- شما میتوانید دهم، بیستم و سیام هر ماه خوانندهی یکی از نامههای "ماریو بارگاس یوسا" به یک نویسنده جوان باشید. کتاب "نامههایی به یک نویسنده جوان"را میتوانید از انتشارات مروارید: روبروی دانشگاه تهران نرسیده به چهارراه قدس تهیه کنید. قیمت: 1400 تومان

5
راوي، فضا
دوست عزيز:
خوشنودم كه مرا به طرح بحث ساختار رمان ترغيب كرديد، چهار چوبه اي كه همه ي توازون و حيات دروني داستانهايي كه مبهوت مان مي سازند و نيز فريبايي عظيمشان كه آنها را در نظرمان چون قادري مطلق : خودزا و خود اتكا مينمايند، در خود جاي ميدهد. اما، حالا ميدانيم كه فقط اين طور به نظر ميآيند و در اساس اين گونه نيستند، بلكه به لطف افسونِ متن و ساخت زيركانه شان، اين توهم را به ما تسري ميدهند. ما پيش از اين با هم در باره سبك روايتي صحبت كرديم. اكنون بايد به سازمان عناصر تشكيل دهنده رمان و نيز تكنيكهايي كه رمان نويس براي قدرت تلقين بخشيدن به ساخته خويش به خدمت شان مي گيرد، نظري بياندازيم.
تنوع مسائل يا چالشهاي پيش روي كسي كه خودش را مهياي نوشتن داستاني كرده است را مي توان در چهار گروه عمده كه در پي مي آيند، دسته بندي كرد:
الف ) راوي
ب ) فضا
ج ) زمان
د ) سطح واقعيت
به عبارت ديگر، اولي شخصي است كه داستان را روايت مي كند و سه تاي ديگر، زاويه ديدهاي در هم تنتيده اي كه همچون قابليت سبك، انتخاب درست و مديريت صحيح شان، سبب مي شود تا داستاني ما را متعجب، متأثر يا دلزده و كسل كند.
امروز مايلم در باره راوي صحبت كنيم، يعني مهم ترين شخصيت همه رمانها ( بدون استثناء )، از كسي كه در واقع ديگر اجزاء داستان به وي وابسته اند. اما پيش از هر چيز، بهتر است به تصحيح درك نادرستي كه بسيار هم رايج است بپردازيم و آن: اشتباه گرفتن راوي يا همان كسي كه داستان را بازگو مي كند با مؤلف يا نويسنده همان داستان است. اين جديترين اشتباه بسياري از رماننويسان است كه سعي دارند داستان خود را از زبان اول شخص بازگو نمايند و تعمداٌ زندگينامهشان را به عنوان موضوع انتخاب مي كنند. آنها فكر مي كنند خود راوي داستان شان هستند، در صورتي كه سخت در اشتباه اند. راوي، موجودي ساخته شده از كلمات است و نه مثل نويسنده از گوشت و استخوان ؛ او تنها در تعامل با رماني كه روايت مي كند و فقط تا مادامي كه داستاني را باز مي گويد، زندگي مي كند(در واقع مرزهاي داستان، محدوده حيات اوست)، در صورتي كه نويسنده صاحب زندگي وحياتي حقيقي،غني و متفاوت است، حياتي كه پيش از نوشتن اين رمان هم تداوم داشته و حتي در زمان نوشتن آن نيز، همه زندگي اش را به آن اختصاص نداده است.
راوي همواره شخصيتي ساختگي است،موجودي خيالي مشابه باقي شخصيتهاي داستان، همانها كه او «تعريف مي كند» اما بسيار مهم تر از ايشان، زيرا نقشي كه ايفاگر آن است ـ خودش را نشان مي دهد يا پنهان مي كند، گوشه مي گيرد يا به هر جا سرك مي كشد، در باره هر چيز و هر كس داوري مي كند و گاه پُرچانه و لوده يا كم حرف و جدي است ـ در متقاعد ساختن مان به واقعي بودن ديگر شخصيتهاي داستان و يا تجسم آنها چون عروسكها و آدمكهايي بي اراده در ذهن مان، تأثير مستقيم دارد. رفتار و سلوك راوي تعيين كننده پيوستگي دروني يك داستان است، مسئله اي كه به نوبه خود عاملي اساسي در فريبايي داستان به شمار مي رود.
اولين مسئله اي كه نويسنده رمان بايد در پي حل آن باشد اين است كه : “ چه كسي رمان را روايت مي كند ؟ ” به نظر مي رسد كه پاسخهاي ممكن بي شمارند، ولي در مرحله عمل ، تنها به سه مورد كاهش مي يابند : راوي ـ شخصيت، راوي ـ داناي كل بيروني و دور از داستاني كه روايت مي كند و يا راوي ـ مبهمي كه معلوم نيست از درون دنياي داستان يا بيرون آن به روايت مشغول است. دو گونه اول راوي، از انواع قديمي و سنتي آن هستند ؛ در عوض آخري، اخيراٌ باب شده و محصول رمان مدرن است.
