پایان واقعی زیبایی خفته(بخش دوم- قسمت آخر)

اين ضيافت‌هاي شام، فقط در حضور خدمتكاران نزديك ملكه مادر و زماني برپا مي‌شد كه ‌او اطمينان داشت شاهزاده خانم در خواب است.

    روز بعد، شاهزاده خانم صبح زود، زماني كه ‌آفتاب به سختي از ميان شاخه‌هاي پيچك پژمرده به داخل اتاقش نفوذ مي‌كرد، از خواب بيدار شد.

    پرتوهاي آفتاب به او گفتند:

    ـ بيدار شو دختر، بيدار شو! اگر روزي در اندوه‌ از دست دادن پسرعزيزت، ديا، گرفتارشدي، امروز هم دختر دُردانه‌ات، آئورورا را رُبوده‌اند.

    شاهزاده خانم سراسيمه به سمت تختخواب آئورورا كه ‌از زمان ناپديد شدن ديا، آن را كنار خود جاي داده بود، خيز برداشت. وقتي آن را خالي ديد، خودش را در مرز ديوانگي حس كرد. در حالي كه ‌التماس مي‌كرد بچه‌هايش را به ‌او بازگردانند، جيغ كشيد و زاري كرد. تا جايي كه سرانجام، در ميان سكوت نديمه‌اش و آن خدمتكاران زشت و پليد ـ موجوداتي كه ‌او تصور مي‌كرد به دنيايي شيطاني تعلق دارند ـ ملكه سلبا به خود زحمت داد تا در اتاقش حاضر شود و در حالي كه وانمود مي‌كرد سخت غمگين است و او را صميمانه در آغوش گرفته، گفت: 

    ـ فرزندان تو پاره پاره شده‌اند. اول ديا كه با وجود اين‌كه ‌او را از اين كار منع كرده بودم در رفتن به شكار همراه سيلو اصرار داشت... و حالا هم آئورورا، كه شبانه براي ديدار با پريان، فرار كرده است و گرگ‌ها او را دريده‌اند.

    سيلو تكه پاره‌هاي لباس‌هاي ديا و لنگه كفش آئورورا را به خون آغشته كرده بود، و مي‌خواست با نشان دادن آن‌ها به زيباي خفته، مادر بينوا مرگ بچه‌هايش را باوركند و در اندوهي عميق فرو رود.           

    شاهزاده خانم پس از گم شدن بچه‌هايش آرام و قرار نمي‌گرفت، و در اعماق قلبش شك داشت كه مادر شوهرش به او راست مي‌گويد. او به همه‌ي اتاق‌هاي آن خانه‌ي بزرگ سركشي مي‌كرد و مدام مي‌گريست و ناله‌كنان مي‌گفت: دختركم آئورورا كجا رفته‌است؟ پسركم ديا كجاست؟ و با فكر بازگشت شوهرش، شاهزاده آسول غرق وحشت مي‌شد؛ چرا كه نمي‌دانست چگونه ناپديد شدن خونين و وحشت‌انگيز فرزندانشان را براي آسول شرح دهد؟ پس دائم گريه مي‌كرد و تا مرز ديوانگي پيش مي‌رفت.

    چندي بعد، ملكه سلبا او را توسط خدمتكارانش فراخواند و گفت:

    ـ دخترم، تو بايد اين واقعيت را باوركني كه بچه‌هايت را گرگ‌ها يا حيوانات ديگر دريده‌اند. توجه داشته باش كه گم شدن بچه‌ها در اين ناحيه عادي است، ناحيه‌اي كه ما در آن هستيم با جنگل‌هايي اسرارآميز احاطه شده است، جنگل‌هايي كه من به رعيت‌هايم اجازه نمي‌دهم واردشان شوند، به‌استثناءِ ميرشكارم سيلو كه برايمان گوشت شكار تهيه مي‌كند. بچه‌هايت، اگر نگويم شيطان، ولي موجوداتي بسيار بازيگوش و فضول بودند و بي‌توجه به دستورات من، وارد جنگل شدند. خلاصه بگويم، تو نبايد زياد گريه كني، چرا كه وقتي پسرم برگردد، تو باز مي‌تواني بچه‌هاي زيادي بياوري و ديا و آئورورا را فراموش كني.

    شاهزاده خانم، با حرف‌هاي مادرشوهرش هراسان‌تر شد. چه‌طور ممكن بود آئورورا‌ي با نمك و دياي دوست داشتني و شاد و شنگول را فراموش كند؟... غرق در اضطراب و تنفر، به‌اتاقش بازگشت و براي لحظاتي فكر كرد كه ‌اگر شاهزاده‌ آسول و خاطرات خوش زندگي با او نبود، آرزو داشت هيچ‌گاه ‌از آن خواب طولاني بيدار نمي‌شد تا با دنيايي چنين ستمگر، وحشي و غريب رو‌به‌رو شود.

 

 

به‌اين ترتيب زمستان نيز سپري شد، و بهار از راه رسيد. آب شدن يخ‌ها آغاز شد. زيباي خفته ‌از پنجره‌ اتاقش شاهد جاري شدن نهرهاي آب بود. ناگهان در دوردست‌ها و ميان درختان، آهويي ديد كه همراه بچه‌ي تازه متولد شده‌اش براي نوشيدن آب به كنار نهر آمده بود. با ديدن آن‌ها، قلب زيباي خفته غرق غم و اندوه شد، به ‌ياد آئورورا و ديا افتاد و گريست و باز از پيچك كه دوباره پنجره‌هاي اتاقش را پوشانده بود، پرسيد:

    ـ پيچك، دوست عزيزم، به من بگو... از جگرگوشه‌هايم خبر داري؟ حقيقت دارد كه گرگ‌ها آن‌ها را دريده‌اند، يا هنوز در جايي كه من از آن بي‌خبرم، زنده‌اند؟

     ولي پيچك خيلي جوان بود و چيزي نمي‌دانست؛ و پرنده‌ها هم كه شاهزاده خانم زبانشان را متوجه مي‌شد، هنوز از سرزمين‌هاي گرم باز نگشته بودند و آن‌ها هم كه هميشه آن‌جا زندگي مي‌كردند، هنوز در جنگل بودند و نمي‌توانستند به شاهزاده خانم چيزي بگويند. پير دختر كر و لال هم طبق معمول به آماده كردن حمام، رختخواب و لباس‌هايش مشغول بود، و به نظر نمي‌رسيد حتي متوجه ‌اشك ريختن خانمش هم شده باشد.

    اين تنها ارينا بود كه در زماني مناسب، به بهانه‌ي آوردن يك نان شيريني مربايي تازه كه شوهرش آن را پخته بود، در گوش او زمزمه كرد:

    ـ شاهزاده خانم، اميدت را از دست نده.

    و جوري نگاهش كرد كه ‌او براي لحظه‌اي پنداشت همه‌ي اين‌ها خواب بدي بوده ‌است و درست در لحظه‌اي كه كمترين اميدي برايش باقي نمانده، بيدار خواهد شد و دوباره بچه‌ها و همسر وفادارش، شاهزاده آسول، را در كنار خود خواهد ديد و باز هم‌چون گذشته در كنار هم خوشبخت خواهند بود. 

 

 

 

 

EL  PEZ QUE NO QUERIA IR AL COLEGIO

EL  PEZ QUE NO QUERIA IR AL COLEGIO

 

ماهي كوچولويي كه نمي خواست به مدرسه برود !

داستاني از آمريكاي لاتين

ترجمه: رامين مولايي

 

بچه ها اين داستان را خوب بخوانيد تا ببينيد ماهي كوچولويي كه دوست نداشت به مدرسه برود، چقدر پشيمان شد!؟

روزي الاغ پيري كه همة عمر سخت كار كرده بود، با خودش گفت:

ـ ديگر وقتش رسيده كه خودم را بازنشسته كنم و باقي عمرم را در استراحت كامل بگذرانم.

اما او چنان به كاركردن عادت كرده بود كه نمي توانست روزش را بي آنكه كاري انجام دهد به  شب برساند.

روزي كنار رودخانه قدم مي زد كه ناگهان فكري به سرش زد:

ـ از اين به بعد هر روز براي ماهيگيري به کنار رودخانه مي آيم و با اين كار خودم را سرگرم مي كنم، بله، اين بهترين كار و تفريح براي من است!

به اين ترتيب، از فرداي آن روز، الاغ پير نشسته بر پلي روي رودخانه، قلاب ماهيگيريش را در آب مي انداخت و منتظر مي ماند تا يك ماهي طعمة سر قلاب او را گاز بزند! الاغ با خودش مي گفت:

ـ چه شادي و هيجاني دارد تكان خوردن قلابي كه ماهي درشتي آن را گرفته باشد . . . و بعد كشيدن نخ و انتظار نفس گير براي ديدن ماهي درشتي كه از قلاب آويزان است!

اما همين كاري كه برای الاغ یک سرگرمی دلچسب و شاد بود، براي ماهي هايي كه در رودخانه زندگي مي كردند باعث ناراحتي و غصه شده بود!

ماهي ها پس از اينكه ديدند الاغ پير هر روز عده ی بيشتري از آنها را شكار مي كند، دور هم جمع شدند تا براي خلاص شدن از دست او راهي پيدا كنند.

سرانجام پس از بحث و گفتگوي زیاد، تصميم گرفتند زير پلي كه الاغ روي آن مي نشست و ماهيگيري مي كرد، تابلويي نصب كنند كه روي آن با حروف درشت نوشته شده بود:

“ توجه! خطر! اينجا الاغ پيري ماهيگيري مي كند! هيچ كرمي را نخوريد!”.

از آن روز به بعد، الاغ پير سر در نمي آورد كه چرا ديگر هيچ ماهي‌اي كرم خوشمزة سر قلاب ماهيگيريش را گاز نمي زند! او مدام سرش را مي خاراند و به اين فكر مي‌كرد كه راز اين ماجرا چيست؟

اما بشنويد از ماهي كوچولوي داستان ما كه هر روز صبح از خانه بيرون مي آمد و به جاي اينكه به مدرسه برود، عادت داشت در رودخانه گردش كند و از هر جايي سر در بياورد. براي او شنا كردن به اين سو و آن سوي رودخانه بسيار هيجان انگيزتر از نشستن سر كلاس و نقاشي كردن، درس خواندن و نوشتن بود.

و خوب روشن است كه چون به مدرسه نمي رفت، خواندن هم بلد نبود!

روزي  هنگام گردش در رودخانه، به زير پلي رسيد كه ماهي ها در آنجا تابلوي بزرگ “خطر” را قرار داده بودند.

ماهي كوچولو نگاهي به تابلو انداخت و با خود گفت:

ـ براي چي اين را اينجا گذاشته اند؟ معني اين كلمه ها چيه؟

در همين وقت نگاهش به كرم چاق و درشتي افتاد كه  نزديك او در آب بالا و پايين مي رفت.   

ماهي كوچولو با خودش گفت:

ـ جانمي جان!چه لقمة درشت و دندون گيري!

و بعد خيلي سريع  دهانش را براي گرفتن كرم خوشمزه باز كرد، اما تا به آن گاز زد، واي!

از بس كه تكان هاي قلاب ماهيگيري شديد بود ، ناگهان پل قديمي كه الاغ روي آن نشسته بود، فرو ريخت و ماهيگير در آب افتاد! بيچاره الاغ پير خيلي بد آورده بود! در عوض حالا مي توانست تابلوي خطري را كه ماهي ها زير پل نصب كرده بودند، ببيند و متوجه جريان شود! اما او چون پير و ضعيف بود و استخوان هايش درد مي كرد، نمي توانست خودش را از آب بيرون بكشد. دل ماهي ها به حال او سوخت و براي بيرون رفتن از آب  به او كمك كردند.

الاغ پير هم بعد از اين كه  حالش سر جا آمد، به آنها قول داد كه ديگر هرگز ماهيگيري نكند . در عوض، ماهي ها هم از او خواهش كردند هر روز كنار رودخانه بيايد و با هم شادمانه از هر دري بگويند و بشنوند تا الاغ پير هم حوصله اش سرنرود. ماهي كوچولو هم كه ديد به خاطر نداشتن سواد نزديك بود به دام ماهيگير بيافتد ، حسابي ترسيده و پشيمان بود! مي دانيد چرا؟ چون ديگر فهميده بود كه رفتن به مدرسه و درس خواندن خيلي بيشتر از گردش در رودخانه ، براي او فايده دارد!       

    

 

 

 

شعری از رافائل آلبرتی(ترانه)

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     

رافائل آلبرتی شاعر دریا ، مردم و آزادی

 

رافائل آلبرتی

 
 

ترجمه  نازنین میر صادقی – رامین مولایی

 
 

 طرح جلد شروین شهامی پور

 
 

چاپ اول / 576 ص / 3400 تومان

 
     
     

 

رافائل آلبرتی شاعر ، نقاش و نمایشنامه نویس پرآوازه اسپانیایی است. زندگی طولانی و فعالیت او در زمینه های  گوناگون هنری از جمله نقاشی و گرافیک به او امکان آشنایی  و دوستی با هنرمندان برجسته بسیاری چون فدریکو گارسیا لورکا آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا و پابلو پیکاسو را داد. کتاب حاضر  گزیده ای از زندگی نامه آلبرتی به قلم خودش و نیز گلچینی از مجموعه کامل اشعار اوست.

تلفن نشر مس: ۸۸۸۹۴۲۳۰ 

 

ترانه

 

به دامان خواب درشو، کبوتر،

کبوتر دشت،

در آن زمان که سپیدارهای سپید،

به آهنگی موزون، در نوسان آیند از برای تو.

 

به دامان خواب درشو، کبوتر،

کبوتر صلح،

در آن زمان که رودخانه‌های روان

ترانه‌ی خویش سر دهند از برای تو.

 

نامه‌هایی به یک نویسنده جوان(نامه‌ی ششم: زمان)

                                                                

                                                       6

                                                    زمان

 

 

دوست عزيز:

         خوشنود مي شوم كه اين مجموعه مكاتبات در باره ساختار رمان عرصه هاي تازه يي را پيش روي‌تان بگشايند تا همچون كاوشگرِ كوره راههاي ناشناخته و پنهاني كوهستان به سازه هزارچم داستان وارد شويد. اكنون و پس از آشنايي با شاخصه هاي راوي در گستره رمان ( آنچه با زبان خشك و نامأنوس آموزشي “ نقطه ديد زماني” در رمان ناميده مي شود )به سراغ زمان مي رويم ، وجهي نه كم اهميت تر از سبك و سياق روايي رمان‌ ، نيز عنصري كه در توانايي فريفتن يك رمان نقشي نه كمتر و نه بيشتر ، بلكه همسنگِ فضاي خاص هر رمان ايفا مي كند .

اما در ابتداي ورود به اين مبحث حتماٌ موافقيد كه بعضي از پيش فرض ها را براي درك هر چه بهتر “چيستي ” و “ چگونگي ” يك رمان تبيين كنيم .

