كافكاي عاشق

کافکای عاشق

   در گورستانی انگلیسی واقع در " ایست هام"، گوری هست که بر سنگ آن می توان نام " دورا دیامانت" و در زیر آن این عبارت را خواند:" تنها کسی که دورا را بشناسد می تواند عشق را درک کند" این کلمات زیبا از سوی " روبرت کلوپشتاک" دوست صمیمی نویسنده در یادبود و پاسداشت زنی بیان شده است که برای "فرانتس کافکا" مظهر عشق و وفاداری بود. دختر یهودی جوان و شادابی 25 ساله که در چهل سالگی نویسنده با وی در ساحل دریای بالتیک آشنا شد و تا لحظه ی مرگ نویسنده با او بود. دختری که به اقرار شاهدان جذاب، جسور و عصیانگر بود.

ماجرای کامل و بی پرده ی عشق این دو دلداده را می توان در کتابی که " کاتی دیامانت" به تازگی منتشر کرده است خواند. کتابی بیوگرافیک که نه تنها به تشریح رابطه ی جذاب و پایاپای این دو عاشق به عنوان شخصیت های محوری این کتاب می پردازد، بلکه خواننده را کاملا در فضای آشفته و دهشتناک دوره ای از تاریخ معاصر اروپا قرار می دهد و به این ترتیب او را به درک بهتر و بیشتری از عشق والای این دو انسان فوق العاده رهنمون می گردد. نویسنده که علیرغم تشابه نام خانوادگی خود هیچ گونه نسبت فامیلی با دورا ندارد، بانی و سرپرست پروژه ای تحقیقی است که در دانشگاه سان دیه گو (کالیفرنیا) اجرا شده و پس از دوازده سال پژوهش مداوم بر روی اسناد به جا مانده از زندگی نویسنده ی شهیر که در دوران تسلط نازیسم بر نیمی از خاک اروپا توسط گشتاپو مصادره و در بایگانی ها خاک می خورد، در معرض قضاوت عموم مردم جهان قرار گرفته است. اثری بیوگرافیک و کاملا مستند که علاوه بر به تصویر کشیدن بخش های مغفول مانده ای از زندگی دورا دیامانت و فرانتس کافکا به مدد قلم توانا و دقت نظر محقق کتاب، فضای کاملا ملموسی از دوران بیماری سخت و مرگ آور کافکا، عشق باور نکردنی و ستودنی دورا و فرانتس و نیز برهه ای شقاوت آمیز و رعب باور از تاریخ اروپا که رهبرانی چون هیتلر، استالین و موسولینی را در دامان خود پروراند، پیش روی خواننده قرار می‌دهد. با خواندن این کتاب بسیاری از نظرات کافکا شناسان، منتقدان آثار و علاقمندان وی دیگرگون می شود و به زوایای تاریکی که از زندگی این نویسنده ی آلمانی زبان اهل پراگ در تصور خوانندگان وجود دارد نور معرفت تابیده خواهد شد.        

 

 

 ساحل عشق

نویسنده ی "مسخ " رمانی که پس از مرگش به چاپ رسید، در سوم ژوئیه ی 1924 از دنیا رفت، اما در 1919 زمانی که همراه دورا در برلین رندگی می کردند، آلمان وضعیت بسیار مغشوش و ترس آلودی  را از پی شکست درجنگ جهانی اول تجربه می کرد. رهبران سیاسی سوسیالیست ها و کمونیست ها از جمله " رزا  لوکزامبورگ" و " کارل لیبنخت" و نیز فعالان  صاحب نام یهودی به قتل می رسیدند. هرچند غیرقابل باور می نماید اما در 1923  هزینه ی زندگی هر روز بیست درصد افزایش پیدا می کرد. در چنین شرایطی بود که کافکا درگیر با رویاها و اندیشه های درونیش به ادامه ی زندگی در کنار عشق خود " دورا" دختری که سرشار از زندگی و مهر بود، می اندیشید.

این دختر لهستانی شاداب و عصیانگر از رو در رویی با سنت ها و افکار پدرش که یهودی متعصب و سخت گیری بود ابایی نداشت. آرزوی دورا آگاهی هر چه بیشتر در باره دین و آیین یهود بود و این از نظر پدرش برابر با افتادن در ورطه ی شیطان و گمراهی بود. دورا مجبور بود که وانمود کند به قوانین و آداب تحمیلی خانواده و جامعه گردن می نهد، در خفا به یک گروه نمایشی پیوسته بود، محیطی که به او کمک می کرد تا هر چه بهتر و بیشتر در مورد دنیای پیرامون خویش آگاهی پیدا کند. دورا که برای زنان آلمانی که شیوه ی اندیشیدن در باره ی وجود و چیستی جنس مونث را متحول ساخته بودند، احترام خاصی قائل بود و آراء و عقاید ایشان را دنبال می کرد، سخت مجذوب افکار مترقی و عمیق ایشان در راه احقاق حقوق زنان گشته بود. او در نهایت میل داشت تا زنی مدرن در دنیای خود باشد. به همین خاطر دو بار از خانه ی پدری خود گریخت. بار نخست پدرش موفق شد با تسلط پدری مستبد بر دختر خویش او را وادار به بازگشت نماید، ولی بار دوم دیگر این امکان برایش مقدور نشد. او به گفته ی خودش " با روحی مشوش و آزرده" قدم در راه دلخواه خود گذاشت. به این ترتیب بود که در ژوئیه ی 1923  به "موریتس" نقطه ای در شمال آلمان در کنار دریای بالتیک رسید و در آن جا به عنوان داوطلب در آشپزخانه ی خیریه ای که از کودکان بی سرپرست یهودی نگهداری می کرد مشغول به کار شد. یکی از روزها در ساحل متوجه مرد جذابی شد که ابتدا تصور کرد باید:" سرخپوست دورگه ای از اهالی ایالات متحده باشد". کمی دورتر از، زن و دو کودک همراهی اش می کردند که کمی بعد دریافت ایشان خواهر و خواهرزاده های مرد بودند. چهره ی مرد چنان در نظرش جذاب بود که تصمیم گرفت ایشان را دنبال کند. تنها آرزویش این بود که مرد سری برگردانده و نگاهش کند. به هر تقدیر در غروب همان روز و پس از گشت و گذاری یک روزه در ساحل، دورا متوجه سایه ای در مقابل پنجره ی آشپزخانه شد. سرش را بالا آورد و به چهره ی مردی چشم دوخت که در ساحل او را برای صرف شام آن شب در خیریه دعوت کرده بود. او سرگرم تمییز کردن ماهی بود که کافکا از راه رسید و با صدای دلنشینی گفت:" چه دستان لطیفی و چه کار سخت و خشنی که نباید انجام دهند!". ساعتی بعد دورا پی برد که او دکتر کافکاست و ازدواج هم نکرده است. اطلاعاتی که " با شنیدنشان غافلگیر شده بود". فرانتس هیچ گاه از محیط خانوادگی و سیطره ی والدین خود خارج نشده بود، مگر همان سفر به موریتس آن هم برای التیام عارضه ی تنفسی که منجر یه بیماری سل در او شد و وادارش ساخت تا یک سال تمام را در بستر و دور از پراگ سپری کند.

