تبليغاتX
رامین مولایی - نامه‌ی هفتم(نامه‌هایی به یک نویسنده جوان) ماریو بارگاس یوسا

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

                                                     7

                                             سطح  واقعيت

دوست محترم ؛

  از شما براي پاسخ سريع و نيز اظهار تمايل به پيگيري كاوش مان در زمينه ساختار رمان ، بسيار متشكرم . همچنين از اينكه مي بينم اعتراض چنداني نسبت به تعريف من از ديدگاه هاي فضا و زمان در رمان نداريد ، خوشنودم .

اما نگرانم شناخت و درك ديدگاه ديگري كه اكنون قصد تحقيق و واكاوي اش را دارم و همانند دو ديدگاه پيشين از اهميتي خاص در ساختار رمان برخوردار است براي شما چندان ساده نباشد ، چرا كه اكنون به پهنه اي نامحدود و بسيار ناشناخته تر از فضا و زمان گام مي نهيم ، پس بي مقدمه و بدون تلف كردن وقت برويم سرِ اصلِ موضوع .

براي هر چه آسانتر كردن بحث ، در تعريفي عام ، مي گوييم : ديدگاه سطح واقعيت ” رابطه اي است ميان سطح يا پلاني از واقعيت كه راوي براي روايت رمان در آن مستقر مي شود ، با سطحي كه روايت در آن جريان مي يابد . در اين مورد نيز چون ديدگاه فضا و زمان ، پلان هاي راوي و روايت مي توانند مطابق و يكسان يا ديگرگونه و متفاوت باشند و ماهيت اين ارتباط است كه در همه داستان ها نقش تعيين كننده را داراست .

مي توانم اولين ايراد شما را حدس بزنم : “ اگر در مورد فضاي رمان گردآوري سه حالت ممكن در يك ديدگاه ـ راوي درون ، بيرون يا همپاي آنچه روايت مي كند ـ و به همين قرار در مورد زمان ـ‌ به دست دادن قالب هاي متعارف از زمان كرونولوژيك : حال ، گذشته و آينده ـ آسان بود ، اما در اين مورد آخر ، يعني واقعيت ،آيا ما با گستره اي بي پايان و غيرقابل جمع روبرو نيستيم ؟ ” . بدون شك همينطور است . در عالم نظر ، واقعيت مي تواند به مجموعه بي شماري از سطح ها و پلان هاي مختلف تقسيم و بازتقسيم شود و به همين دليل منظرهاي نامحدودي در واقعيت رمان جاي مي گيرند . اما دوست عزيز ، فكر خودتان را با اين فرضيه عام اما ناكارا و مبهم ، مغشوش نكنيد . خوشبختانه هنگامي كه از عالم نظر به دنياي عمل وارد مي شويم (‌و اينجا تنها و تنها دو سطح كاملاٌ متمايز از هم موجود است ) به درستي درمي يابيم كه داستان فقط در تعداد محدودي از لايه هاي واقعيت جريان مي يابد و مي توانيم بدون مرزبندي ميان آنها ، انواع گوناگوني را در اين ديدگاه خاص از رمان مورد شناسايي قرار دهيم ( من هم مانند شما از اين شيوه زياد راضي نيستم ولي روش بهتري هم سراغ ندارم ) .

شايد پلان هايي از واقعيت كه آشكارا مستقل از يكديگر و به تعبيري متضادند ، “ دنياي واقعي ” و “‌دنياي خيالي ” باشند . ( از گيومه براي تأكيد بيشتر  بر نسبيت اين دو صورت استفاده كردم ، چرا كه بدون شناخت هر يك از آنها قادر به درك ديگري و حتي به كارگيري زبان نباشيم ) . مطمئن هستم با وجود اينكه شايد زياد هم نپسنديد ـ مثل خودم ـ اما قبول داريد كه همه اشخاص ، رُخدادها و اشياء قابل شناخت و تجربه به واسطه دانش ما از دنيا “ واقعي ” يا “ واقع گرا ” ( به معناي متضاد خيال ) و هر كس و هر چه غير آن “ خيالي” است . اما خيال خود مراتب گوناگوني را در بر مي گيرد از جمله : جادويي‌ ، افسانه اي ،اسطوره اي و . . .