در آغاز به طرح مقايسه اي ساده و مرسوم مي پردازم ؛ قياس ميان زمان واقعي ( كه ما با دلخوري آن را “تكرار مكررات” مي ناميم ، همان زمان كرونولوژيك كه همگي از خواننده گرفته تا نويسنده رمان در آن غوطه وريم ) و زمان جاري در داستاني كه مي خوانيم اش ، زمان يا سرعت و پيش رفتني از اساس متفاوت با واقعيت ؛ زماني به همان ميزان ساختگي كه راوي و ساير شخصيت هاي داستان كه در دام آن گرفتارند ، ساختگي اند . همانند فضاي داستان ، در عنصر زمان كه در تمامي رمان ها با آن مواجه هستيم ، نويسنده ميزان بالايي از قريحه و قوه تخيل خويش را در هم مي آميزد ، هر چند بسيار از اوقات از اين فرآيند آگاهي نداشته باشد . همچون راوي و نيز فضاي داستان ، عنصر زمان هم ، كه رمان بر بستر آن جريان مي يابد ، خود يك مخلوق خيالي و يكي از شيوه هايي است كه رمان نويس براي رهاسازي و تفويض اختيار به مخلوق خود در دنياي واقعي از آن بهره مي برد ( ولي باز تأكيد مي كنم كه اين بستگي تام و تمام به ميزان توانايي وي در متقاعد و مجذوب ساختن خواننده دارد ) .

از آنجا كه موضوع زمان ، نظرِ طيف گسترده اي از انديشمندان و خالقان آثار ادبي را به خود معطوف ساخته ( بورخس نوشته هاي زيادي در اين باره دارد ) همين امر سرچشمه پيدايي نظريه هاي ادبي متعدد و حتي بسيار متفاوت در اين زمينه گشته است كه در آنها مي توانيم لااقل يك وجه مشترك بيابيم و آن اينكه : يك زمان كرونولوژيك وجود دارد و يك زمان روحي ـ رواني . اولي ماهيتاٌ مستقل از وجود ما در جريان است . اين همان زماني است كه آن را با حركت اجرام آسماني و موقعيت هاي مختلفي كه در قياس با ديگر سياره ها اشغال مي كنند ، مي سنجيم و اندازه گيري مي كنيم ؛ همان زماني كه از هنگام تولد تا مرگ و قرارگرفتن در حفره زميني محتوم زندگي ، مي كاهدمان . در عين حال يك زمان رواني نيز در تعامل با آنچه انجام مي دهيم يا از انجامش سر باز مي زنيم ، وجود دارد كه به شيوه اي كاملاٌ متفاوت با حالات دروني ما به پيش مي رود ، يعني وقتي از چيزي لذت مي بريم ، يا غرق كارهاي سرگرم كننده و مهيج هستيم بسيار سريع سپري مي شود ، در عوض هنگامي كه منتظريم يا درد مي كشيم و حال و هواي روحي مان مناسب نيست ( تنهاييم ، منتظريم ، از روي دادن يا ندادن اتفاقي بهت زده ايم ) ما را نهيب مي زند ، كش مي آيد و به نظر بي پايان مي نمايد ( ثانيه ها ، دقيقه ها و دقيقه ها ، ساعت ها ) و درست آن زمان كه خواستار گذشت سريع آنيم ، با گردنكشي و لجاجتي خاص به كندي پيش مي رود و حتي گاه باز مي ايستد .

با جرأت به شما اطمينان مي دهم كه اين قاعده اي بي استثناست ( با اندك تفاوت هاي در دنياي داستان ) كه زمان جاري در رمان ، زمانِ سامان يافته اي است وَراي زمان كرونولوژيك و حتي رواني . زماني خيالي كه تردستي رمان نويس ـ رمان نويسي زبده ـ به آن شكل و ظاهري عيني و ملموس مي بخشد ، تا اين شيوه صحنه هاي رمانش از تقدم ، تأخر و توالي مستتر در جهان واقعيت برخوردار شود ( و اين جزيي از “ بايد” هاي هر تخيلي است كه تنها به واسطه ارزش خويش ، خواهان ادامه زندگي است ) .

شايد اين مهم با آوردن مثالي روشن تر شود . آيا شما داستان “ حادثه روي پُل اُل كريك ”      1 - از “ آمبروز  بيِرس ” 2 را خوانده ايد؟ در خلال جنگ داخلي آمريكا “ پيتون  فاركار”  - 3 - مزرعه دار جنوبي كه قصد خرابكاري در راه آهن را داشته است ، مي بَرند تا از پل آويخته و دار بزنند . داستان از آنجا شروع مي شود كه طناب دار به گردن مردِ تيره بختِ  در محاصرة سربازانِ مأمور اجراي حكم اعدام ، انداخته و محكم مي شود . اما درست در لحظه اعلام فرماني كه پايان زندگي اش را رقم خواهد زد ، طناب دار پاره شده و اعدامي به رودخانه سقوط مي كند . او شناكنان خود را به ساحل مي رساند و پا به فرار مي گذارد بي آنكه از گلوله هايي كه سربازان از روي پل و كناره هاي رودخانه به سويش شليك مي كنند ، آسيب ببيند . “ راوي ـ ناظر ” از فاصله اي بسيار نزديك ، از ضمير پُر تلاطم پيتون فاركار روايت مي كند و در اين حال ما شاهد فرار او به جنگل ، تعقيب و گريز وي ، يادآوري بخشي از زندگي گذشته ، نزديك شدن به خانه اي كه در آن زندگي مي كند و زني كه دوستش مي دارد و انتظارش را مي كشد ، لحظه اي كه احساس مي كند به مقصد رسيده ، به تعقيب كنندگانش مي خندد و خود را نجات يافته مي پندارد ، هستيم .در تمامي اين لحظه ها سيرِ روايت همچون گريز

 

1-                An  occurrence  at  Owl  Creek  Bridge

2-                Bierce , Ambrose

3-                Peyton  Farquhar

مضطربانه و نفس گير اعدامي هول آور است . خانه آنجاست ، فراري بالاخره آن را پيش چشم دارد و نيمرخ كمرنگ همسرش را بر آستانه خانه مشاهده مي كند و درست هنگامي كه او را در آغوش مي فشرد ، گره طنابي كه محكم شدن اش در ابتداي داستان يعني تنها يكي دوثانيه پيش شروع شده بود ، بر حلق مردِ دربند ، فشار دردناكي مي آورد . در واقع سراسر اين داستان در لمحه اي بسيار كوتاه رُخ داده است و تنها خيالي زودگذر و فاني بوده كه راوي آن را با مهارتي تمام ، شرح و بسط داده و در ظرف زماني خاص و كاملاٌ متفاوت اما نه در تعارض با واقعيت ، با كلمات پرورانده است ( طول زماني به زحمت يك ثانيه ، ثانيه اي از زمان واقعي و محسوس ) . آيا در اين مثال چگونگي ساخت زمان اختصاصي و بطني يك داستان ، زماني متفاوت و وَراي زمان رواني آشكار نيست ؟

نمونه ديگر در اين زمينه ، داستان معروفي از بورخس به نام “ معجزه پنهان ” ـ 1 ـ  است كه در آن خداوند درست در لحظه تيرباران نويسنده و شاعر چك “ يارومير هلاديچ ”      2 به وي يك سال مهلت مي دهد تا درام منظوم “ دشمنان ” را كه همه عمر براي نوشتن اش نقشه كشيده است ، به پايان ببرد ، سالي كه وي به كامل كردن اثري كه همه سال هاي عمر ذهن و جانش را به خود مشغول داشته است ، مشغول مي شود . اين سال كذايي در واقع  ميان لحظه صدور فرمان آتش توسط فرمانده جوخه اعدام و شوك ناشي از برخوردگلوله هايي كه بدن اعدامي را مي درند و گرد و غباري از خون و گوشت وي در هوا مي پراكنند ، جريان دارد . سالي به كوتاهي بخش كوچكي از ثانيه و دور تناوبي به غايت محدود . پس همه داستان ها ( ودر  درجه اول بهترين شان ) زمانِ خاص خود را دارا هستند ، يك نظامِ زماني كاملاٌ منحصر به فرد و متفاوت از زمان واقعي كه ما خوانندگان در آن زندگي مي كنيم .

براي تعيين حدود و شناخت  شاخصه هاي بنيادي زمانِ رُمان ، اولين گام همانند آنچه در ارتباط با فضاي داستان رفت ، يافتنِ ديدگاه زماني ملحوظ در بافت رمان است و با وجودي كه در عمل هر دو آنها از آبشخور مشتركي سيراب مي شوند اما در اين راه هرگز نبايد آن را با عنصر فضاي داستان خِلط كنيد .

از آنجا كه از بند تعاريف گريزي نيست ( مطمئن ام كه شما را هم چون من مي آزارند و نيز آنها را براي كليت تعريف ناپذير ادبيات مضر مي دانيد ) در اينجا با به دست دادن اين تعريف خطر مي كنيم كه : ديدگاه زماني رابطه ايست مابين زمانِ ساري بر روايتگر و زمانِ جاري در آنچه روايت مي شود . در اينجا هم مثل مبحث فضاي داستان ، قابليت هاي ممكن براي گزينش از سوي رمان نويس سه مورد هستند ( هر چند گونه هاي متفاوت در هر يك پُرشمارند ) ، اما همه آنها بر زمان پايه اي استوارند كه راوي ، داستان را در ظرف آن نقل مي كند :                       

1-                El  milagro  secreto 

2-                Jaromir  Hladik

 

الف . زمان راوي و روايت مي توانند همسان و يكي باشند . در اين مورد راوي در زمان حال روايت مي كند .

ب . راوي مي تواند با استقرار در گذشته ، وقايعي را كه در زمان حال يا آينده رخ مي دهد ، روايت  كند .

و دست آخر :

ج . راوي مي تواند براي روايت وقايعي كه در گذشته ( دور يا نزديك ) اتفاق افتاده اند در جايگاه حال يا آينده قرارگرفته به روايتگري بپردازد .

با وجود قاعده مندي اين وجوه ، شايد تميز دادن آنها كمي مشكل به نظر آيد ولي در عمل بسيار روشن و مفهوم خواهند شد و يك بار كه با تأمل به زمان دستوري كه راوي براي پردازش داستان خود از آن بهره برده دقت كنيم ، موضوع برايمان روشن مي شود .

براي نمونه ، نه يك رمان بلكه شايد كوتاه ترين داستان دنيا ( و البته يكي از درخشان ترين شان ) را برمي گزينيم : “ دايناسور” 1 نوشته “ آئوگوستو  مونته روسو ” 2 گواتمالايي كه تنها يك جمله است :

“ وقتي بيدار شد ، دايناسور هنوز آنجا بود” .

چه داستان ششدانگ و تمام عياري ! اينطور نيست ؟ داستاني با فريبايي فوق العاده و منحصر به فرد ، آن هم به خاطر ايجاز كلام ، تأثيرگذاري فراوان و كيفيت بالاي ايهام ، طنز و پيرايش موضوع . اين داستان ساير نمونه هاي غني ادبي در عرصه اين كوچك ترين گوهرهاي داستاني را از پيش روي ما پس مي راند . اما اين داستان در قالب كدام زمان دستوري روايت مي شود ؟ در زمان گذشته ساده : “ بيدار شد ”، پس راويِ مستقر در آينده ، واقعه اي را روايت مي كند كه ! ؟ . . . به راستي اين واقعه در اين اتفاق در چه زماني رخ داده است ؟ در گذشته اي نزديك ! اما از كجا پي برديد زمان آنچه نقل مي شود نسبت به زماني كه راوي در آن به سر مي برد ، يك گذشته نزديك است و نه دور ؟ از آنجا كه  بين اين دو زمان شكافي غير قابل انكار و نوعي عدم تجانس زماني وجود دارد ، دروازه اي بسته كه راه را بر هر ارتباط و انتقال ميان آن دو مي بندد . اين خصيصه غايي زمان دستوري است كه راوي آن را طرح ريزي مي كند : محدودسازي عملي در برشي از گذشته ( گذشته ساده ) ، مُنفك از زماني كه خود در آن ديده مي شود . پس حضور دايناسور در گذشته اي نزديك در قياس با زمان راوي صورت

                                                                                                                                            

1- El   dinosaurio

2- Monterroso , Augusto

 

 

مي پذيرد ، پس ديدگاه زماني داستان مورد “ ج ” است :

-         آينده ( زمان راوي )

-  گذشته نزديك ( زمان روايت )                                                                             حالا اگر راوي مي خواست زمان روايت اش را به گذشته دور از آينده اي كه خود در آن قرارگرفته ، منتقل كند ، از چه زمان دستوري بايد استفاده مي كرد ؟ او بايد مي گفت ( و آئوگوستو  مونته روسو مرا بابت دستكاري در داستان زيبايش مي بخشد ! ) :

“ وقتي بيدار شده ، دايناسور هنوز آنجا بوده است ” .

ماضي نقلي ( زمان مورد علاقه “ آسورين ” ـ 1 ـ كه تقريباٌ همه رمان هايش در اين زمان روايت شده اند ) داراي مزيت تشريح اعمالي است كه هر چند در گذشته رخ مي دهند اما تا زمان حال امتداد مي يابند ، كارهايي كه ماندگارند و به نظر مي رسد همان دَم كه نقل مي شوند ، پايان يافته باشند . آن گذشته بسيار نزديك به حال كه مانند مورد قبلي ( بيدار شد ) از زمان راوي منفك نيست ؛ راوي و روايت چنان به هم نزديك اند كه داستان را بي مايه مي كنند ، چيزي خلاف آن فاصله ناگزير مورد اول ، يعني بي ارتباط با گذشته اي كه عمل در آن واقع شده است .

حالا به نظرم با اين مثال تصوير روشني از يك مورد ممكنِ ديدگاه زماني در ذهن مان داريم ؛ يعني يك  راويِ مستقر در آينده كه اعمالي را كه در گذشته اي  دور يا نزديك  رخ داده اند ، روايت مي كند ( مورد “ ج ” ) .         

اكنون با مثالي در مورد “ الف ” كه در ميان سه وضعيت فوق از همه ساده تر و روشن تر است ، نگاه ديگري بر داستان هماره ارزشمندمان “ دايناسور” مي اندازيم ، آنجا كه زمان راوي با آنچه نقل مي كند يكي است ؛ يعني ديدگاه زماني كه در آن راوي در زمان مضارع اخباري قرارگرفته و روايت مي كند :

“ بيدار مي شود و دايناسور هنوز آنجاست ” .

راوي و روايت به يك ميزان در زمان سهيم اند.به عبارتي داستان در همان زماني كه راوي آن را برايمان تعريف مي كند ، رخ مي دهد . در اينجا ارتباط بسيار متفاوت از مثال قبلي است ، آنجا دو زمان كاملاٌ مجزا  را شاهد بوديم و نيز راوي به واسطه قرارگرفتن در زماني پيشيني نسبت به زمان كُنش هايي كه نقل مي كرد ، نگاه زماني كامل و پايان يافته اي به هر دو عمل داشت . در حالت “ الف ” شناخت ، آگاهي و وسعت ديد راوي بسيار اندك و محدود است و تنها آنچه در زمان رخداد حادث مي شود

1- Azorin , Jose  Martinez  Ruis         

نويسنده اسپانيايي ( 1967 1873 ) ، وي بنيانگذار نهضت ادبي “ نسل 98 ” اسپانيا و يكي از بزرگ ترين اديبان اسپانيايي زبان به حساب مي آيد . او صاحب آثار مرجعي چون “ ريشه دُن كيخوته ”  ، “ منشاء پيدايش هنر كلاسيك ” و رمان هاي “ دُن  خوآن ” و “ جسارت ” مي باشد . 

را در بر مي گيرد . وقتي كه زمان راوي و روايت به مدد زمان حال اخباري ( مانند آنچه اغلب در

رمان هاي “ ساموئل  بِكِت ” 1 -  يا  “ رُب ـ گِريه ” 2   رخ مي دهد ) با هم درمي آميزند ، نزديكي راوي و روايت در بالاترين مرتبه و هنگامي كه در گذشته ساده مي آيند در پايين ترين مرتبه است و تنها زماني در حد ميانه است كه در زمان گذشته كامل نقل شود .