براي تعيين اين كه مؤلف كدام گونه از انواع راوي را برگزيده است، بايد بررسي كنيم كه از لحاظ دستوري، داستان از سوي چه كسي بازگو مي شود ؛ از سوي يك“ او ”، يك“ من ” يا يك “ تو ”. شخص دستوري كه راوي از جايگاه آن صحبت مي كند، ما را از موقعيت او در ارتباط با فضاي داستاني كه برايمان بازگو مي كند، آگاه مي سازد. اگر اين كار را از جايگاه يك “ من ” ( يا يك “ ما ”، موردي غريب اما نه غيرممكن، براي نمونه “ سيتادِل ” ـ 1 ـ اثر “ آنتوان دو سَنت اِگزوپِري ” ـ 2 ـ يا بسياري از بخشهاي “ خوشههاي خشم” ـ 3 ـ نوشته “ جان اِشتاين بِك ” ـ 4 ـ ) انجام دهد، راوي در درون فضاي داستان و دركنار شخضيتهاي داستان قرار دارد. اگر اين كار را از جايگاه سوم شخص مفرد، يك “ او ” انجام دهد، در بيرون فضاي روايت قرار مي گيرد، همانند آنچه در رمانهاي كلاسيك روي مي دهد، يك راوي ـ داناي كل مشابه“ خداي قادرِ مطلق ”، به اين معني كه او همه چيز و همه كس از خُرد و كلان را مي بيند و به همه امور آگاه است، اما خود بخشي از دنياي روايت را شكل نمي دهد، دنيايي كه از بيرون و از نمايي محاط بر كل آن به ما نشانش مي دهد.
اما راوي دوم شخص “ تو ”، در كدام بخش از فضاي داستان ديده مي شود ؟ براي مثال آنچه در “ گذر زمان ” ـ 5 ـ اثر “ ميشل بوتور ” ـ 6 ـ، رمان “ آئورا ” ـ 7 ـ نوشته “ كارلوس فوئنتس ” ـ 8 ـ، “ خوآن بي سرزمين ” ـ 9 ـ رماني نوشته “ خوآن گويي تي سولو ” ـ 10 ـ، “ پنج ساعت با ماريو ” ـ 11 ـ از “ ميگِل دِ ليبِس ” ـ 12 ـ يا در فصلهاي زيادي از “ گاليندِس ” ـ 13 ـ اثر “ مانوئل باسكِس مونتالبان ” ـ 14 ـ روي مي دهد. راهي براي دانستن پيشاپيش پاسخ اين سؤال وجود ندارد، آن هم به اين دليل كه راوي در جاي دوم شخص مفرد نشسته است. زيرا “ تو ” مي تواند يك راوي ـ داناي كل، خارج از دنياي روايت باشد كه دستور و فرمان مي دهد و به مدد قدرت بي حد و مرزي
1- Citadelle 8- Fuentes , Carlos
2- Saint - Exupery , Antoine de 9- Juan sin tierra
3- Las uvas de la ira 10- Goytisolo , Juan
4- Steinbeck , John 11- Cinco horas con Mario
5- L,emploi du temps 12- Delibes , Miguel
6- Butor , Michel 13- Galindez
7- Aura 14- Vazquez Montalban , Manuel
كه به تقليد از خداي قادر مطلق از آن برخوردار شده، به طرزي نامحسوس مسبب همه رخدادهاي داستان گردد.
اما همچنين اين راوي مي تواند يك منِ آگاه درون باشد كه به دو نيمه تقسيم شده و در باره خودش اما در قالب يك “ تو ”، چيزي مشابه يك راوي ـ شخصيت اسكيزوفرنيك صحبت مي كند، شخصي درگير صحنههاي رمان كه هويت اش را از چشم خواننده ( و گاه از خودش ) با همان تمهيد دو نيمه ساختن خود، پنهان مي كند. در رمانهايي كه راوي آنها از زبان دوم شخص صحبت مي كند، راهي براي شناسايي كامل و مطمئن راوي وجود ندارد مگر اين كه او را از روي شواهد دروني خود داستان تشخيص دهيم.
رابطه اي را كه در همه رمانها ميان فضاي اشغال شده توسط راوي با فضاي روايت وجود دارد “ زاويه ديد فضايي ” مي ناميم و نيز اشاره مي كنيم كه راوي به وسيله شخص دستوري كه رمان را روايت مي كند، تعيين مي شود. سه حالت ممكن در اين زاويه ديد قابل تصور است :
الف ) راوي ـ شخصيت، كه از زبان اول شخص دستوري روايت مي كند، زاويه ديدي كه در آن فضاي راوي و روايت بر هم منطبق است.
ب ) راوي ـ داناي كل، كه از زبان سوم شخص دستوري روايت مي كند و فضايي متفاوت و مستقل از فضايي كه روايت در آن اتفاق مي افتد را اشغال مي كند.
ج ) راوي ـ مبهم، كه در پس يك دوم شخص دستوري پنهان مي شود، يك “ تو ” كه مي تواند طنين صداي يك راويِ داناي كل و مطلق العنان، باشد، راوي پرتواني كه از خارج فضاي روايت به وقوع وقايعي كه در داستان رخ مي دهند، فرمان مي دهد، يا در لباس و لحن يك راوي ـ شخصيت درگير در عمل داستاني خواه در نقش يك ساده دل، شخصيتي غير قابل اعتماد يا فردي اسكيزوفرني يا هوسباز، خود را بازتوليد مي كند و با خود حرف مي زند ولي در واقع مخاطب اش خواننده رمان است.
