CLASICOS XX-THOMAS MANNمرگ در ونيز، نقدي از ماريو بارگاس يوسا

CLASICOS XX-THOMAS MANN 

  

 

مرگ در ونيز

نوشته : ماريو بارگاس يوسا

ترجمه : رامين مولايي

 

با وجود اختصار بسيار ، “ مرگ در ونيز ” هم مانند ديگر رمان هاي توماس مان ، داستان چنان پيچيده و عميقي را روايت مي كند كه نشان از نبوغ سرشار وي دارد . او استاد نماياندن چهره يك ملت يا برهه اي خاص از تاريخ در ظرف رمان است و چنان اين مهم را با استادي تام و تمام در به كار بستن مقتصدانه ابزارها ، امكانات و تكنيك هاي خاص رمان در “ مرگ در ونيز “  به انجام مي رساند كه تاريخ ادبيات جهان كمتر رمان كوتاهي را چون آن سراغ مي دهد ، از اين رو  “ مرگ در ونيز ” را بايد در رديف آثار ناب و سترگي چون “ مسخ ” از كافكا و “ مرگ ايوان ايليچ ” اثر لئون تولستوي قرار داد . اين رمان با برخورداري از تركيبي عالي و داستاني جذاب و نيز تداعي و تاباندن نور آگاهي به دروني ترين احساسات انسان ، پژواك هايي تأثيرگذاري را در روح و جان خواننده برجاي مي گذارد .

خواندن و بازخواندن چند باره اين رمان ، هميشه براي من اضطراب و ناآرامي خاصي به همراه داشته است ؛ چيزي رمزآلود در متن اين رمان ، سواي موضوع و ساختار ماهرانه اش وجود دارد ، ژرفاي تاريك و كنه رذيلانه اي كه بايد آن را همراه روح شخصيت اول داستان و نيز با توجه به ضمير ناخودآگاه انسان تجربه كرد ، قابليتي بالقوه موجود اما پنهان در هر انسان كه با آشكارشدن ناگهاني اش او را دچار بهت و هراسي عظيم مي كند . استعدادي كه به واسطه رشد و تكامل فرهنگي ، باور ها ، اخلاق عمومي و ميل و آرزوي ارتقاء نوع بشر ، قطعاٌ منفور است . اما چگونه مي توان اين دروني ترين مفهوم و حضور را كه غالباٌ در آثار هنري به شيوه اي غيرارادي رخ مي نماياند و نيز تقريباٌ همواره بي اذن مولف و ناگهاني آن هم به صورت قطري از ميان اثر عبور مي كند ، توصيف كرد ؟ فرويد آن را “ غريزه نيستي‌” ، ساد ـ1 ـ “ آرزوي رهايي” و باتاي ـ 2ـ“ شر” مي نامد . بهرحال موضوع بر سريافتن آن قدرقدرت و مطلق العنان درون انسان هاست ، كه عرف و قوانين تمامي جوامع بشري ـ بعضي بيشتر و بعضي ديگر كمتر ـ سعي دارند تا در نهايت همزيستي مسالمت آميز با او ، از نابودي و فروپاشي جامعه خود به وسيله او و بازگشت به عهد بربريت جلوگيري كنند . 

 اين درست است كه عدالت ، نظم و اخلاق جمعي عوامل پيشرفت توده انساني را فراهم مي سازند ، اما اينها ضامني قابل اطمينان براي خوشبخت سازي افرادي با غرايز سركوب شده كه تعدادشان حتي در جوامع نمونه ، همواره در حد بالايي است ، نيستند . نيرويي كه مترصد بستر و موقعيتي مناسب براي بروز يافتن و آزادشدن است ، نيرويي كه در نهايت به نابودي و مرگ ختم مي شود . غرايز جنسي ، قلمرو ممنوعه ايست با دالان هاي مخفي در درون هر انسان ، كه شياطين حريص تجاوز و تعدي در آنجا در كمين فرصتي مغتنم اند و كتمان ايشان هم غيرممكن است ، چرا كه بخشي از واقعيت بشري را تشكيل مي دهند . اما با وجود حضور دائمي اين خطر براي فرد و متعاقب آن از هم پاشيدگي و فساد اجتماعي ، طرد كامل آن و محروم سازي زندگي از اين شور و شعله هيجان برانگيز و محرك ـ بوس و كنار ـ كه جزيي از نيازهاي بشري است ، زندگي را فقير و بي قدر مي سازد . اينها گوشه اي از موضوعات گزنده اي هستند كه “ مرگ در ونيز ” با تاباندن نور خيره كننده سپيده دم معرفت آنها را آشكار مي سازد .