اكنون با هم به سراغ مورد “ ب ” مي رويم ، حالتي كه هم رواج كمتري دارد و هم به نوعي بسيار پيچيده تر است : راوي در زمان گذشته براي روايت وقايعي كه هنوز اتفاق نيفتاده اند و مي روند تا در آينده اي نزديك يا دور رخ دهند ، جا مي گيرد . اينجا هم حالت هاي ممكن ديگري پيش مي آيند :

الف . “ بيدار كه شود ، دايناسور هنوز آنجاست ”.

ب . “ وقتي بيدار بشود ، دايناسور هنوز آنجاست” .

ج . “ وقتي بيدار شده باشد ، دايناسور هنوز آنجاست” .

هر مورد ( البته موارد ديگري نيز امكان طرح دارد ) سايه اي از ابهام را پديد مي آورد و فاصله اي ميان راوي و دنياي داستان به وجود مي آورد ، اما در همه آنها راوي كنش هايي را كه هنوز به ظهور نرسيده اند روايت مي كند ؛ آنها زماني به وقوع مي پيوندند كه راوي روايتشان را به پايان برده باشد و در تمامي آنها معناي عدم قطعيتي اساسي سنگيني مي كند ؛ ديگر مانند هنگامي كه راوي در زمان حال يا آينده قرار گرفته و به روايت وقايعي كه اتفاق افتاده اند يا همزمان با روايتگري او رخ مي دهند ، مي پرداخت اطمينان و يقين قطعي وجود ندارد . اما براي اينكه راوي ، روايتش را از عامل نسبت و ترديدي طبيعي و واقعي اشباع سازد خود را در گذشته مي نشاند و به نقل كنش هايي كه در آينده اي نزديك يا دور واقع خواهند شد مشغول مي شود و به اين ترتيب توانايي هاي برجسته خويش را در عالم داستان به رخ مي كشد ، چرا كه با بهره گيري از افعال آينده به روايتش رَوند تعاقبي و ناگزير مي بخشد ، زنجيره اي از فرمان ها تا به كمك شان داستانش را پيش برد . وقتي تخيلي در ديدگاه زماني بالا به روايت كشيده مي شود اقتدار و حاكميت راوي بر روايت بي قيد و شرط و خُردكننده است ، به همين خاطر يك رمان نويس نمي تواند و نبايد بدون آگاهي و دانش كافي در اين مورد آن را به كارگيرد .

شناخت و برداشت صحيح از هر سه گونه ديدگاه زماني و انواع گوناگون ذكر شده در هر مورد ، مستلزم دارا بودن درك درستي از زمان دستوري ـ كه راوي در آن استقرار يافته ـ و نيز زمان وقوع داستان است . بايد اضافه كنم اين تصور كه در يك داستان تنها و تنها بايد يك ديدگاه يا نظام زماني موجود باشد ، بسيار اشتباه است . اغلب با وجود اينكه راوي به حاكميت بلامنازع خود در قلمرو داستان باور دارد ولي همواره در انتخاب ديدگاه هاي زماني متفاوت و تغييرات زمان دستوري هر كدام وسواس دارد و نيز دغدغه آن را دارد كه تا حد امكان اين تغييرات پنهاني تر باشند و خواننده را    

1-                Beckett , Samuel

2-                Robbe – Grillet , Alain

دلزده نكنند . اين تشويش همواره در ارتباط با نظام زماني داستان ( مرتبط با تغييرات زماني راوي و يا زمان روايت كه پيرو يك معيارند ) و لزوم تغييرشان و هم اينكه چگونه تمام اينها را در داستانش بگنجاند تا حالتي نااستوار ، مطنطن و پُرطمطراق به خود نگيرد بلكه بهترين جانمايه ، پيچيدگي ، شدت ، تنوع و برجستگي را به شخصيت و داستانش بدهد ، همراه اوست . بي آنكه به بحث تكنيك هاي گوناگون داستان نويسي وارد شويم ، مي توان گفت كه در قالب رمان هاي مدرن ، داستان به همان ميزان كه حول فضا و مكان پيش مي رود ، بر محور زمان نيز مي گردد ، چرا كه زمانِ رمان هم بسط مي يابد ، طولاني مي شود ، باز مي ايستد يا ديوانه وار مي گريزد . داستان در بستر زمانيِ تخيل هم چون سرزميني پهناور به حركت درمي آيد ، مي رود و با گام هاي بلند يا كوتاه  باز مي آيد و در حاليكه پلك بر هم مي گذارد دوره هايي طولاني از زمان كرونولوژيك را به هيچ مي گيرد و سپس با يك واگرد به پُركردن آن زمان فروگذاشته شده ، مي پردازد ؛ با بودن در گذشته با آزادي كامل و فراغت بالي كه براي ما موجودات ساخته شده از گوشت و استخوان در جهان واقعي كاري ناممكن و ممنوع است از گذشته به آينده مي جهد ؛ پس زمان داستان نيز همچون راوي ، مخلوق تخيل نويسنده است .

    حالا نمونه هايي از ساختارهاي نو و ناب ( يا بهتر بگويم نمونه هايي كه خلاقيت آنها آشكارتر است، چرا كه همه داستان ها چنين اند ) از زمانِ رمان را با هم مي بينيم . اين بار به جاي آنكه رمان از گذشته به سمت حال و از آنجا به سوي آينده پيش رود ، وقايع نگاري داستان “ بازگشت به منشاء ”         1 -  از “ آله خو   كارپِنتييِر ” دقيقاٌ در جهتي مخالف به پيش مي رود : در ابتداي داستان “ دُن  مارسيال ” ماركِزِ “ كاپه يانياس ”  -  2 -  شخصيت اصلي ، پيرمردي در حال مرگ است و از اين لحظه او را مي بينيم كه به سوي دوران پختگي ، جواني ، نوجواني ، كودكي و بالاخره به جهاني سرشار از حس ناب ، خالص و فارغ از هر گونه شناخت ، زماني كه شخصيت اصلي داستان هنوز متولد نشده و جنيني در رحم مادرش است ، پس مي رود . اين گونه نيست كه داستان وارونه نقل شود بلكه در يك دنياي مجازي ، اين زمان است كه پس مي رود .اكنون كه از عالم پيش از تولد صحبت به ميان آمد ، شايد آوردن نمونه ديگري از رمان هاي بسيار مشهور بي مناسبت نباشد ، رمان “ تريسترام  شَندي ”  -  3 - اثر “ لارنس  اِسترن ” 4 -  كه در صفحه هاي ابتدايي خود ـ چند ده صفحه ـ از زندگي شخصيت اول داستان و راوي قبل از زاده شدن با جزييات كنايه آميز در باره سير پيچيده تولد وي و شكل گيري جنين در بطن مادر و پاگذاشتن اش به دنيا سخن مي گويد . پيچ و خم ها و پس و پيش شدن هاي ساختار زماني داستان از “ تريسترام  شَندي ” مخلوقي غيرمعمول و كنجكاوي برانگيز مي سازد.                                                                                                                                            

1-                Regreso  a   la   semilla

2-                Don  Marcial , marques  de  Capellanias

3-                Tristram  Shandy

4-                Sterne , Laurence

همچنين در داستان ها بهره گيري نه تنها از يك بلكه دو يا حتي چند نظام زماني مرسوم است . به عنوان مثال در رمان معروف “ طبل حلبي ” 1 نوشته “ گونتر  گراس” 2 - ، زمان به طور عادي براي همه شخصيت هاي داستان جريان دارد  به استثناء شخصيت اصلي “ اُسكار  ماتسرات ”      3 شاد و شنگول كه با جلوگيري از گذر زمان كرونولوژيك و از ميان برداشتن اش ، تصميم دارد تا رشد خود را متوقف و به نوعي در ابديتي با اشراف كامل بر دنياي پيرامون و استهلاك ناگزير و تحميلي خدايِ زمان ؛ پير شدن ، مردن و دوباره زنده شدن همه كس و همه چيز جز خود را نظاره كند .

موضوع حذف زمان و پيامدهاي آن ( بنا به گواهي داستان ها ، شقاوت هاي زمان ) در رمان نيز تجربه شده است و به عنوان نمونه در رمان نه چندان موفق “ همه مردم رفتني اند ”  -  4         اثر “ سيمون  دو بُوار”  - 5 به چشم مي خورد . “ خوليو  كورتاسار ” چنان با مهارت تكنيكي اش اين امكانات زماني را به كار مي گيرد تا رمان بسيار معروف اش “ رايوئلا ”  - 6 -  در همه بخش هاي غيرقابل انعطاف زمان ـ قاعده مُهلكي كه هر تنابنده اي مُخير اوست ـ  سبكبال به پرواز درآيد . خواننده  “رايوئلا ” با پيگيري تابلوي مسيري كه راوي در داستان تدارك ديده ، هرگز خواندن آن را به پايان نمي برد ، چرا كه در انتهاي دو فصل پاياني رمان ، هر كدام با زنجيره اي از كلمات همساز  و هم وزن به ديگري مي پيوندد ، در تئوري ( بديهي است كه نه در عمل ) خواننده مطيع در حاليكه ميان هزارتويي از جنس زمان ، بي هيچ امكان گريزي به دام افتاده است ، روزها و روزها وادار به خواندن دوباره خواندن اين دو فصل پاياني مي شود .

بورخس همواره علاقه داشت از “ ماشين زمان ” 7 نوشته “ اِچ . جي . وِلز ”  - 8 - ياد كند كه در آن مردي به آينده سفر مي كند و با گل سرخي در دست به نشان گواهي بر سفر شگفت انگيزش باز مي گردد ؛ گل سرخي كه به باور بورخس به عنوان الگويي براي بيان عنصر خيال ، هنوز بي رقيب

و بي بديل است .

مورد ديگري از زمان هاي موازي ، داستاني از “ آدُلفو  بي اُوي  كاسارِس ” -  9          با  نام “ توطئه  هوايي ” 10  -  است كه در آن خلباني با هواپيمايش گمشده و هنگامي كه پيدا مي شود ماجراي       

 

1-                El  tambor  de  hojalata

2-                Grass , Gunter  

3-                Oscar  Matzerath

4-                Todos  los  hombres  son  mortales

5-                Beauvoir , Simon  de

6-                Rayuela

7-                The  time  machine

8-                H . G . Wells

9-                Bioy  Casares , Adolfo

10-           La  trama  celeste                                                                                                                                               

حيرت انگيز و عجيبي را تعريف مي كند كه هيچ كس آن را جدي نمي گيرد . او در سيستم زماني متفاوت با آنچه كه در جريان آن به هوا برخاسته بود ، فرود آمده است ، اما در اين جهان خيالي زماني وجود ندارد بلكه در آن تنوع ، تفاوت و تشابه هاي زماني ، به شيوه مبهمي كنار هم آمده و هر يك با اشياء ، اشخاص و آهنگ و شتاب خاص خود را دارا هستند بي آنكه موفق به برقراري ارتباط با يكديگر شوند ، مگر در صحنه هايي چون توصيف سانحه به وجود آمده براي خلبان كه به ما امكان مي دهد تا ساختار جهاني مشابه هرمي از  طبقات زماني زودگذر را بي وجود ارتباطي ميان آنها كشف كنيم .

سَبكي مقابل اين جهان زماني پرشتاب و زودگذر در داستان ، شيوه اي محكم و قوي از روايتگري است كه در آن زمان كرونولوژيك و تنديِ جريان صحنه ها چنان كُند مي شود كه تقريباٌ از حركت باز مي ايستد و رمان سترگ “ اُوليس ” اثر “ جويس ” نمونه بارز آن است كه تنها بيست و چهار ساعت از زندگي “ لئوپولد  بلوم‌” 1 را بازگو مي كند .

در اين نقطه از اين نامه بلندبالا ، شما بايد خيلي صبور باشيد تا از بيان ايرادي كه به گفته هاي من داريد خودداري كنيد و آن اينكه :‌ “ در طول آنچه كه در باره ديدگاه زماني گفته شد ، من متوجه اختلاط دو مورد بسيار متفاوت با هم شدم : يكي زمان در مقام موضوع يا قصه ( مثال هاي “ آله خو  كارپنتير ” يا “ بي اُوي  كاسارِس ” ) و ديگري زمان به مثابه قالب يا ساختمان روايي كه داستان در درون آن نمود مي يابد ( زمان بي پايان “ رايوئلا ” ) . اين ايرادي بسيار بجاست . تنها عذرم براي اين كار ( البته پُر بيراه هم نيست ) جلوگيري از گرفتارشدن در حواشي بود . چرا ؟ چون كه به خصوص در اين جنبه از داستان يعني ديدگاه زماني ، گمان مي كنم شما مشكل فهم ترين عناصر هر رمان را كه “ قالب ” و  “ درونمايه ” آن باشد به بهترين شكل درك كنيد. عناصري كه من آنها را به روشي غيرمعمول براي كاوش در چيستي رمان و آناتومي پنهانش از هم تفكيك كرده ام .

در اينجا باز تكرار مي كنم كه در  همه رمان ها ، زمان آفرينش قاعده مند است ، ظرفي كه داستان بر بستر آن به شيوه اي نه همانند و نه حتي شبيه آنچه در زندگي واقعي رُخ مي دهد ، انتقال مي يابد و

همين زمان و سپري شدن ذهني و خيالي ، نيز ارتباط ميان زمان راوي و روايتش ، به داستاني كه با استفاده از فرم زماني فوق نقل مي شود ، بستگي تام دارد . البته عكس اين نكته هم صادق است ، يعني ديدگاه زماني نيز به همان ميزان متكي بر داستاني است كه رمان نقل مي كند و در واقع هر دو به يك مورد نظر دارند كه وقتي از حيطه فرضيه پا بيرون مي گذاريم و به دنياي رمان هاي بي بديل وارد مي شويم ، از هم غير قابل تفكيك اند . با همين رمان هاست كه درمي يابيم هيچ “ فرمي ” وجود ندارد ( نه

 

1- Harold   Bloom

 

فضايي ، نه زماني و نه سطح واقعيت ) كه بتواند از داستان جدا شود ، داستاني كه پيكره و حيات خود را از كلمات سازنده اش به دست مي آورد .

اما با صحبت از موردي كه ذاتي همه داستان هاست ، پا را كمي فراتر از بحث زمان و رمان مي گذاريم . در تمامي داستان ها مي توانيم لحظاتي را تشخيص دهيم كه زمان بسيار فشرده به نظر مي رسد ، خود را به شيوه اي ترس آور پويا و بالنده به رُخ خواننده مي كشد و ذهن او را به خود مشغول مي دارد . در عوض مواقعي هم هستند كه شدت و تراكم زمان اُفول كرده ، شادابي و طراوت داستان را زايل مي كنند ، چرا كه از متمركز ساختن توجه ما به خود ناتوانند آن هم به دليل بافت عادي و قابل پيش بيني شان كه فقط اطلاعات يا تفسيرهاي تكراري را به ما انتقال مي دهند ، چرا كه تنها عاملي براي پيوند اشخاص يا وقايع داستان به يكديگرند و سواي اين ارتباطي با هم ندارند . مي توانيم قطعه هاي اول را ( كه زمان هاي زنده ، سيال و پويا هستند ) “ دهانه هاي آتشفشان ” و ديگري را “ زمان هاي مرده ” بناميم . با وجود اين ملامت رمان نويس به دليل وجود زمان هاي مرده و تكه هايي كه كاملاٌ نقش رابط را در رمان هاي وي بازي مي كنند ، بي انصافي است ، چرا كه اينها براي برقراري نوعي تداوم و كمال تصويرسازي دنيايي از موجودات غوطه ور در بطن اجتماع الزامي اند . شعر مي تواند بسيار موجز باشد و بدون شاخ و برگ اضافي به سراغ اصل موضوع برود ، ولي رمان ، نه ! رمان محيطي گسترده و فراخ است كه بر بستر زمان گسترش مي يابد ( زماني كه خود آفريده است ) و داستاني را به تصوير كشيده ، سير زندگي يك يا چند شخصيت را در درون بافتي اجتماعي تشريح مي كند . همين امر از او طلب مي كند كه عنصري حاوي اطلاعات مفيد ، مرتبط و ناگزير باشد و سواي آن دهانه يا دهانه هاي آتشفشان ، قطعاتي آن را با حداكثر نيرو پيش مي برند ، فراز يا جهش هاي بلند در داستان ايجاد كند ( گاه با تغيير در طبيعت و سوق دادن اش به سمت آينده يا گذشته ، در حاليكه ابهام هايي غيرقابل پيش بيني در آن وارد مي سازد ) .