من تصور مي كنم، با طبقه بندي كردن “ زاويه ديد فضايي ”، همين كاري كه در بالا انجام شد، شناسايي راوي با يك تورق و در همان اولين جملههاي يك رمان ساده به نظر مي رسد. همين طور است، البته اگر ما در گستره خيال بمانيم ؛ اما زماني كه ما به عالم واقع نزديكتر مي شويم و با موارد خاصي برخورد مي كنيم، در مي يابيم كه درون اين شماي كلي ترسيم يافته امكان وقوع شقوق گوناگوني وجود دارد، آنچه كه به هر مؤلف اجازه مي دهد تا به گزينش يك زاويه ديد فضايي معين براي بازگو كردن داستانش مبادرت ورزد، و در كنار و بر حاشيه اين ديدگاه به نوآوريها و آميزههاي تازه اي دست بزند، چيزي كه به آن اصالت و اختيار در ادبيات اطلاق مي شود.
شما آغاز “ دُن كيشوت ” را به ياد مي آوريد ؟ من اطمينان دارم كه پاسخ شما مثبت است، چون صحبت بر سر يكي از به ياد ماندني ترين فرازهاي آغازين در عرصه رمان است : “ در نقطه اي از مانچا كه مايل نيستم نام اش را به خاطر آورم... ”. با توجه به طبقه بندي بالا، شكي وجود ندارد كه : راوي رمان در مقام اول شخص مفرد قرار دارد، از زبان يك “ من ” سخن مي گويد، و به همين جهت راوي ـ شخصيتي است كه فضاي اش همان فضاي داستان است. در عين حال، فوراٌ درمي يابيم كه هر چند اين راوي گاه به گاه در هيئت اول شخص مفرد مانند جمله اول از جايگاه يك “ من ” با ما سخن مي گويد اما سعي نمي كند تنها يك راوي ـ شخصيت مطلق باشد، بلكه بيشتر به يك راوي ـ داناي كل بودن تمايل دارد، راوي شاخص و رقيب خداوند، كه از منظري خارج از فضاي روايت جريان داستان را از قول يك “ او ” برايمان بازگو مي كند. در واقع راوي مانند يك “ او ” داستان را روايت مي كند و تنها در لحظههايي مثل جملههاي ابتدايي رمان به سوي اول شخص مي چرخد و خودش را در پشت “ من ” از چشم خواننده پنهان مي سازد، و از زبان “من” و در چهره يك بازيگر سخن مي گويد و حواس خواننده را پَرت مي كند ( تا اينكه در اواسط رمان ناگهان آشكار مي شود كه او نقشي بي ارزش ايفا نمي كند و براي خواننده كه خواهان دريافت ماوقع داستان است هيچ مزاحمتي ندارد ). اين چرخشها يا جهشها در زاويه ديد فضايي ــــ از من به او، از يك راوي ـ داناي كل به يك راوي ـ شخصيت يا برعكس ــــ چشم اندار و فاصله خود از روايت را تغيير مي دهند و به همين دليل وجودي موجه يا ناموجه مي يابند. اگر همه اين چرخشها و تغييرات در چشم انداز فضايي داستان تنها براي فخرو مباهات بي حاصل قدرت از سوي راوي باشد، ناهماهنگيهايي كه به وجود خواهند آورد به تضعيف فريبايي داستان دامن خواهد زد. در عين حال، هم به ما تصويري از تنوعي كه راوي مي تواند از آن برخوردار باشد، ارائه مي دهند و هم اين كه ما را آگاه مي سازند كه راوي مي تواند با در اختيارگرفتن اين چرخشها و يا با جهش از يك شخص دستوري به ديگري، افق ديد تازه اي از روايت را بر ما آشكار سازد.