 

ترک خانه ی پدری

آنها رویای مشترکی داشتند که هرگز به واقعیت نپیوست: رفتن به فلسطین، جایی که می توانستند با فراغ بال به زندگی مشترک و آزاد خود با برپایی رستورانی که گرداننده اش فرانتس بود و آشپزش دورا ادامه دهند. ویژگی های زیادی در وجود دورا موج می زد که سبب تحسین و عشق ورزیدن کافکا نسبت به وی می شد. برای نمونه او اعتقاد داشت که یک زندگی کاملا مستقل به یک آزادی و رهایی روحانی رهنمون خواهد شد. ولی او نمی توانست به آن چه پدر دختر در این باره نظر می داد، بی تفاوت باشد.

 نویسنده از دوست صمیمی اش شنیده بود که:" برلین برعکس پراگ برایت مثل داروست". اما وقتی به همراه دورا در برلین ساکن شدند - این برای اولین بار بود که او زندگی با زنی را تجربه می کرد، چیزی که در مورد " فلیس" و " میلنا" هیچ گاه تجربه نکرده بود -  گفته ی او را این چنین تکمیل کرد:" البته تنها برای چند روز!". زوج عاشق در این مدت چنان به هم وابسته شدند که با وجود رفت و آمدهای دائمی به بیمارستان های گوناگون و تحمل بار سنگین مخارج کمرشکن زندگی - قیمت نیم کیلو کره بیش از شش میلیون مارک بود، چیزی که به تنهایی بسیار بالاتر از کل مبلغی بود که پدر و مادرش از پراگ برای فرانتس ارسال می کردند - بسیار خوشبخت و دلشاد بودند. زمانی که کافکا از سوی داعیه داران اگزیستانسیالیسم به هواداری از افکار نیهلیستی متهم و مورد انتقاد قرار می گرفت، دورا شهادت می داد:" ممکن نیست آدم در مورد کسی که مشتاقانه خواهان زندگی بود و آن همه دشواری های زندگی روزمره را به جان می خرید، این چنین فکر کند که او از زندگی متنفر بود. او حتی از خرید ساده ی  مشتی آلبالو هم به شدت لذت می برد و به وجد می آمد".

زمانی که آنها تصمیم گرفتند تا با هم ازدواج کنند، پدر دورا وی را از این کار منع کرد و آنها را مشمول دعای خیر خود نساخت. البته طبیعی است که برای دورا سنت ازدواج امری علی السویه بود و او همواره خود را " همسر کافکا" معرفی می کرد. شاید این دو وجود انسانی که خانواده هایشان چندان درک کاملی از ایشان نداشتند، تنها در کنار هم و با پیوند روحشان به اوج خوشبختی و آرامش قلبی دست می یافتند و از همین رو می توانستند دشواری های بیماری لاعلاج فرانتس را تاب آورند. در نظر این زن عاشق " در وجود فرانتس انسان و نویسنده در کنار هم در اوج هارمونی بودند". آنها با هم مطالعه می کردند و به بحث می پرداختند. کافکا به هنگام نوشتن محتاج تنهایی کامل بود، هر چند بسیاری از نوشته هایش را از میان می برد و دورا به خوبی از این امر آگاهی داشت.

زمانی که دورا " دخمه" را خواند، به آنچه بعدها" نهاد خاموش فرانتس"  نامیدش، پی برد و با تمام وجود آن را حس کرد و متوجه شد که برای کافکا " نوشتن محرک اصلی زندگی" است. به باور وی هم تراز بودن و یکرنگ شدن با عامه مردم به فرد این اجازه را می داد تا با مردم ناشاد در لحظات سخت و غم انگیز زندگی شان یکی شد و به کنه وجودشان اشراف پیدا کرد. و بدون تردید فرانتس خریدار و متحمل دردهای تمامی اهل جلجتا بود. البته برای بیان تلاش هایی که دورا در جهت سیراب ساختن روح بلند و دردمند فرانتس در مدت زندگی مشترکشان انجام داد و مصایبی که در این راه بر خود هموار کرد، می باید کتابی مستقل نوشته شود.

 

احتضار و مرگ " کا "

فرانتس کافکا بارها اظهار کرده بود" یگانه چیزی که سبب هویت یافتن من می گردد، رویارویی ام با دنیای پس از مرگ است." در حقیقت او در طول بیماری دشوار و لاعلاج خود که ذره ذره تحلیل اش می برد و قربانی اش می کرد، درگیر ستیز خستگی ناپذیری برای مقابله با آخرت بود. همان چیزی که دورا همیشه فکر می کرد  بالاخره رخ خواهد داد. شخصیت واقعی فرانتس را می توان از ماجراهایی که دورا سال ها در قلب خود محفوظ داشته بود، بازشناسی کرد.  او نقل می کند که یکبار در پارک، پسرکی تقریباٌ پنج ساله روبروی ایشان به زمین افتاد و خجالت زده شد. فرانتس با لحنی ستایش آمیز رو به او گفت:" با چه چابکی و ورزیدگی خودت را به زمین انداختی و دوباره سرپا بلند شدی!" در موردی دیگر، دخترک غریبه ای برای گمشدن عروسکش گریه می کرده است و کافکا نامه ی بامزه ایی برایش می نویسد و ضمن آن با خلق داستانی کوتاه باعث می شود تا دخترک گمشدن بازیچه اش را از یاد ببرد.    

جسم " کا" از زیر بار سنگین زندگی شانه خالی می کرد و دیگر تاب آن همه عذاب را نداشت، و ستیز دائمش عقیم مانده بود. در آمد و شد دائم از این بیمارستان به بیمارستانی دیگر، فرانتس عاجزانه تحلیل می رفت و آب می شد. در بسیاری از این بیمارستان ها، دورا برایش آشپزی می کرد و بهترین غذاها را برای بازیابی سلامت وی فراهم می آورد. زمانی که سل به دوران پیشرفته ی خود رسیده بود، خوردن و آشامیدن و همینطور صحبت کردن برایش بدل به بدترین عذاب ها شده بود.  و فرانتس برای دورا یادداشت های کوتاهی می نوشت. در یکی از همین یادداشت ها می نویسد:" دستت را روی صورتم بگذار تا به من جرأت دهی".

 ر. کلوپشتاک تحصیلات پزشکی اش را رها می کند و در طبقه ی بالایی اتاق دوست صمیمی اش در آسایشگاه مسلولان مستقر می شود. دورا پای تخت محتضر مشغول دعاست. نویسنده مایل است تا حد ممکن بیشتر اوقاتش را در هوای آزاد سپری کند، امری که آخرین بار در 20 آوریل 1924 محقق می گردد. و پس از این تاریخ بیمار هرگز از اتاق خود خارج نمی شود، مگر زمانی که جسدش را برای تشیع از اتاق بیرون می برند.