اكنون كه توافقي ضمني بر سر اين مسئله پيدا كرديم ، به شما بگويم كه همجواري واقعيت و خيال يكي از پيوندهاي پلان هاي متضاد يا همساني است كه مي تواند در رمان ميان راوي و روايت روي دهد . براي روشن تر شدن موضوع به سراغ مثالي محكم مي رويم و بار ديگر اثر موجز و استادانه آئوگوستو  مونته روسو “ دايناسور ” به كارمان مي آيد :

“ وقتي بيدار شد‌ ، دايناسور هنوز آنجا بود ” .

سطح واقعيت اين داستان چند كلمه اي چيست ؟ قطعاٌ با من در اين نكته هم عقيده ايد كه روايت در پلاني فانتزي جاي دارد ، چرا كه در دنيايي كه شما و من آن را از راه حواس و تجربه شخصي مي شناسيم ، غيرممكن است حيوان هاي ماقبل تاريخي كه به خوابمان ـ كابوس هايمان ـ مي آيند ، به واقعيت عيني قدم بگذارند و تا چشم باز مي كنيم در كنار تختخوابمان با يكي از آنها روبرو شويم . پس مسلم است نوع واقعيت آنچه روايت مي شود ، خيالي يا فانتزي است . ولي آيا اين حكم در مورد پلاني كه راوي ( داناي كل ناشناس )در آن استقرار يافته و برايمان روايت مي كند نيز صادق است ؟ بايد با قاطعيت بگويم : خير ، اينجا راوي در دنياي واقعي مستقر است . به عبارت ديگر در نقطه مقابل آنچه كه روايت مي كند . چطور متوجه شدم ؟ روشن است ، از روي نشانه اي بسيار ريز اما غيرقابل چشم پوشي و نيز تأثيرگذار بر خواننده كه داستانسراي زيرك و نكته دان در انتقال اين داستان فوق العاده از آن بهره برده است يعني قيد : هنوز! اين كلمه تنها وضعيت زمان عيني را محدود نمي كند بلكه پيشاپيش وقوع اعجازي را نيز به ما اطلاع مي دهد ( گذر دايناسور از روياي غير واقعي به واقعيت عيني و محسوس ! ) و نيز برانگيزاننده و نشانگر حيرتي قبل از رُخدادي عجيب است . اين “ هنوز ” مُشتي از نشانه ها و نمادهاي تعجب را در خود نهفته دارد و به تحير وامي داردمان .(كمي روي اين نكته قابل توجه تأمل كنيد ؛ دايناسور هنوز آنجاست ، در حاليكه پُر واضح است كه نمي بايد و نمي تواند آنجا باشد ، پس همه اينها در “ واقعيت واقعي ” رُخ نم دهد بلكه تنها در “ واقعيت فانتزي ” رويدادني است ) . به اين ترتيب راوي مي خواهد روايتگر امري عيني باشد وگرنه با به كارگيري زيركانه قيدي دوپهلو ، انتقال دايناسور از دنياي خواب و رؤيا به جريان زندگي و نيز تبديل يك وَهم به موجودي ملموس را در نظر ما موجه جلوه نمي داد .

پس ديدگاه سطح واقعيت داستان “ دايناسور” چنين است : يك راوي مستقر در دنياي رمان ، به نقل واقعه اي خيالي مي پردازد . آيا شما نمونه هاي ديگري مشابه اين ديدگاه را به ياد مي آوريد ؟ براي مثال در داستان بلند ـ‌ يا رمان كوتاه ـ  “چرخش پيچ”  -  1  -   اثر  “‌ هِنري  جيمز ”      2  - چه مي گذرد ؟ اقامتگاهي ييلاقي كه به عنوان بستر داستان به خدمت گرفته شده ، مأواي ارواحي است كه به سراغ بچه هاي ساكن در خانه و پرستار آنها مي آيند و شخصيت ديگري كه داستان را برايمان نقل مي كند  ـ راوي ـ در پس هر آنچه رُخ مي دهد حاضر است. به اين ترتيب شكي نيست كه ماجراي ‍ـ حكايت ، موضوع ـ اين داستانِ جيمز در پلاني فانتزي جاي مي گيرد ، اما راوي در چه جايگاهي است ؟ همانند تمامي آثار هنري جيمز ، همه چيز مبهم و پيچيده است . او ساحري با توانايي و امكانات عظيم براي درآميختن و مديريت ديدگاه هاي مختلف و ممكن داستان است و به مدد همين توان شگرف ، هميشه شروعي زيركانه و ابهام آميز دارد كه براي تعريف داستانهاي گوناگون كاربرد دارد .به ياد داريم كه در اين داستان نه يكي ، بلكه دو راوي ( و شايد سه راوي ، البته اگر آن راوي نامشهود و داناي كلي كه در پس همه وقايع حاضر و ناظر است و حتي براي  “ راوي -  شخصيت ” داستان نيز تا پايان ناشناس مي ماند را هم به دوتاي اولي اضافه كنيم ) حضور دارند . اينجا يك راوي بي نام و نشان اول يا اصلي وجود داردكه ما را از شنيدن داستاني كه دوستش “ داگلاس ”  -  3  - با صداي بلند برايش مي خواند ، با خبر مي كند ، داستاني كه نويسنده اش همان مستخدمه اي است كه داستان ارواح را برايمان تعريف مي كند . اين راوي اول آشكارا در پلاني  “واقعي ” يا “ واقع گرا ”  براي انتقال اين داستان خيالي ، مستقر مي شود ، داستاني كه براي وي نيز همچون ما خوانندگان بسيار حيرت انگيز است .