با آميزش دهانه هاي آتشفشان يا همان زمان هاي زنده با زمان هاي مرده يا انتقالي ،‌ پيكره رمان تكميل مي شود ، نظام كرونولوژيكي خاصي كه داستان هاي مكتوب از آن بهره مندند و آن را مي توان در هر سه نوع ديدگاه زماني رمان فصل بندي كرد . اما مي خواهم به شما اطمينان دهم ، هر چند با آنچه در باره زمانِ رمان براي شما گفته ام ، در راه بررسي شاخصه هاي داستان پيشرفت قابل ملاحظه اي داشته ايم ، ولي هنوز “ نان فراواني براي بريدن باقي مانده است ” و هر بار كه به ديگر وجوه از فرآيند رمان بپردازيم ، زمان سَرَك كشيده ، عرض اندام مي كند و هر چه بيشتر آن را پي جويي كنيم ، متوجه مي شويم كه اين رشته سر دراز دارد .

خودتان كه شاهديد ، اين شما بوديد كه مرا به صحبت واداشتيد و حالا راهي براي ساكت كردن من وجود ندارد .

                 

                              با بهترين آرزوها براي شما ، تا بعد . . .           

                                                  

ترانه ۲۷ (رافائل آلبرتی)

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     

رافائل آلبرتی شاعر دریا ، مردم و آزادی

 

رافائل آلبرتی

 
 

ترجمه  نازنین میر صادقی – رامین مولایی

 
 

 طرح جلد شروین شهامی پور

 
 

چاپ اول / 576 ص / 3400 تومان

 
     
     

 

رافائل آلبرتی شاعر ، نقاش و نمایشنامه نویس پرآوازه اسپانیایی است. زندگی طولانی و فعالیت او در زمینه های  گوناگون هنری از جمله نقاشی و گرافیک به او امکان آشنایی  و دوستی با هنرمندان برجسته بسیاری چون فدریکو گارسیا لورکا آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا و پابلو پیکاسو را داد. کتاب حاضر  گزیده ای از زندگی نامه آلبرتی به قلم خودش و نیز گلچینی از مجموعه کامل اشعار اوست.

تلفن ناشر:۸۸۸۹۴۲۳۰ 

 

 

ترانه ۲۷

 

ـ نباید که به زبان آورد: شادمانم‌ من.

ـ بایدش که بود.

 

شادکامانی هستند که مرده‌اند

مرده‌اند حتی دیگر در دل خاک خفته‌اند.

 

شادمان، از عمق وجود،

نه از آن رو که من بگویم این‌گونه باشند.

 

امروز می گویم: شادمانی از من گریخته است.

یک روز عاقبت اما شادمان خواهم بود.

 

( بی‌آنکه این دروغی باشد به خویشتن، روزی شادمان خواهم بود.) 

 

نامه‌ی پنجم: راوی، فضا( از کتاب نامه‌هایی به یک نویسنده جوان)

-         شما می‌توانید دهم، بیستم و سی‌ام هر ماه خواننده‌ی یکی از نامه‌های "ماریو بارگاس یوسا" به یک نویسنده جوان باشید. کتاب "نامه‌هایی به یک نویسنده جوان"را می‌توانید از انتشارات مروارید: روبروی دانشگاه تهران نرسیده به چهارراه قدس تهیه کنید. قیمت: 1400 تومان

 

توضیحات بیشتر در مورد این کتاب

 

5

راوي، فضا

دوست عزيز:

   خوشنودم كه مرا به طرح بحث ساختار رمان ترغيب كرديد، چهار چوبه اي كه همه ي توازون و حيات دروني داستان‌هايي كه مبهوت مان مي سازند و نيز فريبايي عظيم‌شان كه ‌آن‌ها‌ را در نظرمان چون قادري مطلق : خودزا و خود اتكا مي‌نمايند،  در خود جاي مي‌دهد. اما، حالا مي‌دانيم كه فقط اين طور به نظر مي‌آيند و در اساس اين گونه نيستند، بلكه به لطف افسونِ متن و ساخت زيركانه شان، اين توهم را به ما تسري مي‌دهند. ما پيش از اين با هم در باره سبك روايتي صحبت كرديم. اكنون بايد به سازمان عناصر تشكيل دهنده رمان و نيز تكنيك‌هايي كه رمان نويس براي قدرت تلقين بخشيدن به ساخته خويش به خدمت شان مي گيرد، نظري بياندازيم.

تنوع مسائل يا چالش‌هاي پيش روي كسي كه خودش را مهياي نوشتن داستاني كرده است را مي توان در چهار گروه عمده كه در پي مي آيند، دسته بندي كرد:

الف ) راوي

ب ) فضا

ج ) زمان

د ) سطح واقعيت

به عبارت ديگر، اولي شخصي است كه داستان را روايت مي كند و سه تاي ديگر، زاويه ديد‌هاي در هم تنتيده اي كه همچون قابليت سبك، انتخاب درست و مديريت صحيح شان، سبب مي شود تا داستاني ما را متعجب، متأثر يا دلزده و كسل كند.

امروز مايلم در باره راوي صحبت كنيم، يعني مهم ترين شخصيت همه رمان‌ها ( بدون استثناء )، از كسي كه در واقع ديگر اجزاء داستان به وي وابسته اند. اما پيش از هر چيز، بهتر است به تصحيح درك نادرستي كه بسيار هم رايج است بپردازيم و آن: اشتباه گرفتن راوي يا همان كسي كه داستان را بازگو مي كند با مؤلف يا نويسنده همان داستان است. اين جدي‌ترين اشتباه بسياري از رمان‌نويسان است كه سعي دارند داستان خود را از زبان اول شخص بازگو نمايند و تعمداٌ زندگينامه‌شان را به عنوان موضوع انتخاب مي كنند. ‌آن‌ها‌ فكر مي كنند خود راوي داستان شان هستند، در صورتي كه سخت در اشتباه اند. راوي، موجودي ساخته شده از كلمات است و نه مثل نويسنده از گوشت و استخوان ؛ او تنها در تعامل با رماني كه روايت مي كند و فقط تا مادامي كه داستاني را باز مي گويد، زندگي مي كند(در واقع مرزهاي داستان، محدوده حيات اوست)، در صورتي كه نويسنده صاحب زندگي وحياتي حقيقي،غني و متفاوت است، حياتي كه پيش از نوشتن اين رمان هم تداوم داشته و حتي در زمان نوشتن آن نيز، همه زندگي اش را به آن اختصاص نداده است.

راوي همواره شخصيتي ساختگي است،موجودي خيالي مشابه  باقي شخصيت‌هاي داستان، همان‌ها كه او «تعريف مي كند» اما  بسيار مهم تر از ايشان، زيرا نقشي كه ايفاگر آن است ـ خودش را نشان مي دهد يا پنهان مي كند، گوشه مي گيرد يا به هر جا سرك مي كشد، در باره هر چيز و هر كس داوري مي كند و گاه پُرچانه و لوده يا كم حرف و  جدي است  ـ  در متقاعد ساختن مان به واقعي بودن ديگر شخصيت‌هاي داستان و يا تجسم  ‌آن‌ها‌ چون عروسك‌ها و آدمك‌هايي بي اراده در ذهن مان، تأثير مستقيم دارد. رفتار و سلوك راوي تعيين كننده پيوستگي دروني يك داستان است، مسئله اي كه به نوبه خود عاملي اساسي در فريبايي داستان به شمار مي رود.

اولين مسئله اي كه نويسنده رمان بايد در پي حل آن باشد اين است كه : “ چه كسي رمان را روايت مي كند ؟ ” به نظر مي رسد كه پاسخ‌هاي ممكن بي شمارند، ولي در مرحله عمل ، تنها به سه مورد كاهش مي يابند : راوي ـ شخصيت، راوي ـ داناي كل بيروني و دور از داستاني كه روايت مي كند و يا راوي ـ مبهمي كه معلوم نيست  از درون دنياي داستان يا بيرون آن به روايت مشغول است. دو گونه اول راوي، از انواع قديمي و سنتي آن هستند ؛ در عوض آخري، اخيراٌ باب شده و محصول رمان مدرن است. 

براي تعيين اين كه مؤلف كدام گونه از انواع راوي را برگزيده است، بايد بررسي كنيم كه از لحاظ دستوري، داستان از سوي چه كسي  بازگو مي شود ؛ از سوي يك“ او ”، يك“ من ” يا يك “ تو ”. شخص دستوري كه راوي از جايگاه آن صحبت مي كند، ما را از موقعيت او در ارتباط با فضاي داستاني كه برايمان بازگو مي كند، آگاه مي سازد. اگر اين كار را از جايگاه يك “ من ” ( يا يك “ ما ”، موردي غريب اما نه غيرممكن، براي نمونه “ سيتادِل ” ـ 1 ـ اثر “ آنتوان  دو  سَنت  اِگزوپِري ” ـ 2 ـ  يا بسياري از بخش‌هاي “ خوشه‌هاي خشم” ـ 3 ـ نوشته “ جان  اِشتاين بِك ” ـ 4 ـ ) انجام دهد، راوي در درون فضاي داستان و دركنار شخضيت‌هاي داستان قرار دارد. اگر اين كار را از جايگاه سوم شخص مفرد، يك “ او ”  انجام دهد، در بيرون فضاي روايت قرار مي گيرد، همانند ‌‌آن‌چه‌‌ در رمان‌هاي كلاسيك روي مي دهد، يك راوي ـ داناي كل مشابه“ خداي قادرِ مطلق ”، به اين معني كه او  همه چيز و همه كس از خُرد و كلان را مي بيند و به همه امور آگاه است، اما خود بخشي از دنياي روايت را شكل نمي دهد، دنيايي كه از بيرون و از نمايي محاط بر كل آن به ما نشانش مي دهد.

اما راوي دوم شخص “ تو ”، در كدام بخش از فضاي داستان ديده مي شود ؟ براي مثال ‌‌آن‌چه‌‌ در “ گذر زمان ” ـ 5 ـ اثر “ ميشل  بوتور ” ـ 6 ـ، رمان “ آئورا ” ـ 7 ـ نوشته “ كارلوس  فوئنتس ” ـ 8 ـ، “ خوآن  بي سرزمين ” ـ 9 ـ  رماني نوشته “ خوآن   گويي تي سولو ” ـ 10 ـ، “ پنج ساعت با ماريو ” ـ 11 ـ  از “ ميگِل  دِ  ليبِس ” ـ 12 ـ يا در فصل‌هاي زيادي از “ گاليندِس ” ـ 13 ـ اثر “ مانوئل  باسكِس  مونتالبان ” ـ 14 ـ روي مي دهد. راهي براي دانستن پيشاپيش پاسخ اين سؤال وجود ندارد، آن هم به اين دليل كه راوي در جاي دوم شخص مفرد نشسته است. زيرا  “ تو ” مي تواند يك راوي ـ داناي كل، خارج از دنياي روايت باشد كه دستور و فرمان مي دهد و به مدد قدرت بي حد و مرزي

1- Citadelle                                                    8- Fuentes  ,  Carlos                                                             

2- Saint - Exupery  , Antoine  de                  9- Juan   sin   tierra     

3- Las   uvas   de   la   ira                             10- Goytisolo  ,  Juan 

4- Steinbeck  ,  John                                              11- Cinco   horas   con   Mario

5- L,emploi   du   temps                               12- Delibes  ,  Miguel

6- Butor  ,  Michel                                        13- Galindez

7- Aura                                                          14- Vazquez   Montalban  ,  Manuel

 

كه به تقليد از خداي قادر مطلق از آن برخوردار شده، به طرزي نامحسوس مسبب همه رخدادهاي داستان گردد.

اما همچنين اين راوي مي تواند يك منِ آگاه درون باشد كه به دو نيمه تقسيم شده و در باره خودش اما در قالب يك “ تو ”، چيزي مشابه يك  راوي ـ شخصيت اسكيزوفرنيك صحبت مي كند، شخصي درگير  صحنه‌هاي رمان كه هويت اش را از چشم خواننده ( و گاه از خودش ) با همان تمهيد دو نيمه ساختن خود، پنهان مي كند. در رمان‌هايي كه راوي ‌آن‌ها‌ از زبان دوم شخص صحبت مي كند، راهي براي شناسايي كامل و مطمئن راوي وجود ندارد مگر اين كه او را از روي شواهد دروني خود داستان تشخيص دهيم.

رابطه اي را كه در همه رمان‌ها ميان فضاي اشغال شده توسط راوي با فضاي روايت وجود دارد “ زاويه ديد فضايي ” مي ناميم و نيز اشاره مي كنيم كه راوي به وسيله شخص دستوري كه رمان را روايت مي كند، تعيين مي شود. سه حالت ممكن در اين زاويه ديد قابل تصور است :

الف ) راوي ـ شخصيت، كه از زبان اول شخص دستوري روايت مي كند، زاويه ديدي كه در آن فضاي راوي و روايت بر هم منطبق است.

ب )  راوي ـ داناي كل، كه از زبان سوم شخص دستوري روايت مي كند و فضايي متفاوت و مستقل از فضايي كه روايت در آن اتفاق مي افتد را اشغال مي كند.

ج ) راوي ـ مبهم، كه در پس يك دوم شخص دستوري پنهان مي شود، يك “ تو ” كه مي تواند طنين صداي يك راويِ داناي كل و مطلق العنان، باشد، راوي پرتواني كه از خارج فضاي روايت به وقوع وقايعي كه در داستان رخ مي دهند، فرمان مي دهد، يا در لباس و لحن يك راوي ـ شخصيت درگير در عمل داستاني خواه در نقش يك  ساده دل، شخصيتي غير قابل اعتماد يا فردي اسكيزوفرني يا هوسباز، خود را بازتوليد مي كند و با خود حرف مي زند ولي در واقع مخاطب اش خواننده رمان است.          

من تصور مي كنم، با طبقه بندي كردن “ زاويه ديد فضايي ”، همين كاري كه در بالا انجام شد، شناسايي راوي با يك تورق و در همان اولين جمله‌هاي يك رمان ساده به نظر مي رسد. همين طور است، البته اگر ما در گستره خيال بمانيم ؛ اما زماني كه ما به عالم واقع نزديكتر مي شويم و با موارد خاصي برخورد مي كنيم، در مي يابيم كه درون اين شماي كلي ترسيم يافته امكان وقوع شقوق گوناگوني وجود دارد، ‌آن‌چه‌ كه به هر مؤلف اجازه مي دهد تا به گزينش يك زاويه ديد فضايي معين براي بازگو كردن داستانش مبادرت ورزد، و در كنار و بر حاشيه اين ديدگاه به نوآوري‌ها و آميزه‌هاي تازه اي دست بزند، چيزي كه به آن اصالت و اختيار در ادبيات اطلاق مي شود.