با هم به چند مورد جالب از تنوع، جهشها يا چرخشهاي فضايي راوي نگاه مي اندازيم. مطمئن ام كه سرآغاز “ موبي ديك ” يكي ديگر از رمانهاي جهاني و بحث برانگيز را به ياد داريد : “ C all me Ishmael ” ( مرا ايشمائل بخوان ) چه شروع عجيبي، اين طور نيست ؟ آن هم تنها با سه كلمه انگليسي ! “ مِلويل ” به دنبال بيدار كردن حس كنجكاوي ما در مورد اين راوي ـ شخصيت مرموزي كه هويت اش بر ما پوشيده است و ما حتي مطمئن نيستم كه نام او ايشمائل باشد. از طرفي زاويه ديد فضايي به خوبي هر چه تمام تر بيان شده است. ايشمائل از زبان اول شخص مفرد سخن مي گويد، او يك شخصيت پرحضور در داستان است، هر چند كه زياد هم مهم نيست ـــ شايد مهم ترين نقشهاي داستان، شخصيت سرسخت و لجوج “ كاپيتان اَچَب ” ـ 1 ـ ( كاپيتان اَحَب ) و يا دشمن اش، آن غايب هميشه حاضر داستان، نهنگ سفيدي باشد كه او همه درياهاي دنيا را به دنبالش پشت سر مي گذارد ـــ، اما ايشمائل شاهد و شريك بخش عظيمي از ماجراهايي است كه باز مي گويد ( و آنها را كه خود شاهد نبوده، شنيده است و به خواننده انتقال مي دهد ). اين زاويه ديد فضايي در طي داستان مورد توجه شديد مؤلف است، اما فقط تا قسمت پاياني. تا اين قسمت، جريان و پيوستگي زاويه ديد فضايي كامل و تمام عيار است ، چرا كه ايشمائل فقط آنچه را بازگو مي كند كه خود توانسته از خلال تجربه اش به عنوان شخصيتي حاضر در داستان دريابد، پيوستگي اي كه فريبايي رمان را تقويت مي كند. اما در پايان، همان گونه كه به خاطر داريد، آن لحظه وحشتناك فرا مي رسد، زماني كه حيوان دريايي درنده از وجود كاپيتان اچب و همه ملوانهايش در كشتي او “ پِكود ” ـ 2 ـ با خبر مي شود و كشتار شروع مي شود. از نقطه نظر عيني و بنابر آن پيوستگي دروني داستان، منطقي آن است كه ايشمائل هم مانند ساير همراهانش در اين ماجرا، از پا درآيد. اما اگر اين اتفاق منطقي رخ داده بود، چگونه كسي كه خود در اين ماجرا
1- Capitan Achab ( Capitan Ahab )
2- Pequod
حضور داشته، اكنون مي تواند روبريمان قرار گرفته و ما را از آن آگاه كند ؟ براي اجتناب از اين ناهماهنگي و نيز تبديل “ موبي ديك ” به داستاني خيالي، كه در آن صورت راوي مابقي داستان را از دنياي پس از مرگ برايمان روايت مي كرد، ملويل ( به طرز اعجاب انگيزي ) ايشمائل را زنده نگه داشته است، و ما را از سرنوشت او در يك ضميمه داستاني آگاه مي سازد. ضميمه اي كه آن را ديگر ايشمائل نمي نويسد، بلكه يك راوي ـ داناي كل بازگويش مي كند. به اين ترتيب، در صفحههاي پاياني موبي ديك، چرخشي فضايي وجود دارد و جهشي از نقطه نظر يك راوي ـ شخصيت كه فضايش همان فضاي روايت است به يك راوي ـ داناي كل، كه فضاي متفاوت و بزرگتري را نسبت به فضاي روايت اشغال مي كند ( همان كه از جايگاه اش مي تواند بخش پاياني را مشاهده و تشريح كند ).
من با بيان اين نمونهها درپي آن هستم كه شما اين طور گمان نكنيد كه چرخشهاي راوي در رمانها امري غير معمول است. درست برعكس، اين كاملاٌ عادي است كه رمان نه تنها توسط يك راوي، بلكه دو و گاه چندين راوي مختلف، كه يكي توسط ديگري كنار زده مي شود، روايت شوند، درست مثل دوندهها در يك مسابقه واقعي.
مثال آشكاري از جانشيني راويان ـ مثالي از چرخشهاي فضايي ـ كه به ذهنم مي رسد مربوط به “ گور در گور ” ـ 1 ـ
است، رماني كه در آن فاكنر به تشريح سفر خانواده “ بوندرِن ” ـ 2 ـ در سرزمين جنوب براي خاكسپاري مادرشان “ اَدي بوندرن ” ـ 3 ـ مي پردازد، مادري كه دوست داشته تا استخوانهايش در جايي كه متولد شده است، مدفون شود. اين سفر ريشههاي توراتي و حماسي دارد، چون آن جسد در زير آفتاب بي رحم “ ديپ ساوث ” ـ 4 ـ متلاشي مي شود، اما خانواده همچنان بر ادامه سفرشان و انتقال جسد مادر اصرار دارند، اصراري ملهم از باورهاي متعصبانه اي كه شخصيتهاي فاكنر به آن تمايل دارند. به ياد داريد اين رمان چگونه روايت مي شود يا به عبارت بهتر چه كسي روايتش مي كند ؟ درست است، راويان بسياري، همه اعضاي خانواده بوندرن. داستان توسط منِ آگاه هر يك از آنها پيش مي رود و زاويه ديدهايي متعدد و چرخنده. راوي در همه موارد، يك راوي ـ شخصيتِ درگير و دار داستان و مستقر در فضاي آن است. اما، هر چند از اين نظر زاويه ديد فضايي بي تغيير و ثابت مي ماند، اما هويت راوي از شخصيتي به شخصيتي ديگر تبديل مي شود، به ترتيبي كه اين نمونه از چرخشها ـ نه همچون چرخشهاي موجود در موبي ديك يا دُن كيشوت ـ در زاويه ديد فضايي، بدون خارج شدن از فضاي روايت، از شخصيتي به شخصيتي ديگر انجام مي شود.