2 ژوئن 1924 حال بیمار بهتری می شود، ولی این حالتی ست که از آن با نام " بهبودی پیش از مرگ" یاد می کنند. روز بعد فرانتس کافکا از دنیا می رود. روبرت که به خوبی از روند کار آگاه است، در ساعت های آخر از دورا می خواهد برای تحویل گرفتن داروهایی که سفارش داده است به اداره پست برود. در نبود دورا، کافکا از دوستش ملتمسانه می خواهد که بیشتر از این شکنجه و عذابش را طولانی نکند و از وی می پرسد:" چرا دوره ی احتضارم را طولانی تر می کنی؟". روبرت دو سرنگ آماده کرده و تزریق شان می کند، که هیچ تأثیری در پس راندن فرشته ی مرگ از فراز تخت بیمار ندارد. فرانتس باز از او می خواهد که بیشتر از این عذابش ندهد. روبرت محتویات سومین سرنگ را هم در بدن رنجور و فرتوت "کا" خالی می کند. ولی بی فایده است. کافکا از وی می خواهد که تنهایش نگذراد و روبرت به وی اطمینان می دهد:" تنهایت نمی گذارم". اما فرانتس در جواب می گوید:" ولی من تنهایت می گذارم". دورا شاد و سرخوش با دست گل زیبایی که سر راهش خریده است، وارد می شود و گل ها را به صورت معشوق نزدیک می کند. پرستارش تعریف می کند:" فرانتس سرش را بلند کرد و دورا شاهد آخرین ثانیه های زندگی عشق خود بود".

آرامگاه وی در زادگاهش پراگ واقع است.   

آنا ماريا ماتوته، بانوي نويسندة هميشه جوان اسپانيا Ana Maria Matute

آنا ماريا ماتوته، بانوي نويسندة هميشه جوان اسپانيا

 آنا ماريا ماتوته در سال 1925 در بارسلونا ـ اسپانيا و در خانواده اي بورژوا به دنيا آمد. از اوان دوران كودكي داستان‌هاي ساخته ذهن خودش را براي اعضاي خانواده تعريف ‌مي‌كرد.با آغاز جنگ خانمانسوز داخلي اسپانيا(1939 ـ 1936) پدرش به صف جمهوريخواهان پيوست و آنا ماريا كه اولين دهه عمرش را پشت سر گذاشته بود و پيشتر از آن مادرش را هم از دست داده بود همراه خواهرها و برادرهايش به خانه پدري كوچ كرد. طي اين دوران بود كه دختر نوجوان با بسياري از مصائب زندگي مردم فرودست ميهن‌اش آشنا شد و اين آشنايي و شناخت عميق از زندگي مردمش در همه آثار ادبي آينده‌اش به خوبي آشكار است. او درشانزده سالگي اولين رمان خود « لُس آبل » را نوشت و هنگامي كه در بيست و دوسالگي به چاپ آن توفيق يافت، بيدرنگ جايزه معتبر ادبي « نادال » را به خود اختصاص داد. او هم براي كودكان داستان‌هاي بسياري نوشته است و هم براي بزرگسالان رمان‌ها و داستان‌هاي كوتاه پرشماري منتشر 

ادامه نوشته

نامه‌هايي به يك نويسنده جوان، ماريو بارگاس يوسا، انتشارات مرواريد

نامه دهم

داده پنهان

 

دوست عزيز :

ارنست همينگوي در جايي نقل مي‌كند كه در اوايل كار ادبي‌اش، هنگام نوشتن داستاني ناگهان برايش اتفاقي مي‌افتد : پوشيده شدن واقعه اصلي داستان يعني اينكه شخصيت اصلي خودش را حلقه آويز كرده است. او مي‌گويد به اين ترتيب  ابزار  را كشف مي‌كند كه در داستان‌ها و رمان‌هاي آتي خود، آن را بارها به كار مي‌گيرد. در واقع، گفتن اينكه بهترين داستان‌هاي همينگوي پر از سكوت‌هاي معناداري هستند، اغراق نيست، رويدادهاي لاپوشاني شده توسط راوي زيركي كه آنها را طوري هدايت مي‌كند تا در عين حال همين اطلاعات مسكوت گذاشته شده  بسيار هم واضح باشند و ذهن خواننده را درگير كنند، تا بر اساس گمانه زني‌هايش از روند كلي داستان به پُر كردن خطوط سفيد مانده داستان وادار شود. اين امكان و ابزار را"داده پنهان"مي‌نامم و همين جا بگويم هرچند همينگوي به آن كاركردي خاص خود و هميشگي(ودر بعضي مواقع استادانه) بخشيد، اما اين ابزار بسيار پيشتر از زمانه او ابداع شده بود، چرا كه اين تكنيك قدمتي به عمر رمان دارد.

اما حق اين است كه كمتر نويسنده مدرني با مهارت نويسنده"پيرمرد و دريا"ـ 1 ـ آن را به خدمت گرفته است. آيا شما اثر برجسته و به قولي مشهورترين داستان همينگوي يعني"آدم كش‌ها"ـ 2 ـ را به ياد داريد؟  مهمترين مسئله اين داستان يك سئوال بزرگ است : براي چه آن دو فراري كه با اسلحه‌هاي لوله كوتاه به رستوران"هِنري"ـ 3 ـ در آن محله بي نام وارد مي‌شوند، مي‌خواهند"اُل آندرسونِ"ـ 4 ـ سوئدي را
ادامه نوشته

"در قفل شده" داستاني از خوليو كورتاسار-Julio Cortazar

La Puerta Condenada

Julio Cortázar

 

در قفل‌شده

 

خوليو كورتاسار

 

پترونه[i] هتل سروانتس[ii] را دقيقاً به همان دلايلي كه در نظر ديگران ناخوشايند بود، دوست داشت. هتلي تاريك و خلوت مثل كوير. مردي كه هنگام عبور از رودخانه، در كشتي بخار با او آشنا شده بود، گفته بود كه هتل در منطقه‌‌ي مركزي مونته‌بيدئو[iii] قرار دارد. پترونه اتاقي حمام‌دار در طبقه‌ دوم گرفت كه درست به سرسراي هتل باز مي‌شد. از تابلوي كليدداري متوجه شد كه بايد مسافر كمي در هتل باشد. كليدها به پلاك‌هاي برنجي گرد و سنگيني با شماره‌ي اتاق آويزان بود‏، مديريت صادق هتل به مسافران توصيه مي‌كرد كه آن‌ها را در جيب خود نگهداري كنند.

            آسانسور روبروي پذيرش هتل بود،‌ جايي كه پيشخوان روزنامه‌ها و باجه‌ي تلفني هم قرار داشت. براي رسيدن به اتاق‏ كافي بود چند متري قدم بردارد. اتاقش آب گرم داشت و همين نبود آفتاب‌ و هواي تازه‌ را جبران مي‌كرد. اتاق پنجره‌ي كوچكي داشت كه به بام سينمايي قديمي مشرف بود و گاه كبوتري از برابرش مي‌گذشتو حمام پنجره‌ي بزرگي داشت كه رقت‌بارانه رو به ديواري بلند باز مي‌شد كه در ميان‌شان و در آن بالاها تكه‌ي به‌دردنخوري از آسمان قرار داشت. مبلمان اتاق خوب بود، اما گنجه‌ها و رديف‌هاي به‌دردنخور زيادي داشت.

