كافكاي عاشق

کافکای عاشق
در گورستانی انگلیسی واقع در " ایست هام"، گوری هست که بر سنگ آن می توان نام " دورا دیامانت" و در زیر آن این عبارت را خواند:" تنها کسی که دورا را بشناسد می تواند عشق را درک کند" این کلمات زیبا از سوی " روبرت کلوپشتاک" دوست صمیمی نویسنده در یادبود و پاسداشت زنی بیان شده است که برای "فرانتس کافکا" مظهر عشق و وفاداری بود. دختر یهودی جوان و شادابی 25 ساله که در چهل سالگی نویسنده با وی در ساحل دریای بالتیک آشنا شد و تا لحظه ی مرگ نویسنده با او بود. دختری که به اقرار شاهدان جذاب، جسور و عصیانگر بود.
ماجرای کامل و بی پرده ی عشق این دو دلداده را می توان در کتابی که " کاتی دیامانت" به تازگی منتشر کرده است خواند. کتابی بیوگرافیک که نه تنها به تشریح رابطه ی جذاب و پایاپای این دو عاشق به عنوان شخصیت های محوری این کتاب می پردازد، بلکه خواننده را کاملا در فضای آشفته و دهشتناک دوره ای از تاریخ معاصر اروپا قرار می دهد و به این ترتیب او را به درک بهتر و بیشتری از عشق والای این دو انسان فوق العاده رهنمون می گردد. نویسنده که علیرغم تشابه نام خانوادگی خود هیچ گونه نسبت فامیلی با دورا ندارد، بانی و سرپرست پروژه ای تحقیقی است که در دانشگاه سان دیه گو (کالیفرنیا) اجرا شده و پس از دوازده سال پژوهش مداوم بر روی اسناد به جا مانده از زندگی نویسنده ی شهیر که در دوران تسلط نازیسم بر نیمی از خاک اروپا توسط گشتاپو مصادره و در بایگانی ها خاک می خورد، در معرض قضاوت عموم مردم جهان قرار گرفته است. اثری بیوگرافیک و کاملا مستند که علاوه بر به تصویر کشیدن بخش های مغفول مانده ای از زندگی دورا دیامانت و فرانتس کافکا به مدد قلم توانا و دقت نظر محقق کتاب، فضای کاملا ملموسی از دوران بیماری سخت و مرگ آور کافکا، عشق باور نکردنی و ستودنی دورا و فرانتس و نیز برهه ای شقاوت آمیز و رعب باور از تاریخ اروپا که رهبرانی چون هیتلر، استالین و موسولینی را در دامان خود پروراند، پیش روی خواننده قرار میدهد. با خواندن این کتاب بسیاری از نظرات کافکا شناسان، منتقدان آثار و علاقمندان وی دیگرگون می شود و به زوایای تاریکی که از زندگی این نویسنده ی آلمانی زبان اهل پراگ در تصور خوانندگان وجود دارد نور معرفت تابیده خواهد شد.
ساحل عشق
نویسنده ی "مسخ " رمانی که پس از مرگش به چاپ رسید، در سوم ژوئیه ی 1924 از دنیا رفت، اما در 1919 زمانی که همراه دورا در برلین رندگی می کردند، آلمان وضعیت بسیار مغشوش و ترس آلودی را از پی شکست درجنگ جهانی اول تجربه می کرد. رهبران سیاسی سوسیالیست ها و کمونیست ها از جمله " رزا لوکزامبورگ" و " کارل لیبنخت" و نیز فعالان صاحب نام یهودی به قتل می رسیدند. هرچند غیرقابل باور می نماید اما در 1923 هزینه ی زندگی هر روز بیست درصد افزایش پیدا می کرد. در چنین شرایطی بود که کافکا درگیر با رویاها و اندیشه های درونیش به ادامه ی زندگی در کنار عشق خود " دورا" دختری که سرشار از زندگی و مهر بود، می اندیشید.