شما آغاز “ دُن كيشوت ” را به ياد مي آوريد ؟ من اطمينان دارم كه پاسخ شما مثبت است، چون صحبت بر سر يكي از به ياد ماندني ترين فرازهاي آغازين در عرصه رمان است : “ در نقطه اي از مانچا كه مايل نيستم نام اش را به خاطر آورم... ”. با توجه به طبقه بندي بالا، شكي وجود ندارد كه : راوي رمان در مقام اول شخص مفرد قرار دارد، از زبان يك “ من ” سخن مي گويد، و به همين جهت راوي ـ شخصيتي است كه فضاي اش همان فضاي داستان است. در عين حال، فوراٌ درمي يابيم كه هر چند اين راوي گاه به گاه در هيئت اول شخص مفرد مانند جمله اول از جايگاه يك “ من ” با ما سخن مي گويد اما سعي نمي كند تنها يك راوي ـ شخصيت مطلق باشد، بلكه بيشتر به يك راوي ـ داناي كل بودن تمايل دارد، راوي شاخص و رقيب خداوند، كه از منظري خارج از فضاي روايت جريان داستان را از قول يك “ او ” برايمان بازگو مي كند. در واقع راوي مانند يك “ او ” داستان را روايت مي كند و تنها در لحظه‌هايي مثل جمله‌هاي ابتدايي رمان به سوي اول شخص مي چرخد و خودش را در پشت “ من ”  از چشم خواننده پنهان مي سازد، و از زبان “من” و در چهره يك بازيگر سخن مي گويد و حواس خواننده را پَرت مي كند ( تا اينكه در اواسط رمان ناگهان آشكار مي شود كه او نقشي بي ارزش ايفا نمي كند و براي خواننده كه خواهان دريافت ماوقع داستان است هيچ مزاحمتي ندارد ). اين چرخش‌ها يا جهش‌ها در زاويه ديد فضايي ــــ از  من  به  او، از يك راوي ـ داناي كل به يك راوي ـ شخصيت يا برعكس ــــ چشم اندار و فاصله خود از روايت را تغيير مي دهند و به همين دليل وجودي موجه يا ناموجه مي يابند. اگر همه اين چرخش‌ها و تغييرات در چشم انداز فضايي داستان تنها براي فخرو مباهات بي حاصل قدرت از سوي راوي باشد، ناهماهنگي‌هايي كه  به وجود  خواهند آورد به تضعيف فريبايي داستان دامن خواهد زد.  در عين حال، هم به ما تصويري از تنوعي كه راوي مي تواند از آن برخوردار باشد، ارائه مي دهند و هم اين كه ما را آگاه مي سازند كه راوي مي تواند با در اختيارگرفتن اين چرخش‌ها و يا با جهش از يك شخص دستوري به ديگري، افق ديد تازه اي از روايت را بر ما آشكار سازد.

با هم به چند مورد جالب از تنوع، جهش‌ها يا چرخش‌هاي فضايي راوي نگاه مي اندازيم. مطمئن ام كه  سرآغاز “ موبي ديك ” يكي ديگر از رمان‌هاي جهاني و بحث برانگيز را به ياد داريد : “  C all  me  Ishmael   ( مرا ايشمائل بخوان ) چه شروع عجيبي، اين طور نيست ؟ آن هم تنها با سه كلمه انگليسي ! “ مِلويل ” به دنبال بيدار كردن حس كنجكاوي ما در مورد اين راوي ـ شخصيت مرموزي كه هويت اش بر ما پوشيده است و ما حتي مطمئن نيستم كه نام او ايشمائل باشد. از طرفي زاويه ديد فضايي به خوبي هر چه تمام تر بيان شده است. ايشمائل از زبان اول شخص مفرد سخن مي گويد، او يك شخصيت پرحضور در داستان است، هر چند كه زياد هم مهم نيست ـــ شايد مهم ترين نقش‌هاي داستان، شخصيت سرسخت و لجوج  “ كاپيتان اَچَب ” ـ 1 ـ ( كاپيتان اَحَب ) و يا دشمن اش، آن غايب هميشه حاضر داستان، نهنگ سفيدي باشد كه او همه درياهاي دنيا را به دنبالش پشت سر مي گذارد ـــ، اما ايشمائل شاهد و شريك بخش عظيمي از ماجراهايي است كه باز مي گويد ( و ‌آن‌ها‌ را كه خود شاهد نبوده، شنيده است و به خواننده انتقال مي دهد ). اين زاويه ديد فضايي در طي داستان مورد توجه شديد مؤلف است، اما فقط تا قسمت پاياني. تا اين قسمت، جريان و پيوستگي زاويه ديد فضايي كامل و تمام عيار است ، چرا كه ايشمائل فقط ‌آن‌چه‌ را بازگو مي كند كه خود توانسته از خلال تجربه اش به عنوان شخصيتي حاضر در داستان دريابد، پيوستگي اي كه فريبايي رمان را تقويت مي كند. اما در پايان، همان گونه كه به خاطر داريد، آن لحظه وحشتناك فرا مي رسد، زماني كه حيوان دريايي درنده از وجود كاپيتان اچب و همه ملوان‌هايش در كشتي او “ پِكود ” ـ 2 ـ با خبر مي شود و كشتار شروع مي شود. از نقطه نظر عيني و بنابر آن پيوستگي دروني داستان، منطقي آن است كه ايشمائل هم مانند ساير همراهانش در اين ماجرا، از پا درآيد. اما اگر اين اتفاق منطقي رخ داده بود، چگونه كسي كه خود در اين ماجرا

1-                Capitan  Achab ( Capitan  Ahab )

2- Pequod

 

حضور داشته، اكنون مي تواند روبريمان قرار گرفته و ما را از آن آگاه كند ؟ براي اجتناب از اين ناهماهنگي و نيز تبديل “ موبي ديك ” به داستاني خيالي، كه در آن صورت راوي مابقي داستان را از دنياي پس از مرگ برايمان روايت مي كرد، ملويل ( به طرز اعجاب انگيزي ) ايشمائل را زنده نگه داشته است، و ما را از سرنوشت او در يك ضميمه داستاني آگاه مي سازد. ضميمه اي كه آن را ديگر ايشمائل نمي نويسد، بلكه يك راوي ـ داناي كل بازگويش مي كند. به اين ترتيب، در صفحه‌هاي پاياني موبي ديك، چرخشي فضايي وجود دارد و جهشي از نقطه نظر يك راوي ـ ‌شخصيت كه فضايش همان فضاي روايت است به يك راوي ـ داناي كل، كه فضاي متفاوت و بزرگتري را نسبت به فضاي روايت اشغال مي كند ( همان كه از جايگاه اش مي تواند بخش پاياني را مشاهده و تشريح كند ).

من با بيان اين نمونه‌ها درپي آن هستم كه شما اين طور گمان نكنيد كه چرخش‌هاي راوي در رمان‌ها  امري غير معمول است. درست برعكس، اين كاملاٌ عادي است كه رمان نه تنها توسط يك راوي، بلكه دو و گاه چندين راوي مختلف، كه يكي توسط ديگري كنار زده مي شود، روايت شوند، درست مثل دونده‌ها در يك مسابقه واقعي.

مثال آشكاري از جانشيني راويان ـ مثالي از چرخش‌هاي فضايي ـ كه به ذهنم مي رسد مربوط به “ گور در گور  ” ـ 1 ـ

است، رماني كه در آن فاكنر به تشريح سفر خانواده “ بوندرِن ” ـ 2 ـ در سرزمين جنوب براي خاكسپاري مادرشان “ اَدي بوندرن ” ـ 3 ـ مي پردازد، مادري كه دوست داشته تا استخوان‌هايش در جايي كه متولد شده است، مدفون شود. اين سفر ريشه‌هاي توراتي و حماسي دارد، چون آن جسد در زير آفتاب بي رحم “ ديپ ساوث ” ـ 4 ـ متلاشي مي شود، اما خانواده همچنان بر ادامه سفرشان و انتقال جسد مادر اصرار دارند، اصراري ملهم از باورهاي متعصبانه اي كه شخصيت‌هاي فاكنر به آن تمايل دارند. به ياد داريد اين رمان چگونه روايت مي شود يا به عبارت بهتر چه كسي روايتش مي كند ؟ درست است، راويان بسياري، همه اعضاي خانواده بوندرن. داستان توسط منِ آگاه هر يك از ‌آن‌ها‌ پيش مي رود و زاويه ديدهايي متعدد و چرخنده. راوي در همه موارد، يك راوي ـ شخصيتِ درگير و دار داستان و مستقر در فضاي آن است. اما، هر چند از اين نظر زاويه ديد فضايي بي تغيير و ثابت مي ماند، اما هويت راوي از شخصيتي به شخصيتي ديگر تبديل مي شود، به ترتيبي كه اين نمونه از چرخش‌ها ـ نه همچون چرخش‌هاي موجود در موبي ديك يا دُن كيشوت ـ در زاويه ديد فضايي، بدون خارج شدن از فضاي روايت، از شخصيتي به شخصيتي ديگر انجام مي شود.

اگر اين چرخش‌ها موجه باشند به پرمايه و غني تر كردن درونمايه داستان و نيز به هر چه پوياتر و زنده تر شدن تخيل داستاني كمك مي كنند، و همين چرخش‌هاي پنهان از ديد خواننده سبب تهييج  كنجكاوي او و زنده شدن داستان در نظرش مي شوند. در مقابل، اگر فاقد اين اثربخشي باشند نتيجه اي معكوس خواهند داشت، يعني اگر به شكلي عيان و پيش چشم مان صورت گيرند، به نظر ما ساختگي و تحميلي مي رسند، روپوش‌هايي كه داستان را از روند طبيعي خارج و

 

1-                Mientras  agoniza  

2-                Bundren                                                              

3-                Addie  Bundren

4-                Deep  South

 

استقلال و اختيار شخصيت‌هاي داستان را زايل مي كنند. نقصي كه دُن كيشوت و موبي ديك مسلماٌ از آن مبري هستند.

“مادام بوآري” هم يكي ديگر از شاهكارهاي ماندگار در عرصه رمان است، رماني كه با آن در يكي از جالب ترين نمونه‌هاي چرخش فضايي سهيم مي شويم. شروع‌اش را به‌خاطر داريد ؟ “ ما در كلاس بوديم كه مدير وارد شد و به دنبالش شاگرد جديدي با لباس خاص يكشنبه‌ها و مستخدم مدرسه كه ميز و نيمكت بزرگي را حمل مي كرد.” راوي كيست؟ چه كسي به جاي “ما” صحبت مي كند ؟ هرگز نمي شناسيم‌اش. ولي به خوبي مي فهميم كه يك راوي ـ شخصيت است و مستقر در همان فضايي كه روايتش مي كند، شاهدي حاضر و ناظر ‌آن‌چه‌ روايت مي كند و براي همين از زبان اول شخص جمع سخن مي گويد. چون ازجانب يك “ ما ” صحبت مي كند، نمي توان احتمال داد كه شخصيتي جمعي باشد، شايد يكي از شاگردهاي كلاسي باشد كه بوآري جوان هم جزء ‌آن‌ها‌ست. ( اگر اجازه دهيد مثالي بزنم از خودم كه در مقابل عظمت شگرف رمان فلوبر ذره اي ناچيز هم نيست، سال‌ها پيش رماني نوشتم به نام «شيربچه‌ها» ـ 1 ـ كه از زاويه ديد فضايي يك راوي ـ شخصيت جمعي روايت مي شود، گروهي از بچه‌هاي همسايه شخصيت اول داستان به نام «پيچوليتا  كوئيار» ـ2ـ)اما نيز مي تواند تنها يك شاگرد باشد كه از سر احتياط، خجالت يا ترس،از زبان «ما» صحبت مي كند. به هر حال، اين زاويه ديد فقط چند صفحه دوام مي آورد و در اين بين دو، سه نوبت صداي كسي را مي شنويم كه از زبان اول شخص مفرد داستاني را كه چون شاهدي در آن حضور دارد برايمان بازگو مي كند. اما در زماني كه مشخص كردنش دشوار است ـ در اين ترفند زيركي تكنيكي ديگري وجود دارد ـ همين راوي ـ شخصيت جاي خود را با چرخشي به راوي ـ داناي كلي دور از داستان و مستقر در فضايي متفاوت از اولي مي دهد و اين راوي ديگر نه از منظر «ما» بلكه با زبان يك سوم شخص مفرد «او» داستان را برايمان روايت مي كند. اين مورد چرخش در زاويه ديد است : آن اولي يك شخصيت بود و اين يكي “ خدايي دانا و ناظر كل «است كه همه چيز را مي داند و مي بيند و بي آنكه خودش را نشانمان دهد يا از خودش چيزي بگويد، داستان را برايمان باز مي گويد. اين راوي تازه تا انتهاي رمان داستان را ادامه مي دهد.

فلوبر كه در نامه‌هايش، تمام نظريه اش را پيرامون گونه رمان به طور مبسوط تشريح مي كند، خود طرفدار پر و پاقرص راوي پنهان از نظر بود، از ‌آن‌چه‌ ما حكمراني يا خود اتكايي يك داستان ناميده ايم دفاع مي كرد، و لازم مي دانست خواننده فراموش كند كه ‌آن‌چه‌ مي خواند در واقع توسط كسي برايش تعريف مي شود و روايت رمان را چنان لازم و حتمي تلقي نمايد تا آن را چون تصويري زنده پيش چشم خود مجسم كند. او براي ادامه يابي غيرقابل مشاهده بودن راوي ـ داناي كل، تئوري‌هاي مختلفي را طرح ريزي و كامل كرد كه اولين ‌آن‌ها‌ جانبداري از بيطرفي و بي احساسي راوي بود. يعني راوي تنها بايد به روايت كردن بپردازد و نه حمايت از ‌آن‌چه‌ روايت مي كند. توضيح، تفسير و قضاوت نوعي مداخله راوي در داستان است و نيز بيان و توصيف مفهومي ( يا فضا و واقعيتي ) متفاوت از مفاهيمي كه تشكيل دهنده واقعيتي رماني است، چيزي كه توهم خوداتكايي داستان و نيز طبيعت عَرَضي و استنتاجي اش را از بين مي برد و آن را مستقل از هر چيز  وهر كس خارج از داستان، نشان مي دهد. نظريه فلوبر در باره‌ی «حضور» راوي         

1-                Los  cachorros

2-                Pichulita   Cuellar

به مثابه ارزش غيرقابل مشاهده بودنش، براي مدتي طولاني از سوي رمان نويسان مدرن دنبال شده است(حتي توسط بسياري از بي آن كه خودشان بدانند)و از اين‌رو شايد اغراق نباشد اگر او را بنيان گذار رمان مدرن بناميم، نويسنده‌اي كه رمان مدرن را با ترسيم مرزي تكنيكي از رمان رمانتيك يا كلاسيك جدا كرد.

البته اين به آن معنا نيست كه چون در رمان‌هاي رمانتيك يا كلاسيك راوي كمتر ناپيداست و گاه بسيار در معرض ديد است، پس ‌آن‌ها‌ را ناقص يا فاقد هرگونه فريبايي در نظر آوريم، اصلاٌ اين طور نيست. بلكه فقط به اين معني است كه وقتي رماني از ديكنز، «ويكتور هوگو»ـ1ـ، «ولتر»ـ2ـ، «دانيل  دوفو»ـ3 ـ يا «تَكِرِي»ـ 4ـ مي خوانيم، بايد كه در مقام خواننده خود را با منظره اي متفاوت از ‌‌آن‌چه‌‌ كه در رمان‌هاي مدرن به آن خو كرده ايم، آماده كنيم.