            مدير هتل مردي بلندقد، لاغر و كاملاً طاس بود. عينكي طلايي به چشم مي‌زد و با صداي بلند و لهجه‌ي اروگوئه‌يي صحبت مي‌كرد. او به پترونه گفته بود كه طبقه دوم بسيار خلوت است و در تنها اتاق قديمي هم‌جوار او، خانم تنهايي اقامت دارد كه در جايي كار مي‌كند و شب‌ها ديروقت به هتل برمي‌گردد. پترونه روز بعد در آسانسور با او روبرو شد و او را از شماره‌ي پلاك كليدي كه هم‌چون سكه‌اي طلا آن را كف دستش محكم گرفته بود، شناخت. مسئول كليدداري، كليد او و پترونه را براي آويختن به تابلو گرفت و با زن سرگرم صحبت درباره‌ي نامه‌هايي شد. پترونه براي اين‌كه متوجه شود او زن جواني لاقيد و مثل همه‌ي شرقي‌[iv]ها بدلباس بود، فرصت كافي داشت.

            قرارداد بستن با توليدكنندگان موزاييك، دستِ‌كم يك هفته‌اي زمان مي‌برد. عصر، پترونه لباس‌هايش را در گنجه‌ آويزان، كاغذها و اسنادش را از روي ميز جمع‌وجور كرد و پس از حمام، پياده به قصد گردش در مركز شهر از هتل بيرون رفت تا ساعتي كه با سهامداران در دفترشان قرار داشت، برسد. روز به مذاكره و گاه صرف نوشيدني در دكه‌هاي ساحلي و خوردن شام در خانه‌ي سهامدار اصلي شركت گذشت. وقتي او را به هتل رساندند، ساعت از يك نيمه‌شب هم گذشته بود. خسته و كوفته دراز كشيد و بلافاصله خوابش برد.

            ساعت نزديك نُه بود كه بيدار شد و در همان دقايق ابتدايي كه هنوز سايه‌ي شب گذشته و خواب‌هايي كه ديده بود، بر او سنگيني مي‌كرد، تصور كرد چند لحظه، گريه‌ي نوزادي اعصابش را به‌هم ريخته بود.

            قبل از بيرون رفتن با كارمند پذيرش كه ته لهجه‌ي آلماني داشت، گپ زد. همان‌طور كه


1.‍Petrone

2.Cervantes

3.Montevideo

4. كشور اروگوئه در كناره‌ي شرقي رودي به همين نام كه مرز اين كشور با آرژانتين است، قرار گرفته است، به همين دليل آرژانتيني‌ها از آن‌ها با صفت شرقي ياد مي‌كنند.

ادامه نوشته

بارگاس يوساي شاعرMARIO  VARGAS  LLOSA

 

 ”بارگاس يوساي شاعر“

 

مصاحبه با ماريو بارگاس يوسا

 

 

ماريو بارگاس يوسا نويسنده، روشنفكر و سياستمدار پرويي مقيم اروپا بي‌ترديد يكي از تأثيرگذارترين نويسندگان معاصر اسپانيايي‌‌زبان در دنياست كه همواره بر نقش نويسندگان به عنوان يكي از اقشار روشنفكر جامعه در جهت اعتلاي فرهنگ و نهادينه‌سازي آزادي در كشورهاي گوناگون و به خصوص كشورهاي توسعه‌نيافته يا درحال توسعه تأكيد داشته است. به همين واسطه وي از شاعران و نويسندگان انتظار دارد كه در مسائل سياسي جوامع خود در درجه‌ي نخست و نيز جهان در درجه‌ي بعد دخالت و اظهار نظر مستقيم و مؤثر داشته باشند و از آن به عنوان رسالتي عام براي تمامي روشنفكران جهان ياد مي‌كند. بارگاس يوسا در ميان كتابخوان‌هاي حرفه‌اي( صفت حرفه‌اي را به اين جهت نبايد در مورد خوانندگان آثار وي در ايران از نظر دور داشت، چرا كه آثار منتشر شده از وي در كشورمان چه در حوزه‌ي رمان و چه در حوزه‌ي مقاله و تئوري داستان‌نويسي، به زحمت به چاپ‌ مجدد مي‌رسند و اين نشان از نبود خواننده‌ي عام آثار وي در ايران دارد) نامي كاملاً آشناست. اما در اين مصاجبه كه در ماه مي 2006 انجام شده است، او از عشق و علاقه‌اش به شعر و شاعري صحبت مي‌كند تا ما با جنبه‌ي ديگري از شخصيت وي نيز آشنا شويم. البته مثل هميشه او از ادبيات گريزي هم به سياست مي‌زند و ما را با اعتقادات سياسي‌اش برانگيخته مي‌سازد.

-----------------------------------------------------

با افتتاح گردهمايي ”شاعراني ديگر“، ماريو بارگاس يوسا نشان داد كه علاوه بر سياست و رمان به حوزه‌ي شعر و شاعري نيز تعلق خاطري بسيار دارد. او با تأييد اين مطلب مي‌گويد:” ما شاعر نيستيم اما  از شعر صحبت مي‌كنيم چرا كه به آن سخت دلبسته‌ايم“. علقه‌اي بافته‌شده از سطرسطر دفترهاي شعري كه هزار و يك‌بار خوانده شده و تك‌وتوك شعرهايي كه امروز مايه‌ي خجالت‌اند. چرا كه بارگاس يوسا، در جواني، سوداي شاعري در سر مي‌پرورانده و تنها پس از هم‌نشيني و مصاحبت با بورخس درمي‌يابد كه در شعر تنهاوتنها آنچه والا و ممتاز است، لياقت عنوان ”شعر“ دارد.‌”و اشعار من چنين نبودند. خوشبختانه من به موقع اين سودا را رها كردم.“ با اين‌حال وي شور سياسي‌اش را وانگذاشته است، هرچند كه اين موضوع بر بسياري از دوستان و رفقاي سابقش و نويسندگان چپ، گران آمده و در خلال 30 سال گذشته”به واسطه‌ي عدم مشاركت در عقايدشان“ مورد طعن و لعن ايشان قرار داشته است.

اما واقعه‌ي مغتنم‌ در زندگي نويسنده اين‌كه در آغاز دهه‌ي شصت، روزنامه‌نگار جوان ماريو بارگاس يوسا توانست با ”خورخه لوئيس بورخس“ مصاحبه كند. از آن ملاقات آنچه بيش از هر چيز بر او مؤثر مي‌افتد” شرم و حياي اوست. او با سادگي و خلوصي عظيم حرف مي‌زد  انگار اصلاً متوجه نشده در آن يك هفته چگونه با فرهنگ، منش و اصالت فكري و هنري خود،  فرانسوي‌ها را شيفته و مفتون كرده است. همچنين برجستگي و درخشندگي روشنفكريش حيرتزده‌ام كرد. حقيقت‌اش اين كه وقتي كسي را خيلي مي‌ستايي و با او مواجه و هم‌صحبت مي‌شوي و مي‌بيني كه او هم مثل خودت انساني از گوشت و استخوان است، بيشتر از پيش شيفته‌ات مي‌كند“.