اما اكنون به سراغ راوي ديگر مي رويم ، راوي دومي كه از متن داستان بيرون مي آيد ، مستخدمه اي كه ارواح را مي بيند و بديهي است كه در همان پلان واقعي قرار ندارد ، بلكه در دنيايي خيالي گام بر مي دارد ـ دنيايي متفاوت از آنچه با تجربه درك مي كنيم ـ دنيايي كه در آن مرده ها به ملك و خانه اي كه در آن زندگي مي كرده اند ، باز مي گردند تا سبب آزار و اذيت ساكنان تازه وارد شوند . تا اينجا مي توانيم بگوييم كه سطح واقعيت اين داستان ، روايت وقايعي خيالي است كه شامل دو راوي است ، يكي نشسته در پلاني رئال يا عيني و ديگري ـ مستخدمه ـ كه در مرتبه اي تقريباٌ خيالي به روايتگري مشغول است . اما وقتي داستان را زير ذره بين مي گيريم با ابهام تازه اي از نظر ديدگاه سطح واقعيت در آن روبرو مي شويم ؛ اينكه بر خلاف انتظارمان ، مستخدمه ارواحي را كه همه در موردشان مي گويند ، هرگز نديده است ، بلكه فقط آنها را تصوير مي كرده است و همه آنها ساخته و پرداخته

 

1- The  turn  of  screw

2- James , Henry

3-Douglas

تخيل اويند . اگر اين تفسير ـ كه برداشت عده اي منتقدان آثار جيمز هم هست ـ درست باشد ( به عبارت ديگر اگر ما خوانندگان آن را درست بدانيم ) “ چرخش  پيچ ” را به داستاني رئاليستي بدل مي كند كه تنها از ديدگاه كاملاٌ ذهني ـ برآمده  از هيستري يا بيماري رواني ـ پيردختري تراوش كرده است و بي شك ناشي از ميلي ذاتي به تصويرسازي چيزهايي است كه به هيچ وجه در دنياي واقعي وجود ندارند . منتقداني كه اين برداشت را از داستان “ چرخش پيچ ” دارند ، آن را اثري رئاليستي قلمداد مي كنند ، هر چند اين رمان پلان هاي ذهني ، خيال و رؤيا را نيز در خود جاي داده است .

خُب ما اينجا دو نمونه از ديدگاه سطح واقعيت داريم كه در آن رابطه اي ميان واقعيت و خيال وجود دارد و همين جاست كه نوعي تضاد بنيادين در ادبياتي كه آن را “ خيالي ” مي ناميم ، رًخ مي نماياند ( اين نكته را تكرار مي كنم كه در اين نوع از ادبيات ، عناصري به غايت متفاوت در كنار هم جاي مي گيرند ) . به شما اطمينان مي دهم اگر به بررسي اين زاويه ديد در آثار نويسندگاني بسيار متمايز از هم ـ  از نظر انديشه و سبك ـ در ادبيات فانتزي معاصر بپردازيم ـ براي مثال نام چند تن از آنها را مي آورم : “ بورخس” ، “ كورتاسار ” ، “ كالوينو ” ـ 1 ـ ، “ رولفو ” ـ 2 ـ ، “ كافكا ” ، “ گارسيا ماركز ” ، “ آله خو  كارپنتيير ” ـ  خواهيم ديد كه اين زاويه ديد ـ به عبارت بهتر رابطه اين دو دنياي متفاوت ، يكي واقعي و ديگري خيالي كه هم راوي و هم روايت در بستر آنها ظاهر مي شوند ـ به زمينه ها و پيرنگ هاي بي شمار و گوناگوني امكان بروز مي دهد و اغراق نيست اگر بگويم كه اصالت و ويژگي هر نويسنده ادبيات خيالي با تكيه بر همين ديدگاه سطح واقعيت معنا پيدا مي كند .