اگر اين چرخشها موجه باشند به پرمايه و غني تر كردن درونمايه داستان و نيز به هر چه پوياتر و زنده تر شدن تخيل داستاني كمك مي كنند، و همين چرخشهاي پنهان از ديد خواننده سبب تهييج كنجكاوي او و زنده شدن داستان در نظرش مي شوند. در مقابل، اگر فاقد اين اثربخشي باشند نتيجه اي معكوس خواهند داشت، يعني اگر به شكلي عيان و پيش چشم مان صورت گيرند، به نظر ما ساختگي و تحميلي مي رسند، روپوشهايي كه داستان را از روند طبيعي خارج و
1- Mientras agoniza
2- Bundren
3- Addie Bundren
4- Deep South
استقلال و اختيار شخصيتهاي داستان را زايل مي كنند. نقصي كه دُن كيشوت و موبي ديك مسلماٌ از آن مبري هستند.
“مادام بوآري” هم يكي ديگر از شاهكارهاي ماندگار در عرصه رمان است، رماني كه با آن در يكي از جالب ترين نمونههاي چرخش فضايي سهيم مي شويم. شروعاش را بهخاطر داريد ؟ “ ما در كلاس بوديم كه مدير وارد شد و به دنبالش شاگرد جديدي با لباس خاص يكشنبهها و مستخدم مدرسه كه ميز و نيمكت بزرگي را حمل مي كرد.” راوي كيست؟ چه كسي به جاي “ما” صحبت مي كند ؟ هرگز نمي شناسيماش. ولي به خوبي مي فهميم كه يك راوي ـ شخصيت است و مستقر در همان فضايي كه روايتش مي كند، شاهدي حاضر و ناظر آنچه روايت مي كند و براي همين از زبان اول شخص جمع سخن مي گويد. چون ازجانب يك “ ما ” صحبت مي كند، نمي توان احتمال داد كه شخصيتي جمعي باشد، شايد يكي از شاگردهاي كلاسي باشد كه بوآري جوان هم جزء آنهاست. ( اگر اجازه دهيد مثالي بزنم از خودم كه در مقابل عظمت شگرف رمان فلوبر ذره اي ناچيز هم نيست، سالها پيش رماني نوشتم به نام «شيربچهها» ـ 1 ـ كه از زاويه ديد فضايي يك راوي ـ شخصيت جمعي روايت مي شود، گروهي از بچههاي همسايه شخصيت اول داستان به نام «پيچوليتا كوئيار» ـ2ـ)اما نيز مي تواند تنها يك شاگرد باشد كه از سر احتياط، خجالت يا ترس،از زبان «ما» صحبت مي كند. به هر حال، اين زاويه ديد فقط چند صفحه دوام مي آورد و در اين بين دو، سه نوبت صداي كسي را مي شنويم كه از زبان اول شخص مفرد داستاني را كه چون شاهدي در آن حضور دارد برايمان بازگو مي كند. اما در زماني كه مشخص كردنش دشوار است ـ در اين ترفند زيركي تكنيكي ديگري وجود دارد ـ همين راوي ـ شخصيت جاي خود را با چرخشي به راوي ـ داناي كلي دور از داستان و مستقر در فضايي متفاوت از اولي مي دهد و اين راوي ديگر نه از منظر «ما» بلكه با زبان يك سوم شخص مفرد «او» داستان را برايمان روايت مي كند. اين مورد چرخش در زاويه ديد است : آن اولي يك شخصيت بود و اين يكي “ خدايي دانا و ناظر كل «است كه همه چيز را مي داند و مي بيند و بي آنكه خودش را نشانمان دهد يا از خودش چيزي بگويد، داستان را برايمان باز مي گويد. اين راوي تازه تا انتهاي رمان داستان را ادامه مي دهد.
فلوبر كه در نامههايش، تمام نظريه اش را پيرامون گونه رمان به طور مبسوط تشريح مي كند، خود طرفدار پر و پاقرص راوي پنهان از نظر بود، از آنچه ما حكمراني يا خود اتكايي يك داستان ناميده ايم دفاع مي كرد، و لازم مي دانست خواننده فراموش كند كه آنچه مي خواند در واقع توسط كسي برايش تعريف مي شود و روايت رمان را چنان لازم و حتمي تلقي نمايد تا آن را چون تصويري زنده پيش چشم خود مجسم كند. او براي ادامه يابي غيرقابل مشاهده بودن راوي ـ داناي كل، تئوريهاي مختلفي را طرح ريزي و كامل كرد كه اولين آنها جانبداري از بيطرفي و بي احساسي راوي بود. يعني راوي تنها بايد به روايت كردن بپردازد و نه حمايت از آنچه روايت مي كند. توضيح، تفسير و قضاوت نوعي مداخله راوي در داستان است و نيز بيان و توصيف مفهومي ( يا فضا و واقعيتي ) متفاوت از مفاهيمي كه تشكيل دهنده واقعيتي رماني است، چيزي كه توهم خوداتكايي داستان و نيز طبيعت عَرَضي و استنتاجي اش را از بين مي برد و آن را مستقل از هر چيز وهر كس خارج از داستان، نشان مي دهد. نظريه فلوبر در بارهی «حضور» راوي
1- Los cachorros
2- Pichulita Cuellar
به مثابه ارزش غيرقابل مشاهده بودنش، براي مدتي طولاني از سوي رمان نويسان مدرن دنبال شده است(حتي توسط بسياري از بي آن كه خودشان بدانند)و از اينرو شايد اغراق نباشد اگر او را بنيان گذار رمان مدرن بناميم، نويسندهاي كه رمان مدرن را با ترسيم مرزي تكنيكي از رمان رمانتيك يا كلاسيك جدا كرد.