اما برگرديم به شعر، كه در مقام مؤلف آن را زماني كه خيلي جوان بود، وانهاد:

 بله، من به موقع رهايش كردم، چون همان‌طور كه بورخس مي‌گفت، در عالم شعر تنها شعر عالي مورد پذيرش است و نه غير آن، و من دريافتم كه شعر من هرگز به آن نقطه نمي‌رسيد. با اين وجود، همه‌ي ما رمان‌نويسان به شاعران حسودي مي‌كنيم، چرا كه آن‌ها به اوج و زيبايي كاملي دست مي‌يابند كه دسترسي به آن حد زيبايي در ساير انواع هنر ناممكن است.

 

اما نسبت به شعر و شاعري احساسي نوستالژيك هم داريد؟

 

بله، البته اگر ...
ادامه نوشته

نقدي بر رمان"تهوع" اثر: ژان پل سارتر  CLASICOS XX- J.P. SARTRE    

            

 

تهوع

 

منبع: روزنامه ال پاييس- اسپانيا

 

ژان پل سارتر دوران كودكي اش را در تنهايي سپري كرد . او در سال 1905 در پاريس به دنيا آمد و شش سال بيشتر نداشت كه يتيم شد . او پسربچه اي  لاغر ، ضعيف ، لوچ و بي مهارت در بازي هاي فيزيكي بود كه هيچ دوستي هم نداشت . آنطور كه در خودزندگينامه اش “ واژه ها ” ـ منتشرشده در 1963 ـ نقل مي كند ، اوتنها براي فرار از دنيايي كه طردش مي كرد به نوشتن روي آورد .

در سال 1929 از دانشكده تربيت معلم فارغ التحصيل شد ،هم آنجا بود كه با “ سيمون دو بووار” آشنا شد ، يگانه يار و عشق او كه تا زمان مرگ با وي بود . سه سال بعد موفق به دريافت بورسي براي ادامه تحصيل در برلين شد ، سفري كه براي وي امكان برقراري ارتباط و هم انديشي با پديده شناسي “ هوسرل” و اگزيستانسياليسم هايدگر را فراهم آورد .

سارتر پس از بازگشت به فرانسه ، دست به كار انتشار سلسله مقالاتي متاثر از انديشه هاي متفكران آلماني شد كه بازتاب اندكي داشتند ، اما با انتشار اولين رمان وي “ تهوع” در سال 1938 ، ژان پل سارتر به نويسنده اي معروف و مورد احترام مبدل شد .

سال 1939 بود كه در ارتش فرانسه ثبت نام كرد و نيروهاي آلمان در 1940 وي را به اسارت خود درآوردند . يك سال بعد او موفق به بازگشت به پاريس شد و در همان زمان به اتفاق تعدادي از روشنفكران يك هسته مقاومت را سازمان داد .

سارتر در سال 1943 اثر فلسفيِ بنيادي و مهم اش “ هستي و نيستي” را به چاپ رساند ، افكاري كه بنيان و منشاء جزوه اگزيستانسياليسم سارتر بود كه در 1946 منتشرگرديد .

پس از جنگ جهاني دوم ، سارتر كار تدريس را وانهاد و يكسره به نويسندگي پرداخت . در اين دوره طرح جاه طلبانه وي نوشتن رمان چهار جلدي “ راههاي آزادي ” است ، ولي وقتي درمي يابد كه نمايشنامه و تئاتر  امكانات بيشتري را براي بيان انديشه هايش در اختيار او قرارمي دهد ، اين طرح را رها مي كند و به نمايشنامه روي مي آورد . سارتر پيش از اين نمايشنامه “ انگل” را در سال 1942 منتشرساخته بود ، كاري كه هنوز هم به عنوان بهترين اثر نمايشي وي به حساب مي آيد . او در سال هاي بعد آثار دراماتيكي چون :“ به در بسته” ، “ بدكاره محترم” ، “ دست هاي آلوده ” و “ ابليس و خداوند ” را منتشر كرد .

ژان پل سارتر تا سال 1956 هنگامي كه تانك هاي اتحاد جماهير شوروي با هجوم خود قيام مردم مجارستان را سركوب كردند ، مدافع سرسخت و آتشين كمونيسم بود بي آنكه در هيچ حزبي فعاليت مبارزاتي داشته باشد . اما بعد از آن اعتراضات خود را نسبت به ماركسيسم تحت عنوان “ نقد منطق ديالكتيك ” در سال 1960 انتشار داد ،ولي با اين حال باز بر ارزش غيرقابل انكار اين نظريه فلسفي تاكيد كرد .

سارتر پس ازسرباز زدن از دريافت نوبل ادبي 1964 ، خود را يكسره وقف ياري دادن به مبارزات خياباني جوانان معترض فرانسه و ساير نقاط اروپا كرد و به اين ترتيب بود كه به مظهر و نماد قيام و نهضت 68 بدل گرديد.

در طول سال هاي دهه هفتاد با پيشرفت ميزان نابينايي و مشكلاتي كه براي سلامتي سارتر پيش آمد ، وي عملاٌ از نوشتن بازماند و در نهايت عوارض ناشي از يك تومور ريوي بدخيم در سال 1980 به زندگي او خاتمه داد . در مراسم تشيع جنازه وي بيش از 25000 نفر شركت كردند .

 

“تهوع” يكي از چهل اثر برگزيده قرن بيستم

فيلسوف ، نطريه پرداز ، درام نويس و رمان نويس فرانسوي ، ژان پل سارتر ( 1980 ـ 1905 ) در بخش اعظمي از قرن پيش مركز ثقل آرا و عقايد روشنفكري اروپا به شمار مي رفت . كمتر روشنفكري را مي شود در قرن بيستم سراغ داد كه افكار و نظراتش از جميع جهات همچون اين فارغ التحصيل انستيتو فلسفه ، از سوي جوانان و قشر تحصيل كرده اروپا و جهان با اقبال روبرو شده و در محافل گوناگون دانشگاهي ، فلسفي و ادبي مورد بحث و مداقه قرارگرفته باشد . سارتر در اوج و كوران دوران انديشه ورزي اروپاي قرن بيستم بزرگترين انديشمند و مبلغ اگزيستانسياليسم فرانسوي بود ، قابليت و توانمندي مثال زدني او در پرداختن به اهداف و افكاري كه بعضاٌ خود منشاء آنها بود و نيز آميختن و مرتبط ساختن اين انديشه ها در جهت به دست دادن برداشتي ديگرگونه و نو از هستي ، جامعه بشري و صدالبته از انسان ، وي را در ارائه آرايش در قالب رمان و درام و ديگر انواع كارهاي ادبي ياري مي رساند . همين ويژگي بود كه او را به طرح ديدگاههاي اگزيستانسياليستي خاص خود در اولين و جاودانه ترين رمانش “ تهوع” قادر ساخت ، رماني كه در 1938 منتشرشد و اكنون در فهرست چهل اثر برگزيده قرن بيستم جاي گرفته است . در اين رمان اين باور پرورانده مي شود كه وجود بر جوهر هستي مقدم است ، به عبارت ديگر اين انسان است كه اصالت دارد و وجود مطلق است ، اما در چرخه زمان به زنجيركشيده شده و خودش مسئوليت نوشدن و خودشدن را به گردن دارد .