“ گوستاو  فون آشنباخ ” در مقام شهروندي قابل تحسين و احترام به آستانه دوران كهولت قدم گذاشته است . كتاب هايش مشهورند ولي خود بي هيچ غروري از كنار شهرتش گذر كرده ،  با تمركز بر كارهاي فكري ، تقريباٌ هيچگاه دنياي باورها و اصول بنيادين خود را رها نساخته و رها گشته از همه وسوسه هاي دنياي مادي به زندگي پرهيزكارانه اي سرگرم است . او انساني جدي ، سخت كوش و منزوي است كه از زمان فوت همسرش ، ديگر نه زندگي اجتماعي دارد و نه ميلي به سفر ؛ و حتي در ايام تعطيل هم ، در كلبه اي روستايي در حومه مونيخ ، خود را غرق كتاب هايش مي سازد . متن بر اين نكته تأكيد مي كند كه او “ خوشنودي و شادي را خوش نداشت ..”  [   …]

روح ناپاك فرد غريبه مدفوني در قبرستان مونيخ در جسم فون آشنباخ حلول مي كند و ميل به سفر و تصوراتي غريب در سرش رشد مي كنند و او دنيايي وحشي و بدوي را در خواب مي بيند ، دنيايي يكسره متضاد با مقام وي به عنوان انساني متمدن و برخوردار از روحي كلاسيك . بدون آنكه بداند چه كار مي كند ، تسليم تحريكي ناگهاني مي شود و ابتدا به چزيره اي در درياي آدرياتيك و سپس به ونيز سفر مي كند .

در همان شب ورودش به ونيز ، به پسربچه اي لهستاني به نام “ تادزيو ” برمي خورد ، كه زندگي اش را منقلب مي كند . در اندك زماني تمام چهارچوب منطقي و فكريش و نيز بنيان هاي اخلاقي كه سخت به آنها پايبند بود ، فرو مي ريزند . او هرگز پسرك را لمس هم نمي كند و حتي كلامي هم با او نمي گويد ؛ شايد اصلاٌ قهقهه هايي را هم كه  فون آشنباخ گمان مي كند هنگامي كه با هم مواجه مي شوند ، چهره پسر تازه بالغ را مي پوشاند نيز همه خيالي باشد .

سراسر رمان توضيحِ شهوديِ كاملاٌ بي پروايي از آنچه كه در انديشه و احساس نويسنده مي گذرد ، است و نيز توصيف اميال و غرايز كثيفي كه به شيوه اي نامنتظر در فضاي آلوده و بدبوي تابستان ونيز ، به بهانه زيبايي خيره كننده پسر نوجوان بيدار مي شوند و او را به اين نكته آگاه مي سازند كه بدن وي نه تنها به رياضت ها ، پالايش ها و پرهيزهاي اخلاقي و باورهاي گوناگوني كه خوانندگان آثارش آنها را مي ستايند ، خو نكرده ، بلكه حيواني بسيار خودپرست و طماع است .  

درام اين عزلت گزيده به غايت دانا و فروتن كه در دهه پنجم عمر خود ، چون دوشيزه اي عاشق نوجوان لهستاني شده و در آتش شهوت خود قرباني مي شود ، ما را منقلب  و عميقاٌ متأثر مي كند ، چرا كه از لابلاي منافذ اين داستان و با نظر به مغاكي كه داستان بر آن نور تابانيده است ، بلافاصله خود را در اين ورطه و در ميان جامعه اي كه در آن غوطه وريم ، باز مي شناسيم ، ورطه اي مملو از تجاوز و اميال تحريك آميزي كه غالباٌ شناختي از آنها نداريم و بي گزندي ، از درون اين تجربه هاي ممنوعه كه ندرتاٌ بر ما آشكار مي گردند ، سالم عبور مي كنيم . اين رمان همچنين به ما يادآور مي شود كه هر چقدر جاهلانه بر آن خواست هاي دروني سرپوش گذارده و به فراموشي بسپاريم شان ، به هر حال جزيي از طبيعت بشري هستند و هر قدر هم كه آنها را به عمق برانيم باز با ديوها و بانگ شيپورهاي وسوسه انگيزشان به مبارزه تن به تن دائمي با مظاهر و آداب جامعه متمدن ما برمي خيزند .