اين اختلاف را بايد كه بيش از همه در تفاوت شيوه ايفاي نقش راوي ـ داناي كل در هر يك از اين دو سبك دنبال كرد. در رمان مدرن، اين راوي ميل به ناپيدايي يا لااقل كم پيدايي دارد و در رمان‌هاي رمانتيك يا كلاسيك  به حضوري برجسته و گاه چنان فراگير تمايل دارد كه در پاره اي از مواقع به نظر مي رسد داستان را از خودش تعريف مي كند و يا گاه از ‌‌آن‌چه‌‌ برايمان بازگو مي كند به عنوان بهانه اي براي خودنمايي بيشتر سود مي برد.

آيا اين همان چيزي نيست كه در آن رمان بزرگ قرن نوزدهم يعني «بينوايان»ـ5ـ اتفاق مي‌افتد؟ بحث بر سر يكي از جاه‌طلبانه‌ترین آفرينش‌هاي داستاني قرن مولد رمان‌هاي بزرگ است، داستاني كه با تجربه‌هاي سترگ اجتماعي، فرهنگي و سياسي زمانه نويسنده و نيز تجربه‌هاي فردي ويكتور هوگو در طول نزديك به سي سالي كه به نوشتن‌اش  اشتغال داشته، درآميخته است(او بارها و به فواصل طولاني از هم در متن دست نوشته‌هايش تغييراتي مي‌داد). اغراق نيست بگوييم كه بينوايان يك اثر نيرومند و غني در به تصوير كشيدن درون و واگويه اي از خودِ راوي است. راوي يك داناي كل است كه به لحاظ تكنيكي دور از دنياي روايت قرار دارد و از بيرون فضاي آن را زير نظر گرفته است، دنيايي كه محل زندگي «ژان والژان»ـ6ـ، «موسيو بِنونو»ـ7ـ، «گاوروش»ـ8ـ، «ماريوس» ـ9ـ «كوزِت»ـ10ـ و ديگر رب‌النوع‌هاي انساني در سرزمين غني اين رمان‌ است. اما درواقع اين راوي از شخصيت‌هاي خود داستان در آن حضور بيشتري دارد و از ويژگي شخصيتي پيچيده و نامتعارفي برخوردار است، از نوعي جنون مقاومت‌ناپذير در انجام كارهاي بزرگ و نمي‌تواند براي هميشه خود را پنهان كند و گاهي در طول داستان خودش را به ما نشان مي‌دهد : به تناوب شرح داستان را قطع مي‌كند، گاه با جهش از اول شخص به سوم شخص مفرد براي ابراز عقيده در باره ‌‌آن‌چه‌‌  اتفاق مي‌افتد، سخن‌پردازي در باره‌ی فلسفه، تاريخ، اخلاق، دين، قضاوت در باره شخصيت‌هايش،

بيرحمانه مرعوب ساختن يا ستودن و به عرش اعلاء فرانشاندن ايشان در مراتب بالاي اجتماعي يا روحاني. اين راوي ـ خداوند(اين بهترين و شايسته‌ترين صفت براي اوست )به ما تنها تجربه‌ها و مشاهدات خود و نيز هويت مستقل و رويدادهاي دنياي روايتي را بازگو نمي‌كند، او هم‌چنين علاوه بر به نمايش در آوردن افكار و نظرياتش، نفرت‌ها و

 

1-                   Hugo  ,  Victor                                            6- Jean   Valjean                                          

2-                   Voltaire  ,  Francois  Marie  Arouet            7- Monsenor    Bienvenu

3-                   Defoe  ,  Daniel                                           8- Gavroche

4-                   Thackeray  ,  William  Makepeace              9- Marius

5-                   Los   miserables                                           10- Cossete   

همدلي‌هايش بدون كمترين احتياط، پيرايه و ترديد، در پيش چشم خواننده، وي را به حقانيت خود و نيز قضاوتش بر مبناي ‌‌آن‌چه‌‌ كه به آن مي انديشد، مي گويد و عمل مي كند، معتقد مي سازد. اين دخالت‌ها ـ به قول فلوبر ـ اگر از سوي رمان‌نويسي كه مهارت و قدرتي كمتر از ويكتور هوگو داشت، اعمال مي‌شد، حاصلي جز نابودي فريبايي رمان به همراه نداشت. اين گونه دخالت‌هاي راوي ـ داناي كل به زعم منتقدان زيباشناختي معاصر هوگو مسبب حالتي مي گشت كه آن را«گسيختگي نظام» مي ناميدند، ناپيوستگي و عدم تجانسي كه توهم داستاني را زايل و اعتبارش  را نزد خواننده مخدوش مي كرد. اما اينطور نشد، چرا ؟ چون ناگهان، خواننده امروزي آن را مانند بخشي جداناپذير از نظام روايتي و ازخيالي كه طبيعت اش اين است، حس كرد، داستاني كه در واقع شامل دو روايت در هم تنيده و غيرقابل تفكيك از يكديگر هستند : يكي داستان شخصيت‌ها و روايتي كه با دزدي شمعدان‌هاي نقره اي كه ژان والژان با خود از منزل اُسقف موسيو بنونو بيرون مي برد، آغاز مي شود و چهل سال بعد، هنگامي كه پهلوان سابق، به واسطه فداكاري‌ها و پرهيزكاري‌هايش در طول زندگي قهرمانانه خود فردي معتقد و مقدس شده و با شمعدان‌هاي نقره در دست به ابديت گام برداشته است؛ و ديگري روايت خودِ راوي، كه در آن حيرت‌ها، آرايه‌ها، رفتارها، داوري‌ها، هوس‌ها و موعظه‌ها متني متفكرانه را مي سازند، پرده اي بافته بر تار و پود ايدئولوژي ـ فلسفه ـ اخلاق كه روايت بر آن نقش مي بندد.

آيا مي توانيم با تقليد از روايت فردمدار و تصنعي بينوايان، چه از نظر تعالي زاويه ديد فضايي و رماني و چه از جهت ‌‌آن‌چه‌‌ بر زبان راوي رفته است، اثري در اين حد و اندازه بسازيم ؟ فكر نمي كنم سؤال نا به جايي كرده باشم، زيرا اگر همه چيز به روشني بيان نشود، مي ترسم مطالبي كه در پاسخ به اشتياق، يادداشت‌ها و پرسش‌هايتان، از اين به بعد مي گويم( مي ببينيد كه ديگر مشكل است بتوانيد مرا از صحبت در باره موضوع دلخواه ام  يعني رمان بازداريد)‌ پيچيده، سر در گم كننده و حتي غير قابل درك باشد.

براي بازگفتن داستاني به صورت مكتوب، همه رمان‌نويسان به خلق يك راوي دست مي زنند، تا نماينده يا وكيل تام الاختيارشان در داستان باشد، موجودي كه خودش هم، چون ديگر شخصيت‌هايي كه به روايت شان مي پردازد، خيالي است، آفريده اي از كلمات و كه تنها در و براي اين رمان زنده است. اين شخصيت يعني راوي، مي تواند درون يا بيرون فضاي روايت و يا در مكاني نامشخص بسته به اين كه از زبان اول شخص، سوم شخص يا دوم شخص سخن بگويد، مستقر باشد. اين انتخابي تصادفي نيست بلكه فاصله راوي و اشراف وي به ‌‌آن‌چه‌‌ كه روايت مي كند بسته به فضايي است كه در قياس با روايت اشغال مي كند. پيداست كه يك راوي ـ شخصيت نمي تواند از رويدادهايي كه در قلمرو او بيرون هستند آگاهي داشته باشد ـ و بنابراين نيز نمي تواند ‌آن‌ها‌ را تشريح و تفسير كند ـ در حالي كه يك راوي ـ داناي كل مي تواند از همه چيز آگاه و در همه جاي دنياي روايت حاضر و ناظر باشد. پس گزينش يك زاويه ديد به معني گزينش پاره اي شرايط تعيين كننده است كه راوي مي بايد هنگام روايت خود را با ‌آن‌ها‌ تطبيق دهد، وگر نه، اين ناهماهنگي مخرب و نابودكننده فريبايي داستان است. همزمان و از آنجا كه راوي حافظ حدودي است كه زاويه ديد فضايي به وي تحميل مي كند، شدت فريبايي  و هر چه واقعي تر بودن روايت  را به ما القاء خواهد كرد، نفوذ همين «راستي» در ذهن ماست كه از اين دروغ‌هاي بزرگ در نظرمان رمان‌هاي برجسته و به يادماندني مي سازد.

مهم ترين تأكيد و تلاشي كه رمان نويس بايد در زمان خلق راوي داستانش از آن برخوردار باشد، آزادي مطلق است، به عبارت ديگر، با وجود تفاوت ميان اين سه گونه ي ممكن راوي در رابطه با فضايي كه در قياس با دنياي روايت اشغال مي كنند، اين جانمايي به هيچ وجه نبايد زايل شدن ويژگي‌ها و قابليت‌هاي راوي را باعث شود، مطلقاٌ. ما با هم چند نمونه اندك از تفاوت وجودي اين راوي ـ داناي كل‌ها، اين خداوندان دانا را كه راويان رماني از فلوبر و رمان ديگري از ويكتور هوگو بودند، ديديم، ولي در مورد راوي ـ شخصيت‌ها كه مي توانند شخصيت‌هاي گوناگون نامحدودي مثل تمامي ديگر پرسوناژهاي داستان را شامل شوند، صحبتي نكرديم.

همچنين موردي را ديديم كه شايد مي بايد همان ابتدا ذكرش مي‌كردم، چيزي كه شايد من به دليل آشكاري ظاهري‌اش توضيحي در باره‌اش ندادم، هر چند كه مطمئن هستم شما از آن آگاهي داريد يا با خواندن اين نامه آن را در مي‌يابيد چرا كه طبعاٌ مي بايد با مثال‌هايي كه ديديد، براي‌تان روشن شده باشد. و آن از اين قرار است كه : غيرممكن و شايد عجيب است كه رمان، يك راوي داشته باشد. معمول است كه هر رمان چند راوي و يا مجموعه اي راوي داشته باشد كه براي بازگفتن داستان به ما از جنبه‌هاي متفاوت،‌ اغلب در درون يك زاويه ديد فضايي (‌ نمونه‌هايي از راوي ـ شخصيت مانند «سِلِستينا»ـ1ـ يا«گوربه‌گور» كه هر دو ظاهري چون نمايشنامه‌هاي موزيكال دارند) يا با جهشي به وسيله چرخش‌ها، از يك زاويه ديد به زاويه ديدي ديگر، جای‌‌شان را تغییر مي‌دهند، مانند مثال‌هايي از سروانتس، فلوبر يا ملويل.

مي‌توانيم كمي دورتر برويم و به اطراف زاويه ديد فضايي و چرخش‌هاي فضايي راويان رمان‌ها نگاهي بياندازيم. اگر مسلح به يك ذره بين و با نگاهي دقيق و وسواسي به نمونه‌هاي بالا آنه را بررسي كنيم( كه البته روشي وحشتناك و غيرقابل قبول براي مطالعه رمان است)، در مي‌يابيم كه درواقع، چرخش‌هاي فضايي راوي فقط به شيوه اي كه من در اين مثال‌ها براي تصوير و تجسم ‌آن‌ها‌ به كار برده ام و در يك دوره زماني طولاني از روايت، رخ نمي دهند. ‌آن‌ها‌ مي توانند چرخش‌هايي بسيار سريع و مختصر باشند، كه تنها طولي برابر با چند كلمه داشته باشند، و  چرخش‌هايي كه سبب يك انتقال فضايي ظريف و نامحسوس ولي ارزشمند راوي شوند.

براي نمونه در تمام گفتگوهاي شخصيت‌هاي حاشيه‌ای رمان، يك چرخش فضايي و يك تغيير راوي وجود دارد. مثلاٌ در رماني كه «پدرو»-2- و «ماريا»ـ3ـ صحبت مي‌كنند و از اين لحظه توسط يك راوي دانا، خارج از دايره‌ی داستان، اين تغيير ناگهاني واقع مي شود:

ـ دوستت دارم، ماريا.

ـ من هم دوستت دارم، پدرو.

     

1- La   Celestina

2-Pedro

3- Maria

در يك لحظه بسيار كوتاه از ابراز عشق پدرو و ماريا به يكديگر، راوي داستان از يك راوي ـ داناي كل ( كه از زبان يك او روايت مي كند) به يك راوي ـ ‌شخصيت چرخيده است، و درون زاويه ديد فضايي راوي ـ شخصيت، چرخش ديگري هم ميان دو شخصيت وجود دارد(چرخشي از پدرو به ماريا) و بعد از آن داستان دوباره به زاويه ديد فضايي راوي ـ داناي كل بازمي گردد. اگر اين ديالوگ مختصر باحاشيه‌هاي قراردادي نوشته مي شد( پدرو گفت، «‌دوستت دارم،‌ماريا»، ماريا گفت، «من هم دوستت دارم، پدرو») طبعاٌ اين چرخش‌ها رخ نمي‌دادند، پس در اين مورد، روايت هميشه از زاويه ديد راوي ـ داناي كل روايت مي شود.

اين چرخش‌هاي نامحدود وسريع كه حتي خواننده هم متوجه شان نمي شود، به نظرتان بي معني مي آيند؟ اما اين طور نيستند. در واقع اينها از اهميت كمي در قلمرو داستان برخوردار نيستند، اينها جزئيات كوچك اما پرشماري هستند كه در برتري يا نقصان يك اثر هنري نقشي مهم ايفا مي كنند.  بديهي است در هر صورت، آزادي نامحدودي كه مؤلف براي خلق راوي داستان خود از آن برخوردار است و ويژگي‌ها و قابليت‌هايي را به او تفويض مي كند ( حركت دادن، پنهان كردن، ظاهر كردن، نزديك يا دور كردن و نشاندن او به جاي راويان متفاوت يا متعدد در درون يك زاويه ديد فضايي يا جهش ميان فضاهاي مختلف) نه هست و نه بايد كه دلبخواه باشد، بايد موجه و در جهت كارآمدي هر چه بيشتر فريبايي داستاني كه رمان بازگو مي كند، قرار داشته باشد. تغييرات زاويه ديد مي توانند يك داستان را غني و پرمايه ساخته، به آن عمق بخشيده، اسرارآميزش نمايند و يا به آن ظرافت و طرحي چند وجهي و هرمي شكل بدهند، هم مي توانند آن را مخدوش نمايند و از هم بپاشندش به نحوي كه به محض جوانه زدن عناصري پويا و زنده ـ توهمي از زندگي ـ اين روده‌درازی‌‌هاي تكنيكي و بي‌جا، باعث بروز ناسازگاري‌ها يا چالش‌هاي جدي با ‌آن‌ها‌ شوند و با دادن پيچيدگي‌هاي بي‌ارزش و ظاهري به داستان،قابليت باورپذيري داستان را نابود كنند و سبب آشكار شدن طبيعت ساختگي و درون بی‌مايه خود در پيش چشم خواننده شوند.

 

                                                                        تا نوبت بعد و با آرزوی موفقيت برای شما  

 

                                          

تقاضا!