وي از آنجا كه هميشه مي انديشيد وجوه تمايز و برتري نويسنده ، تاثيري منفي بر كار هنري وي دارد ، از پذيرفتن نوبل ادبي سال 1964 طفره رفت .

اكنون در سال هاي آغازين قرن بيست و يكم هنوز هم به ژان پل سارتر در جايگاه معمار و ابداع گر روشنفكر متعهد نگريسته مي شود . او در مصاحبه معروف خود با خورخه سِمپرون به سال 1965 مي گويد : “ اعتقاد دارم كه ادبيات تنها موظف به ارائه طرحي جامع از دنيا به ما نيست ـ آنچنانكه كافكا در دنياي خود اين وظيفه را براي ادبيات قايل بود ـ بلكه مي بايد محرك عمل باشد ، لااقل به واسطه وجوه و كاركردهاي انتقادي خود . از اين جهت “ تعهد‌” ي كه اينقدر در مذمت آن صحبت شده است براي من به هيچ عنوان گونه اي محدوديت يا عاملي براي كاستن  از توانايي هاي ذاتي ادبيات نيست و حتي به باور من برخلاف اين تفكر آن را در رسيدن به منتهاي اوج خود ياري مي دهد . . فكر مي كنم بايد بر سر بخشيدن اين تصور از جهان به مردم  زمانه مان ، براي آنكه بتوانند خود را در آن ـ ادبيات ـ باز شناسند و سپس آنچه كه مي توانند ، با كمك آن به انجام رسانند ، با هم توافق كنيم ” .

طراحی‌هاي منتشر نشده‌اي از "فدريكو فلینی"

Federico Fellini y su musa Liliana Betti

 

" من هميشه و هرجا تكه كاغذي گير آورده‌ام رويش نقاشي كشيده‌ام. اين يك جور بازتاب درونم است، يك رفتار ناخودآگاه، عادتي كه هميشه با من بوده و هست." با اين كلمه‌ها، كارگردان جاودانه‌ي سينماي ايتاليا و جهان "فدريكو فليني"(1993-1920) وسوسه‌ي هميشگي‌اش را نسبت به طراحي بيان مي‌كرد. در هر لحظه از زندگي شخصي و هنري، فدريكو فليني نكاتي را از دنياي پيرامون خود با تصاويري كوچك گروتسك كه در آنها از چاشني طنز و كنايه بسيار بهره مي‌برد، روي پاره‌هاي كاغذ باطله برجسته مي‌كرد و از هيچ، همه چيز مي‌ساخت. بسياري از اين يادداشت‌هاي تصويري آقاي كارگردان توسط يار زندگي خصوصي  و همكار حرفه‌اي او خانم "ليليانا بتي" با دقت و وسواس فراوان نگهداري شده است و حالا در برابر ديدگان مشتاق دوستداران اين هنرمند بزرگ قرار گرفته است. تعداد بسياري از اين كاغذ پاره‌ها تاكنون در هيچ كجا منتشر نشده، هم اكنون و پس از سال‌ها در قصري و اقع در دهكده آردو كه با شهر ميلان حدوداً يك ساعتي فاصله دارد به نمايش در آمده است .

Fellini y su musaFellini y su musa

 

در طول بيست سال ياري و همكاري با ليليانا بتي، فدريكو فليني بارها و بارها از او چون الهه‌ي الهام هنريش طرح‌هايي زده است و هم به اين مناسبت برگزاركنندگان اين نمايشگاه  به آن عنوان "فليني و الهه‌اش" را داده‌اند. بسياري از اين طرح‌ها در فاصله هر كلاكت يا در خلال وقت استراحت ميان پلان‌ها در حالي‌كه سيگاري به دست داشته تنها با يك مداد سياه كشيده شده‌اند.

 

Fellini y su musaFellini y su musa

 

"دومنيكو مونتالتو" مدير اين نمايشگاه مي‌گويد:" اين طرح‌ها  صحنه‌ها و پشت صحنه‌هايي  بسيار متفاوت، جذاب و جالب را نشان مي‌دهند كه بتي اي كاغذ پاره‌ها را در طول بيست سال همكاري حرفه‌اي با اين هنرمند بزرگ جمع‌آوري و نگهداري كرده است. طرح‌هايي كه امروزه براي ما حكم اسنادي منتشر نشده‌اي بسيار ارزشمند را دارند."

Fellini y su musaFellini y su musa

 

او اضافه مي‌كند:" پس از دو دهه با هم بودن، فليني و بتي از هم جدا شدند. همه‌ي ماجراها و دوران مهم سرانجام روزي به پايان مي‌رسند. اما از اين همكاري آثاري فوق‌العاده و جاودانه برجا مانده است".

ليليانا بتي ابتدا با عنوان منشي صحنه با فليني همكاري كرد و سپس به مقام دستياري  او رسيد. حاصل اين همكاري فيلم‌هايي ماندگار در تاريح سينما را پديد آورد كه از ميان آن‌ها مي‌توان به: "آماركورد- 1974"، " فليني ساتيريكن- 1969" و " ژوليتاي ارواح- 1965" اشاره كرد.

 

Fellini, sueños que son viñetas

 

مونتالتو در پايان صحبت‌هايش مي‌گويد:" اگر فليني نابغه‌ي زير آفتاب و نور پرژكتورها بود، بتي نابغه‌اي هميشه در سايه بود".

تمثيل او كاملاً درست است و به نقش بتي در نوشتن فيلمنامه‌هاي كارهاي فليني و نيز تنظيم ديالوگ‌هاي بازيگران  سر صحنه‌ دارد.

فليني در چندين طرحي كه از خود با آن كلاه سياه معروف و شال قرمز رنگي كه به گردن كشيده با تيزترين و گزنده‌ترين خطوط به نقد  و حتي گاه ريشخند خود پرداخته است. ‌در يكي از اين طراحي‌ها فليني را مي‌بينيم كه كه با پالتوي بلندش روي تخت دراز كشيده  و بالاي سرش ابري به نشانه‌ي خوابش ديده مي‌شود و ليليانا هم ايستاده روي  تخت به او خيره شده است. فليني زير اين طرح به زبان آلماني نوشته:" ليليانا كشيك خواب مرا مي‌كشد"!!!

اين نمايشگاه تا پايان هفته‌ي اول اكتبر داير است!( هر كه رفت از طرف ما هم نايب‌الزياره باشد!)