البته اين به آن معنا نيست كه چون در رمانهاي رمانتيك يا كلاسيك راوي كمتر ناپيداست و گاه بسيار در معرض ديد است، پس آنها را ناقص يا فاقد هرگونه فريبايي در نظر آوريم، اصلاٌ اين طور نيست. بلكه فقط به اين معني است كه وقتي رماني از ديكنز، «ويكتور هوگو»ـ1ـ، «ولتر»ـ2ـ، «دانيل دوفو»ـ3 ـ يا «تَكِرِي»ـ 4ـ مي خوانيم، بايد كه در مقام خواننده خود را با منظره اي متفاوت از آنچه كه در رمانهاي مدرن به آن خو كرده ايم، آماده كنيم.
اين اختلاف را بايد كه بيش از همه در تفاوت شيوه ايفاي نقش راوي ـ داناي كل در هر يك از اين دو سبك دنبال كرد. در رمان مدرن، اين راوي ميل به ناپيدايي يا لااقل كم پيدايي دارد و در رمانهاي رمانتيك يا كلاسيك به حضوري برجسته و گاه چنان فراگير تمايل دارد كه در پاره اي از مواقع به نظر مي رسد داستان را از خودش تعريف مي كند و يا گاه از آنچه برايمان بازگو مي كند به عنوان بهانه اي براي خودنمايي بيشتر سود مي برد.
آيا اين همان چيزي نيست كه در آن رمان بزرگ قرن نوزدهم يعني «بينوايان»ـ5ـ اتفاق ميافتد؟ بحث بر سر يكي از جاهطلبانهترین آفرينشهاي داستاني قرن مولد رمانهاي بزرگ است، داستاني كه با تجربههاي سترگ اجتماعي، فرهنگي و سياسي زمانه نويسنده و نيز تجربههاي فردي ويكتور هوگو در طول نزديك به سي سالي كه به نوشتناش اشتغال داشته، درآميخته است(او بارها و به فواصل طولاني از هم در متن دست نوشتههايش تغييراتي ميداد). اغراق نيست بگوييم كه بينوايان يك اثر نيرومند و غني در به تصوير كشيدن درون و واگويه اي از خودِ راوي است. راوي يك داناي كل است كه به لحاظ تكنيكي دور از دنياي روايت قرار دارد و از بيرون فضاي آن را زير نظر گرفته است، دنيايي كه محل زندگي «ژان والژان»ـ6ـ، «موسيو بِنونو»ـ7ـ، «گاوروش»ـ8ـ، «ماريوس» ـ9ـ «كوزِت»ـ10ـ و ديگر ربالنوعهاي انساني در سرزمين غني اين رمان است. اما درواقع اين راوي از شخصيتهاي خود داستان در آن حضور بيشتري دارد و از ويژگي شخصيتي پيچيده و نامتعارفي برخوردار است، از نوعي جنون مقاومتناپذير در انجام كارهاي بزرگ و نميتواند براي هميشه خود را پنهان كند و گاهي در طول داستان خودش را به ما نشان ميدهد : به تناوب شرح داستان را قطع ميكند، گاه با جهش از اول شخص به سوم شخص مفرد براي ابراز عقيده در باره آنچه اتفاق ميافتد، سخنپردازي در بارهی فلسفه، تاريخ، اخلاق، دين، قضاوت در باره شخصيتهايش،
بيرحمانه مرعوب ساختن يا ستودن و به عرش اعلاء فرانشاندن ايشان در مراتب بالاي اجتماعي يا روحاني. اين راوي ـ خداوند(اين بهترين و شايستهترين صفت براي اوست )به ما تنها تجربهها و مشاهدات خود و نيز هويت مستقل و رويدادهاي دنياي روايتي را بازگو نميكند، او همچنين علاوه بر به نمايش در آوردن افكار و نظرياتش، نفرتها و
1- Hugo , Victor 6- Jean Valjean
2- Voltaire , Francois Marie Arouet 7- Monsenor Bienvenu
3- Defoe , Daniel 8- Gavroche
4- Thackeray , William Makepeace 9- Marius
5- Los miserables 10- Cossete
همدليهايش بدون كمترين احتياط، پيرايه و ترديد، در پيش چشم خواننده، وي را به حقانيت خود و نيز قضاوتش بر مبناي آنچه كه به آن مي انديشد، مي گويد و عمل مي كند، معتقد مي سازد. اين دخالتها ـ به قول فلوبر ـ اگر از سوي رماننويسي كه مهارت و قدرتي كمتر از ويكتور هوگو داشت، اعمال ميشد، حاصلي جز نابودي فريبايي رمان به همراه نداشت. اين گونه دخالتهاي راوي ـ داناي كل به زعم منتقدان زيباشناختي معاصر هوگو مسبب حالتي مي گشت كه آن را«گسيختگي نظام» مي ناميدند، ناپيوستگي و عدم تجانسي كه توهم داستاني را زايل و اعتبارش را نزد خواننده مخدوش مي كرد. اما اينطور نشد، چرا ؟ چون ناگهان، خواننده امروزي آن را مانند بخشي جداناپذير از نظام روايتي و ازخيالي كه طبيعت اش اين است، حس كرد، داستاني كه در واقع شامل دو روايت در هم تنيده و غيرقابل تفكيك از يكديگر هستند : يكي داستان شخصيتها و روايتي كه با دزدي شمعدانهاي نقره اي كه ژان والژان با خود از منزل اُسقف موسيو بنونو بيرون مي برد، آغاز مي شود و چهل سال بعد، هنگامي كه پهلوان سابق، به واسطه فداكاريها و پرهيزكاريهايش در طول زندگي قهرمانانه خود فردي معتقد و مقدس شده و با شمعدانهاي نقره در دست به ابديت گام برداشته است؛ و ديگري روايت خودِ راوي، كه در آن حيرتها، آرايهها، رفتارها، داوريها، هوسها و موعظهها متني متفكرانه را مي سازند، پرده اي بافته بر تار و پود ايدئولوژي ـ فلسفه ـ اخلاق كه روايت بر آن نقش مي بندد.