اما تضاد ( و نيز همپوشاني ) پلان هايي كه تا اينجا به بررسي آنها پرداختيم ـ واقعي و غيرواقعي ، رئاليست و فانتاستيك ـ تضادي اساسي و ريشه اي است . تفاوت ميان دنياهايي با درونمايه هاي كاملاٌ مختلف . اما داستان واقعي يا رئاليستي نيز شامل پلان هاي گوناگون است ، هر چند همه آنها در عالم خارج موجود و براي خوانندگان از راه شناخت و تجربه عيني در دنياي مادي محسوس باشند . به همين دليل نويسندگان رئاليست مي توانند با آزادي عمل كامل از تمام امكانات و موقعيت هاي زاويه ديد سطح واقعيت در داستان هايي كه پديد مي آورند ، بهره ببرند .

شايد حتي بدون خارج شدن از اين دنياي رئاليستي ، تفاوت دنياي عيني ـ اشياء ، اعمال و اشخاص كه قائم به ذات موجودند ـ و دنياي شهودي و دروني انسان ـ علاقه ها ، افكار ، رؤياها و هيجان ها و انگيزه هاي دروني بسياري از كنش ها و واكنش هاي آدمي ـ آشكار باشد . اگر مايل باشيد ، مي توانيد فهرستي از بين نويسندگان مورد علاقه تان ترتيب دهيد و عده اي از ايشان را در گروه نويسندگان عين گرا و تعداد ديگري را در گروه نويسندگان ذهن گرا قرار دهيد ، آنهم به خاطر دنياي داستان هايشان كه در يكي از دو صورت واقعيت قرار مي گيرد . آيا آشكار نيست كه شما مثلاٌ  “ ارنست  همينگوي” 

1-Calvino , Italo

2-Rulfo , Juan   

را  در گروه نويسندگان عين گرا و “ ويليام فاكنر ” را در رديف نويسندگان ذهن گرا جاي مي دهيد ؟ يا كسي مثل “ ويرجينيا  وولف ” ـ 1 ـ را در گروه اول و “ گراهام  گرين ” ـ 2 ـ را در گروه دوم ؟ خودم هم خوب مي دانم و لازم نيست ناراحت شويد ، ما هر دو با هم موافقيم كه اين مرزبندي ميان عين و ذهن بسيار عام و كلي است و همينطور در ميان نويسندگان هر يك از اين دو طيف تفاوت هاي آشكاري ديده مي شود ( هر دوي ما خيلي خوب مي دانيم كه در ادبيات آنچه همواره از هر چيز ديگري مهم تر است “ منِ ” نويسنده است و از اين جهت هم رأي هستيم كه اين گروه بندي براي آنكه مدعي شويم هر چه را مايليم از درونمايه بيتاي يك رمان بدانيم ، مي توانيم در آن بيابيم و از دلش بيرون كشيم ، ادعايي سُست و نارواست و به هيچ عنوان قانع كننده نيست ).