"جعبه چيني" نامه نهم از كتاب: نامه‌هايي به يك نويسنده جوان، ماريو بارگاس يوسا، انتشارات مرواريد

 

 

 

"جعبه چيني"

 

دوست عزيز :

ابزار ديگري كه داستان نويسان براي جاذبه بخشيدن به داستان هايشان از آن بهره مي برند ، تكنيكي است كه مي توانيم آن را “ جعبه چيني‌” يا “ عروسك روسي ” ( ماتريوشكا ) بناميم . اما كاركرد آن چيست ؟ ساختار داستان به آن جورچين هاي تو در توي  سنتي مي ماند كه در داخل خود جعبه يا عروسك كوچكتري دقيقاٌ مشابه خودشان دارند و اين توالي گاه تا نمونه بي نهايت كوچك اما كاملاٌ شبيه بزرگترها ادامه مي يابد. در عين حال ساختاري از اين دست كه داستان اصلي از دل خود ، داستان يا داستان هايي فرعي مي آفريند ، البته براي اينكه در سير داستان مؤثر افتد نمي تواند و نبايد مكانيكي و تصنعي به نظر آيد (هر چند غالباٌ اينطور ا ست).همين قابليت نتيجه اي خلاق با خود به همراه دارد ،  ساختماني اينچنيني ، وقتي توالي معني داري را در داستان ـ رمز ، ابهام ، پيچيدگي ـ نمايش مي دهد آن را تعاقبي الزامي مي نماياند ، نه امري حاشيه اي و آويزه اي صِرف بلكه همنشيني يا همبستگي اجزايي كه كاركردهاي متفاوت و متقابل دارد . براي مثال هر چند پس از كشف  “ هزار و يك شب ” و ترجمه اش به انگليسي و فرانسه ، جعبه هاي چيني حاوي جشن هاي افسانه اي اعراب  ـ كه اغلب آنها هم مكانيكي هستند ـ به مذاق اروپايي ها خوش آمدند ، اما روشن است ، جعبة چيني كه در رماني مدرن چون “ زندگي مختصر ” ـ 1 ـ   نوشته “ خوآن كارلوس اونِتي ” ـ 2 ـ  وجود دارد ، از قابليت بيشتري...

ادامه نوشته

El Arrepentido"por: Ana María Matute"پيرمرد پشيمان"  اثر: آنا ماريا ماتوته (بانوي ادبيات اسپانيا)

 

El Arrepentido

Ana María Matute

 

پيرمرد پشيمان

 

آنا ماريا ماتوته

 

            كافه دلگير و تاريك بود. نماي اصلي كافه رو به جاده باز مي‌شد و درِ پشتي‌اش رو به ساحل. دري كه رو به ساحل باز مي‌شد با پرده‌اي حصيري پوشيده شده بود كه با هر نسيم تكان مي‌خورد و صدايي  می داد شبيه ساييده شدن دو تكه استخوان به هم.

            تومئو[1]ي پير بر آستانه در نشسته بود و كيسه‌ي توتون‌ چرميِ سياهِ كهنه‌يي را ميان دست‌هايش به آرامي بازي مي‌داد و رو به ساحل به دوردست‌ها خيره شده بود. صداي موتور قايقي همراه صداي برخورد موج‌ها بر روي صخره‌هاي ساحلي به گوش مي‌رسيد. كنار اسكله يك لِنج قديمي كه چادري كهنه رويش كشيده بودند، آرام بالا و پايين مي‌رفت.

            تومئو غرق در افكار خود گفت:

ـ‌ پس اين‌طور ...!

كلماتش به‌قدري سنگين و آهسته بود كه گويي مثل سنگ جلوي پاهايش روي زمين مي‌افتاد. چشم‌هايش را بالا گرفت و به روتي[2] چشم دوخت.

روتي جوان عينكي و لاغري بود كه پشت شيشه‌هاي عينكش چشم‌هاي آبي معصومي داشت. روتي جواب داد:

ـ همين‌طوره

و نگاهش را به زير انداخت.

تومئو با انگشتان باريك و تيره‌اش ته كيسه‌ي توتونش را كاويد، برگ توتوني را با نوك انگشتان خُرد كرد و همان‌طور كه به دريا خيره مانده بود، ادامه داد:

ـ چقدر بهم وقت مي‌دي؟

ـ نمي‌دانم نمي‌شود زمانش‌ را دقيقاً مشخص كرد. مي‌خواهم بگويم آن‌چنان هم حتمي نيست.

ـ ببين روتي، تو من‌رو خيلي خوب مي‌شناسي‏، پس راحت حرف بزن.

روتي سرخ شد و به نظر آمد لب‌هايش مي‌لرزند:

ـ‌ يك ماه شايد هم دو ماه

ـ روتي ازت ممنونم، مي‌فهمي كه؟آره ازت خيلي ممنونم، اين‌طوري خيلي بهتر شد.

روتي ساكت بود. تومئو گفت:

ـ روتي مي‌خوام چيزي بهت بگم، هرچند مي‌دونم تو خيلي حساس و نكته‌سنجي. اما مي‌خوام چيزي‌‌رو بهت بگم، روتي. من خيلي بيشتر از اوني كه مردم فكر مي‌كنند پول‌و‌پَله دارم. تو خيلي خوب مي‌دوني يه آدم فقير، يه ماهيگير قديمي، صاحب يه كافه‌ي بين‌راهي . . .اما من پولدارم، پول زيادي هم دارم.

روتي ناراحت به‌ نظر مي‌رسيد، سرخي گونه‌هايش تندتر شده بود.

ـ اما دايي . . . من نمي‌فهمم چرا اين‌ها را به من مي‌گوييد؟

ـ تو تنها قوم و خويش من هستي، روتي.

و در حالي‌كه غرق در خيالات خود به دريا خيره مانده بود، تكرار كرد:

ـ من هميشه دوستت داشته‌ام.

روتي اندوهگين گفت:

ـ‌ اين را خيلي خوب مي‌دانم، شما هميشه به من لطف داشته‌ايد.

ـ برگرديم سر حرف قبلي‌مون. من پول زيادي دارم. آدم‌ها هميشه اونجور كه نشون مي‌دن، نيستن.

روتي لبخند تلخي زد.(شايد مي‌خواد از قاچاق‌هايي كه كرده تعريف بكنه! خيالش من خبر ندارم! خيال مي‌كنه هيچ‌كس باخبر نيس! . . . تومئوي پير! همه خيلي خوب تورو مي‌شناسن!. . .ولي اون چه‌طور خودش‌رو راضي كرد تا خرج تحصيل من‌رو بدهد، در حالي‌كه او اصلاً اهل اين گشاده‌دستي‌ها نيست؟)

دستش را بر شانه‌ي پيرمرد گذاشت:

ـ دايي، خواهش مي‌كنم. . . ديگه از اين موضوع حرف نزنيم، خواهش مي‌كنم. به‌علاوه من كه گفتم شايد اصلاً اشتباه كرده باشم. بله، اشتباه كردن خيلي ساده‌ است. هيچ‌كس نمي‌داند . . .

تومئو با ناراحتي بلند شد. باد گرمي موهاي خاكستريش را افشان مي‌كرد.

ـ بيا روتي، بيا بريم پياله‌اي با هم بزنيم.

. . . و با دست پرده‌ي حصيري را كنار زد و روتي هم پشت‌ سرش داخل كافه شد. در آن ساعت از روز كافه سوت‌وكور بود. دو خرمگس با سروصداي زيادي دور و برشان پرواز مي‌كردند. تومئو پشت پيشخان رفت، دو استكان را لبالب از كنياك كرد و يكي را به او تعارف كرد:

ـ برو بالا، پسر!