آيا مي توانيم با تقليد از روايت فردمدار و تصنعي بينوايان، چه از نظر تعالي زاويه ديد فضايي و رماني و چه از جهت آنچه بر زبان راوي رفته است، اثري در اين حد و اندازه بسازيم ؟ فكر نمي كنم سؤال نا به جايي كرده باشم، زيرا اگر همه چيز به روشني بيان نشود، مي ترسم مطالبي كه در پاسخ به اشتياق، يادداشتها و پرسشهايتان، از اين به بعد مي گويم( مي ببينيد كه ديگر مشكل است بتوانيد مرا از صحبت در باره موضوع دلخواه ام يعني رمان بازداريد) پيچيده، سر در گم كننده و حتي غير قابل درك باشد.
براي بازگفتن داستاني به صورت مكتوب، همه رماننويسان به خلق يك راوي دست مي زنند، تا نماينده يا وكيل تام الاختيارشان در داستان باشد، موجودي كه خودش هم، چون ديگر شخصيتهايي كه به روايت شان مي پردازد، خيالي است، آفريده اي از كلمات و كه تنها در و براي اين رمان زنده است. اين شخصيت يعني راوي، مي تواند درون يا بيرون فضاي روايت و يا در مكاني نامشخص بسته به اين كه از زبان اول شخص، سوم شخص يا دوم شخص سخن بگويد، مستقر باشد. اين انتخابي تصادفي نيست بلكه فاصله راوي و اشراف وي به آنچه كه روايت مي كند بسته به فضايي است كه در قياس با روايت اشغال مي كند. پيداست كه يك راوي ـ شخصيت نمي تواند از رويدادهايي كه در قلمرو او بيرون هستند آگاهي داشته باشد ـ و بنابراين نيز نمي تواند آنها را تشريح و تفسير كند ـ در حالي كه يك راوي ـ داناي كل مي تواند از همه چيز آگاه و در همه جاي دنياي روايت حاضر و ناظر باشد. پس گزينش يك زاويه ديد به معني گزينش پاره اي شرايط تعيين كننده است كه راوي مي بايد هنگام روايت خود را با آنها تطبيق دهد، وگر نه، اين ناهماهنگي مخرب و نابودكننده فريبايي داستان است. همزمان و از آنجا كه راوي حافظ حدودي است كه زاويه ديد فضايي به وي تحميل مي كند، شدت فريبايي و هر چه واقعي تر بودن روايت را به ما القاء خواهد كرد، نفوذ همين «راستي» در ذهن ماست كه از اين دروغهاي بزرگ در نظرمان رمانهاي برجسته و به يادماندني مي سازد.
مهم ترين تأكيد و تلاشي كه رمان نويس بايد در زمان خلق راوي داستانش از آن برخوردار باشد، آزادي مطلق است، به عبارت ديگر، با وجود تفاوت ميان اين سه گونه ي ممكن راوي در رابطه با فضايي كه در قياس با دنياي روايت اشغال مي كنند، اين جانمايي به هيچ وجه نبايد زايل شدن ويژگيها و قابليتهاي راوي را باعث شود، مطلقاٌ. ما با هم چند نمونه اندك از تفاوت وجودي اين راوي ـ داناي كلها، اين خداوندان دانا را كه راويان رماني از فلوبر و رمان ديگري از ويكتور هوگو بودند، ديديم، ولي در مورد راوي ـ شخصيتها كه مي توانند شخصيتهاي گوناگون نامحدودي مثل تمامي ديگر پرسوناژهاي داستان را شامل شوند، صحبتي نكرديم.