 

 

پي نوشت :

1 ـ    marques  de  Donaciano  Sade   نويسنده فرانسوي ( 1814 ـ 1740 ) مولف رمان هاي كه شخصيت اصلي آنها اسير وسوسه هاي شيطاني روح افراد پاك و بي گناه را مي آزارد . واژه ساديسم برگرفته از نام همين نويسنده است .م

2 ـ       Batalle

 

نامه‌‌هايي به يك نويسنده جوان، بارگاس يوسا، انتشارات مرواريد

نامه‌ي هشتم: "چرخش ها و جهش كيفي" دوست عزيز ، حق با شماست ، طي اين مكاتبه ، در حاليكه براي شما از سه زاويه ديدي كه در رمان وجود دارد مي گفتم ، بارها واژه “ چرخش ها ” را براي تعريف ام از تغيير و تبديل هايي كه سازنده داستان هستند ، استفاده كردم، بي آنكه مكثي كنم تا از اين وجه بسيار رايج در داستان ها توضيحي ارائه دهم . اما حالا به تشريح كامل اين ابزار يعني يكي از كهن ترين شيوه هايي كه مؤلفين در سازمان داستان هايشان از آن بهره مي گيرند، مي پردازم . چرخش ‎‏كلاٌ هر تغيير و تبديلي است كه در هر كدام از زاويه ديدهاي گفته شده انجام پذيرد.پس چرخش مي تواند بسته به زاويه ديدي كه در آن رخ مي دهد چرخشي فضايي ، زماني يا در سطح واقعيت باشد و از اين رو تغييري در : فضا ، زمان و پلان واقعيت رمان روي دهد. در رمان و خصوصاٌ رمان قرن بيستم وجود چند راوي و گاه“ ...
ادامه نوشته

رافائل آلبرتي( كلاسيك‌هاي قرن بيستم به روايت روزنامه ال‌پاييس)

Pintor,poeta y antifascista

 

 

“ رافائل آلبرتي ”  نقاش ، شاعر و مبارز ضد فاشيست

 

نوشته : آ . پادييا

روزنامه  ال‌پاييس- اسپانيا

 

رافائل آلبرتي در 16 دسامبر 1902 در شهر ساحلي “ اِل پوئرتو دِ سانتا ماريا ”ي كشور اسپانيا متولد شد و تا جهارده سالگي كه خانواده اش به مادريد مهاجرت كرد ، دوران رنگارنگ و پرخاطره كودكي اش را در همان شهر كوچك و زيبا سپري ساخت . او كه در ابتدا شيفته نقاشي بود ، پس از چندي موزه “ پرادو ” در مادريد را به عنوان ارزنده ترين مكان نسخه برداري از آثار بزرگاني چون “ فرانسيسكو دِ گويا ”كشف كرد . هر روز در گالري هاي مختلف موزه مي نشست و غرق جذبه نور و رنگ تابلوهاي گويا از آنها كپي برمي داشت و اين در حالي بود كه او هنوز ديپلم متوسطه اش را هم نگرفته بود . در همين دوران بود كه با شركت در نمايشگاه هاي دسته جمعي نام خود را به عنوان نقاشي صاحب سبك در محافل هنري پايتخت مطرح ساخت . در سال 1920 در جريان مرگ پدرش ناگهان قلم به دست گرفته و شعري براي او گفت ! اين آغازي پرشور براي يك عمر شاعري بود . او به طرز شگرفي به شاعري رو آورده بود و حتي ديگر از اينكه او را به عنوان هنرمندي نقاش بشناسند ، ناخشنود مي شد .

 “ اقامتگاه دانشجويان ” در مادريد محل آشنايي او با جواناني گشت كه سال ها بعد نامشان ....
ادامه نوشته

CLASICOS XX- CAMUS

CLASICOS XX- CAMUS

 

 

آلبر كامو

 

نوشته : آ . پادييا

روزنامه ال‌پاييس

آلبر كامو به سال 1913 در الجزاير متولد شد ، او دومين فرزند خانواده اي تنگدست بود و هنوز يك سالش نشده بود كه پدرش در جريان جنگ جهاني اول و در M  arne  درگذشت. كامو در مدرسه الجزيره اين توفيق را داشت كه با استادي برجسته آشنا شود : “ لويي ژرمان” كه  او را در گرفتن بورس ، جهت ادامه تحصيلاتش در L iceo  ياري داد . كامو 34 سال بعد ، متن سخنراني خود را در هنگام دريافت جايزه نوبل ادبي سال 1957 به همين استادش اختصاص داد .