اكنون با هم به قطعه هايي از چند رمان نگاه مي اندازيم . آيا شما رمان        L a  Jalousie   اثر “ رُب ـ گريه ”‌را خوانده ايد ؟ عقيده ندارم كه اثر ناب و درخوري است ، اما شايد از بهترين آثار نويسنده اش  و يكي از برجسته ترين آفريده هاي اين حركت ادبي يعني “ نهضت رمان نو ” باشد ، نهضتي به سردمداري و نظريه پردازي  رُب ـ گريه  كه هر چند عمر كوتاهي داشت ولي دورنماي ادبيات فرانسه دهه هفتاد را تحت الشعاع قرار داد . او در كتاب مقالاتش با نام “ از رمان نو ” ـ3 ـ  توضيح مي دهد كه ادعا و خواسته اش پالايش رمان از هر چه عامل و عنصر رواني و به علاوه هر مورد ذهني و دروني و نيز تمركز نگاه بر پوسته بيروني و ظاهر خارجي و فيزيك دنياي سراسر عيني است كه در آن واقعيت غيرقابل كتمان در همه جا و همه چيز مأوا دارد : “‌بسيار محرز ، سخت ، لجوج ، هميشه حاضر و غير قابل چشم پوشي ” . رُب ـ گريه به پيروي از اين  تئوري ( نظريه اي خُرد و ضعيف ) چند كتاب كسل كننده ـ البته بي پروايي ام را مي بخشيد ! ـ نوشت . اما در اين ميان ، آثار جالب انكارناپذيري هم به چشم مي خورند و من آنها را دليلي بر مهارت تكنيكي اش مي دانم . براي مثال همين    L  a  Jalousie     اين كلمه نامحسوس در دنياي عيني ـ چه دوگانگي و تضادي ! ـ در زبان فرانسه در دو معنا ظاهر مي شود ، يكي “پرده و حايل”  و ديگري“ شك و حسادت ” ، كه البته در مورد كلمه مشابه اش در اسپانيايي اين دو معنايي وجود ندارد. صريح بگويم اين رمان توصيف نگاه سرد ، يخ زده و عيني مردي بي نام و نشان و شوهري شكاك است كه همسرش را زير نظر دارد . اما بداعت بي همتاي اين رمان در پيرنگ آن نهفته نيست ، چرا كه اتفاق خاصي در آن رُخ نمي دهد يا بهتر بگويم مورد فوق العاده اي ندارد كه در ذهن ماندگار شود ـ آن نگاه بي خواب ، خستگي ناپذير و ناآرام كه زن را در چمبره خود اسير كرده است ـ بلكه در زاويه ديد سطح واقعيت آن است . صحبت از يك داستان رئاليستي است و موضوع آن چيزي نيست كه نتوانيم آن را ميان تجربه هايمان بازشناسي كنيم . داستاني كه توسط يك 

1-Woolf , Virginia

2- Greene , Graham

3- Pour  un  nouveau  roman  

راوي بيرون از دايره روايت و در عين حال چنان نزديك به شوهر شكاك داستان ، روايت مي شود كه گاه كلام اين دو را با هم اشتباه مي گيريم . اين مسئله به تكيه و تأكيد بر زاويه سطح واقعيت كه در طول رمان بسيار محسوس است باز مي گردد .چشم هايي از حدقه درآمده ناشي از شك و حسادت كه همه چيز را با تيزبيني ثبت مي كنند و اجازه نمي دهند كه حتي يكي از حركت ها و رفتارهاي زني كه كمين اش را مي كشند از زير نگاه ريزبين شان بگريزد و درست به همين خاطر تنها مي توانند نوعي آگاهي بيروني ، فيزيكي ، مشهود و ملموس از اين دنيا را در برگرفته و به ما منتقل نمايند ، دنيايي كاملاٌ ظاهري ـ واقعيتي مرتعش و آسيب پذير ـ بدون هيچ زيرساخت دروني ، روحي و روانشناختي . پس اينجا به زاويه ديدي ناب و بديع از واقعيت پرداخته شده و از ميان سطوح بي شمار واقعيت تنها به يكي از آنها ـ واقعيت ديداري ـ براي انتقال داستان به ما بسنده مي شود و به نظر مي رسد دقيقاٌ به همين دليل داستان در فضايي عيني و ملموس جريان پيدا مي كند .

ترديدي نيست كه اين نوع يا سطح واقعيت كه رُب ـ گريه رمان هايش را در آن جانمايي مي كند ( و رمان بالا هم از اين قاعده بيرون نيست ) به كلي متفاوت از آني ست كه  ويرجينيا  وولف به عنوان يكي از پيشگامان “ رمان  مدرن ” در رمان هايش آن را دنبال كرده است .