همچنين موردي را ديديم كه شايد مي بايد همان ابتدا ذكرش ميكردم، چيزي كه شايد من به دليل آشكاري ظاهرياش توضيحي در بارهاش ندادم، هر چند كه مطمئن هستم شما از آن آگاهي داريد يا با خواندن اين نامه آن را در مييابيد چرا كه طبعاٌ مي بايد با مثالهايي كه ديديد، برايتان روشن شده باشد. و آن از اين قرار است كه : غيرممكن و شايد عجيب است كه رمان، يك راوي داشته باشد. معمول است كه هر رمان چند راوي و يا مجموعه اي راوي داشته باشد كه براي بازگفتن داستان به ما از جنبههاي متفاوت، اغلب در درون يك زاويه ديد فضايي ( نمونههايي از راوي ـ شخصيت مانند «سِلِستينا»ـ1ـ يا«گوربهگور» كه هر دو ظاهري چون نمايشنامههاي موزيكال دارند) يا با جهشي به وسيله چرخشها، از يك زاويه ديد به زاويه ديدي ديگر، جایشان را تغییر ميدهند، مانند مثالهايي از سروانتس، فلوبر يا ملويل.
ميتوانيم كمي دورتر برويم و به اطراف زاويه ديد فضايي و چرخشهاي فضايي راويان رمانها نگاهي بياندازيم. اگر مسلح به يك ذره بين و با نگاهي دقيق و وسواسي به نمونههاي بالا آنه را بررسي كنيم( كه البته روشي وحشتناك و غيرقابل قبول براي مطالعه رمان است)، در مييابيم كه درواقع، چرخشهاي فضايي راوي فقط به شيوه اي كه من در اين مثالها براي تصوير و تجسم آنها به كار برده ام و در يك دوره زماني طولاني از روايت، رخ نمي دهند. آنها مي توانند چرخشهايي بسيار سريع و مختصر باشند، كه تنها طولي برابر با چند كلمه داشته باشند، و چرخشهايي كه سبب يك انتقال فضايي ظريف و نامحسوس ولي ارزشمند راوي شوند.
براي نمونه در تمام گفتگوهاي شخصيتهاي حاشيهای رمان، يك چرخش فضايي و يك تغيير راوي وجود دارد. مثلاٌ در رماني كه «پدرو»-2- و «ماريا»ـ3ـ صحبت ميكنند و از اين لحظه توسط يك راوي دانا، خارج از دايرهی داستان، اين تغيير ناگهاني واقع مي شود:
ـ دوستت دارم، ماريا.
ـ من هم دوستت دارم، پدرو.
1- La Celestina
2-Pedro
3- Maria
در يك لحظه بسيار كوتاه از ابراز عشق پدرو و ماريا به يكديگر، راوي داستان از يك راوي ـ داناي كل ( كه از زبان يك او روايت مي كند) به يك راوي ـ شخصيت چرخيده است، و درون زاويه ديد فضايي راوي ـ شخصيت، چرخش ديگري هم ميان دو شخصيت وجود دارد(چرخشي از پدرو به ماريا) و بعد از آن داستان دوباره به زاويه ديد فضايي راوي ـ داناي كل بازمي گردد. اگر اين ديالوگ مختصر باحاشيههاي قراردادي نوشته مي شد( پدرو گفت، «دوستت دارم،ماريا»، ماريا گفت، «من هم دوستت دارم، پدرو») طبعاٌ اين چرخشها رخ نميدادند، پس در اين مورد، روايت هميشه از زاويه ديد راوي ـ داناي كل روايت مي شود.
اين چرخشهاي نامحدود وسريع كه حتي خواننده هم متوجه شان نمي شود، به نظرتان بي معني مي آيند؟ اما اين طور نيستند. در واقع اينها از اهميت كمي در قلمرو داستان برخوردار نيستند، اينها جزئيات كوچك اما پرشماري هستند كه در برتري يا نقصان يك اثر هنري نقشي مهم ايفا مي كنند. بديهي است در هر صورت، آزادي نامحدودي كه مؤلف براي خلق راوي داستان خود از آن برخوردار است و ويژگيها و قابليتهايي را به او تفويض مي كند ( حركت دادن، پنهان كردن، ظاهر كردن، نزديك يا دور كردن و نشاندن او به جاي راويان متفاوت يا متعدد در درون يك زاويه ديد فضايي يا جهش ميان فضاهاي مختلف) نه هست و نه بايد كه دلبخواه باشد، بايد موجه و در جهت كارآمدي هر چه بيشتر فريبايي داستاني كه رمان بازگو مي كند، قرار داشته باشد. تغييرات زاويه ديد مي توانند يك داستان را غني و پرمايه ساخته، به آن عمق بخشيده، اسرارآميزش نمايند و يا به آن ظرافت و طرحي چند وجهي و هرمي شكل بدهند، هم مي توانند آن را مخدوش نمايند و از هم بپاشندش به نحوي كه به محض جوانه زدن عناصري پويا و زنده ـ توهمي از زندگي ـ اين رودهدرازیهاي تكنيكي و بيجا، باعث بروز ناسازگاريها يا چالشهاي جدي با آنها شوند و با دادن پيچيدگيهاي بيارزش و ظاهري به داستان،قابليت باورپذيري داستان را نابود كنند و سبب آشكار شدن طبيعت ساختگي و درون بیمايه خود در پيش چشم خواننده شوند.
تا نوبت بعد و با آرزوی موفقيت برای شما