همزمان با كناره گيري از حزب كمونيست الجزاير ، كه در آن مدت كمي بيش از يك سال به فعاليت مشغول بود ، از دانشگاه فارغ التحصيل و به عنوان روزنامه نگار مشغول كار شد و در ضمن با “ تئاتر  دو  تراوال ” كه بعداٌ به نام “ تئاتر  دل اِكيپ ” شناخته شد ، به همكاري پرداخت .

آلبر كامو در خلال جنگ جهاني دوم توفيق و اعتبار فراواني به دست آورد ، توفيقي كه در درجه اول به واسطه انتشار رمان “ بيگانه ” و بعد عهده داري سمت سردبيري “ كومبا ” ، بولتن جبهه مقاومت فرانسه نصيبش شده بود ، نشريه اي كه به دنبال پيروزي متفقين به صورت روزنامه منتشر گرديد .

سرخوردگي سياسي او چه از چپي ها و چه از راستي ها ، ترك روزنامه “ كومبا ” از سوي او در سال 1947 و انتشار دومين رمانش  “ طاعون ” ، بيانيه اي در دفاع از جايگاه والاي  انسان و برادري را سبب       گرديد . چاپ مقاله بلند وي “ انسان معترض” در 1951 ، سخت ترين حملات جناح چپ ماركسيست و دوستان قديمي او چون ژان پل سارتر را با خود به همراه داشت . پنج سال بعد رمان ديگري را منتشر ساخت : “ سقوط ” كه در آن به انتقاد شديد و تمسخرآميز از شيوه هاي به غايت خودمحورانه و لذت جويانة اخلاق و تفكر اومانيست هاي لائيك پرداخت . در 1957 هنگامي كه تنها 44 سال داشت ، نوبل ادبي به وي اهدا شد و دو سال و اندي بعد در ژانويه 1960 بر اثر سانحه رانندگي درگذشت .

 

“ بيگانه ” يكي از 40 اثر برگزيده ادبيات قرن بيستم

 

روزنامه نگار ، رمان نويس ، مقاله نويس و نمايشنامه نويس فرانسوي و صاحب نوبل ادبي سال 1957 ، آلبر كامو ، يكي از تاثيرگذارترين و جذاب ترين شخصيت هاي ادبي و فرهنگي قرن گذشته بود . زندگي و آثار كامو همگي بيانگر صداقت و بي آلايشي ذاتي اوست : مبارز تندروي  ضدنازي ، انسان  نازك طبع قابل تمجيدي كه لحظه اي در دفاع از حقوق اساسي انسان چشم پوشي نكرد ، متفكري با ويژگي روشن بينيِ قوي در تحليل مسائل بي آنكه به واسطه آن مدعي ارائه نظريه اي بي نقص باشد  و منتقد سرسخت انديشه هاي توتاليتار در سال هايي كه رويه معمول و غالب ، تاييد و همراهي با صاحبان اين نگرش بود . “ فرناندو  ساواتر” به هنگام حيات كامو در رابطه با مقاله “ انسان معترض ـ 1951 ” او مي گويد : “ اين مقاله در بردارنده شناختي است كه رويدادهاي زمانه ما و اي بسا فردا قادر به حذفش نيستند : جان  و جوهر انسان ها در طغيان بر عليه وضع موجود است كه متبلور مي شود ، به آن شرط كه اين اعتزاض و طغيان در برابر همان انسانيتي كه سعي در پيشبرد آن دارند ، قرار نگيرد . بي عدالتي كريه و منفور است اما حربه زور و شقاوت قادر به زدودن آن نيست و دير يا زود بدل به شريك جرم آن مي گردد ”.

كامو در اولين رمان خود “ بيگانه ” كه آن را به سال 1942 منتشرساخت ، تصوير و باور خويش را از جهان در قالب داستان نشان داد و بي آنكه از حق انسان در سعي هر چند بار ممكن و لازم او در شكستن افسون سرانجامِ رقم خورده اش چشم بپوشد به تصوير و تبيين پوچي و مضحكي زندگي او پرداخت .