بازدید کنندگان محترم، دوستان عزیز:

ضمن خوشامد به شما، از شما تقاضا می‌کنم برای آموزش فرهنگ نقد و نیز نقدپذیری، و هم‌چنین آموزش شیوه‌ی نگارش نقد ترجمه (و ایضا نقد ادبی) به من و باز ارتقاء دانش ترجمه‌ام به‌ عنوان مترجم این سطور و نیز رشد آگاهی‌ام (و ای‌بسا دیگر بازدیدکنندگان این سایت) نسبت به جهان ادبیات و توانایی‌های زبان فارسی در انتقال مفاهیم مشترک انسانی، مرا از نقد و نظرات خود آگاه کنید! امیدوارم شایستگی آن را داشته باشم که حتی در سایت‌های شخصی خود به نقد موشکافانه و دقیق ترجمه‌هایم بپردازید و مرا به آدرس نوشته و نقدتان ارجاع دهید تا با شوق بسیار خدمت برسم و از لطفی که به من کرده‌اید بهره بردارم. . . و اگر برای انجام موارد فوق در میان مشغله‌های بسیار خویش وقت خالی ندارید و یا ترجمه‌هایم را قابل این حرف‌ها نمی دانید، لااقل مرحمت کرده فرم نظر‌خواهی درج شده در حاشیه‌ی سایت را پر کنید و مرا از نظر خویش آگاه نمایید.

پیشاپیش از لطفی که به من دارید، سپاسگزارم!

                                              رامین مولایی

 

  

ایوان‌ها - شعری از رافائل آلبرتی

     
 

 

 

 

  back to list  
  Rafael Alberti  
     

رافائل آلبرتی شاعر دریا ، مردم و آزادی

 

رافائل آلبرتی

 
 

ترجمه  نازنین میر صادقی – رامین مولایی

 
 

 طرح جلد شروین شهامی پور

 
 

چاپ اول / 576 ص / 3400 تومان

 
     
     

 

رافائل آلبرتی شاعر ، نقاش و نمایشنامه نویس پرآوازه اسپانیایی است. زندگی طولانی و فعالیت او در زمینه های  گوناگون هنری از جمله نقاشی و گرافیک به او امکان آشنایی  و دوستی با هنرمندان برجسته بسیاری چون فدریکو گارسیا لورکا آنتونیو ماچادو ، پابلو نرودا و پابلو پیکاسو را داد. کتاب حاضر  گزیده ای از زندگی نامه آلبرتی به قلم خودش و نیز گلچینی از مجموعه کامل اشعار اوست.

ایوان‌ها

 

۱

 

فرشتگان سلامت می‌گویند، سوفیا

کرم شب‌تابِ کوه و کمر.

 

ستاره‌ی پروردگار،

ازکابین خویش

به جانب کلبه‌ی تو پرواز می گیرد.

 

دست به دعا برمی دارد از برای ستاره‌ی گمشده‌ی سحری

فانوس دشت‌ها:

 

تا که آفتاب رهایی‌اش بخشید

از سیب نوک زده

از خارهای بلوط.

 

پروانه‌ی این دالان

پری کوچک دریا، سوفیا:

 

برای آن‌که صندوق کوچک یک گردو

برای همیشه در خواب و خیال، کشتی ما باشد!

 

۲

 

زمین لغزنده و لیز است

و برف برای تو آواز می خواند:

فرشته‌ای سورتمه‌ات را می کشد

آفتاب تعطیلات تابستانی از این‌جا رخت بربسته است.

 

من درخت نوئل را

بر پشتِ کاغذی‌ام می‌آورم.

 

نگاه کن سوفیا، آسمان‌ می گوید:

شهر از برای تو، آب‌نباتی از زردآلوست

یا از تمشک یا از لیمو.

 

۳

 

در انگشتانه‌ی تو می‌نوشید این دعا و نیایش

این دعا که سه بال دارد.

 

رها کن این قلاب را، سوفیا:

در پرده‌ی ستارگان.

 

تو مریم مقدسی

و کلاهخودِ کوچک گلفام.

تمامی مردمان از تو برای تو آواز می خوانند.

 

از تو،

چراکه تو آن نوری

که  سر برمی‌آورد از نور.

 

 

دوستداران شعر معاصر اسپانیا می‌توانند روزهای هشتم، هژدهم و بیست‌وهشتم هرماه خواننده‌ی شعری از "رافائل آلبرتی" از یزرگترین شاعران معاصر اسپانیا که از او به عنوان "شاعر ملی اسپانیا" یاد می‌شود، باشند. شما می‌توانید کتاب "رافائل آلبرتی: شاعر دریا، مردم و آزادی" را که شامل اتوبیوگرافی و افزون بر 320 شعر از این شاعر است، از فروشگاه شهر کتاب برج آرین( میرداماد) و یا انتشارات مس به شماره تلفن: 88894230 تهیه نمایید. قیمت: 3400 تومان

لازم است بگویم که ترجمه‌ی زیبای همه‌ی اشعار این کتاب توسط دوست عزیزم "نازنین میرصادقی" انجام شده و من ترجمه‌ی اتوبیوگرافی شاعر را در این کتاب به‌عهده داشته‌ام.

 

 

 

گلستانه‌ی مردادماه منتشر شد(شرق-ششم مرداد)

جنت وینسترسون در گلستانه
217026.jpg
شماره جدید ماهنامه ادبی، هنری «گلستانه» با پرونده ای از «جنت وینسترسون» نویسنده منتشر شد. «كلبه كاه پوش كنار رودخانه» عنوان مطلبی درباره زندگی او است. «گنج مدفون یك نویسنده»، گفت وگو با وینسترسون است. در این پرونده داستانی با نام «چگونه مردن» نیز از او آمده است. «مروری بر زندگی و وجود داستان نویسی ایساك بابل» مطلب بخش دریچه این شماره است. گلستانه همچنین در این شماره گفت وگویی خواندنی با «مایكل كانینگهام» از نویسندگان مطرح دنیا دارد. چهره نگاری امروز و پرتره های روایی، دو گزارش از گالری پرتره ملی انگلستان و گالری ۲۷ لندن مطالب بخش تجسمی گلستانه است. در بخش داستان این شماره هم «یك بار در تمام زندگی» نوشته جومپالاهیری آمده است. این شماره گلستان در ۱۰۰ صفحه و با قیمت ۱۴۰۰ تومان منتشر شده است.

پایان واقعی زیبای خفته (بخش دوم- قسمت سوم)

 

پايان واقعى زيباى خفته

161112.jpg

 

شرق: «پايان واقعى زيباى خفته» ، آناماريا ماتوته، ترجمه: رامين مولايى، نشر ايران بان، چاپ اول، ،۱۳۸۴ ۲۲۰۰ نسخه، ۱۹۵۰ تومان. تلفن ناشر:۸۸۳۱۵۳۵۰ و ۸۸۳۱۵۳۴۹
آناماريا ماتوته اسپانيايى است و براى ايرانى ها نام آشنايى است. از اين نويسنده رمان «پولينا، چشم  و چراغ كوهپايه» به فارسى ترجمه شده كه از يادگارهاى محمد قاضى است. ماتوته از برجسته ترين نويسندگان معاصر دنياى اسپانيايى زبان است، الان ۸۰ساله است و همچنان پركار. ماتوته وقتى ده ساله بود آتش جنگ داخلى در كشورش شعله ور شد و او را با طعم بدبختى، فقر، رنج، ترس و بى رحمى آشنا كرد. آشنايى او با جنگ چنان عميق بود كه تقريباً همه رمان هايى كه براى بزرگتر ها نوشته حال و هواى جنگى دارد.«پايان واقعى زيباى خفته» ادامه داستان «زيباى خفته» است. بوسه شاهزاده جوان طلسم جادوگر بدجنس را مى شكند و زيباى خفته را از خوابى صدساله بيدار مى كند؛ آنها با هم ازدواج مى كنند و... اما بعد از آن چه؟ آناماريا ماتوته تنها كسى است كه ادامه اين افسانه را مى داند و برايمان روايت مى كند.

 

 

 

 

 

3

 

 

راگو و همسرش هنوز گريه مي‌كردند كه صداي در زدن آهسته‌اي را شنيدند. ارينا با دستاني لرزان لاي در را بازكرد، و وقتي سيلو را پشت در ديد، قلبش فرو ريخت.

    ميرشكار سيلو موجودي بسيار مرموز و بيشتر از ‌آن سنگدل بود كه تقريباً مثل اربابش، همه در قصر و اطراف آن از او مي‌ترسيدند.

    سيلو اهل سرزميني دوردست بود و به همين دليل، به زباني كه براي همه ناشناخته بود، صحبت مي‌كرد. با وجود اين، مسئله‌اي آن‌ها را خيلي كنجكاو كرده بود؛ گاهي او با بِررو١، پسربزرگ راگو كه فقط پنج سال داشت، صحبت مي‌كرد و او نه فقط زبان سيلو را مي‌فهميد بلكه خيلي با هم دوست بودند. سيلو برايش از جنگل پرنده‌هاي زنده‌اي مي‌آورد كه كوچك‌ترين صدمه‌اي نديده بودند، و بدون كمترين ترسي در كنارشان پرواز مي‌كردند. سيلو براي او از جنگل توت وحشي، تمشك و توت سياه مي‌آورد، و هر از گاهي هم آهوي كوچكي را كه مادرش مرده و در جنگل سرگردان مانده بود، به او مي‌داد. طبيعت وحشي و ترسناك سيلو از يك طرف و رابطه‌ي صميمي و دوستانه با بِرروي كوچك از طرفي ديگر، راگو و ارينا را در شك و ترديد فرو برده بود. از طرفي، مانند همه از او مي‌ترسيدند و از طرف ديگر، نمي‌دانستند درباره‌ي علاقه‌اي كه پسرك به او نشان مي‌داد، چه بايد بكنند.

    سيلو مخفيانه به اتاق آشپز وارد شد و زير لب كلماتي را ادا كرد، ولي هيچ‌يك از آن دو منظورش را متوجه نشدند. سيلو به طرف تختخواب كوچكي كه بچه‌هاي راگو و ارينا در آن خوابيده بودند، رفت و با نزديك كردن دهانش به گوش بِررو، كلماتي را در گوش او زمزمه كرد.

    بِررو روي تختش نشست و همان‌طور خواب‌آلود، سرگرم ترجمه‌ي حرف‌هاي ميرشكار شد:

    ـ‌ من، دلم نمي‌خواهد كشته‌هاي بيشتري ببينم. نمي‌خواهم شاهزاده ديا را بكشم. به پدرت بگو كه من بزغاله‌ي كوچك و چاقي را مي‌كشم و برايش مي‌آورم تا از آن خوراكي با شلغم بپزد و روي ميز شام خانم بگذارد. ديا كوچولو را هم در جايي پنهان كند تا ملكه سلبا نتواند او را پيدا كند، وگرنه همه‌مان كشته مي‌شويم.

    و بعد همان‌طور كه آمده بود، در نهايت سكوت، از آن‌جا خارج شد. بِررو هم دوباره سرش را روي بالش گذاشت و خوابيد. در واقع، او هيچ چيز نفهميده بود.

    راگو و ارينا هر دو خوشحال و آسوده، همديگر را بغل كردند. اما با طلوع آفتاب، نگراني‌ها و غم‌ها دوباره از راه رسيدند و اين بار بيشتر و سخت‌تر از پيش. چه كسي مي‌توانست ماجرا را به شاهزاده خانم توضيح دهد؟ حقيقت اين بود كه هيچ‌يك از آن‌ها. و باز اين سيلو بود كه آن‌ها را از زير بار اين وظيفه‌ي سنگين، نجات داد.

    ديا زيبا و آرام در‌كنار خواهرش آئورورا خوابيده بود. سيلو بيدارش كرد و با كمك بِررو كه به طرز عجيبي زبان او را مي‌فهميد، به او و مادرش فهماند كه بنا به فرمان ملكه مادر بايد او را همراه خود به شكار ببرد. ديا شاد و سرخوش لباس، چكمه‌ها و كلاه كوچكش را كه با يك پر قرمز تزيين شده بود، پوشيد و بچه گرازي را هم كه پدرش پيش از رفتن به جنگ به او هديه داده بود، با خود برداشت. او تا آن روز به شكار نرفته بود و مانند هر تجربه‌ي تازه‌اي، شكار كردن هم برايش خيلي جالب بود. مادرش، شاهزاده خانم خيلي نگران بود، ولي وقتي گفتند كه اين دستور مادر شوهرش است، ديگر چيزي نگفت؛ چون نمي‌توانست روي حرف او حرفي بزند و مانع رفتن ديا شود. پس پسرش را با مهر و محبتي بيشتر از هميشه بوسيد؛ چرا كه حس غريبي به او هجوم آورده بود. در هر حال، به ديا اجازه داد تا همراه ميرشكار برود.

    وقتي سيلو، ديا كوچولو را بر اسبش نشاند و همراه او براي رفتن به جنگل از خانه خارج شد، ملكه مادر از پشت پنجره‌اش آن‌ها را تا زماني كه در تاريكي انبوه جنگل ناپديد شدند، زير نظر داشت.

    با وجود اين، سيلو پس از مدت كوتاهي همراه ديا بازگشت و از دري كه به آشپزخانه باز مي‌شد، پنهاني وارد عمارت شد. راگو و ارينا منتظرش بودند. آن‌ها براي اين‌كه كسي داد و فرياد پسرك را نشنود، او را در پتويي پيچيدند و به زيرشيرواني بردند. به او يادآوري كردند كه اگر مي‌خواهد از دامي ‌كه برايش ترتيب داده شده بود، زنده بيرون بيايد، بايد ساكت باشد. ديا پسر پُر جنب و جوش و شيطاني بود، ولي نادان نبود. پس اهميت آن هشدار را درك كرد و  به دستورهاي آشپز و همسرش عمل كرد. آن‌ها هم او را به بهترين صورتي كه مي‌توانستند در اتاق زيرشيرواني قديمي‌كنار محل زندگي خودشان، مستقر كردند. دور و برش را با اسباب بازي‌هايي كه دوست داشت پُر كردند، برايش تختخواب نرم و راحتي آماده كردند و براي اين‌كه نور پيه‌سوزها و سر و صداهاي احتمالي پسرك بيرون نرود، همه‌ي درزها و شكاف‌هاي در و پنجره‌ها را با پارچه‌هاي كهنه گرفتند.

    با فرا رسيدن شب، راگو بزغاله‌ي چاق و چله را به شكلي كه شبيه ديا به نظر آيد همراه با سُس مورد علاقه‌ي ملكه مادر به عنوان چاشني پخت و با چيدن شلغم‌هايي در كنارش، آن را تزيين كرد.

    راگو و ارينا در انتظار شنيدن نظري كه ملكه پس از خوردن بزغاله به زبان مي‌آورد، به خود مي‌لرزيدند. از سوي ديگر هم براي آن‌چه بر سر مادر بيچاره‌ي پسرك آمده بود، خيلي غصه مي‌خوردند.

    بنا به فرمان ملكه مادر، ميرشكار به شاهزاده خانم گفته بود كه ديا خيلي در جنگل جلو رفته و ميان درختان انبوه آن گم شده و بعد هم اضافه كرده بود: مطمئناً حيوانات درنده و موجودات پليدي كه آن‌جا زندگي مي‌كنند تا حالا او را خورده‌اند.

    با شنيدن اين خبر، زيباي خفته‌ي بينوا احساس كرد دشنه‌اي در قلبش فرو رفت. از پا در آمد و مدتي طول كشيد تا از شوك شديد و طاقت‌فرساي آن خبر شوم رهايي يابد.

    برعكس، ملكه مادر به خيال اين‌كه سرگرم خوردن گوشت تنِ ديا بود، بزغاله را چنان مشتاقانه و با حرص و ولعي سيري ناپذير مي‌بلعيد و استخوان‌هاي آن را به دندان مي‌كشيد كه گونه‌هاي رنگ و رو رفته‌اش، رنگي دوباره مي‌گرفتند و چشمان زردش چنان مي‌درخشيدند كه ديگر احتياجي به روشنايي شمعدان‌هاي روي ميز نبود. سرانجام پس از مدتي، وقتي آخرين ذره‌ي گوشت باقي‌مانده روي استخوان‌هاي بزغاله را هم پاك كرد، سري تكان داد و گفت:

    ـ همان بود كه مي‌خواستم!