این دختر لهستانی شاداب و عصیانگر از رو در رویی با سنت ها و افکار پدرش که یهودی متعصب و سخت گیری بود ابایی نداشت. آرزوی دورا آگاهی هر چه بیشتر در باره دین و آیین یهود بود و این از نظر پدرش برابر با افتادن در ورطه ی شیطان و گمراهی بود. دورا مجبور بود که وانمود کند به قوانین و آداب تحمیلی خانواده و جامعه گردن می نهد، در خفا به یک گروه نمایشی پیوسته بود، محیطی که به او کمک می کرد تا هر چه بهتر و بیشتر در مورد دنیای پیرامون خویش آگاهی پیدا کند. دورا که برای زنان آلمانی که شیوه ی اندیشیدن در باره ی وجود و چیستی جنس مونث را متحول ساخته بودند، احترام خاصی قائل بود و آراء و عقاید ایشان را دنبال می کرد، سخت مجذوب افکار مترقی و عمیق ایشان در راه احقاق حقوق زنان گشته بود. او در نهایت میل داشت تا زنی مدرن در دنیای خود باشد. به همین خاطر دو بار از خانه ی پدری خود گریخت. بار نخست پدرش موفق شد با تسلط پدری مستبد بر دختر خویش او را وادار به بازگشت نماید، ولی بار دوم دیگر این امکان برایش مقدور نشد. او به گفته ی خودش " با روحی مشوش و آزرده" قدم در راه دلخواه خود گذاشت. به این ترتیب بود که در ژوئیه ی 1923 به "موریتس" نقطه ای در شمال آلمان در کنار دریای بالتیک رسید و در آن جا به عنوان داوطلب در آشپزخانه ی خیریه ای که از کودکان بی سرپرست یهودی نگهداری می کرد مشغول به کار شد. یکی از روزها در ساحل متوجه مرد جذابی شد که ابتدا تصور کرد باید:" سرخپوست دورگه ای از اهالی ایالات متحده باشد". کمی دورتر از، زن و دو کودک همراهی اش می کردند که کمی بعد دریافت ایشان خواهر و خواهرزاده های مرد بودند. چهره ی مرد چنان در نظرش جذاب بود که تصمیم گرفت ایشان را دنبال کند. تنها آرزویش این بود که مرد سری برگردانده و نگاهش کند. به هر تقدیر در غروب همان روز و پس از گشت و گذاری یک روزه در ساحل، دورا متوجه سایه ای در مقابل پنجره ی آشپزخانه شد. سرش را بالا آورد و به چهره ی مردی چشم دوخت که در ساحل او را برای صرف شام آن شب در خیریه دعوت کرده بود. او سرگرم تمییز کردن ماهی بود که کافکا از راه رسید و با صدای دلنشینی گفت:" چه دستان لطیفی و چه کار سخت و خشنی که نباید انجام دهند!". ساعتی بعد دورا پی برد که او دکتر کافکاست و ازدواج هم نکرده است. اطلاعاتی که " با شنیدنشان غافلگیر شده بود". فرانتس هیچ گاه از محیط خانوادگی و سیطره ی والدین خود خارج نشده بود، مگر همان سفر به موریتس آن هم برای التیام عارضه ی تنفسی که منجر یه بیماری سل در او شد و وادارش ساخت تا یک سال تمام را در بستر و دور از پراگ سپری کند.
ترک خانه ی پدری
آنها رویای مشترکی داشتند که هرگز به واقعیت نپیوست: رفتن به فلسطین، جایی که می توانستند با فراغ بال به زندگی مشترک و آزاد خود با برپایی رستورانی که گرداننده اش فرانتس بود و آشپزش دورا ادامه دهند. ویژگی های زیادی در وجود دورا موج می زد که سبب تحسین و عشق ورزیدن کافکا نسبت به وی می شد. برای نمونه او اعتقاد داشت که یک زندگی کاملا مستقل به یک آزادی و رهایی روحانی رهنمون خواهد شد. ولی او نمی توانست به آن چه پدر دختر در این باره نظر می داد، بی تفاوت باشد.