از “ بيگانه” مي توان به عنوان مشهورترين بيانيه هاي ضد تجاوز و اندوه مرگ قرن گذشته ياد كرد . وقتي اين رمان در 1942 منتشرشد ، كامو با شور و شوقي آتشين با جبهه مقاومت همكاري مي كرد . در ديدگاه او تقابلي ميان دفاع از حقوق انسان ها و جنگ با عفريت شوم تجاوز آلمان  وجود نداشت : “ من به آن سو نمي انديشيدم ، همه چيز همين جا بود. من همچنين دريافته بودم كه از سنت ها و كانون هاي تجاوز كمتر از خودِ آن متنفر نيستم ” .         

سطح واقعيت(نامه‌ي هفتم از"نامه‌هايي به يك نويسنده جوان" بارگاس يوسا،انتشارات مرواريد

سطح  واقعيت

 

 

دوست محترم ؛

 

  از شما براي پاسخ سريع و نيز اظهار تمايل به پيگيري كاوش مان در زمينه ساختار رمان ، بسيار متشكرم . همچنين از اينكه مي بينم اعتراض چنداني نسبت به تعريف من از ديدگاه هاي فضا و زمان در رمان نداريد ، خوشنودم .

اما نگرانم شناخت و درك ديدگاه ديگري كه اكنون قصد تحقيق و واكاوي اش را دارم و همانند دو ديدگاه پيشين از اهميتي خاص در ساختار رمان برخوردار است براي شما چندان ساده نباشد ، چرا كه اكنون به پهنه اي نامحدود و بسيار ناشناخته تر از فضا و زمان گام مي نهيم ، پس بي مقدمه و بدون تلف كردن وقت برويم سرِ اصلِ موضوع .

براي هر چه آسانتر كردن بحث ، در تعريفي عام ، مي گوييم : ديدگاه سطح واقعيت ” رابطه اي است ميان سطح يا پلاني از واقعيت كه راوي براي روايت رمان در آن مستقر مي شود ، با سطحي كه روايت در آن جريان مي يابد . در اين مورد نيز چون ديدگاه فضا و زمان ، پلان هاي راوي و روايت مي توانند مطابق و يكسان يا ديگرگونه و متفاوت باشند و ماهيت اين ارتباط است كه در همه داستان ها نقش تعيين كننده را داراست .

مي توانم اولين ايراد شما را حدس بزنم : “ اگر در مورد فضاي رمان گردآوري سه حالت ممكن در يك ديدگاه ـ راوي درون ، بيرون يا همپاي آنچه روايت مي كند ـ و به...
ادامه نوشته

افتخار ديدار "مارگارت اتوود" نصيب وليعهد اسپانيا شد!

Margaret Atwood en una imagen de archivo

 

افتخار ديدار "مارگارت اتوود" نصيب وليعهد اسپانيا شد!

 

همان‌طور كه گمان مي‌بردم امسال هم هيچ نويسنده يا شاعر اسپانيايي زباني دستش به جايزه‌ي 35هزار يورويي "پرنس آستورياس" نرسيد! ديشب همه‌ي منابع خبري از توافق نظر اعضاي هيئت داوران فرهيخته‌ي اين دوره بر روي نام چهار نويسنده جهاني خبر مي‌دادند كه سه تن از آنها زباني غير از اسپانيول داشتند: اسماعيل كاداره از آلباني، مارگارت اتوود كانادايي، يان مك‌‌ايوان بريتانيايي و خوان گويتيسولوي اسپانيايي. كاملاً پيدا بود كه كفه‌‌ي ترازو به نفع نويسندگان خارجي غير همزبان با داوران سنگين است!

امروز رأس ساعت 2:30 دقيقه‌‌ي بعد از ظهر به وقت ايران طي نشستي خبري - كه البته ايستاده برگزار شد!- در سرسراي مجلل و گوتيك هتل كونكيستادور شهر اًبيئدوي اسپانيا رياست هيئت داوران پشت ميكروفن قرار گرفت و در حاليكه همه‌‌ي داوران پشت سرش ايستاده بودند، بيانيه‌ي رسمي داوران را قرائت كرد. او با نام بردن تك تك داوران، اعلام كرد كه داوران اين دوره "مارگارت اتوود" را به خاطر "شكوه آثار ادبي‌اش"  براي دريافت جايزه‌ي ادبي پرنس آستورياس سال 2008 از ميان 32 كانديداي اين جايزه در سال جاري از 24 كشور دنيا، شايسته‌تر مي‌دانند.