ويرجينيا  وولف رماني خيالي دارد كه مصداق مناسبي براي اين ادعاست : “ اُرلاندو ” ـ 1 ـ . در اين رمان ، ما در جريان تغيير ماهيت ناممكن مردي به يك زن قرار مي گيريم و اين در حالي است كه ساير رمان هاي وولف مي توانند در گروه رمان هاي رئاليستي واقع شوند ، چرا كه همگي فاقد كوچكترين نمادي از خيال و اعجاز هستند . معجزه اين داستان ها ريزه كاري وظرافتي است كه وي در بافت آنها به كار بسته تا داستان هايش چون واقعيتي عيني رخ نمايد . البته اين به طبيعت نويسنده و سبك بيان او باز مي گردد و نيز اينكه چگونه به روشي زيركانه از دل يك اتفاق ساده با قدرتي فوق العاده در انگشت گذاشتن روي كُنه مسئله و بازنمايي آن ، رماني مدرن بيرون بكشد . براي مثال “ خانم  دالووِي” ـ 2 ـ  ، يكي از ناب ترين رمان هاي وي ، در چه سطحي از واقيت جريان مي يابد ؟ مثلاٌ در آن دست از كنش ها و رفتارهاي انساني كه در داستان هاي همينگوي سراغ داريم ؟ نه ، بلكه در يك پلان ذهني و دروني جريان دارد و نيز در احساسات و افكاري كه جوهر حياتي ضميرِ انسان است ، در آن واقعيت غيرقابل لمس اما قابل تجربه كه همه آنچه پيرامون ما رخ مي دهد ، هر كاري كه مي كنيم يا مي بينيم و همينطور شادي و اندوه ما متأثر از آن است . اين زاويه ديد واقعيت ، يكي ديگر از ويژگي هاي ناب اين نويسنده بزرگ است و اين نيست مگر به لطف نثر هنرمندانه و پرسپكتيو زيبا و ظريفي كه به وسيله

آن به تبيين دنياي داستاني اش مي پردازد ، به كل واقعيت جان بخشيده ، سختي و سردي مادي و دروني اش را گرفته و سرشار از روح اش مي سازد ، درست در ابعادي متضاد با رُب ـ گريه نويسنده اي

1-                 Orlando

2-                 La  senora  Dalloway

كه تكنيكي ناتوان را در داستان نويسي ترويج كرد تا به واقعيت محض قدر و منزلت داده و حتي هر آنچه را با واقعيت عيني ناسازگار است ـ باورها ، احساسات و غرايز ـ مانند عناصر مادي توصيف كند .

اميدوارم با ذكر اين چند نمونه كوتاه در مورد ديدگاه سطح واقعيت ، به همان نتيجه اي رسيده باشيد كه من سال هاست به آن رسيده ام ، اينكه : در غالب رمان ها ، اصالت خاص رمان نويس در همين ديدگاه نهفته است . به عبارت بهتر اين ديدگاه شكل و كاركردي از زندگي ، تجربه و آگاهي بشر از هستي و هر آنچه در داستان پُر رنگ يا پاك شده و يا چون نمايي حاكم بر رمان به ما ديدي شفاف از واقعيتي جانشين اما باورپذير و در عين حال ناآشنا و متفاوت از زندگي ارائه مي دهد (ويژگي و وجه تمايز نويسنده رمان از سايرين ) ، در بردارد . به عنوان مثال آيا اين همان حسي نيست كه با مطالعه اثري از  پروست يا جويس به شما دست مي دهد ؟ در اثر پروست ، مهم هماني نيست كه در دنياي واقعي اتفاق مي افتد بلكه درست به شيوه كاركرد حافظه ، آن تجربه بيروني را بازسازي و احيا مي كند و در طول اين مسير كار گزينش و استرداد گذشته را مغز بشري انجام مي دهد . بنابراين وجود واقعيتي مجرد و عيني براي اينكه دوره هاي تكامل و زندگي شخصيت هاي رمان “ در جستجوي زمان از دست رفته ” بر بستر آن پيش رود ، اساساٌ لزومي ندارد . اما در مورد جويس ، آيا “ اوليس ” نوآوري و تحولي عظيم نبود؟ آيا در آنجا واقعيت “ بازتوليد” ي سواي جنبش دروني انساني كه آن را به خاطر مي آورد و تحليل مي كند ، واكنشي احساسي يا معقول به نظر نمي آيد ؟ با به كارگيري همين پلان ها و سطوح واقعيت كه پيش از آن ناشناخته يا كمتر مورد استفاده قرار مي گرفتند و نيز آن دسته كه رايج اند ، نويسندگان كارآزموده محدوده ديد ما از انسان را وسعت مي بخشند و غني مي سازند ، نه تنها از جنبه كثرت بلكه از نظر كيفيت و ساختار هم . به لطف وجود نويسندگاني چون : ويرجينيا  وولف ، جويس ، كافكا و پروست ، مي توانيم بگوييم كه ذهن و احساس ما براي شناخت هويت خود در اين آشفته بازار واقعيت ، پلان ها يا  سطح هاي آن ، ساز و كار حافظه ، كشف و شناخت سرشت و ظرافت اميال و باورهايمان و نيز پوچي كه پيش از اين از آنها آگاهي نداشته يا برداشتي نارسا و كليشه اي داشتيم ، غني و توانمند شده است .   