نویسنده از دوست صمیمی اش شنیده بود که:" برلین برعکس پراگ برایت مثل داروست". اما وقتی به همراه دورا در برلین ساکن شدند - این برای اولین بار بود که او زندگی با زنی را تجربه می کرد، چیزی که در مورد " فلیس" و " میلنا" هیچ گاه تجربه نکرده بود - گفته ی او را این چنین تکمیل کرد:" البته تنها برای چند روز!". زوج عاشق در این مدت چنان به هم وابسته شدند که با وجود رفت و آمدهای دائمی به بیمارستان های گوناگون و تحمل بار سنگین مخارج کمرشکن زندگی - قیمت نیم کیلو کره بیش از شش میلیون مارک بود، چیزی که به تنهایی بسیار بالاتر از کل مبلغی بود که پدر و مادرش از پراگ برای فرانتس ارسال می کردند - بسیار خوشبخت و دلشاد بودند. زمانی که کافکا از سوی داعیه داران اگزیستانسیالیسم به هواداری از افکار نیهلیستی متهم و مورد انتقاد قرار می گرفت، دورا شهادت می داد:" ممکن نیست آدم در مورد کسی که مشتاقانه خواهان زندگی بود و آن همه دشواری های زندگی روزمره را به جان می خرید، این چنین فکر کند که او از زندگی متنفر بود. او حتی از خرید ساده ی مشتی آلبالو هم به شدت لذت می برد و به وجد می آمد".
زمانی که آنها تصمیم گرفتند تا با هم ازدواج کنند، پدر دورا وی را از این کار منع کرد و آنها را مشمول دعای خیر خود نساخت. البته طبیعی است که برای دورا سنت ازدواج امری علی السویه بود و او همواره خود را " همسر کافکا" معرفی می کرد. شاید این دو وجود انسانی که خانواده هایشان چندان درک کاملی از ایشان نداشتند، تنها در کنار هم و با پیوند روحشان به اوج خوشبختی و آرامش قلبی دست می یافتند و از همین رو می توانستند دشواری های بیماری لاعلاج فرانتس را تاب آورند. در نظر این زن عاشق " در وجود فرانتس انسان و نویسنده در کنار هم در اوج هارمونی بودند". آنها با هم مطالعه می کردند و به بحث می پرداختند. کافکا به هنگام نوشتن محتاج تنهایی کامل بود، هر چند بسیاری از نوشته هایش را از میان می برد و دورا به خوبی از این امر آگاهی داشت.
زمانی که دورا " دخمه" را خواند، به آنچه بعدها" نهاد خاموش فرانتس" نامیدش، پی برد و با تمام وجود آن را حس کرد و متوجه شد که برای کافکا " نوشتن محرک اصلی زندگی" است. به باور وی هم تراز بودن و یکرنگ شدن با عامه مردم به فرد این اجازه را می داد تا با مردم ناشاد در لحظات سخت و غم انگیز زندگی شان یکی شد و به کنه وجودشان اشراف پیدا کرد. و بدون تردید فرانتس خریدار و متحمل دردهای تمامی اهل جلجتا بود. البته برای بیان تلاش هایی که دورا در جهت سیراب ساختن روح بلند و دردمند فرانتس در مدت زندگی مشترکشان انجام داد و مصایبی که در این راه بر خود هموار کرد، می باید کتابی مستقل نوشته شود.