داوران همچنين از اتوود به عنوان نويسنده‌اي ياد كردند كه: با تهور، تيزبيني و طنزي نهفته در نوشته‌هايش، ژانر‌هاي گوناگون ادبي را تجربه كرده و از عناصر سنت كلاسيك براي بيان جايگاه والاي زنان و نيز آگاهي دادن نسبت به بي‌عدالتي اجتماعي عليه ايشان هوشمندانه بهره برده است.

مارگارت اتوود در آثار خود  نگاه ژرف‌ و انتقاديش را نسبت به جهان مدرن به خوانندگان داستان‌هايش عرضه مي‌دارد و با انديشه و احساسي فوق‌العاده و نيز بهره‌مندي از نثري خاص و شاعرانه نسبت به بيعدالتي‌هاي انسان مدرن لب به اعتراض باز مي كند.

به اين ترتيب مارگارت اتوود جايزه‌ي خود را به همراه برندگان ساير بخش‌هاي اين جايزه‌ي معتبر جهاني طي مراسم باشكوهي كه در همين مكان برگزار خواهد شد از دست وليعهد اسپانيا به عنوان پرنس آستورياس دريافت مي‌كند.

کاندیداهای جایزه پرنس آستوریاس 2008

امسال جايزهي پرنس آستورياس به كدام نويسنده يا شاعر جهان تعلق خواهد گرفت!

به گزارش خبرگزاري رسمي اسپانيا EFE  از اَبييدو بر اساس گفتهي منابع موثق در بنياد جايزه پرنس آستورياس در ميان 32 كاندايداي بخش ادبي اين جايزه در سال 2008اسامي نويسندگاني چون: "هوراكي موراكامي" ژاپني، "خورخه سمپون" اسپانيايي، "اسماعيل كاداره"‌ي آلبانيايي و "ادورادو گالهآنو"ي اروگوئهاي به چشم ميخورد.

در ميان كانديداهاي امسال اين جايزهي معتبر بينالمللي كه چهارشنبهي آينده پس از اعلام نام نويسنده يا شاعر منتخب هيئت داوران اين دوره به وي تعلق خواهد گرفت همچنين نام شاعر سوري "احمد سعيد- آدونيس-"، " كو اون" شاعر كرهاي و نيز نويسندگاني مانند "آنتونيو تابوكي" ايتاليايي، "ريچارد فورد" از آمريكا و بانوي نويسندهي كانادايي "مارگارت اتوود" به چشم ميخورد.

در ميان اعضاء هيئت داوران امسال كه امروزدوشنبه- آخرين رايزنيهاي خود را براي انتخاب فرد برگزيدهشان انجام ميدهند چهرههايي همچون: آندرس آموروس، لوئيس ماريا آنسون، خوآن خوسه آرماس مارسلو- نويسنده- و بلانكا براساتگي - روزنامهنگار- حضور دارند. در اين هيئت همچنين مدير آكادمي سلطنتي زبان اسپانيايي و نيز مدير مؤسسهي سروانتس خانم "كارمن كارفل" نيز ديده ميشوند.

اين جايزهي 50 هزار يورويي را پيش از اين كساني همچون: ماريو بارگاس يوسا، خوسه اييرو، خوآن رولفو، آنخل گونسالس، كاميلو خوسه سلا، آئوگوستو مونتهروسو، كارلوس فوئنتس، آرتور ميلر، سوزان سانتاگ و پل اَستر با خود به خانه بردهاند.

جايزه پرنس آستورياس همهساله توسط وليعهد يا پادشاه و  ملكهي اسپانيا به برگزيدگان در هشت رشته اهدا  ميگردد، بخشهايي نظير: هنر، همبستگي بينالمللي، علوم اجتماعي، ارتباطات، تحقيقات علمي و فنآوري ، ورزش اشاره كرد.

پيش از اين  گوگل در بخش ارتباطات و تزوتان تدوروف در علوم اجتماعي به عنوان برندگان اين جايزهي معتبر جهاني در سال 2008 معرفي شده بودند.