    و دستور داد تا به راگوي بيچاره كه همراه همسرش در آشپزخانه به خود مي‌لرزيدند، براي پختن آن غذاي لذيذ تبريك بگويند. آن‌ها فقط توانستند يكديگر را بغل كنند و هر دو با كمي آرامش و كمي هم وحشت گريه كنند.

    با همه‌ي اين‌ها، شاهزاده خانم بينوا نمي‌توانست با نبودن پسر دلبندش كنار بيايد و آرام گيرد و اندوه سنگيني قلبش را درهم مي‌فشرد.

    اين‌چنين بود تا زمستان به آن نواحي قدم گذاشت. شاهزاده خانم و دخترش فقط از ميان پنجره كه حالا شاخه‌هاي بي برگ و لُخت پيچك آن را مي‌پوشاند، مي‌توانستند شاهد بارش اولين گلوله‌هاي برف باشند. بر روي جنگل‌، مهي‌ غليظ پرده‌اي از تنهايي و غربت مي‌گستراند و برفراز آن، آسمان سفيد و درخشان خودنمايي مي‌كرد. مدتي بعد، برف همه جا را پوشاند و حالا جنگل‌ هم ابر سفيدي به نظر مي‌رسيد كه از آسمان فرو آمده بود.

    با وجود اين، درون خانه، پرده‌هاي نقاشي، فرش‌ها، قاليچه‌ها و آتش‌هاي بزرگي كه در شومينه‌ها روشن بود، آن‌ها را از سرماي بي‌رحم زمستان در امان نگاه مي‌داشت.

    در سرسراي بزرگ عمارت، كه بنا به عادت، ساعت‌هاي زيادي از روز را آن‌جا مي‌گذراندند، ملكه مادر اين سو و آن سو رفتن نوه‌اش، آئورورا، را كه مشغول بازي با توله سگش بود، زير نظر داشت و به‌نظر مي‌آمد از اين‌كه غرق تماشاي اوست لذت مي‌برد.

    همان شب، دوباره آشپز را فراخواند:

    ـ مي‌خواهم فردا شب براي شام، نوه‌ام آئورورا را همراه با سُس قارچ براي شام جلويم بگذاري. مي‌داني كه اگر دستورم را اجرا نكني، چه بلايي سر خودت و خانواده‌ات خواهد آمد...

    راگوي بيچاره خودش هم نفهميد چه جور پله‌ها را براي ديدن زنش دو تا يكي بالا رفت. هِق‌هِق‌كنان و بريده بريده گفت:  

    ـ ارينا، اريناي عزيزم، حالا او مي‌خواهد شاهزاده آئورورا را هم بخورد...      

    ارينا كه كم‌كم داشت از موضوع سر در مي‌آورد، گفت:

    ـ آرام باش، آرام. اولين كاري كه بايد بكنيم، خبر كردن سيلوست.

    اما لازم به اين كار نبود. مانند بار قبل، ميرشكار خودش به اتاق زيرشيرواني آمد و توسط بِرروي خواب‌آلود، به آن‌ها گفت كه اين بار بايد برّه‌اي را بپزند و آن را هم مثل بزغاله‌ي قبلي، خودش براي آن‌ها مي‌آورد. آن‌ها فقط بايد بره را مطابق ميل ملكه مادر بپزند، كاري كه ‌از او برنمي‌آمد ولي از راگو چرا.

    ارينا كه ميان آن سه نفر از همه مصمم‌تر بود، گفت:

    ـ بله. همان‌كاري را مي‌كنيم كه سيلو مي‌گويد، و يك بار ديگر او را گول مي‌زنيم.

    پس همان‌كار را انجام دادند. وقتي شاهزاده خانم حواسش نبود، ارينا، آئورورا را با خود به اتاق زير شيرواني آورد و به‌او يادآوري كرد كه نه چيزي ‌بگويد و نه سر و صدا راه بيندازد، چرا كه زندگيش در خطر است. سپس با مراقبت‌هاي لازم، دخترك را به همان اتاقي برد كه شاهزاده دياي بينوا، كسل و اندوهگين درآن‌ بود. او با ديدن خواهرش، شادمان از جا پريد و او را در آغوش گرفت. شاهزاده خانم آئورورا، از اين‌كه مي‌ديد برادرش زنده ‌است، از شدت خوشحالي تقريباً از حال رفت، براي مدت كوتاهي همه‌ي بلاهايي را كه بر سرشان آمده بود، از ياد بردند. ارينا وظيفه‌ي خود مي‌دانست كه به‌آن‌ها اميدواري دهد و گفت:

    ـ نترسيد، اين پنهان شدن مدت زيادي طول نمي‌كشد، به محض بازگشت پدرتان و پادشاه ‌آينده‌مان، همه‌ي اين سختي‌ها و بلاها به پايان خواهد رسيد.

    اما بچه‌ها بي قرارانه پرسيدند:

    ـ و ماما؟...

    ـ براي او نگران نباشيد. ما همان‌طور كه ‌از شما محافظت مي‌كنيم، مراقب او هم هستيم... اما به خاطر كسي كه در اين دنيا از همه بيشتر دوستش داريد و به خاطر عشقي كه مادرتان به شما دارد، خواهش مي‌كنم سر و صدا نكنيد.

    آن‌ها كفش‌هاي طلاييشان را درآوردند و دور پاهايشان پارچه‌هاي كهنه پيچيدند تا صداي قدم‌هايشان شنيده نشود. آن‌ها همه چيز را خيلي خوب درك مي‌كردند، و بازي‌هايشان چنان بي سر و صدا بود كه ‌انگار بچه‌هايي لال بودند. آن‌ها زبان اشاره‌اي جالب اختراع كرده بودند، كه شايد همين زباني باشد كه هنوز هم در روزگار ما به كار مي‌برند.

    كاري كه نمي‌توانستند انجام دهند، دويدن بود و البته داد زدن. آن‌ها خودشان را با بازي‌هاي بي سر و صدايي مثل خاله بازي و بازي‌هاي عروسكي سرگرم مي‌كردند. آئورورا به عروسك‌هايش غذا مي‌داد، لباس مي‌پوشاند و مي‌خواباندشان، و ديا هم به ‌او كمك مي‌كرد و گاهي او را براي شكار به ميان ميز و صندلي‌ها مي‌برد. درك اين چيزها خيلي آسان است، چون، در نظر بچه‌ها چند صندلي يا چهارپايه به سادگي مي‌تواند بدل به جنگل، يك چوبدستي به تير و كمان و كفشي كه نمي‌شود آن را پوشيد به‌يك خرگوش، سمور يا حتي آهو تبديل شود.

    از سوي ديگر، گنجه‌اي كه ‌ارينا در آن انواع خوراكي‌ها را نگهداري مي‌كرد، خانه‌ي گرم و نرم عروسك‌هاي آئورورا بود، و آن‌جا ميان شيشه‌هاي عسل و مربا، آب نبات‌ها و كلوچه‌ها آرام به خواب مي‌رفتند.

    مانند بار قبل، سيلوي ميرشكار، بره‌اي يك ساله را كشت و راگو با دقت زياد آن را طبق دستور ملكه مادر پخت. بعد در حالي‌كه ‌ترس و وحشت سراپاي وجودش را فراگرفته بود و از شدت سرما مي‌لرزيد، روي نيمكت آشپزخانه و كنار اجاق نشست و با نگراني منتظر نتيجه‌ي كارش ماند.

    بنا به گفته‌ي پيشخدمت‌هايي كه غذا را براي ملكه برده بودند، سلبا لحظه‌اي برابر ديس غذا درنگ كرده بود. جازدن يك بزغاله به جاي شاهزاده ديا كار زياد سخت و پيچيده‌اي نبود، ولي شكل و شمايل بره با شاهزاده خانم آئورورا تفاوت‌هاي زيادي داشت. براي همين ارينا در خردكردن گوشت بره و پنهان كردنش ميان حلقه‌هاي پياز و تكه‌هاي قارچي كه چاشني سُس غذا بودند، دقت زيادي به خرج داده بود. ولي به هر حال، ملكه سلبا خيلي زيرك و باهوش بود. اما حرص و طمع زياد ملكه براي خوردن گوشت ـ چون ‌او بعد از ازدواج مجبور شده بود از خوردن گوشت پرهيز كند ـ كه تا حد زيادي حواس او را به اشتباه مي‌‌انداخت، بهترين و بيشترين كمك را به ‌آن‌ها مي‌كرد. از حق نبايد گذشت كه ظرف غذا هم خيلي عالي تزيين شده بود و ملكه در يك چشم به هم زدن و با ولع فراوان شروع به بلعيدن غذا كرد و با كنار گذاشتن تشريفات ويژه‌ي اشراف و حتي رعايت ابتدايي‌ترين آداب خوردن غذا، تكه‌هاي گوشت را به دندان مي‌كشيد و استخوان‌ها را به كناري مي‌انداخت.

    در پايان اين ضيافت يك نفره، دوباره دستور داد تا راگو را به حضورش آوردند و به ‌او گفت:

    ـ بيشتر از آن‌چه تصور مي‌كردم، خوشمزه بود. اگر همين جور ادامه دهي، يك لقب اشرافي به تو اعطا مي‌كنم و ملكي هم به تو مي‌بخشم.

    راگو هم تظاهر كرد كه تعظيم چاكرانه‌اي مي‌كند، ولي در واقع نه لقبي را مي‌خواست كه ‌او از آن حرف مي‌زد، و نه ملكي را قبول مي‌كرد كه قولش را به ‌او مي‌داد، او فقط آرزو مي‌كرد از شر فرمان‌هاي شوم چنين موجود پليدي راحت شود.

 

 

اين ضيافت‌هاي شام، فقط در حضور خدمتكاران نزديك ملكه مادر و زماني برپا مي‌شد كه ‌او اطمينان داشت شاهزاده خانم در خواب است.

 

 

برنامه‌ی بروزرسانی سایت

توجه!

بازدیدکننده‌ی عزیز:

ضمن خوش‌آمد، به اطلاع‌تان می‌رسانم که برنامه‌ی من برای به‌روز کردن سایت به ترتیب زیر است:

-         شما می‌توانید دهم، بیستم و سی‌ام هر ماه خواننده‌ی یکی از نامه‌های "ماریو بارگاس یوسا" به یک نویسنده جوان باشید. کتاب "نامه‌هایی به یک نویسنده جوان"را می‌توانید از انتشارات مروارید: روبروی دانشگاه تهران نرسیده به چهارراه قدس تهیه کنید. قیمت: 1400 تومان

         

-         علاقمندان به خواندن افسانه‌های کلاسیک می‌توانند پنجم، پانزدهم و بیست‌وپنجم هر ماه خواننده‌ی یک قسمت از کتاب "پایان واقعی زیبای خفته" نوشته: آنا ماریا ماتوته باشند. شما این کتاب را می‌توانید از فروشگاههای شهر کتاب (شهر کتاب کامرانیه) و یا تماس با تلفن:88315349 و88315350 به‌صورت مستقیم از انتشارات ایران‌بان تهیه کنید. قیمت: 1950 تومان ( شما می‌توانید کتاب "صدای گمشده" را از همین نویسنده، از انتشارات مس به شماره تلفن:88894230 تهیه کنید. قیمت۹۰۰ تومان

-         دوستداران شعر معاصر اسپانیا هم می‌توانند روزهای هشتم، هژدهم و بیست‌وهشتم هرماه خواننده‌ی شعری از "رافائل آلبرتی" یکی از یزرگترین شاعران معاصر اسپانیا که از او به عنوان "شاعر ملی اسپانیا" یاد می‌شود، باشند. شما می‌توانید کتاب "رافائل آلبرتی: شاعر دریا، مردم و آزادی" را که شامل اتوبیوگرافی و افزون بر 320 شعر از این شاعر است، از فروشگاه شهر کتاب برج آرین( میرداماد) و یا انتشارات مس به شماره تلفن: 88894230 تهیه نمایید. قیمت: 3400 تومان

-         داستان بسیار زیبا و لطیف "نقاش و خرگوش‌های سفید" را هم می‌توانید در پست‌های پیشین بخوانید. اما توصیه می‌کنم به خاطر مضمون ناب و تصویرگری زیبا و ساده‌ی کتاب، آن را از انشارات "نشر چشمه" زیر پل کریم‌خان برای خودتان در هر سنی که هستید و نیز هدیه به کودکان خریداری کنید. قیمت: 500 تومان

      

          

داستانی از خورخه لوئیس بورخس

حكايت دو پادشاه و دو دهليز هزار چم
از خورخه لوييس بورخس ـ مترجم: رامين مولايي
014403.jpg
راويان والامقام علم اخلاق روايت كنند (اما ؛ الله اعلم) كه در روزگاران بسيار دور پادشاهي از پادشاهان سرزمين بابل، معماران و ساحران دربار خويش را فراخواند و به آنان فرمان ساخت دهليز هزارچم صعب العبور و زيركانه يي داد كه مردان محافظه كار و عاقبت انديش به داخل شدن آن خطر نمي كردند و آن كس كه بدان داخل مي شد، هيچ گاه خارج نمي شد!آن بناي عظيم، مظهر گردنكشي و ناسپاسي بود چرا كه به اعجاز و حيرت درافكندن خلايق، اعمال مختص ذات خداوندي اند و نه آدميان مخلوق .
باري ، در گذر ايام، روزي پادشاهي عرب به دربار او مهمان شد؛ شاه بابل (براي تفريح و به سخره گرفتن خامي مهمان خود) وي را به درون دهليز هزارتو روان ساخت . شاه عرب تا پايين رفتن خورشيد و هنگام غروب در ميان دهليز سرگردان بود، پس عاجزانه، به مدد الهي توسل جسته، راز سر به مهر رهايي از دهليز بيافت! اما پس از خلاصي هيچ بر زبان نیاورد و لب به گلايه نگشود، تنها رو به شاه بابل كرده، گفت که در سرزمين خود هزارتويي به مراتب صعب العبورتر از اين دارد كه به خواست خداوند روزي آن را به وي نشان خواهد داد.
پس به قلمرو خويش بازگشته ، فرماندهان لشگر و بزرگان قوم عرب گرد آورده، قلمرو حكومت بابليان با آن عظمت و جلال را مورد حمله قرار داده، قلاع آنان درهم كوبيده، منهدم ساخت، مردان بسيار از دم تيغ گذراند، شخص پادشاه را به اسارت برده، دست وپا بسته بر شتري تيزپا نشاند و به صحرا اندر شدند. سه شبانه روز تاختند، پس اطراق كرده به شاه بابل گفت: 
«هان! اي تو پادشاه دوران و مظهر قدرت زميني! در بابل به دنبال هلاك من در ميان دهليز برنجين با پلكان ها و ديوارهاي بسيار بودي. اكنون قادر متعال قصد دارد تا قهر و قدرت خود بر تو آشكار كند، آن هم در مكاني كه نه پلكاني براي صعود دارد و نه دري به سوي رهايي و نجات. نه دالان هاي طويل و ملال آوري براي پيمودن و نه ديوارهايي كه تو را سد راه باشند!»
پس بند از دست وپاي او برداشته، در ميان صحرا رهايش ساخت، تا هم در آنجا از تشنگي و گرسنگي بمرد! كه جلال و جبروت تنها از آن اوست، و اوست يگانه فناناپذير.