احتضار و مرگ " کا "
فرانتس کافکا بارها اظهار کرده بود" یگانه چیزی که سبب هویت یافتن من می گردد، رویارویی ام با دنیای پس از مرگ است." در حقیقت او در طول بیماری دشوار و لاعلاج خود که ذره ذره تحلیل اش می برد و قربانی اش می کرد، درگیر ستیز خستگی ناپذیری برای مقابله با آخرت بود. همان چیزی که دورا همیشه فکر می کرد بالاخره رخ خواهد داد. شخصیت واقعی فرانتس را می توان از ماجراهایی که دورا سال ها در قلب خود محفوظ داشته بود، بازشناسی کرد. او نقل می کند که یکبار در پارک، پسرکی تقریباٌ پنج ساله روبروی ایشان به زمین افتاد و خجالت زده شد. فرانتس با لحنی ستایش آمیز رو به او گفت:" با چه چابکی و ورزیدگی خودت را به زمین انداختی و دوباره سرپا بلند شدی!" در موردی دیگر، دخترک غریبه ای برای گمشدن عروسکش گریه می کرده است و کافکا نامه ی بامزه ایی برایش می نویسد و ضمن آن با خلق داستانی کوتاه باعث می شود تا دخترک گمشدن بازیچه اش را از یاد ببرد.
جسم " کا" از زیر بار سنگین زندگی شانه خالی می کرد و دیگر تاب آن همه عذاب را نداشت، و ستیز دائمش عقیم مانده بود. در آمد و شد دائم از این بیمارستان به بیمارستانی دیگر، فرانتس عاجزانه تحلیل می رفت و آب می شد. در بسیاری از این بیمارستان ها، دورا برایش آشپزی می کرد و بهترین غذاها را برای بازیابی سلامت وی فراهم می آورد. زمانی که سل به دوران پیشرفته ی خود رسیده بود، خوردن و آشامیدن و همینطور صحبت کردن برایش بدل به بدترین عذاب ها شده بود. و فرانتس برای دورا یادداشت های کوتاهی می نوشت. در یکی از همین یادداشت ها می نویسد:" دستت را روی صورتم بگذار تا به من جرأت دهی".
ر. کلوپشتاک تحصیلات پزشکی اش را رها می کند و در طبقه ی بالایی اتاق دوست صمیمی اش در آسایشگاه مسلولان مستقر می شود. دورا پای تخت محتضر مشغول دعاست. نویسنده مایل است تا حد ممکن بیشتر اوقاتش را در هوای آزاد سپری کند، امری که آخرین بار در 20 آوریل 1924 محقق می گردد. و پس از این تاریخ بیمار هرگز از اتاق خود خارج نمی شود، مگر زمانی که جسدش را برای تشیع از اتاق بیرون می برند.
2 ژوئن 1924 حال بیمار بهتری می شود، ولی این حالتی ست که از آن با نام " بهبودی پیش از مرگ" یاد می کنند. روز بعد فرانتس کافکا از دنیا می رود. روبرت که به خوبی از روند کار آگاه است، در ساعت های آخر از دورا می خواهد برای تحویل گرفتن داروهایی که سفارش داده است به اداره پست برود. در نبود دورا، کافکا از دوستش ملتمسانه می خواهد که بیشتر از این شکنجه و عذابش را طولانی نکند و از وی می پرسد:" چرا دوره ی احتضارم را طولانی تر می کنی؟". روبرت دو سرنگ آماده کرده و تزریق شان می کند، که هیچ تأثیری در پس راندن فرشته ی مرگ از فراز تخت بیمار ندارد. فرانتس باز از او می خواهد که بیشتر از این عذابش ندهد. روبرت محتویات سومین سرنگ را هم در بدن رنجور و فرتوت "کا" خالی می کند. ولی بی فایده است. کافکا از وی می خواهد که تنهایش نگذراد و روبرت به وی اطمینان می دهد:" تنهایت نمی گذارم". اما فرانتس در جواب می گوید:" ولی من تنهایت می گذارم". دورا شاد و سرخوش با دست گل زیبایی که سر راهش خریده است، وارد می شود و گل ها را به صورت معشوق نزدیک می کند. پرستارش تعریف می کند:" فرانتس سرش را بلند کرد و دورا شاهد آخرین ثانیه های زندگی عشق خود بود".
آرامگاه وی در زادگاهش پراگ واقع است.













