره ـ دنيايي كه آنها را وا مي دارد تا مگر به وسيله كلمات آن را ابداع كنند ، جهاني كه در آن به شيوه اي غالباٌ رمزآميز و در پس پرده با به كارگيري واقعيت واقعي به همراه واقعيتي ديگر به بيان خواسته هايشان مي پردازند و دنيايي كه تمايل شديد يا استعداد فكري شان خواهان جايگزيني اش به جاي جهاني است كه با آن دست به گريبان اند .
دوست رمان نويس جوان و تازه كارم ، شايد اكنون بهترين زمان براي صحبت از ايده مخاطره آميز به كار گرفته شده در ادببات باشد : “ سنديت ” .“ مستند نويس ” بودن به چه معني است ؟ مسلماٌ داستان تعريف و تشريح يك حُقه و نيرنگ است ، ـ واقعيتي كه وجود ندارد و فقط خود را واقعي مي نماياند ـ و نيز همه رمان ها دروغي هستند كه صورتي از واقعيت به خود گرفته اند ، آفرينشي كه توان اغواگري اش كاملاٌ بستگي به كاربرد مؤثر پاره اي از ترفندهاي توصيفي و جانمايي هايي مشابه شعبده بازان سيرك ها و تماشاخانه ها از سوي رمان نويس دارد . به اين ترتيب ، آيا شما هنوز هم گمان مي كنيد مسئله سنديت در قلمرو رمان ، ژانري كه در آن مستندترين ، معتبرترين و حتمي ترين چيز وجود دسيسه ، افسون ، سراب و دروغي زيركانه است ، ضروري است ؟ اگر اين طور فكر مي كنيد ، پس : يك رمان نويس مستند كسي است كه فروتنانه همه اوامر و خرده فرمايش هايي را كه زندگي روزمره به او ابلاغ مي كند ، اطاعت كرده و فقط بر پايه درونمايه هاي ناشي از تجربه هاي شخصي اش كه بنا به ضرورت از آنها آگاهي يافته و نه ذره اي فراتر از آنها مي نويسد . هم چنين اعتبار و اصالت رمان نويس شامل پذيرش خباثت هاي شخصي با هدف به خدمت گرفتن شان به بهترين شيوه ممكن مي گردد .
رمان نويسي كه در بارهآنچه از اعماق وجودش وي را برانگيخته و الهام بخش اوست نمي نويسد ، و موضوع ها يا درونمايه هاي داستان هايش را به شيوه منطقيِ خشك و بي روحي بر مي گزيند ، چرا كه فكر مي كند به اين ترتيب خيلي بهتر به موفقيت دست مي يابد ، نويسنده اي بي اعتبار و حتي شايد بد و بي مايه اي است ( هر چند به موفقيت هم رسيده باشد : فهرست كتاب هاي پُرفروش ، همان طور كه خودتان بهتر مي دانيد ، مملو از اين نويسنده هاست ). اما به نظر من كسي كه بدون تغذيه و الهام از عمق وجود خود و تأثير نپذيرفتن از خيال ها و رؤياهاي كه از ما نويسندگاني تمام عيار مي سازند ، به نوشتن داستان مي پردازد ، هيچ گاه نمي تواند به عنوان نويسنده اي خلاق و آفريننده زندگي هايي تازه در دنيايي نو مطرح شود . من اعتقاد دارم كسي كه به اين امر ـ نوشتن ازآنچه آزارمان مي دهد و تحريك مان مي كند و آن “منِ بازيگوش درون” ، بخشي از زندگي كه غالباٌ برايمان اسرارآميز است ـ تن دهد “ بهتر ” و نيز با علاقه ، اشتياق و نيروي بيشتري مي نويسد ؛ ضمناٌ براي آموزش و درك بهتر اين كار دل انگيز ولي سوزاننده و گاه همراه با ناكامي ها و پريشان احوالي ها كه همانا نگارش رمان است ، آماده تر مي شود .
هستند نويسندگاني كه از موضوع هاي برآمده از خلاقيت درون و منِ بازيگوش درون خود به اين گمان كه آنها به قدر كافي ناب و جذاب نيستند ، روي گردانند و اما درعوض تنها به موضوعات عيني و بيروني مي پردازند چون آنها را پُر جاذبه تر مي پندارند ، سخت در اشتباه اند . در ادبيات ، يك موضوع ، به خوديِ خود هرگز خوب يا بد نيست . همه درونمايه ها مي توانند هم خوب و هم بد باشند و اين ارتباطي به خودِ موضوع ندارد ، در هر رمان موضوع تنها آن زمان كه در تعامل باشكل و قالب داستان قرار مي گيرد يا بهتر بگويم هنگامي كه در يك متن و ساختاري روايي جاگير مي شود ، هويت مي يابد . در فرم است كه موضوع پرورانده شده اصيل يا مبتذل ، عمقي يا سطحي ، پيچيده يا ساده بودن داستان را رقم مي زند و نيز شخصيت ها را از عمق ، ابهام و باور پذيري بهره مند ساخته يا از ايشان صورتك هايي فاقد زندگي و عروسك هاي خيمه شب بازي مي سازد . اين يكي ديگر از اندك قوانين جاري در قلمرو ادبيات است كه به نظر من استثناء بردار هم نيست : در يك داستان موضوع ها به خودي خود قابل ارزيابي نيستند ، آنها منحصراٌ در تعامل باآنچه نويسنده براي تبديل شان به واقعيتي ساخته و پرداخته از كلمات سازمان يافته بر اساس نظمي خاص انجام مي دهد ؛ خوب يا بد ، جذاب يا ملال آور خواهند شد .
خُب ، دوست من ، گمان كنم براي اين نوبت تا همين جا بس باشد .
با بهترين آرزوها . . .
پی نوشت:
# “ اين حيوان وحشي در مركز اتيوپي ديده شده ، متوسط القامه است اما از ديگر لحاظ اندام هايش با هم تناسب ندارند و كاهلانه حركت مي كند . سرش به شكل بارزي سنگين است و حيوان آن را با سختي تمام حمل مي كند ، سري كه پيوسته به طرف زمين متمايل است . اگر اين چنين نبود حيوان به راستي مي توانست نسل بشر را از روي زمين بردارد زيرا هر كس به چشم هاي او بنگرد در دم هلاك مي شود ” ـ كتاب موجودات خيالي ، خورخه لوييس بورخس ، ترجمه : احمد اُخوت ، ص 155 ـ م.
1- Striptease
- La tentacion de San Antonio
2- Borges , Jorge Luis
3- Manual de Zoologia Fantastica
4- Proust , Marcel
5- En busca del tiempo perdido