همه اين نمونه ها طيف بسيار وسيع سايه روشن هايي را كه مي توانند سبب تفاوت ميان نويسندگان رئاليست باشند ، نشان مي دهند . در مورد فانتزي نويسان همينطور است . هر چند باعث طولاني شدن اين نامه شود ، ولي خوش دارم همراه هم سطح واقعيتي را كه بر “ فرمانروايي اين دنيا ” اثر آله خو  كارپنتير  حاكم است ، وارسي كنيم .

اگر بخواهيم اين رمان را در يكي از دو پهنه ادبي كه بنا به طبيعت رئاليستي يا فانتزي رمان تقسيم بندي كرديم ، قرار دهيم ، بي شك در دومي جا مي گيرد ، چون در داستان وقايع عجيبي رخ مي دهند ـ و

 

 

 

مشابهت هاي فراواني با داستان “ هنري كريستف ”  بنيانگذار جشن “ سيتادِل ” ـ 1 ـ در هاييتي ـ 2 ـ

دارند ـ كه براي ما در دنيايي كه تجربه مي كنيم ، غيرقابل باورند . با اين وجود هركس اين داستان زيبا را خوانده باشد ، راضي نمي شود كه آن را در رديف ادبيات خيالي بياوريم ، چرا كه قبل از هر چيز فانتزي جاري در آن مانند آثار نويسندگان خيالي نويسي همچون : “ ادگار آلن  پو ” ـ 3 ـ رابرت  لوئيس  استيونس ” ـ 4 ـ نويسنده “ دكتر جِكيل و مستر هايد ” ـ 5 ـ يا خورخه لوئيس بورخس كه در داستان هايشان گسست از دنياي واقعي و واقعيت غيرقابل كتمان است ، آشكار نيست . در “ فرمانروايي اين دنيا” نقل اتفاق هاي عجيب و غريب به دليل نزديكي و تماس بسيار با آنچه در دنياي رئال جاري است ، داستان را ـ داستان عده اي از شخصيت ها و قطعاتي از تاريخ هاييتي را از نزديك دنبال مي كند ـ از طراوتي رئاليستي سرشار مي كند . اما چه اجباري به اين كار دارد؟روشن است ، چون پلان غيرواقعي اين داستان اساطيري يا افسانه اي است و نيز به اين جهت كه داستان بر تغيير شكل واقعه يا شخصيتي تاريخي كه بنا به باور يا انديشه اي عيني و حقيقي مي نمايد ، استوار است . اسطوره بيان و توصيف واقعيتي گذشته در قالب باورهاي مذهبي يا فلسفي است ، به شكلي كه همواره در همه اسطوره هاي موجود در كنار عنصر تخيل يا خيال ، زمينه تاريخي و ذهنيتي مشترك حضور دارد ( و در بسياري از موارد از آن پيروي مي شود ) و به واقعيت تحميل مي شود ، همانطور كه دانشمندان خبيث داستان بورخس :  تلون ، اوكبار ، اُربيس  تِرتيوس ـ 6 ـ آن سياره خيالي را به عالم واقعي تحميل مي كنند . اعجاب تكنيكي موفق “فرمانروايي اين دنيا ” در زاويه ديد واقعيت طراحي شده از سوي كارپنتير نهفته است . داستان اغلب در دنياي اسطوره و افسانه جريان دارد ـ اولين پله فانتزي يا آخرين پله رئاليسم ـ و از زبان راوي ناشناسي نقل مي شود كه با وجود قرار نداشتن در همان سطح واقعيت ، بسيار نزديك و مماس با آن است و فاصله اش با روايت به قدري ناچيز است كه ما را به زندگي در درون اسطوره هاي و افسانه هاي داستانش وادار مي كند . با اين وجود بي آنكه دچار اشتباهمان كند ، در مي يابيم كه اين داستان يك واقعيت تاريخي نيست بلكه تنها ديگرگون شده واقعيتي تاريخي به واسطه ساده انگاري ملتي است كه هنوز سحر و افسون ، جادوگري و خرافه هاي