پيش از آن هرگز او را ”پسر“ خطاب نكرده بود. روتي چشمكي زد و لبش را تَر كرد. پيرمرد ناگهان گفت:

ـ پشيمونم! . . .

روتي به او خيره شد. پيرمرد تكرار كرد:

ـ‌ آره پشيمونم!

ـ‌ نمي‌فهمم از چي صحبت مي‌كنيد، دايي . . .

ـ‌ مي‌خوام بگم، پول من پولِ شرافتمندانه‌اي نيست، اصلاً نيست!

و استكانش را يك نفس سركشيد و با پشت دست لب‌هايش را پاك كرد.

ـ هيچ‌چيز نمي‌تونست بيشتر از اين من‌رو خوشحال كنه كه از تو كسي رو بسازم كه حالا شده‌اي، يه دكتر درست و حسابي!

ـ من هم هرگز فراموش‌ نمي‌كنم . . .

روتي اين كلمات را با صدايي لرزان ادا كرد و ناخودآگاه چشم به زمين دوخت.

ـ چشم‌هات رو پايين ننداز. خوش ندارم وقتي حرف مي‌زنم به جاي ديگه‌اي نگاه كني! آره روتي، من از اين بابت خيلي راضي‌ام، مي‌دوني واسه‌چي؟

روتي ساكت بود.

ـ از اين خوشحالم كه تو با همين درسي كه خوندي مي‌توني من‌رو از مرگم باخبر كني. آره روتي من از اين بابت خيلي خوشحال و راضي‌ام.

ـ دايي از شما خواهش مي‌كنم اين‌طور صحبت نكنيد . . . برايم خيلي دردناك است . . . فراموشش كنيم.

ـ نه، واسه جي فراموشش كنيم. تو من‌رو باخبر كردي و حالا ديگه خيالم راحت شد . . . روتي، تو نمي‌فهمي چه خدمتي به من كردي . . .؟

روتي استكان را ميان انگشتانش فشرد و بعد يك‌نفس و تا آخرين قطره‌‌اش را سركشيد.

ـ تو من‌رو خوب مي‌شناسي، روتي. خيلي هم خوب مي‌شناسي.

و روتي لبخند كمرنگي زد. . .

 

آن روز هم مثل روزهاي ديگر گذشت. نزديك ساعت هشت با بازگشت كارگران سيمان‌كار، كافه پُر شد. تومئوي‌ پير هم مثل هر روز اين‌سو و آن‌سو مي‌رفت و مشغول كار بود. . . نبايد مي‌گذاشت تعطيلات روتي، آن هم بعد از گرفتن مدرك دكترا، خراب شود. به نظرش روتي پريشان و غمگين مي‌آمد و چندبار متوجه شد كه ساكت و آرام به او زُل زده است.

روز بعد هم بي‌هيچ اتفاق خاصي سپري شد. ميان آن‌دو ديگر صحبتي از آن موضوع نشد. تومئو خيلي طبيعي خودش را خوشحال وانمود مي‌كرد. در عوض روتي بسيار نگران و افسرده مي‌نمود.

دو روز ديگر را هم پشت‌سر گذاشتند. گرماي شديد و طاقت‌فرسايي جزيره را در بر گرفته بود. روتي نزديك به ساحل قايقراني مي‌كرد. نگاه آبي و متفكرانه‌اش در آسمان سرگردان بود. هواي شرجي پيراهن خيس او را به بدنش چسبانده بود و ساكت و رنگ‌پريده از دريا برمي‌گشت. نگاهي به تومئو انداخت و به پرسش‌هاي پيرمرد، جواب‌هاي كوتاهي داد.

صبح روز سوم، تومئو به اتاق خواهرزاده و پسرخوانده‌اش رفت. جوان تازه از خواب بيدار مي‌شد. . . آهسته صدايش كرد.

ـ روتي. . .

روتي با عجله عينكش را به چشم زد. دست‌هايش مي‌لرزيدند.

ـ چي شده، دايي؟

تومئو خنديد و گفت:

ـ چيزي نشده. . .مي‌خوام برم بيرون، ممكنه دير برگردم، فهميدي؟ يه وقت دلواپس‌ام نشي. . .

روتي رنگ به چهره نداشت:

ـ خيلي خُب. . .

رويش را برگرداند و صورتش را روي بالش گذاشت. تومئو گفت:

ـ عينكت روتي. . . نشكنيش!

روتي عينكش را از چشم برداشت و به زمين خيره شد. از پنجره‌ي كوچك اتاق هواي گرم و صداي موج داخل مي‌شد.

ظهر شده بود كه روتي به طبقه‌ي پايين و كافه رفت. در اصلي قفل بود. ظاهراً دايي‌اش ديگر اهميتي به جلب مشتري نمي‌داد.

روتي براي خودش قهوه ريخت. بعد از در پشتي به طرف ساحل رفت. قايق قديمي آرام بالا و پايين مي‌رفت.

نزديك ساعت دو بود كه به او خبر دادند:« تومئو در جاده‌اي كه به تورا[3] مي‌رود، به خودش شليك كرده است. بايد اين كار را همان ساعت‌هاي اوليه‌ي صبح بعد از بيرون آمدن از كافه انجام داده باشد».

روتي رنگش پريده بود و افسرده و پريشان نشان مي‌داد. گيج‌ و منگ بود.

ـ شما از علت اين اقدام دايي‌تان چيزي مي‌دانيد؟

ـ نه، اصلاً نمي‌توانم بفهمم!. . .حتي نمي‌توانم تصورش را هم بكنم. او به نظر آدم خوشبختي مي‌رسيد.

 

روز بعد، روتي نامه‌اي دريافت كرد. با ديدن نام خود روي پاكت، رنگش پريد و با دست‌هايي لرزان آن را باز كرد. دايي‌اش بايد نامه را پيش از خودكشي و بعد از بيرون رفتن از كافه به صندوق پست انداخته باشد.

روتي اين‌طور خواند:

”روتي عزيز:

            خيلي خوب مي‌دانم كه مريض نيستم، چون هيچ‌كدام از دردهايي را كه برايت توضيح دادم، ندارم! بعد از اين‌‌كه معاينه‌ام كردي، پيش دكتر ديگري هم رفتم و كاملاً مطمئن شدم. نمي‌دانم كه تا چند وقت بتوانم در سلامت كامل زندگي كنم‏ چرا كه به قول خودت، آدم از همه چيز كه خبر ندارد! تو خيلي خوب فهميده بودي كه اگر بدانم چند روز بيشتر مهلت ندارم، توي رختخواب منتظر مرگ نمي‌مانم و دقيقاً همين كاري را مي‌كنم كه حالا كردم و دستِ اخر تو وارثم مي‌شوي. اما از تو متشكرم روتي، براي اين‌كه واقعاً فهميدم پول و ثروت‌ام كثيف و ناپاك است. ديگر خسته شده بودم، خسته و افسرده و يا همان حالتي كه اسم‌اش پشيماني است. پس براي اين‌كه خداوند مرا در پناه خود بگيرد ـ تو مي‌داني كه من صرف‌نظر از خيلي چيزها، آدم با ايماني هستم!ـ پول‌هايم را به بچه‌هاي يتيم‌خانه مي‌بخشم!“