1-                 Citadelle

2-                 Haiti

3-                 Poe , Edgar  Allan

4-                 Stevenson , Robert  Louis

5-                 Dr. Jekyll  and  Mr.Hyde

6-                 Tlon , Uqbar , Orbis  Tertius

 

 

                                                                                         

 

غير عقلاني را رها نكرده است ، هر چند در خارج به نظرآيد كه راسيوناليسم مستعمره نشين هاي استقلال يافته را با رضايت پذيرفته است .

شناسايي ديدگاه هاي سطح واقعيت ناب و بي همتا را در دنياي داستان همچنان مي توانيم تا بي نهايت ادامه دهيم ، ولي فكر كنم نمونه هاي عنوان شده براي نشان دادن تنوع رابطه ميان زاويه ديد واقعيت كه در آن راوي و روايت كنار هم قرار مي گيرند كافي باشند، مگر شيفته طبقه بندي و فهرست نويسي هاي معمول باشيم ـ كاري كه من اهل اش نيستم و اميدوارم شما هم نباشيد ـ و اينكه مثلاٌ اين دسته  رمان هاي رئاليستي يا خيالي اند و دسته هاي ديگر اساطيري يا مذهبي ،روانشناسانه يا شاعرانه، فلسفي يا تاريخي ، سوررئاليستي يا علمي و غيره هستند (و اين بيماري فهرست كردن هم درد بي درماني است !).

اينكه رمان مورد تحليل ما در كدام ستون از اين فهرست هاي طبقه بندي شده خشك و بي روح جا مي گيرد ، اهميت ندارد ، مهم درك اين مسئله است كه در همه رمان ها سه زاويه ديد فضا مكاني ، زماني و سطح واقعيت موجود است و نيز ـ هر چند در اكثر مواقع اين موضوع زياد هم آشكار نيست ـ  اين هر سه كاملاٌ مستقل و خودگردانند و از ديگري متمايز و چنان با هم تركيب مي شوند كه حاصل آن زنجيره دروني محكمي است كه توان اغواگري يك رمان را رقم مي زند . توان و قابليت رمان در باورپذيري ما به “ راستي ” و‌ “ اعتبار ” ش هرگز از نماي ظاهري يا همساني اش با دنيايي عيني كه ما خوانندگان در آن قرار داريم ، ناشي نمي شود ، بلكه كاملاٌ نشأت گرفته از موجوديت يگانه ، كاركرد كلمات و سازمان فضا مكان ، زمان و سطح واقعيتي است كه بر پايه آنها بنا شده است . اگر كلمات و نظام دروني يك رمان متناسب با داستاني باشد كه ادعاي فريفتن خواننده را دارد ، مي توان گفت متن داستان از هماهنگي كامل و تركيبي عالي از موضوع ، شكل و زاويه ديدهاي سه گانه بهره مند است و خواننده با مطالعه آن ، چنان تحت تأثير قرار مي گيرد كه به كلي فراموش مي كند سرگرم خواندن يك داستان است و اين باور در او قوت مي گيرد كه اين خودِ زندگي است كه از زبان چند شخصيت در فضا و مكان هاي مختلف و نيز اعمال و رخدادهايي كه هيچ كم از واقعيت ندارند ، بيان مي شود آنهم بدون به كارگيري هرگونه تكنيك ادبي ؛ يك زندگي مكتوب و خواندني ! اين بزرگترين توفيق تكنيك رمان است : ناپيدايي ! يعني با بهره گيري از رنگ ، ظرافت و زيبايي قابليتي به سازه داستان ببخشي كه هيچ خواننده اي متوجه داستان بودن داستان نشود ! استفاده از اين هنر جادويي ، نه تنها به خواننده احساسي از تصنعي بودن داستان القاء نمي كند بلكه آن را سرشار از زندگي مي سازد و لااقل براي لحظاتي كوتاه ، وي را از دنيايي كه در آن غوطه ور است ، بيرون مي كشد .

 

                                                                                                   با بهترين آرزوها         

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:38  توسط رامین مولایی  |